فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از باران تا قافله‌سالار

کتاب از باران تا قافله‌سالار
چهل سال هم‌پای داستان

نسخه الکترونیک کتاب از باران تا قافله‌سالار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از باران تا قافله‌سالار

ـ «باران» در نشريه‌ي «بازار» چاپ شده است. خبر را از زبان علي‌مراد فدايي‌نيا شنيدم. نويسنده‌ي هم‌تبار و هم‌محله‌مان... «باران»، داستاني از شهري خشک و تف‌زده و بي‌باران ـ مسجد سليمان ـ در نشريه‌اي متعلق به شهري باراني و خيس ـ رشت ـ داستاني در «نفي» باران و «نان‌بُر» بودنش، در نشريه‌ي شهري که باران در آن‌جا نماد طراوت و سرسبزي و زايايي و شادابي است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از باران تا قافله‌سالار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باران

مرد از در که وارد شد یک راست رفت کنار منقل نشست. یکی از بچه ها شادی کنان گفت: «بابام اومد» و خودش را انداخت تو بغل مرد. مرد لب های سیاه قاچ قاچش را گذاشت رو گونه های پسرش. زن داشت تو چراغ نفت می ریخت. مرد پرسید: «منیجه کجا رفته؟»
زن همین طور که داشت شیشه ی چراغ را با دامن پیرهنش پاک می کرد، گفت: «رفته بخوابه پهلو زن مش جوات. شوورش شبکاره. ضعیفه تنهاس. مش جوات گفته تلافی می کنه.»
ساکت شد بعد گفت: «عزیزالله هم سینه ش درد می کنه از صب تا حالا زبون به دهن نگرفته. یه بند هُلُق هُلُق سلفه کرده. به زور خوابوندمش.»
مرد منقل را کشید جلوتر. دست هایش را گرم کرد و گفت: «نکنه سیاه سرفه گرفته...» با دو انگشتش مف بچه را که سرازیر شده بود، تو دهنش پاک کرد و گفت: «یه چیزی تن این بچه بکن. تو چله ی زمستون سرما می خوره کار دست مون می ده ها.»
دستش را هل داد تو جیبش. یک مشت شیرینی درآورد و ریخت کف دست بچه. زن گفت: «مشکل گشاس؟»
مرد گفت: «آره. صاب کار قسمت کرد. برا چشم روشنی. گفت به جون هوشنگ دعا کنین.»
زن گفت: «هوشنگ؟»
مرد گفت: «پسرشه. خارجه س. درسش تموم شده همین روزام میاد.»
زن گفت: «الاهی بی قضا بلا باشه.»
مرد یاد پسر بزرگش افتاد. حالا چند ماه بود که ازش خبری نداشت. آخرین دفعه که از زندان آزاد شده بود، به باباش قول داده بود که دیگر نزدیک دزدی و جیب بری نرود. بعد ازشان خداحافظی کرده بود و رفته بود دنبال کار. حالا مرد دلواپس بود: «نکنه بازم یه گنده کاری کرده و گیر افتاده. هرچی بگی از شانس سگی ما برمیاد.»
زن فتیله ی چراغ را بالا کشید و گفت: «برات آب گرم کرده م. پاشو سر و گردنتو بشور.»
مرد گفت: «باشه... حالا خسته م دنده هام درد می کنه. فردا می شورم.»
زن گفت: «فردا؟!»
مرد گفت: «آره دیگه. فردا بیکارم.»
زن پا شد. در اتاق را کیپ بست و پرسید: «آخه... آخه برا چی؟... مگه...؟»
مرد گفت: «آسمون پر ابره، نمی بینی؟ فردا حتمن بارون میاد.»
زن سر تکان داد: «ای خدا فعلگی همینش بده. روزای بارونی باید بیکار موند.»
مرد کفش هایش را کند. بوی عرق پا و دود چراغ اتاق را پر کرد. مرد فکر کرد: «چله ی زمستون و چارپنشتا نون خور... نه، این جوری فایده نداره. اومدیم و دست بر قضا یه هفته بارون اومد. مگه می شه آدم دست و پاشو دراز کنه رو به قبله بخوابه و بمیره. باید یه فکری کرد. رفت یه طرفی. اما چه فکری؟ کجا رو داریم بریم؟ آدم بداقبال هرجا بره اقبالش جلوشه.»
