فیدیبو نماینده قانونی آگه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ در آند

کتاب مرگ در آند

نسخه الکترونیک کتاب مرگ در آند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ در آند

ما در سیر داستان ابتدا با دو منبع خشونت مواجه می شویم; دولت و مخالفان مسلح , که رقابت این دو گروه بر سر قدرت مردم را تحت فشار قرار می دهد و به سمتی سوق می دهد که آنجا نیز منبع سوم خشونت است. فساد و خشونت دولتی را در صحنه های مختلفی از داستان می بینیم; فرمانده عالیرتبه پلیس نقشی همچون پدرخوانده دارد و افراد خود را برای محافظت از یک قاچاقچی اعزام می کند, یا ارتشی ها فرد لال بیگناهی را آنچنان شکنجه می دهند تا اعتراف کند و…خلاصه اینکه وجود فردی شریف مانند گروهبان لیتوما که از قدرتش سوء استفاده نمی کند مایه تعجب همگان است. در طرف مقابل چریک ها هستند که به نام آزادی مردم و مبارزه با فساد, عرصه را بر مردم تنگ می کنند. با دلایل واهی و مسخره آدم می کشند و همزمان شعار اعتلای ارزش های انسانی را سر می دهند. برای اینکه گلوله را برای کشتن نیروهای ضد خلقی حرام نکنند آنها را سنگسار می کنند. هر منطقه ای را که آزاد می نمایند , دادگاه های خلقی تشکیل می دهند و هرکس کوچکترین وابستگی به دولت داشته باشد اعدام می کنند و کاری می کنند که مردم علیه یکدیگر شهادت بدهند و حتی مجازات ها را با قساوت علیه یکدیگر به کار بگیرند تا به قول خودشان آنها را از قربانی بودن خلاص کنند تا آزادیبخش شوند. جالب این است که در قسمتی از داستان که چریک ها این اعمال را انجام می دهند و بعد شهر را ترک می کنند, ارتش وارد شهر می شود و آنها نیز دادگاهی برپا می کنند و نهایتاً عده ای را به عنوان مجرم با خود می برند و همزمان سربازان تمام اموال مردم را غارت می کنند و هیچکس جرات اعتراض را ندارد. بعدها که خانواده مجرمین پیگیری می کنند اثری از آنها نمی یابند, گویی اصلاً وجود نداشته اند.

ادامه...
  • ناشر آگه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ در آند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


بخش یکم:

۱

لیتوما(۱) همین که زن سرخپوست را بر درگاه کلبه دید حدس زد چه می خواهد بگوید. زن به راستی همان چیزها را می گفت اما به زبان کچوا(۲) مِن و مِن می کرد و در همان حال کف در دو گوشه دهان بی دندانش جمع شده بود.
«توماسیتو(۳) این زنکه چه می گوید؟»
«من که سر درنمی آرم، گروهبان.»
مامور گارد شهری به زبان کچوا و با حرکات سر و دست به زن حالی کرد که آهسته تر حرف بزند. زن همان صداهای نامفهوم را تکرار کرد که در گوش لیتوما طنین موسیقی بدوی را داشت. یکباره حوصله اش سر رفت.
«دارد چه می گوید؟»
معاونش زیرلب گفت «این طور که پیداست شوهرش گم شده. چهار روز پیش.»
لیتوما لندلندکنان گفت: «به عبارت دیگر گمشده ها می شوند سه نفر.» و احساس کرد عرق بر صورتش می دود. «حرامزاده ها.»
«حالا باید چه کار کنیم، گروهبان؟»
«حرف هاش را ثبت کن.» لرزه ای بر مهره های پشت لیتوما دوید. «وادارش کن هر چه می داند بگوید.»
مامور گارد شهری با صدای بلند گفت «آخر این جا چه خبر شده؟ اول آن لالی، بعد آن مردکه زال، حالا هم یکی از سرکارگرهای جاده. این که نشد وضع، گروهبان».
