در قلعهای دیگر، ملکه زندگی میکند که اجازه ندارد پادشاهش را ببیند. در مدت اقامتم، این بانو چندان عطوفت از خود نشان داد که مرا برای دیدار پذیرفت؛ او متبسم، جوان و تا آنجا که نژادش اجازه میداد، ملیح بود. دستبندهایی از فلز و عاج و گردنبندهایی از دندان عریانیاش را تزئین میکردند. او مرا برانداز کرد، بوئید، و بعد از لمس کردنم با انگشتش، در نهایت، در حضورِ تمامیِ ملازمانش خود را به من عرضه کرد. معالوصف، پوشش من و اخلاقیاتم مرا از چنان افتخاری منع میکرد که ملکه عمدتاً تنها کسانی را که به آن مفتخر میسازد شمنها و شکارچیانِ بَردهاند که اکثراً مسلماناند و کاروانهایشان از این قلمرو میگذرد. ملکه دو بار یا سه بار سنجاقی طلایی را در بدنم فرو کرد؛ این آویزها مظهرِ تفقدِ سلطنتیاند و شمارِ یاروهایی که این سنجاقها را به خود آویزان نگه میدارند تا به این باور دامن زنند که ملکه خود آنها را آویخته است، کمی از تعدادِ انگشتانِ دست بیشتر است. زینتهایی که ملکه به خود میآویزد، و پیشتر وصفشان را آوردم، از دیگر مناطق آورده میشوند. از آنجا که یاروها فاقدِ مهارتِ ساختِ حتی سادهترین ابزارند، این زینتها را ساختهی طبیعت میشمرند. برای مردمِ این قبیله کلبهی من نوعی درخت بود، علیرغمِ این نکته که بسیاری از آنها مرا هنگامِ بنا کردنِ آن دیدهاند و حتی به من کمک هم کردند. در میان شماری از دیگر اقلامی که در تملک داشتم، یک ساعت، یک دربازکن، یک قطبنمای دریایی و یک کتابِ مقدس هم بود. یاروها به این چیزها چشم میدوختند، در دست میگرفتند و سبک سنگینشان میکردند و میخواستند بدانند از کجا پیدایشان کردهام. آنها به عادتِ مألوفِ خود، قمهی مرا نه از قبضه بلکه از تیغهاش میگرفتند و به شیوهی خاص خود، ناباورانه ملاحظهاش میکردند، و این امر در من پرسش را برمیانگیخت که اگر صندلییی را ببینند چهقدر حیرت میکنند. احتمالاً خانهای چنداتاقه بهنظرشان هزارتو برسد، اگر چه احتمالاً راهشان را درونِ چنین خانهای به شیوهی یک گربه پیدا کنند، هرچند گربه خانه را تصور نمیکند. ریشِ من، که آن زمان سرخ بود، موجبِ حیرتِ همگی میشد و با دلبستگیِ آشکاری به آن دست میکشیدند.