فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صدای سوم

کتاب صدای سوم
گزیده داستان های نویسندگان نسل سوم امریکا

نسخه الکترونیک کتاب صدای سوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صدای سوم

مردم چه خوششان آمده بود که ما با هم بودیم و شهر را رها کرده بودیم تا به روستا بیاییم. بسیاری‌شان به دیدارمان می‌آمدند و شومینه‌ی روشن ما همه‌شان را سر ذوق می‌آورد که داستان بگویند: مثلاً حکایت آن کودک که اتفاقا در جای خوبی از پیچ خیابان ایستاده بود وقتی درِ وانت حمل بستنی باز شد و صدها بستنی چوبی از آن بیرون ریخت؛ یا مردی ایستاده در ساحل، شن‌ها در زیر آفتاب می‌درخشند، نقطه‌ای می‌بیند درخشنده‌تر از جاهای دیگر، خم می‌شود و حلقه‌ی الماس را پیدا می‌کند. آیا این قصه‌های شگفت‌انگیز را تعریف می‌کردند چون به خیالشان ما روزی یکی از خودشان می‌شدیم؟ حالا می‌فهمم که آن‌ها احتمالاً حدس زده بودند که این کارها بیهوده است؛ همان‌قدر بیهوده که به کودکی یک فنجان و نعلبکی از یک سرویس اعلا بدهید. یادت هست شبی را که در زمین چمن بودیم، تا زانو در برف، سرها بالا به‌سوی آسمان، درحالی‌که باد شدیدی سفیدی‌ها را زیر و رو می‌کرد؟ انگار دنیا سر و ته شده بود و ما داشتیم به یک کرت هویج وحشی در آسمان نگاه می‌کردیم. بعد چراغ‌های جلو خاموش، ماشین ما اولین وسیله بود که از میان برف‌های تازه بر زمین نشسته عبور کرد. دنیای اطراف به عکسی بیش از حد نوردیده می‌مانست.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صدای سوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درآمد

داستان(۱)

