دخترعمه پدرم داشت نامزدیاش را جشن میگرفت. عمه سیلویا قدکوتاه، سبزهرو و پرچانه بود، و بینی بزرگی داشت. او پیش از جنگ کارمند بانک بود؛ و حالا باغبان شده بود، ولی همسر آیندهاش ــ که در اصل وکیل بود ــ در اداره تأمین مواد غذایی کار میکرد. درست نمیدانستم که چهکاره آنجاست، ولی پدر به ما وعده امری شگفتانگیز در مهمانی را داده بود و بعدش هم ملچمولوچ معنیداری کرده بود که در من و برادرم علاقه مشتاقانهای برانگیخته بود.
عمهام در همان پادگانی که ما بودیم، در اتاق کوچکی که پنجره کوچکش به راهرو باز میشد، زندگی میکرد. اتاقش آنقدر کوچک بود که هیچجوری نمیتوانستم تصور کنم که برای چه منظوری ساخته شده بود. شاید به عنوان انبار برای چیزهای کوچکی از قبیل نعل اسب، شلاق، یا مهمیز (اینجا سابقا پادگان سوارهنظام بود). عمهام در آن اتاق کوچک یک تخت و یک میز کوچک داشت که با دو تا چمدان درست شده بود. حالا روی چمدان رویی رومیزی پهن کرده بود و رویش چند بشقاب مقوایی چیده بود و در آنها ساندویچهای باز گذاشته بود. آن ساندویچها، ساندویچهای واقعی، و پر از تکههای سالامی، ساردین، پاته جگر، شلغم خام، خیار و پنیر واقعی بود. عمهجان حتی شیرینیهای کوچک مربای لبو تدارک دیده بود. متوجه شدم که برادرم دارد آب دهانش را که بدجوری راه افتاده بود، قورت میدهد.
او هنوز یاد نگرفته بود خودش را کنترل کند. هیچوقت به مدرسه نرفته بود. من رفته بودم، و داستان اولیس حیلهگر و پاگانل غافل را خوانده بودم، و بنابراین یک چیزهایی درباره خدایان و صفات خوب انسانها میدانستم.
اولین بار بود که آقای نامزد را میدیدم؛ جوانی با موهای فرفری و گونههای گرد که در آنها اثری از مشقتهای زمان جنگ نبود.