فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن جا، پایین پله ها

کتاب آن جا، پایین پله ها

نسخه الکترونیک کتاب آن جا، پایین پله ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن جا، پایین پله ها

دارم یک نوک قاشق خامه را از وسط کاسه‌ی بُرش برمی‌دارم که دست علی‌آقا از پشت سر، با پیشدستی نان و سبزی، همراه پنیر و گردو پیش می‌آید. «تنهایی...؟» هربار همین را پرسیده است و من هم هربار گفته‌ام: «نه!» می‌پرسد: «سالاد... زیتون؟» «فعلاً نه...» می‌بیند و به روی خودش نمی‌آورد که هربار و آخرین‌بار برای پانصد و هفدهمین بار گفته‌ام به بُرش من خامه اضافه نکن. «حواست کجاست مرد؟! هزاربار گفته‌ام که...» ریز می‌خندد و با چهار انگشت به هم چسبیده‌ی دست راستش، به پیشانی‌اش سیلی می‌زند. «ببخش... بده عوضش کنم.» «خیر... لازم نکرده.» فکر می‌کنم تا به حال ریزخنده‌اش را تنها من دیده و شنیده‌ام. چهره‌ی خشک و جدی‌اش به ندرت به لبخندی میدان می‌دهد. می‌گویم: «تا نیامده...» داستان های کوتاه این مجموعه‌ که در فضای رئال و گاه سورئال رخ می دهد، مخاطب را از دریچه‌ای تازه با موضوع‌های اجتماعی همراه خود می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آن جا، پایین پله ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