شاید که این وضع نمی شد، اما در هر حال داشت پیش می آمد، و فعلاً بار سومش بود. لیتوما چهره بی اعتنا و چشم های تنگ یخ زده مردم ناکسوس ــ کارگرهای کارگاه، و مردم محلی و سرخپوست های بومی منطقه ــ را پیش خود مجسم کرد، اگر سراغ شوهر این زن را از آن ها می گرفت چنین چهره ای به او نشان می دادند. همان ناامیدی و درماندگی که دفعه قبل وقت پرس و جو درباره آن دو مرد گمشده احساس کرده بود باز به سراغش آمد: تکان دادن سر به نشانه نه، کلمات تک هجایی، نگاه های گریزان، اخم و تخم، لب های به هم فشرده، هراس از دردسر. این بار هم فرقی با دفعه های قبل نداشت.
توماس داشت چیزهایی از زن می پرسید و جواب های او را در دفترچه کوچکی یادداشت می کرد، کونه مدادی دستش بود که گاه به گاه با زبان تَرَش می کرد «تروریست های حرامزاده این قدرها از این جا فاصله ندارند. ممکن است هر شب به سرمان بریزند.» گم شدن آن مرد زال را هم زنی خبر داده بود. هیچ وقت سر درنیاوردند که طرف مادر مردک بود یا زنش. مرد به سر کارش رفته بود، یا داشت به خانه برمی گشت، اما هیچ وقت به مقصد نرسید. پدریتو به دهکده رفته بود تا برای دو گارد شهری یکی دو بطر آبجو بخرد و دیگر برنگشته بود. پیش از گم شدن هیچ کس ندیده بودشان، هیچ کس نشانی از ترس، دلشوره یا مرض در آن ها ندیده بود. یعنی تپه ها دهن وا کرده و قورتشان داده بودند؟ سه هفته گذشت و گروهبان لیتوما و توماس کارنیو(۴)، مامور گارد شهری، همان جای اول بودند، هیچ سرنخی دستشان نیامده بود. حالا هم بار سوم بود. گندش بزنند. لیتوما دست به شلوارش کشید.
باران گرفته بود. قطره های درشت با صدای بلند و ناموزون به سقف حلبی می خورد. هنوز ساعت سه بعدازظهر نشده بود، اما توفان آسمان را سیاه کرده بود و هوا مثل شب تیره و تار بود. در آن دورها، رعد با غرش های پی درپی که از دل و روده زمین، همان جا که به عقیده کوه نشین های نکبتی خانه گاو و مار و عقاب و ارواح بود، برمی آمد و بر کوه ها می غلتید. یعنی سرخپوست ها واقعا به این چیزها اعتقاد دارند؟ معلوم است که دارند، گروهبان، حتی به درگاهشان دعا می کنند و کلی چیز نذرشان می کنند. آن بشقاب های کوچک پر از غذا را ندیده ای که کنار غارها و کال های کوردیرا(۵) می گذارند؟ لیتوما وقتی این حرف ها را در دکه دیونیسیو(۶) یا وقت بازی فوتبال می شنید نمی دانست جدی می گویند یا دارند دستش می اندازند. آخر او از مردم ساحل نشین بود. گاه به گاه می شد از شکاف های دیوار دکه افعی زردی را ببینی که به ابرها نیش می زد. یعنی این کوه نشین ها واقعا فکر می کنند صاعقه مارمولک آسمان است؟ پرده های باران خوابگاه کارگران، ماشین های سیمان سازی، جاده صاف کن ها، جیپ ها و کلبه های مردم محلی را که میان درختان اوکالیپتوس، بر تپه روبه روی کلبه آن ها بود، پنهان کرده بود. لیتوما فکر می کرد «انگار همه شان غیب شان زده». حدود دویست کارگر آن جا بود که اهل آیاکوچو و آپوریماک و به خصوص اهل ئوان کایو و کونسپسیونِ خونین(۷) و پامپاسِ ئوان کاولیکا بودند. تا آن جا که می دانست از اهل ساحل کسی میان آن ها نبود. حتی دستیارش هم اهل ساحل نبود. اما توماس هرچند اهل سیکوانی بود و زبان کچوا را بلد بود، بیشتر به مستیزوها(۸) می ماند. او پدریتو تینوکو(۹) را هم با خودش به ناکسوس آورده بود. مرد ریزه اندام لال اولین نفری بود که گم و گور شده بود.
