روم همیشه شهر پرسروصدایی بود ـ ساختارِ شلوغِ شهرِ نیویورک را تصور کنید ـ اما بلوکی که سنکا در آن اقامت داشت پر از صداهای گوشخراشِ کرکنندۀ ورزشکارانِ ناآرامی بود که در ورزشگاه زیرینِ مجموعه اتاقهای خانهاش مشغول تمرین بودند و وزنههای سنگین را بر زمین میانداختند، صدای زنِ ماساژوری که پشتِ مردانِ چاق را میکوبید، صدای شلپشلوپ شناگران در آب، صدای جیببرهایی که گاهی در ورودی ساختمان دستگیر میشدند و المشنگه بهراه میانداختند، صدای رد شدن کالسکهها از خیابانهای سنگی، صدای نجارانی که در کارگاههای خود با شوق کار میکردند و دورهگردهایی که اجناس خود را فریاد میزدند، صدای بچههای خندانی که بازی میکردند و سگهایی که پارس میکردند....
و صدای این حقیقت که زندگی سنکا درحال فروپاشی بود از سروصدای آن بیرون رساتر بود؛ بحرانهای پیاپی و اغتشاشهای خارج از کشور که از نظر مالی، او را تهدید میکرد، کهولتِ پیشرونده که بهخوبی آن را حس میکرد، کنار گذاشته شدن از عرصهٔ سیاست ازسوی دشمنانش، و اینکه به خشم امپراتور نرون دچار شده بود و ممکن بود به دستور او، بهسادگی، سرش را ازدست دهد.
با زندگیهای پرمشغلهای که داریم، میتوان درک کرد که رومْ محیط مناسبی برای انجام برخی کارها نبود و برای اندیشیدن، خلق کردن، نوشتن، و اتخاذِ تصمیمهای درستْ اوضاع روم نامساعد بود و در این باره، سنکا به دوستی گفته بود: «سروصدا و آشفتگیهای موجود در امپراتوری، بهحدی بود که مرا از قدرتِ شنیدنم متنفر کند.» با این حال، بنابه دلایل درست، این موضوعْ قرنها عطشِ تحسینکنندگانِ سنکا را دامن زده است که چگونه مردی که از سختی و ناملایمات بهستوه آمده است نهتنها دیوانه نمیشود، بلکه به آرامشی میرسد که میتواند بهدرستی فکر کند و نگارشی تأثیرگذار داشته باشد؛ نگارش مقالاتی کاملاً حرفهای و پیچیده که میتوانست بهدست میلیونها نفر برسد، مقالاتی دربارۀ حقایقی که بهندرت کسی از آنها آگاه بوده است! سنکا دربارۀ سروصدا به همان دوست گفته بود: «اعصابم را دربرابرِ اینگونه مسائل قوی کردهام. به ذهنم فشار میآورم تا متمرکز بماند و اجازه نمیدهم درگیر موضوعهای بیرونی شود. آرامش که داشته باشم، مهم نیست بیرون چه آشوبی برپاست.»