پل آستر

نمی دانم هدف از این کاری که می کنم چیست. اگر می دانستم شاید احساس نیاز نمی کردم به آن که انجامش دهم. فقط می شود گفت، و این را با یقین و از صمیم قلب می گویم، در من این خواست از همان اوایل نوجوانی وجود داشته است. از نوشتن حرف می زنم، به طور مشخص از وسیله ای برای بیان داستان، چیزهایی تخیلی که در آنچه که جهان واقعی می نامندش هرگز اتفاق نیفتاده اند. قدر مسلم کاری غریب است که زندگی ات را صرف این کنی که بنشینی تنها در اتاقی، قلم به دست، ساعت تا ساعت، روز تا روز و سال تا سال با زحمت بسیار کاغذها را با واژگانی سیاه کنی برای خلق چیزهایی که مگر در سر تو در جای دیگر وجود ندارند. اصلاً چرا کسی در این دنیا بخواهد دست به چنین کاری بزند؟ تنها پاسخم به این سوال این است که چون مجبور است و راه دیگری ندارد.
این نیاز به ساختن، به آفرینش و ابداع بی شک تمایلی پرشور و انسانی است. اما دامنه اش تا کجاست؟ هنر، به طور مشخص هنر داستان نویسی، در این جهان که دنیای واقعی می نامندش چه هدفی را دنبال می کند؟ هیچ، تا آن جا که به نظر من می رسد. دست کم نه هدفی کاربردی. کتاب هرگز شکم کودک گرسنه ای را سیر نمی کند و قادر نیست مانع از برخورد گلوله ی قاتلی بر بدن قربانی شود. در کشاکش جنگ کتاب مانع فرودآمدن بمب بر سر مردم بی گناه نیست.
بعضی مایلند فکر کنند که درک عمیق هنری از ما آدم هایی نیکو، عادل، اخلاقی، حساس و درّاک خواهد ساخت. شاید چنین چیزی در برخی مواردِ نادر و استثنایی واقعیت داشته باشد، اما یادمان نرود که هیتلر نیز زندگی اش را با هنر و کار هنری آغاز کرد. زمامداران جبار و دیکتاتورها و همچنین آدمکش ها در زندان رمان می خوانند. چه کسی می گوید این ها هم مثل بقیه از خواندن رمان لذت نمی برند؟
به کلام دیگر، هنر بی فایده است، دست کم وقتی، برای مثال، با لوله کشی، پزشکی و مهندسی راه آهن مقایسه اش کنیم. اما بی فایدگی مگر چیز بدی است؟ نداشتن کاربرد عملی به این معناست که کتاب و نقاشی و موسیقی صرفا وقت تلف کردن است؟ بسیاری چنین فکر می کنند. اما به اعتقاد من اتفاقا ارزش هنر در همین بی فایدگی است و پرداختن به آن ما را از دیگر مخلوقات ساکن این سیاره متمایز می کند و معرف ما به عنوان موجودات انسانی است.
انجام کاری صرفا برای لذت ناب و زیبایی آن. مجسم کنید چه قدر باید هنرمندی تلاش کند و به چه ساعات طولانی تمرین و انضباط شدید نیاز دارد تا از خود نقاش یا رقصنده ی مجربی بسازد. این همه رنج و کار سخت، فداکاری برای به دست آوردن چیزی که به غایت و شکوهمندانه... بی فایده است!
رمان اما عرصه اش از سایر هنرها متفاوت است. رسانه اش زبان، چیزی مشترک میان ما و دیگران، است، آنچه که همه اشتراکی از آن استفاده می کنند. از زمانی که سخن گفتن را آموختیم در ما عطش داستان پدید آمد. کسانی از ما که دوران کودکی مان را به یاد داریم می دانیم که چه با اشتیاق منتظر فرارسیدن لحظه ای بودیم که هنگام خواب مادر یا پدرمان در اتاق نیمه تاریک کنار تختمان می نشست و از کتاب قصه های پریان برایمان می خواند.
آن هایی از ما که اکنون پدر یا مادریم راحت ممکن است توجهی دقیق را به یاد بیاوریم که در چشمان کودکانمان بود هنگامی که برایشان قصه می خواندیم. چرا چنین اشتیاق شدیدی به شنیدن قصه وجود دارد؟ مگر نه این که قصه های پریان عموما بی رحم و خشن اند، سرشار از صحنه های گردن زنی، آدم خواری، تغییر شکل های غریب و افسون های شیطانی؟ شاید تصور کنید دستمایه هایی این چنین برای کودکان بیش از حد ترسناک است، اما همین قصه ها به کودکان این امکان را می دهند که در محیطی آرام و امن به شکلی کاملاً سالم با ترس ها و عذاب درونی شان روبه رو شوند. این است افسون قصه ها: ممکن است ما را تا اعماق دوزخ ببرند اما در نهایت بدون زیان اند.
پیر می شویم اما تغییر نمی کنیم، پیچیده تر می شویم ولی در اصل همچنان شبیه خودهای دوران کودکی مان مشتاق شنیدن قصه ای بعد قصه ای هستیم. سال هاست که در کشورهای غربی مقاله ای پس مقاله ی دیگر انتشار می یابد در مورد کم شدن تعداد افراد کتاب خوان و این که ما وارد عصری شده ایم که بعضی آن را «عصر مابعد ادبیات» [ کتاب خوانی] می نامند. گرچه شاید چنین چیزی صحیح باشد اما این نیز کاملاً صادق است که شوق جهانی به قصه همچنان جاری است و کاهش نیافته است. با وجود این، شوق قصه خوانی فقط به رمان محدود نیست. فیلم و تلویزیون و حتی کتاب های فکاهی پشت سر هم انبوهی از روایت های داستانی تولید می کنند و مردم همچنان با اشتیاق زیاد این ها را می بلعند؛ به این دلیل که آدمی به قدر غذا به داستان نیاز دارد و هرچند ممکن است شکل ارائه اش تغییر کند ــ به صورت نوشتاری یا تصویری بر صفحه ی تلویزیون ــ اما ممکن نیست دنیا را بدون آن تصور کنیم.
همچنین وقتی صحبت از وضعیت رمان به میان می آید، موضوع آینده ی رمان، من در خود احساس خوش بینی می کنم. در مبحث کتاب شمارگان چندان مهم نیست زیرا تا وقتی فقط یک خواننده هم باقی است باید امیدوار بود. این از توان خاص رمان نشان دارد و این که چرا، به عقیده ی من، هرگز به عنوان یک نوع ادبی از بین نخواهد رفت. هر رمان همکاری مشترکی است میان نویسنده و خواننده، تنها جایی در جهان که دو غریبه با صمیمیت تمام با هم برخورد می کنند. من همه ی عمر با کسانی گفت وگو کرده ام که هرگز آن ها را ندیده ام، با افرادی که در آینده هم با آن ها آشنا نخواهم شد و امیدوارم تا زمانی که نفس می کشم به این کار ادامه بدهم. این تنها کاری است که همیشه می خواهم.