کارنیو آدم صاف و ساده ای بود، اما بفهمی نفهمی گرفتار مالیخولیا بود. شب ها سفره دلش را پیش لیتوما باز می کرد و درد دل کردن پیش رفیق را خوب بلد بود. همین که پایش به اینجا رسیده بود گروهبان به اش گفته بود: «توماسیتو تو از آن آدم هایی که می بایست کنار ساحل دنیا آمده باشند. حتی توی خودِ پیورا.» «این حرفت، گروهبان، منتهای لطف است، می دانم». اگر هم صحبتی کارنیو نبود، زندگی توی این برهوت واقعا عذابی بود. لیتوما آهی کشید. این جا وسط برّ و بیابان با این کوه نشین های بدعنق که همدیگر را سر سیاست می کشتند و از آن بدتر گم و گور هم می شدند، چه می کرد؟ چرا به شهر خودش برنمی گشت؟ خودش را توی میخانه ریو در جمعِ بی کله ها(۱۰)، رفقای قدیمی اش مجسم کرد، در آن شب های داغ پیو را که پُر از ستاره بود و پر از والس و بوی بُز و درخت خرنوب. موجی از اندوه دندانش را به درد آورد.
کارنیو گفت «من کارم تمام شد، گروهبان. این خانم درواقع چندان چیزی نمی داند. ضمنا دارد از ترس می میرد. خودت که می بینی.»
«به اش بگو هر کاری ازمان بر بیاید می کنیم تا شوهرش پیدا شود».
لیتوما لبخندی زورکی زد و به زن سرخپوست با اشاره فهماند که می تواند برود. زن، مات و مبهوت به او زل زده بود. ریزه اندام، با سنّی نامعلوم، استخوان هایی تُرد مثل استخوان پرنده ها، زیر آن همه دامن و کلاه پاره پوره اش، گم شده بود. اما توی صورتش و توی چشم های تنگ و چین افتاده اش چیزی ناشکستنی وجود داشت.
«گروهبان، انگار این زن منتظر اتفاقی برای شوهرش بوده. می گوید «می بایست اتفاق می افتاد. اما تا حالا چیزی از تروریست ها و چریک های سندرو(۱۱) نشنیده».
زن بی آن که سری به خداحافظی بجنباند، برگشت و به میان شُرشُر باران رفت. چند لحظه بعد، وقتی داشت به سوی خوابگاه کارگاه می رفت، هیکلش در باران سربی رنگ محو شد. دو مرد تا زمانی دراز هیچ نگفتند.
بالاخره صدای کارنیو که انگار می خواست کسی را تسلی بدهد در گوش لیتوما طنین انداخت: «یک چیزی به ات بگویم. من و تو از اینجا زنده در نمی ریم. محاصره مان کرده اند، چه فایده ای دارد خودمان را گول بزنیم؟»
لیتوما شانه ای بالا انداخت. معمولاً او بود که روحیه اش را می باخت و کارنیو می بایست به اش دل و جرئت بدهد. امروز جا عوض کرده بودند. «این قدر فکرش را نکن، توماسیتو، والاّ وقتی سر برسند آن قدر دست و پامان را گم می کنیم که نمی توانیم از خودمان دفاع کنیم».