از بالای در به آسمان نگاه کرد که پر بود از ابرهای تیره و خاکستری. زن گفت: «خدا کنه بارون نیاد.»
بچه را که تو بغل مرد خوابیده بود، بلند کرد. مرد گفت: «لحافو پهن کن روش. تو این هوای سرد گرگ نر هم می زاد.»
بالای سرش را نگاه کرد. سقف دود زده ی اتاق ترک برداشته بود. مرد فکر کرد: «باید دستی بهش کشید.»
رویش را برگرداند طرف زن: «برا چی ناراحتی زن؟»
زن چشم هایش را مالید: «برا بچه ها. دو بیش تر برا منیجه. دختره دیگه بچه نیست. اهل تکلیفه.»
مرد سرش را تو دست هایش فشرد: «غصه نخور زن. هرکی دندون می ده نونم می ده. همیشه که دنیا تنگ نیست.»
در را کمی باز کرد و به آسمان خیره شد. ابرها مثل کنه به سینه ی آسمان چسبیده بودند. باد سردی مثل نیشتر تو تنش نشست. زن تو لاک خودش بود. یکی از بچه ها تو خواب حرف می زد. زن گفت: «بِس... ملا!»
و زد پسِ گُرده ی بچه.
مرد گفت: «من دلم داره ضعف می ره زن.»
زن کاسه ی غذا را گذاشت گوشه ی منقل. مرد شروع کرد به خوردن. تو دلش گفت: «خدایا یه راهی نشون ما بده. چرا هرچی آدم صاف و صادقن همیشه بارشون کجه؟ ما که هیچ دوز و کلکی تو کارمون نیست. چرا همیشه نون مون سواره و آب مون سوار و خودمون پیاده به دمبالش؟»
زن سرش را تکان داد: «دوره ی آخر زمونه. خدا نیاره روزی که یکی از پا بیفته.»
مرد گفت: «قربون قدیما، اون موقع یه اعتماد اطمینونی بود. یه مردونگی و انسونیتی بود اگه یه مو سبیل شونو گرو می ذاشتن، سرشون می رفت زیر قول شون نمی زدن...»
مرد می خواست یکی از خاطره هایش را تعریف کند اما بعد یادش آمد که تا حالا چند بار آن را برای زنش تعریف کرده است. ساکت شد و ته کاسه را با انگشتش پاک کرد و به دهن گذاشت. زن گفت: «سیده سکینه اومده بود برا نزول پولش. چن ماهه هیچی بش ندادیم. اولاد پیغمبره. زبونش سرخه. می ترسم نفرین کنه.»
مرد عصبانی و کلافه گفت: «جدش تو کمرش بزنه. آخه کجای قرآن نوشته که پول بدی تومنی یه ریال تازه منت هم سرمون داره!»
ناراحت شد رگ های گردنش بالا آمد. با منقاش خاکسترهای منقل را به هم می زد. انگار می خواست آن تو چیزی پیدا کند. یک گربه از زور سرما کز کرده بود گوشه ی اتاق. مرد با خودش گفت: «حیوون بیخودی خودتو این جا معطل می کنی!»
بعد رو کرد به زن و گفت: «بیخود گذاشتی منیجه بره اونجا. من از مش جوات خوشم نمیاد. آدم حرومزاده ایه.»
بعد یواش تر جوری که فقط خودش فهمید، گفت: «با اون چشای هیزش!»
زن گفت: «تو اصلن همین جور بد عقیده ای. هرکی دلش برامون می سوزه، زودی بش بدبین می شی.»
مرد گفت: «وختی خدا خودش دلش به حال ما نمی سوزه، می خوام سه هف سال بیست و یه سال مش جوات کمک مون نکنه.»
از بیرون صدای هوهوی باد می آمد. تو چشم های زن زل زد. توی آن ها نیرویی بود که مرد را به سوی خود می کشید و حالا مرد بعد از بیست سال هنوز آن نیرو را نشناخته بود. دست های زن را تو مشت های پهن و زبرش فشرد: «منو ببخش که بعضی وختا لجی می شم. به خدا دیگه از دست این زندگی زله شده م...» باقی حرفش را خورد. رعدی در آسمان جهید و سینه ی تاریکی ها را شکافت.
صدای رعد هنوز می آمد. زن منقل را برداشت و چراغ را فوت کرد. تاریکی اتاق را پوشاند. مرد لحاف را کشید رو سرش و به صدای رعد گوش داد... شرشر باران با صدای رعد قاطی شد. زن از گوشه ی در به بیرون نگاه کرد و لبش را گزید: «خدایا بارون... بارون... مثل دم اسب...»

