گوردون، سیوهشت ساله، جراح ارتوپدی موفق، آمده بود تا من را ببیند. همسرش شش سالی میشد که او را ترک کرده بود. گوردون از بازگشت او ناامید بود ولی به او گفته بود که تنها زمانی به خانه برمیگردد که برای کنترل خوی غیرقابلکنترل خود کمک گرفته باشد. او از طغیانهای ناگهانی او ترسیده و از انتقادهای بیامان او خسته شده بود. گوردون میدانست که او سختگیر است و میتواند عیبجو باشد، اما بااینحال وقتی همسرش او را ترک کرد، شوکه شد.
من از گوردون خواستم تا در مورد خودش به من بگوید و هنگام صحبت با چند سؤال او را راهنمایی کردم. وقتی از او در مورد پدر و مادرش سؤال کردم، او لبخند زد و تصویری درخشان بهویژه از پدرش، یک متخصص قلب و عروق میدوسترن برجسته کشید:
اگر او نبود، من دکتر نمیشدم. او بهترین است. بیماران او همه فکر میکنند او مقدس است.
از او پرسیدم اکنون رابطهاش با پدرش چگونه است؟ با استرس خندید و گفت:
خیلی عالی بود... تا اینکه به او گفتم دارم فکر میکنم به طب سنتی بپردازم. اما شما تصور کنید که به او گفتم میخواهم یک قاتل سریالی باشم. من حدود سه ماه پیش به او گفتم، و حالا هر وقت صحبت میکنیم شروع میکند به بیان اینکه من را به دانشکده پزشکی نفرستاد تا استاد طب سنتی شوم. دیروز واقعا بد شد. او ناراحت شد و به من گفت باید برای همیشه فراموش کنم که عضوی از خانواده او بودهام. که واقعا صدمه دیده است. من نمیدانم. شاید پزشک طب سنتی چندان ایدهی خوبی نباشد.