باد ورقه های حلبی سقف را تکان می داد و پاشه های باران به داخل کلبه می ریخت. پاسگاه آن ها که دور تا دورش را گونی های پر از سنگ و خاک گذاشته بودند یک اتاق داشت که با دیواره ای چوبی دو قسمت شده بود. یک طرف دفتر گارد شهری بود با تخته ای روی دو خرک به جای میز و چمدانی که گزارش عملیات و اسناد را توش می گذاشتند. طرف دیگر دو تا تخت سفری که از تنگی جا به هم چسبیده بود. چراغ نفتی داشتند و رادیویی که با باطری کار می کرد و اگر هوا خراب نبود رادیو ناسیونال و رادیو خونین را می گرفت. گروهبان و معاونش تمام بعد از ظهر به این رادیو می چسبیدند تا مگر خبر تازه ای از لیما یائوانکایو بشنوند. بر کف کلبه که از خاک سفت شده بود، پوست بز و گوسفند انداخته بودند، دو تا تشک کاهی، یک اجاق سفری با یک چراغ پریموس، یکی دو تا قابلمه و چند تا ظرف سفالی، چمدان هاشان و یک گنجه زهوار دررفته ــ به جای اسلحه خانه ــ که تفنگ ها، جعبه های مهمات و مسلسل سبک شان را توی آن می گذاشتند. همیشه رولورشان به کمرشان بود و شب ها هم آن را زیر بالش می گذاشتند. هر دو زیر تابلو پریده رنگ قلب مقدس ــ تبلیغ اینکاکولا ــ نشسته و زمانی دراز چشم به باران دوخته بودند.
بالاخره لیتوما گفت «توماسیتو، فکر نکنم کشته باشندشان. احتمالاً برده اند تا چریک بکنندشان. حتی احتمالش هست که هر سه شان تروریست بوده باشند. هیچ وقت شده سندروها مردم را بدزدند؟ آن ها آدم را می کشند و اعلامیه هاشان را هم کنار جسدش می گذارند تا همه بفهمند کارِ کی بوده».
توماس گفت «پدریتو تینوکو چریک بوده؟ نه، گروهبان خیالت از او راحت باشد. ضمنا این جور که تو می گویی سندروها باید درست پشت در باشند. تروریست ها ما را وارد دار و دسته خودشان نمی کنند. قیمه قیمه مان می کنند. گاهی اوقات فکر می کنم من و تو را فرستاده اند اینجا که کشته بشویم».
لیتوما بلند شد: «فکرش را نکن. یک قهوه ای درست کن تا توی این هوای گند بخوریم. بعد فکری برای این آخری می کنیم. گفتی اسمش چی بود؟»
«دمتریو چانکا، گروهبان. سرکارگر گروه انفجار بود.»
«به قول معروف تا سه نشه بازی نشه. شاید با این یکی بتوانیم سر دربیاریم سر آن دوتای دیگر چه آمده».
کارنیو رفت تا فنجان های حلبی را از میخ بردارد و پریموس را روشن کند.
زیرلب گفت «وقتی ستوان پانکوروو(۱۲) به ام گفت دارند به آندائوایلاس(۱۳) اعزامم می کنند، با خودم گفتم «معرکه شد، کارنیتو، آن جا تروریست ها حسابت را می رسند، و هرچه زودتر، بهتر. از زندگی خسته شده بودم. دست کم این جور خیال می کردم، گروهبان. اما حالا که می بینم چه ترسی برم داشته فکر می کنم اصلاً خوش ندارم کشته بشوم».
لیتوما خیلی جدی گفت «فقط آدم های احمق دلشان می خواهد قبل از رسیدن اجل بمیرند. این زندگی چیزهای جالبی دارد، بگذریم که این دور و ورها خبری از آن چیزها نیست. واقعا خوش داشتی بمیری؟ می شود بپرسم چرا؟ آخر تو خیلی جوان هستی.»
«پس مگر می خواستی چی باشم؟» مرد جوان خندید و کتری قهوه را روی آتش سرخ و آبی پریموس گذاشت.
لاغر و استخوانی بود، اما بسیار ورزیده، چشم های تیز و گودافتاده ای داشت، پوستش پریده رنگ بود و دندان هاش سفید و برجسته ــ لیتوما شب هایی که خوابش نمی برد برق برق این دندان ها را توی تاریکی می دید.
گروهبان حدس خودش را به زبان آورد: «لابد یک دختر خوشگل کوچولو دلت را شکسته».
توماسیتو آشکارا تکان خورد. «پس چه کسی دل آدم را می شکند؟ ضمنا تو هم می توانی سرت را بالا بگیری. طرف اهل پیورا بود.»
لیتوما لبخندزنان تایید کرد «از آن دختر شهری ها. بدک نیست.»

