چند روز قبل از موعد مقرر، همه اسباب و اثاثیه ضروریمان در خانه جدید بود، اما هنوز تعدادی وسیله لحظه آخری در خانه قدیمیمان جا مانده بود و باید آنها را بستهبندی میکردیم: ادویهجات، مواد داخل یخچال، نامههای روی پیشخوان، جعبههای پلاستیکی بدون درب در اتاق ناهارخوری و چند کشوی آشپزخانه که پر از لوازم اداری بیمصرف، سیمهای درهم پیچیده و تعدادی وسیله بهدردنخور دیگر بودند. واضح است که شما نمیتوانید فقط چیزهایی که دوست دارید را بردارید و بروید، بلکه باید همهچیز را بردارید. در آن لحظه میخواستم وسایل باقیمانده را آتش بزنم تا مجبور نباشیم آنها را بستهبندی کرده و بعداً دوباره باز کنم. اما بهجای روشن کردن کبریت، با یکی از دوستانم تماس گرفتم.
درحالیکه جان به همراه بچهها در خانه جدید ساکن شده بود، دوستم برای کمک به من آمد تا این وسایل را از خانه قدیمی برداریم و برای آخرین بار ماشین را بار بزنیم. اگر پنج دقیقه جای من بودید میفهمیدید که این درخواست من از دوستم چه قدر برایم بد بود. من در آن لحظه فقط یک سال بود که او را میشناختم و حتی از اینکه برای شام دعوتش کنم خجالت میکشیدم، چه برسد به اینکه بخواهم به من کمک کند تا بتوانم خرتوپرتهای زندگیمان را از خانه قدیمی به خانه جدید منتقل کنم. او وضعیت نابسامان من و آشغالهای غیرضروری که در دست داشتم را میدید. علاوه بر این، او مرا در حالت آشفته میدید، منی که چند روز دوش نگرفته و مستأصل بودم.
بااینحال، او آمد و ما در سکوت با هم کار کردیم. جعبههای پلاستیکی بدون درب و پر از ابزارهای مختلف، وسایل داخل فریزر و لامپها را به حیاط بردیم تا در ماشین بار بزنیم. به یاد دارم که وقتی دیدم او برای انجام کارها منتظر راهنمایی من نمیماند احساس آرامش کردم. باید صادقانه بگویم که احتمالاً راهنمایی من در آن لحظه این میبود که به یک گوشه حیاط اشاره کنم و یک کبریت به او بدهم تا وسایل را آتش بزند. در عوض، او دید که چهکارهایی باید انجام شود و سریع شروع به کار کرد. او بدون هیچ توضیحی به من کمک کرد تا آخرین وسایل و بارهای بهدردنخور را جابجا کنم و کارها را به سرانجام برسانم. آنچه درباره آن روز بیشتر به یادم میآید سکوت مهربانانه و آرامشی بود که دوستم داشت.
ممکن است هنوز متوجه نشده باشید که آن دوست کندرا آداچی، نویسنده کتاب حاضر بود. اگرچه این رویداد مربوط به بیش از ده سال پیش است و اگرچه بین من و او در طول آن بعدازظهر حتی یک گفتگوی معنادار انجام نشد یا اتفاق مهمی رخ نداد، اما خاطره آن روز خیلی وقتها به ذهنم میآید و حتی همین حالا هم به آن فکر میکنم. دلیل یادآوری مکرر آن روز این است که من بهجای انجام دادن کارها همانند یک نابغه تنبل، بیشتر شبیه یک احمق خرکار همه کارها را انجام میدادم. من کارهای اشتباه را با ترتیب اشتباه انجام میدادم که باعث میشد به خاطر وضعیت خانه و هرجومرجی که همه زندگیام را فرا گرفته بود، احساس شرمندگی کنم.
بااینوجود، کندرا متخصص ایجاد سیستم برای انجام کارها است. او در انجام کارهای درست، در ترتیب درست و به دلایل درست، استاد است، از بستهبندی یک جعبه گرفته تا میزبانی یک مهمانی. اگرچه برای من داشتن دوستی که کمک میکرد به حرکت ادامه دهم، بتوانم به او اعتماد کنم و اجازه دهم مرا در آن شرایط آشفته ببیند، یک موهبت بود، اما دلیل مهم بودن این خاطره برای من فراتر از این موارد است. دلیل مهم بودن این خاطره به آن جهت است که احساس میکردم آن کاری که من در انجام آن بسیار افتضاح هستم، همان چیزی بود که کندرا در آن بسیار خوب عمل میکرد. بااینحال، او به کمک من آمد و با احساس دلسوزیاش به من کمک کرد و درباره من هیچ قضاوت منفی نکرد. او عشق را به من نشان داد.
کتابی که اکنون در دست دارید شواهدی از این عشق است. ممکن است به این دلیل آن را انتخاب کرده باشید که برای انجام بهتر کارهایتان به کمک نیاز دارید. این کتاب مطمئناً در رسیدن به این هدف به شما کمک خواهد کرد. اما اگر سیستمهای کارآمد بدون عشق و مهربانی پیادهسازی شوند، به اهداف خود نخواهند رسید. مهربانی توأم با سیستم کارآمد همان هدیه منحصربهفرد این کتاب است و من از کندرا بسیار سپاسگزارم که بالاخره آن را نوشت.