در میان مردگانِ هر نسل، کسانی بودند که سگ خاکستری را دیده بودند: زنانی که مقدر بود سرِ زا بمیرند؛ سربازانی که به جنگهای زیادی اعزام شده اما برنگشته بودند؛ کسانی که درگیر دشمنیها و خصومتها یا روابط عاشقانۀ پرمخاطره شده بودند؛ کسانی که به پیامهای مرموزِ شبانه پاسخ داده بودند؛ کسانی که در بزرگراهها ناگهان از مسیر منحرف شده بودند تا به سگی خاکستری که در خیال دیده بودند برخورد نکنند و عاقبتشان شده بود تودههای مچاله شدۀ فولاد...
- از متن کتاب
آلیستِر مَکلاود در جزیرۀ کِیپ برِتونِ کانادا بزرگ شد، جایی که نیاکان اسکاتلندیاش قرنها پیش ساکن آن شدند و بیشترِ داستانهایش در آن میگذرد. مَکلاود برای تأمین هزینهی تحصیلاتش، هیزمشکنی و معدنکاری و ماهیگیری کرد، مشاغلی که در داستانهایش به آنها پرداخته است، داستانهایی تکاندهنده، با عمق عاطفی و غنای زبانی، با درونمایهی خانواده و ارتباط بین نسلها، که ــ به گفتهی مایکِل اُنداتیه (نویسندهی رمان بیمار انگلیسی) ــ «هم بومی و هم جهانی»اند.