*

ارتفاع با حال میشل کوچولو سازگار نبود ــ یکسره از فشار شقیقه هاش ناله کرده بود، همان فشاری که وقت تماشای فیلم های ترسناک محبوبش احساس می کرد، به علاوه کسالت و رخوتی که تمام تن اش را می گرفت ــ اما با این حال از تماشای آن منظره مفلوک پرت افتاده هیجان زده شده بود. آلبر کاملاً سرحال بود. انگار تمام عمرش را در ارتفاع سه چهار هزار متری گذرانده بود، میان قله های نوک تیز پوشیده از لکه های برف با عبور گاه به گاه گله های لاما(۱۴) از جاده باریک. اتوبوس قراضه آن قدر تکان داشت که گاه می گفتی همین حالاست که با افتادن به این چاله یا خوردن به آن صخره، که یکسر تخته بند کهنه اش را تهدید می کرد، تکه تکه شود. زوج جوان فرانسوی تنها غریبه های توی اتوبوس بودند، اما همسفرهاشان هیچ توجهی به آن ها نداشتند، و وقتی آن زبان غریبه را می شنیدند، حتی سری هم برنمی گرداندند. بقیه مسافرها شال و پانچو و چندتایی هم بالاپوش آندی با کلاه گوشی داشتند که از سرمای شب حفظ شان می کرد، بار و بندیل شان چند تا بقچه بود و چمدان های حلبی. یکی از زن ها حتی چند تا مرغ پر سر و صدا هم با خودش آورده بود، اما نه صندلی زوار در رفته، نه تکان های ماشین و نه شلوغی اتوبوس، عیش آلبر و میشل کوچولو را به هم نمی زد.
آلبر پرسید: "?Ça va mieux"
(۱۵)"Oui, un peu mieux"
و کمی بعد میشل کوچولو فکری را که در سر آلبر هم بود با صدای بلند به زبان آورد: در پانسیون اِل میلاگرو درلیما که سَرِ سفر به کوسکو(۱۶) با اتوبوس یا هواپیما حرفشان شده بود، حق با آلبر بود. میشل کوچولو به توصیه یکی از آدم های سفارت اصرار داشت با هواپیما بروند، اما آلبر آن قدر اصرار کرده بود که بالاخره او به سفر زمینی رضایت داده بود. حالا هم پشیمان نبود.برعکس، خیلی حیف بود اگر این منظره را از دست می داد.
آلبر که از پشت شیشه ترک خورده به بیرون اشاره می کرد گفت «واقعا هم حیف بود. راستی راستی که معرکه است، نیست؟»
خورشید پایین می رفت، چتر طاووس باشکوهی در افق باز شده بود. سمت چپِ شان، زمینی گسترده به رنگ سبز تیره کشیده شده بود، بی هیچ درخت، بی هیچ خانه، یا آدمی یا حیوانی، و این گستره با برقی کمرنگ روشن می شد، انگار جوی هایی یا تالاب هایی میان پشته های زردرنگ کاه بود. اما در سمت راست دیواری سنگی و بریده بریده با شیب تند و پر از شکاف ها و پرتگاه ها بالا رفته بود.
میشل کوچولو به زمزمه گفت: «لابد تبت این شکلی است.»
آلبر جوابش داد «مطمئن باش این جا قشنگ تر از تبت است. به ات که گفتم (۱۷)le Perou, ça vaut le Perou.
جاده پیش روی اتوبوس دیگر تاریک شده بود و هوا کم کم سردتر می شد. چند ستاره در آسمان سُرمه سا می درخشید.
«وووی ی...» میشل کوچولو به لرزه افتاد. «حالا می فهمم این ها چرا این قدر لباس روی هم می پوشند. آدم از هوای آند سر درنمی آرد، صبح از گرما خفه می شود و شب از سرما یخ می زند».
آلبر گفت «این سفر مهم ترین واقعه زندگی ما می شود، صبر کن تا ببینی.»
کسی رادیویی روشن کرده بود و بعد از کُلی خر و خر گوش آزار، بالاخره نوای غمناک و یکنواختی بلند شد.