مسجد سلیمان

۱۳۴۵


روز خوش آقای عزیزی!

معوقه ی مزایای شغلی اش ـ که حکمش را چند سال پیش تر بهش داده بودند و خدا می داند چه خواب ها برایش دیده بوده و به قول اداره جاتی ها رفته بوده جزو دیون ـ تا چند دقیقه ی دیگر، روی پیشخان سرد بانک در چند سانتی متری اوست. کافی است دستش را دراز کند، اول با نوک انگشت هایش ناباورانه اسکناس ها را لمس کند بعد دستش را بسراند جلوتر و بگذارد روی بسته های اسکناس. انگار که دارد پرنده ی نوبالی را می گیرد. اسکناس ها را بکشد طرف خودش، برود بنشیند روی نیمکت کنار آب سردکن، دور و برش را بپاید، خیالش که راحت شد کسی تو نخش نیست، دو انگشت شست و اشاره اش را با نم زبانش تر کند و اسکناس ها را بشمارد. باید حواسش جمع باشد که اسکناس گوشه کنده و تقلّبی لای بسته ها نباشد... چکش را که شب پیش، سر صبر و حوصله، با خط خوش از روی فیش دریافتی نوشته و امضا کرده بود، از شکاف زیر شیشه ی حایل بین او و کارمند ریشوی بانک می سراند تو و صبح به خیری می گوید. بالای سر کارمند، تابلوی برنجی «تحویل چک» آویزان است که آقای عزیزی را یاد شمشیر داموکلس می اندازد.

زندگی چه قدر نکبتی شده! خداییش خوب است که او نانخور زیادی ندارد اما، خب، معصومه و نعمت که هستند. مریم که عمری صبورانه با دار و ندارش ساخته و هرگز اخم و تخم نکرده، چه؟ نرگس و کفایت و بچه هاشان ـ نوه های گلش ـ هم وقتی بفهمند که بابا بالاخره طلسم را شکسته و طلبش را وصول کرده و شیرینی آن ها را نداده، حتمن دلخور می شوند. برای خودش هم باید از تعاونی اداره یک دست کت و شلوار سرمه ای بخرد. مگر چند سال می تواند با این کت و شلوار نخ نما شده برود اداره؟
از یک تلفن عمومی به اداره زنگ می زند که گرفتاری دارد و نمی آید و از همقطارش می خواهد که برایش مرخصی رد کند... خیالش که بابت اداره راحت می شود، خیابان های آشنای محله را چند بار بالا و پایین می رود. مغازه دارهای قدیمی او را می شناسند و سلام و علیک و احوال پرسی و تعارف... قیمت ها چنان باورنکردنی است که عزیزی آرزو می کند کاشکی این دفعه هم پول را بهش نمی دادند... پشت ویترین یک مغازه ی لباس زنانه، پیراهنی را به تن یک مانکن گچی پوشانده اند. پیراهن نظر عزیزی را می گیرد. چشم هایش را روی هم می گذارد و مریم را توی پیراهن مجسم می کند. انگار پیراهن را قالب تن او دوخته اند. مریم با آن پیراهن ـ حتا ـ از آن مانکن گچی هم زیباتر است. می خواهد تو برود که نگاهش می افتد به اتیکت قیمت که روی سینه ی مانکن سنجاق شده. عزیزی چند بار قیمت را می خواند و بی هوا بلند سوت می کشد. بعد، دلواپس دور و برش را نگاه می کند که نکند یک وقت آشنایی او را در حال سوت زدن دیده باشد: شرمنده ی عیال، این یکی نه.

