از زمانیکه کرونا در ایران مورد شناسایی قرارگرفت و دولت و گروههای ذیربط، پزشکان، پرستاران و دیگر عناصر و افراد و گروههای درگیر نظام بهداشت و درمان کشور، از خطرات آن مطلع شدند، بهعنوان یک ایرانی و کسیکه در حوزۀ جامعهشناسی ایران مشغول کار و تلاش است، با چندین سؤال مواجه شدم: «چه رابطهای بین جامعهشناسی و کرونا در ایران وجود دارد؟» «جامعهشناسان ایرانی در این زمینه چه مسئولیتی دارند؟» «من بهعنوان یک جامعهشناس چه وظیفهای دارم؟» «آیا بایست مانند مردم عادی در جهت اجرای سیاستهای اعلامشدۀ نظام تخصصی باشم و مثلاً انزواطلبی پیشه کنم یا اینکه افزون بر آن، وظیفۀ حرفهای خاص دیگری هم برایم باقی است؟» طبیعی بود که در اوّلین گام بهعنوان یک شهروند در جهت اجرای سیاستها و دستورات نظام تخصصی باید ضمن رعایت اصول بهداشتی و درمانی، جداییگزینی میکردم. در ادامۀ مسیر، خصوصاً از شروع سال جدید، ۱۳۹۹ شمسی، و اجبار حضور در خانه و جداییگزینی، کارهای انجام دادهام را ناکافی دانستم. مانند بسیاری در خانه بودم ولی دلنگرانی و اضطراب به سراغم آمد و بهسرعت از رضایت قبلیام فاصله گرفتم. احساس میکردم هنوز وظیفۀ اصلی و حرفهایام را انجام ندادهام، زیرا بهعنوان یکی از اعضای جامعۀ دانشگاهی، خصوصاً جمع جامعهشناسان ایرانی، تصورم بر این شد که کاری دیگر هم باید انجام بدهم. شرایط مرا یکباره به حدود سه دهه قبل برد که به آن اشاره میکنم.