آلبر سازها را تشخیص داد «چارانگا(۱۸) و کِنا(۱۹). به کوسکو که رسیدیم یک کنا می خریم. رقص ئواینو(۲۰) را هم یاد می گیریم».
میشل کوچولو افتاد به خیالبافی «یک مهمانی بالماسکه توی مدرسه راه می اندازیم (۲۱)La nuit peruvienne Le tout cognac
آلبر به اش توصیه کرد «اگر می خواهی یک چرت بخوابی تکیه ات را بده به من».
دختر لبخندی به او زد «هیچ وقت این قدر سرحال ندیده بودمت.»
آلبر تصدیق کرد «دو سال است خواب این سفر را می بینم. پول پس انداز می کنم، درباره اینکاها، درباره پرو، مطالعه می کنم. تمام این چیزها را توی خیال می بینم.»
همسفرش خندید «لابد اصلاً توی ذوقت هم نخورده. خب، من هم پشیمان نیستم. ازت ممنونم که اصرار کردی باهات بیایم. فکر می کنم کورامین دارد اثرش را می کند. دیگر ارتفاع این قدرها اذیتم نمی کند، راحت تر نفس می کشم.»
دمی بعد آلبر صدای خمیازه دختر را شنید. دست دور شانه اش انداخت و سرش را به سینه خود تکیه داد. چیزی نگذشته، با آن همه تکان و بالا و پایین پریدن های اتوبوس میشل کوچولو خوابش برد. آلبر می دانست خودش چشم بر هم نمی گذارد. سر تا پا هیجان بود، مشتاق این که هر چیزی را به ذهن بسپرد تا بعد به یاد بیارد، و در دفتر خاطراتش که از ایستگاه کنیاک تا این جا هر شب آن را خط خطی می کرد یادداشت کند و تازه بعد از همه این حرف ها، ماجرای این سفر را، البته با کمی لاف و گزاف، برای دوستان تعریف کند. با پروژکتوری که از پدر میشل قرض می کرد اسلایدها را برای شاگردهاش نشان می داد. Le Perouهمین جا بود، پهناور، اسرارآمیز، خاکستری ـ سبز، فقرزده، ثروتمند، باستانی، رخنه ناپذیر. پرو این چشم انداز ماخولیایی و تودار، و صورت های مسگون زنان و مردانی بود که دور و بر آن دو را گرفته بودند. واقعا نفوذناپذیر بودند. بسیار متفاوت با چهره هایی که در لیما دیده بودند، سفیدها، سیاه ها، مستیزوها، که آن دو به هر زحمتی که شده توانسته بودند باهاشان رابطه ای، هرچند بسیار ناقص، برقرار کنند. اما چیزی گذرناپذیر او را از کوه نشین ها جدا می کرد. چند بار کوشیده بود، با اسپانیایی شکسته بسته اش با بغل دستی هاش حرفی بزند، اما همه بی فایده. میشل کوچولو به اش تذکر داد «چیزی که ما را از آن ها جدا می کند نژاد نیست، کل فرهنگ است». اعقاب واقعی اینکاها این مردم هستند، نه اهالی لیما، اجداد این ها بودند که آن سنگ های عظیم را تا بلندی های ماچوپیچو بردند، همان معبد ــ قلعه ای که قرار بود او و دوستش سه روز دیگر خوب بگردندش.
شب همه جا پهن شده بود، آلبر با همه اشتیاقی که به بیداری داشت احساس می کرد سرگیجه دلچسبی با خود می بردش. با خودش گفت «اگر این جوری خوابم ببرد، گردنم خشک می شود». صندلی سوم سمت راست مال آن ها بود، و آلبر همان طور که به خواب می رفت شنید راننده افتاد به سوت زدن. بعد جوری شد که انگار دارد در آب سرد شنا می کند. شهاب ها بر گستره عظیم جلگه مرتفع فرو می افتادند. آلبر شاد و سرخوش بود، هرچند افسوس می خورد که تماشای این چشم انداز زیبا را درد گردنش و کلافگی از این که تکیه گاهی برای سرش پیدا نمی کرد بر هم می زد، درست مثل خالی پرمو بر چهره ای زیبا. ناگهان کسی محکم تکانش داد.