چند تا کیسه ی نایلونی پر و پیمان... چند تا بسته ی کادوپیچ... ده تا نان لواش، سنگینش کرده. با آرنجش زنگ می زند. مریم توی آشپزخانه دست از کار می کشد. کی ممکن است باشد؟ معصومه و نعمت که رفته اند خانه ی خواهر بزرگه شان. عزیزی هم که این وقت روز باید پشت میز کارش باشد. توی آن زیرزمین نمور کم نور. شاید گدا باشد. چه پررو، حالا دیگر زنگ هم می زنند!... شاید قبض آب یا برق را آورده اند... عزیزی باز زنگ می زند. مریم، تند، چادرش را می اندازد روی سرش و می رود پشت در: «کیه؟»
«منم زن. درو واکن.»
مریم در را باز می کند: «تو؟! تو مگه نرفتی سر کار؟ اینا چیه گرفتی؟ کی گفته بود نون بگیری؟»
«عوض این حرفا اینارو از دستم بگیر زن.»
مریم می گوید: «نگفتی تو این بسته چیه؟»
«می گم زن... می گم. عجالتن یه چایی پدر مادردار بیار بخوریم.»
مریم به آشپزخانه می رود. عزیزی یکی از بسته های کادوپیچ را پشت سرش قایم می کند. مریم با سینی چایی برمی گردد. سینی را می سراند جلو عزیزی: «خب!»
عزیزی سینی چایی را می کشد جلوتر: «خب به جمالت عزیزم!»
«عزیزم؟!»... مریم سال هاست این کلمه را از زبان عزیزی نشنیده. از وقتی بچه ها عقل رس شدند.
لیوان، لبریز از چایی داغ و غلیظ است. باب میل عزیزی... عزیزی با یک هورت پرسر و صدا یک قلپ بزرگ از چایی را سر می کشد، لیوان را می گذارد توی سینی، دستش را می برد پشت سرش، بسته را برمی دارد و دو دستی دراز می کند طرف مریم «با تقدیم احترامات فائقه!»
مریم بسته را می گیرد. کنجکاو و متعجب: «چیه؟»
عزیزی لوچه می کند و شانه بالا می اندازد: «چه می دونم. علم غیب که ندارم. بازش کن.»
مریم، تند و ذوق زده بسته را باز می کند. پیراهنی به رنگ صورتی، با گل های ریز روشن... مریم پیراهن را برانداز می کند... مثل بچه ها ذوق می کند: «چه قدر قشنگه! مال منه؟»
«معلومه عزیزم... من که زن دیگه ای ندارم... دارم؟»
«عزیزم»، مریم می شمارد: «دو بار...»
عزیزی باقی چایی را هورت می کشد. مریم سینی چایی را به آشپزخانه می برد. عزیزی لباس هایش را می کند، تکیه می دهد به پشتی، پاهایش را دراز می کند، بسته های کادوپیچ را جلو می کشد و روی هرکدام شان اسمی و عبارتی می نویسد: «پیشکش به نور چشم عزیزم پونه... به امید زندگیم مهسا... به نازنین موطلاییم معصومه... به ته تغاری عزیزم آقا نعمت...»

توی آشپزخانه، بخار مطبوع قورمه سبزی پیچیده است. غذایی که مریم می داند اگر عزیزی سال به دوازده ما هم بخورد سیرمانی ندارد. مریم حتمن سیرترشی و ماست و سایر مخلفات هم روی سفره می گذارد.
مریم رختخواب ها را پهن کرده است. صورتش گل انداخته و چین های دور چشم ها و گوشه ی لب هایش انگار شسته شده و رفته اند... پیراهنش را تا کرده و گذاشته بالای سرش و در پرتو نارنجی چراغ خواب سی سال جوان شده است.



نظرات کاربران درباره کتاب از باران تا قافله‌سالار

کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 11 ماه پیش توسط mho...458