یرولدلجر بدون اینکه بفهمد چه شیئی است به آن نگاه کرد. ابتدا ناباورانه به وسعت و بیکرانگیِ استپهای دلجرخان چشم دوخت. استپها آنها را بهسان اقیانوسی از علفهای خودرو در تلاطم رنگینکمانیِ بادها احاطه میکردند. در سکوتی طولانی به دنبال این بود که خودش را مجاب کند الان در جایی است که باید باشد و این همان جا بود. در قلب فواصل بیانتها در جنوب شهرستان خِنتی و صدها کیلومتر دورتر از هرچیزی که بتواند وجود بیمناسبت این شیء را در آنجا توجیه کند.
مأمور پلیس ناحیه همراه خانوادهای از چادرنشینها که او را خبر کرده بودند، یک متر عقبتر از یرولدلجر، روبهرویش ایستاده بود. همه به او نگاه میکردند و منتظر بودند توضیح قانعکنندهای درمورد حضور آن شیء که یکوری از خاک بیرون زده بود، داشته باشد. یرولدلجر نفس عمیقی کشید، صورتش را با کف دستهای بزرگش مالش داد و دو زانو جلو آن شیء نشست تا آن را بهتر ببیند.
خسته و درمانده بود. زندگیِ پلیسی چنان او را چلانده که واقعاً دیگر از کنترلش خارج شده بود. صبح آن روز، ساعت شش، او را فرستاده بودند برای تحقیق درمورد سه جسد که در بخش مدیریت یک کارخانهی چینی در حومهی اولانباتور با کاتِر تکهتکه شده بودند و پنج ساعت بعد در استپ بود درحالیکه نمیدانست چرا او را تا آنجا فرستاده بودند...
-از متن کتاب-