نظرات کاربران درباره کتاب صدای سوم

صداهای سوم«عشاق، در هفته‌های اول آشنایی، باور دارند که می‌توانند به فضاها و مکان‌های اوایل زندگیِ هم قدم بگذارند.» کتابی که داستان‌های بسیار از نویسندگان متعددِ نسل سوم ادبیات امریکا دارد با این جمله‌ی معرکه، از داستان «خانه‌های مردم دیگر،» است که تمام می‌شود. ما، در فارسی، ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید «سالی که نکوست از بهارش پیداست.» خب، همین‌طور که ملاحظه می‌کنید، بهار و تابستان و پاییز و زمستان این کتاب –که از قضا به‌گزینِ آثار 12 نویسنده است– همه، دل‌پذیرند. بهارِ این کتاب، سرآغازش، یادداشت محققانه‌ی احمد اخوت، گردآورنده‌ی کتاب، است و داستان‌های اَن بیتی که کمابیش در ایران شناخته‌شده است. بعدِ او هم نوبت به ریموند کارور می‌رسد که دیگر هیچ در شناخته‌شده بودنش شک نداریم: در سال‌های اخیر، تب کارور از خواننده‌ها به نویسنده‌های ایرانی هم سرایت کرد (و شاید هم بالعکس بوده این روند) و کارورخوانی و کارورنویسی، دوشادوش هم، به حیات در جامعه‌ی ادبیِ ایران ادامه داده‌اند. با این‌همه، سه داستان کوتاهی که از کارور در این کتاب آمده‌اند از آثار تراز اول او به حساب نمی‌آیند. جلوتر، داستان «گلوله‌ای در مغز» توبیاس ولف درخشان است و، از میان پنج داستانی که از دونالد بارتلمی آمده، «شهر کلیساها،» داستانی‌ست که به نقیضه‌ای تمثیل‌گون شبیه شده و به پسند من نزدیک بوده. بارتلمی نویسنده‌ی داستان‌های تجربی‌ست، با سویه‌هایی پارودیک و طنزی جنون‌آسا و –گرچه شیوه‌گری‌های جلوه‌گرانه‌اش به نظرم برای نویسنده‌ی ایرانی و چه‌بسا خواننده‌ی ایرانی، عجالتاً، محلی از اِعراب ندارد و نمی‌بایست داشته باشد– آن‌چه به انتخاب اخوت در «صدای سوم» آمده از داستان‌های خواندنیِ او به شمار می‌آید. از رابرت کوور و بازنویسیِ داستان شنل قرمزی‌اش تحت نام «دماغ مادربزرگ» که بگذریم، می‌رسیم به مری رابینسون و دو داستان جذابش، به‌خصوص، اولی: «مال تو.» هرچند، به نوشته‌ی آقای اخوت، خود رابینشون مخالف آن است که مینی‌مالیستش بدانند، کمینه‌گرایی‌اش در داستان‌نویسی باعث شده آثارش کم از اشعار غنایی نداشته باشند. وقتی داستانی از او می‌خوانی، باید مطمئن باشی که هر اشاره‌ی ناچیز، هر توصیف کوچک قرار است سهمی کسرناشدنی در پیشبرد داستان داشته باشد. ادیت پرلمن، جیسون براون (با اثر درخشان «سفر قلب»)، پم اولمان، امی همپل، توماس بِیتز و، نهایتاً، خانم لور سیگال که اول یادداشت ذکر خیرش بود نویسندگان دیگری‌اند که ازشان داستان یا داستان‌هایی در کتاب آمده. جذابیت آثار این‌ها، علاوه بر قدرت داستان‌پردازی، به این دلیل است که برای اکثر ما نویسندگانی ناشناخته‌اند و به چندوچون کار ادبی و سازوکارهای نویسندگی‌شان آشنایی نداریم: کار خوب دیگر آقای اخوت معرفیِ این‌هاست. یک جا، پیش از داستان «تلفن‌های پنهانی،» او شرح می‌دهد که چگونه کوشش‌هایش برای یافتن نشان و زندگی‌نامه‌ای از نویسنده‌ی مرموز این داستان، پم اولمان، بی‌نتیجه مانده و حتی جستجوی اینترنتی هم چاره‌ساز نبوده. ضمن این یادداشت، اخوت جمله‌ای نوشته که، هرچند چندان ربطی به کلیت این یادداشت ندارد، می‌آورمش برای حسن ختام و پایان: «همیشه آرزو داشته‌ام می‌شد کتاب تاریخی بنویسم که فقط از چگونگیِ حالت حرف زدن آدم‌ها سخن بگوید.» وه که چه آرزوی فریبنده‌ای!‏
در 6 سال پیش توسط م...ن
طرفدار داستان کوتاه نیستم . اما اینم خیلی ماست بود :)
در 5 سال پیش توسط Sha...and