:به

عزیزترینم، فرمهر

در کوچه های مِه و خاکستر

شب با شولای سیاهش، کاهلانه از لای پنجره ی نیمه باز بیرون می خزید و به سپیده ی صبح اجازه ی ورود می داد که سرهنگ، با ناله ای خفیف و کش دار به پهلو غلتید. چشم که باز کرد، نگاه گیج و هراس خورده اش روی خط روشن و مواجی افتاد که پست و بلند اندام برهنه و موزون همسرش را از فضای نیمه تاریک اتاق جدا می کرد. در میانه ی موج سواری سکرآور سحرگاهی، مانند گربه ای به پشت افتاده زیر آفتاب پاییزی، بدنش را کش داد. پنجه های قلاب شده اش را میان لنگ های دراز و لاغرش فرو برد و زانوها را تا آن جا که می توانست، توی شکم جمع کرد. پیش از آن که خواب، بار دیگر و به نرمی روی پلک هایش دست بکشد، سرخوشانه با خودش خندید.
«الان شبیه یک واو شده ام...!»
«نه... شبیه یک کیو. بله... من الان یک کیوی بزرگ هستم.»
«شاید هم یک ماهی بادکنکی...»
آن وقت با هیابانگ امواج دریا که تمام شب، همراه با آواز غازهای وحشی مهاجر از بالای سرش گذشته بود به خواب رفت تا بار دیگر، لب و دهانش با خروپف سوت دارش به رعشه بیفتد.
زن، تکانی خورد. بازوی راستش را زیر سرش گذاشت و با دست چپ، ملافه را تا گودی کمر بالا کشید. اتاق، پر از سپیده ی صبح، بگومگوی امواج با ساحل و خروپف سرهنگ بود که کسی در زد. سرهنگ، روی آرنج دست چپ، نیم خیز شد. با درنگ و تردید برخاست. پیراهنش را پوشید و از همان جا، با پاهای پس و پیش و قامتی مایل به راست، گردن کشید. بعد، با دقت و احتیاط یک آفتاب پرست، گامی به جلو برداشت و برای مدتی، بی حرکت، تکیه داده روی یک پا، به در خیره ماند.
«بله...؟ کیه...؟!»
پشت در، کسی نبود. هر چه بود، صدای امواج بود و آواز مرغ های دریایی که از لابه لای درخت های تُنُک ساحلی، همراه نرمه بادی به درون خانه می خزید و بوی صمغ و آویشن با خود می آورد. سرهنگ، در یک لحظه ی غافلگیری، با شتاب از چارچوبِ در، گذشت. همان طور که باد، بال های پیراهنش را به بازی گرفته بود، چندبار به چپ و راست چرخید و گوشه و کنار را با دقت پایید. صدا از جایی در دوردست و از میان شاخ و برگ درخت های انبوه توسکا، کسی را به نام می خواند.
«همان صدا... همان ساعت! یعنی چه؟!»
*
پشت میز صبحانه، سرهنگ چرت می زد. وقتی زنش با نوک انگشت، چند ضربه ریز و پیاپی روی میز کوبید، سرش را بالا گرفت و خندید.
«باز هم در زد... صبح خیلی زود. مثل همیشه.»
«چه کسی...؟!»
«نمی دونم. ندیدمش... فقط در زد. بعد هم مویه کرد و...»
«فهمیدم. مثل همیشه... مثل هر روز.»
«نه، نه... مثل هر روز، نه. حالا دیگه کم تر در می زنه و بیش تر، مویه می کنه.»
سرهنگ، پنجه ی گشوده ی دست راستش را توی انبوه موهای پریشان و خاکستری اش فرو برد. آرنج دست چپش را به لبه ی میز شیشه ای تکیه داد و برای لحظاتی به گوشه ی ناخن شست پایش خیره شد که از مدتی پیش، توی گوشت فرو رفته بود و آزارش می داد. زن، قرص های کف دستش را دو قسمت کرد.
«این ها، پیش از صبحانه و بقیه هم پس از صبحانه. نکنه باز فراموش کنی!»
سرهنگ، با تردید و وسواس به قرص های پیش از صبحانه اش خیره شد.
«زرد و سفید بود، نه زرد و قرمز... خیال کشتنم را که نداری؟!»
زن خندید.
«قرص زردرنگت عوض شده... مگه یادت نیست؟ همین دیروز، دکتر قرصت رو عوض کرد!»
زن، هر دو ساعدش را روی میز گذاشت و با انگشت اشاره ی دست راست، بازوی برهنه ی چپش را خاراند.
«آن جا، پشت در، کسی نیست. مطمئن باش عزیزم.»
اما سرهنگ، مطمئن نبود. هر شب پیش از خواب، اطراف خانه را خوب وارسی می کرد. با یک شاخه ی خشک زبانْ گنجشک، آرام و قرار وزغ ها و قورباغه ها را زیر حصار فشرده ی شمشادها بر هم می زد و سمندرهای گیج و هراسان را به این سو و آن سو فراری می داد. بعد، خمیده روی زانوها، نرم و آهسته به عقب گام برمی داشت و با گذاشتن انگشت اشاره روی نوک بینی، جیرجیرک ها را به سکوت دعوت می کرد. کمی آن طرف تر، دور تنه ی سفید و تنومند تک درختِ گردو، چرخ می زد. بعد، تعلیمی اش را به ساق پوتین هایش می کوبید و شادمان از گشت شبانه و وارسی دقیق اوضاع، به خانه بازمی گشت.
*
«حالا وقتشه تا خودم را کاملاً به این بخشدار احمق معرفی کنم. شنیده ام به من گفته چموشِ لگدپران! ها، ها... چنان لگدی برایش بپرانم که خودش و آن میز لکنته اش به جهنم، به آن طرف جنگل توسکا پرواز کنند!»
«آرام باش مرد... چه کسی این چرندیات را توی کله ات فرو کرده؟! بخشدار یک هفته است به جنوب رفته و کارها را به معاونش سپرده. او هم تا آن جا که من می دانم، جوان تحصیل کرده و آداب دانی است. اگر این بار آبروریزی کنی، نه من، نه تو...! متوجهی؟! حالا صبحانه ات را بخور.»
سرهنگ، لقمه به دست، منتظر ماند تا خمیازه ی کشدارش کامل شود. بعد با هر دو دست، لقمه را توی دهانش تپاند. در حالی که زنش با گردن خمیده و چانه ی تکیه داده توی کاسه ی دست ها، نگاهش می کرد و لبخند می زد.
*

نظرات کاربران درباره کتاب آن جا، پایین پله ها

این کتاب را دانلود کردم.و خیلی عالیه.
در 3 سال پیش توسط علی اصغر آزمون
کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 11 ماه پیش توسط mho...458
خوب بود
در 7 ماه پیش توسط gma...h29
بتریییبیییییییییین
در 3 ماه پیش توسط mbb...828