گیج و منگ پرسید «هیچ نشده به آندائوآیلاس رسیدیم؟»
میشل کوچولو در گوشش پچ پچ کرد: «سر در نمی آرم چه خبر شده.»
چشم هاش را مالید ، تیغه های نور در بیرون و توی اتوبوس این ور و آن ور می رفت. صداهایی خفه، پچ پچه و فریادهایی که به فحش و ناسزا شبیه بود شنیده می شد، در هر گوشه و کنار حرکات دستپاچه مردم را حس می کرد. شب مثل قیر سیاه بود و هزاران ستاره از پشت شیشه شکسته اتوبوس چشمک می زدند.
«الان از راننده می پرسم چه خبر شده».
میشل کوچولو نگذاشت آلبر از جایش بلند شود.
آلبر شنید که میشل می گوید «این ها کی هستند؟ اول فکر کردم سربازند، اما نه، نگاه کن مردم دارند گریه می کنند».
در رفت و آمد فانوس ها چهره هایی شتابان پیدا و ناپیدا می شد. انگار خیلی بودند. اتوبوس را محاصره کردند، و آلبر که بالاخره از خواب درآمده بود، چشم هاش کم کم به تاریکی عادت کرد. دید خیلی شان کلاه های بافتنی به سر دارند که فقط چشم هاشان از زیر آن پیداست. و آن برق برقی که می دید لابد مال سلاح هاشان بود. غیر از آن چه می توانست باشد.
دختر که سر تا پا می لرزید زیر لب گفت «آن مردی که توی سفارتخانه بود حق داشت. می بایست با هواپیما می آمدیم، بی خود به حرف تو گوش دادم. تو سر درمی آری این ها کی اند، مگر نه؟»
کسی در اتوبوس را باز کرد و موجی از هوای سرد موی آن دو را پریشان کرد. دو پرهیب بی چهره به اتوبوس آمدند و نور فانوس شان چندلحظه ای چشم های آلبر را کور کرد. فرمانی دادند که او چیزی از آن نفهمید. باز با تاکید بیشتر فرمانشان را تکرار کردند.
آهسته زیر گوش میشل کوچولو گفت «نترس. ربطی به ما ندارد. ما توریست هستیم».
مسافرها همه شان بلند شده بودند و دست روی سر، یکی یکی از اتوبوس پیاده می شدند.
آلبر تکرار کرد. «چیزی پیش نمی آد، ما خارجی هستیم. براشان روشن می کنم. بیا، بیا پیاده بشیم».
میان تنه زدن ها و فشار مسافرها پیاده شدند و همین که پاشان به زمین رسید هوایی مثل یخ صورتشان را بُرید. توی جمعیت ماندند، چسبیده به هم، دست هاشان را توی هم حلقه کرده بودند. چند کلمه ای شنیدند که بعضی ش به پچ پچ بود و آلبر نفهمید دارند چه می گویند. اما آن ها به اسپانیایی حرف می زدند نه به زبان کچوا.
por favor? (۲۲)señor کلمه ها را حرف به حرف هجی می کرد، روی سخنش با مردی بود که پانچویی به خود پیچیده و کنار او ایستاده بود. یکباره صدایی مثل رعد ترکید «ساکت!» همان بهتر که دهن باز نکند. وقتش می رسید که به آن ها توضیح بدهد کی هستند و آن جا چه کار می کنند. میشل کوچولو با دو دست محکم بازوش را چسبیده بود و او تیزی ناخن هاش را از روی کت ضخیم اش احساس می کرد. کسی دندان هاش به هم می خورد، دندان های خودش بود؟

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ در آند

کتابهای ترجمه عبدالله کوثری را باید خواند
در 3 ماه پیش توسط omi...moj
از ترجمه‌های بسیار خواندنی جناب کوثری
در 3 سال پیش توسط mah parin
یک رمان تاثیر گذار دیگه از یوسای بزرگ
در 1 سال پیش توسط gla...k88
این کتاب عالیه
در 2 هفته پیش توسط عباس حسنی