عصرها که به خانه برمیگشتم، فاروق روی چهارپایهاش دم در آسانسور نشسته بود و با خمیر خاکستریرنگی بازی میکرد و به محض اینکه صدای سلامم را میشنید مثل فنر از جا میپرید؛ لبخندی توی چشمهای سبزش مینشست، در آسانسور را برایم باز میکرد و دکمۀ شمارۀ ۵ را فشار میداد و بعد سرش را پایین میانداخت و تمام مدتی که آسانسور قدیمی بالا میرفت، به نقطهای روی کفشهایش خیره میماند. تا وقتی که دوباره در را برایم باز میکرد، صورتش را نمیدیدم و با اینکه میدانستم زبان نمیفهمد، موقع پیاده شدن به آلمانی میگفتم: «مواظب خودت باش.» گاهی قفلِ خانه را که باز میکردم سَرَم را بر میگرداندم و از پشت در طلایی ِ مشبک، اول چهره و بعد کلاهش را میدیدم تا اینکه با صدای کش آمدن طنابهای آسانسور، بهکلی ناپدید میشد.