بزرگترین چالش برای بسیاری از رهبران، انجام کارهای دشوار به روش انسانی است. رهبران باید تصمیمهایی بگیرند که بر زندگی افراد تأثیر بگذارد. آنها باید با صراحت به فردی بگویند که شایسته ترفیع قرار نگرفته است. آنها باید در صورت نیاز، یک بخش از امور سازمان را متوقف، یا پروژهای را لغو کنند، یا به مدیریت یک تغییر غیرمترقبه بپردازند. به افراد زیرمجموعه خود در مورد شیوه عملکردشان بازخوردهای قاطعانه و حتی گاهی دشوار بدهند و در صورت لزوم بدون اتلاف وقت، آنها را اخراج کنند.
همه رهبران باید این کارها را انجام دهند که البته ممکن است برای بسیاری از کارکنانشان تأثیر منفی به دنبال داشته باشد و بدون تردید، این کار بسیار دشواری است چرا که ما انسانها به طور ذاتی، گرایش به خوب بودن داریم و میخواهیم کارهای مثبتی انجام دهیم و به هیچ وجه مایل نیستیم دیگران را مورد آزار و رنجش قرار دهیم.
این موضوع، سؤال مهمی را در ذهن مطرح میکند: به عنوان یک رهبر، چگونه کارهای دشواری که به محض به عهده گرفتن مسئولیت رهبری مطرح میشوند را انجام میدهید و در عین حال، باز هم انسانی خوب باقی میمانید و بهترین ویژگیها را در کارکنان خود برانگیخته میسازید؟ به عبارت دیگر، چگونه کارهای دشوار را به روش انسانی انجام میدهید؟
این یک معمای همیشگی برای تمامی رهبران است. بسیاری از آنها فکر میکنند که باید بین یک انسان خوب یا یک رهبر قاطع بودن، یکی را انتخاب کنند چرا که به نظرشان دو گزینه متضاد هستند، اما این باور درستی نیست. بدون تردید انتخاب یکی از این دو گزینه، دشوار است و انسان را دچار تعارض میکند، اما هیچ رهبری نیاز به انجام این انتخاب دشوار ندارد. قاطع بودن و انسان بودن، دو گزینه متضاد نیستند. در واقع آنها همسو هستند: انجام کارهای دشوار، در بسیاری از مواقع انسانیترین کار است. توانایی ترکیب این دو گزینه به ظاهر متضاد، به یک اصل ختم میشود: شفقتِ خردمندانه.