از میان شنهای روان صحراها گرفته تا سرزمینهای یخزدۀ قطبی؛ از اقیانوسهای پهناور تا جنگلهای کهن و فلاتهای مرتفع، فرقی نمیکند، هر جایی که انسانها اولین بار در آن مکان گرد هم آمدهاند، این سؤالها همیشه با آنها بوده است: «ما که هستیم؟ چطور به اینجا آمدهایم و به کجا میرویم؟» این سؤالها همواره و به شکلهای مختلف در زندگی انسانها نمود یافته است. سؤالهایی که بارها و بارها به زبان آوردهاند؛ موضوع بسیاری از نقوش حکاکیشده بر دیوارۀ غارهایشان بوده است؛ در الگوی منظم و تکرارشوندۀ فصلها، در آیین و رسومهای مربوط به تولد و مرگ و حتی جنگ و عشقورزی حضور داشتهاند.
امروز هم، همان سؤالهای روزهای نخستین گریبان انسان مدرن را رها نکرده است. اگر یک ویژگی وجود داشته باشد که نوع بشر را از انواع دیگر موجودات متمایز کند، قدرت مطرحکردن این سؤالها، تحمل رویارویی با آنها و نیاز ما به قرارگرفتن در ضرباهنگ عظیم تغییر و پیوستگی است.
گاهی اوقات، محققان و نویسندگان مکتب یونگ، به چشم عموم خوانندگان، مبهم و گیجکننده بهنظر میرسند؛ زیرا اغلب در آثارشان، بسیار به اسطورهها ارجاع میدهند. آنها عموماً از افسانههای کهن در مطالبشان بهره میگیرند. این داستانها زیبایی خاصی به مطالب میبخشند، اما فایده و کاربردشان از منظر روانشناسی برای بسیاری از خوانندگانِ این آثار هنوز مبهم است. خوانندگان آثار مکتب یونگ معمولاً دو نوع طرز تفکر دربارۀ پیروان این مکتب دارند: یا سعی میکنند با شیوه و عملکرد آنها کنار بیایند یا در بدترین حالت، پیروان مکتب یونگ را افرادی با ذهنهای گُنگ، ترسناک و رازآلود میدانند. کتاب حاضر تلاشی است برای روشنکردن این موضوع که چرا روانشناسان مکتب یونگ تا این اندازه وامدار اسطورهها و داستانهای اساطیریاند و مهمتر آنکه چرا مطالعۀ اسطورهها تا این حد برای زندگی فردی و اجتماعی دوران کنونی ما نیز اهمیت دارد.
اسطوره ما را به درون خود و به اعماق اندوختههای روانی بشر هدایت میکند. سابقۀ فرهنگی، مذهبی یا روانشناسی شخصی ما هرچه که باشد، آشنایی و شناخت بیشتر از اسطوره به آن معنا میبخشد. عواقب بیمعنایی در زندگی، اغلب خودش را پشت اختلالهای روانی مردم عصر ما پنهان میکند. بهطور خلاصه و مفید میشود گفت که مطالعۀ اسطوره جستوجوی مفاهیمی است که هرچه عمیقتر ما را با طبیعت خود و جایگاهمان در کائنات مرتبط میسازد و قطعاً این اصلیترین موضوعی است که چه بهصورت فردی و چه بهصورت اجتماعی در برابر انسان قرار دارد.
پیچیدگیهای فرهنگ طول و عرض مرزهای روح ما را در خود گم کرده است و از این روست که ما با وسواس و اشتیاق، هر روز از یک ایدئولوژی به سراغ ایدئولوژی دیگر میرویم. حتی اسطوره نیز معنا و ارزش اصلیاش را از دست داده است. اگرچه این جمله را فراوان در میان خود میشنویم: «ای بابا...این فقط یه افسانهست!»؛ درنهایت، باز این ماییم که ناچاریم در جستوجوی درک عمیقتر از اسطوره درهای ذهن خود را به روی آن باز کنیم؛ زیرا فقط با این روش میتوان به اسطوره اجازه داد که درهای اسرارش را به روی ما بگشاید.