مجسمهای را از یک کاتب مصری در سفرم به قاهره با خود آوردهام که کنار شومینهی اتاقم جا خوش کرده است. مجسمه چهارزانو نشسته و طوماری کاغذی در دست دارد و آمادهی نوشتن است. چشمهایش تاجایی که میتواند به دوردستها مینگرد. این مجسمه نمادی از کتابی است که در دست دارید. نوشتن برای مردم باستانی کنار رود نیل همه چیز را محقق میساخت.
زمانی که تصمیم به نوشتن این کتاب گرفتم، خود داستانها سر و کله شان پیدا میشد و به دنبال من میگشتند. دقیقاً همان حالی که خوانندگان هنگام خواندن این کتاب احساس میکنند و فکر میکنند دنیا به کام آن هاست. چرا این طور نباشد؟ ؟ کتابی که موضوع ماجراجویی و تصادف داشته باشد، باید هم اتفاقات ماجراجویانه در آن بیافتد. داستانهای این کتاب خودشان سر وکله شان پیدا میشد و روی شانهام میزدند. هر تماس تلفنی برایم مهم شده بود. وقتی ایدهی نگارش این کتاب را با ناشر درمیان گذاشتم، نه نفر از افرادی که در این کتاب داستانشان را مطرح میکنم، اصلاً نمیشناختم.
یکی از این نُه نفر، نویسندهی معروف کتابهای پرفروش الین سنت جیمز بود، او به پیشنهاد یکی از دوستان مشترکمان با من آشنا شد و تماس گرفت. طی مصاحبهای که با همدیگر داشتیم، من آن قدر شگفت زده و متعجب شدم که نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. نمیدانم برایم چه اتفاقی افتاد که همینطور دنیا دور سرم میچرخید. شاید به این دلیل بود که اولا خانم الین خودش شخصیت پرانرژیای داشت و بعد از آن قدمهایی که برای تحول و پیشرفت برداشته بود، کاملاً ملموس و قابل دسترس بود. (الین واقعاً شخصیت بشّاشی داشت.) علاوه بر این در جریان تعریف کردن داستانش، کاملاً فهمیدم که حرفهایش مثال عینی از کتاب«بنویسید تا اتفاق بیافتد» را به خودش اختصاص میدهد. نه تنها یک فصل، بلکه دوفصل از این کتاب برگرفته از گفتگوی بین من و اِلین است. (فصلهای ۱۷ و۱۸). بعد از اینکه این دو فصل را آماده کردم، ناگهان متوجه شدم هفتهی پیش برای شروع این فصلها هیچ داستان و ماجرایی نداشتم.
همین اتفاقات بود که مرا به هیجان وا میداشت: چطور داستانهایی که برای نگارش کتاب نیاز داشتم در اختیارم قرار میگرفت. به محض اینکه شروع به نوشتن میکردم، کارها به خودی خودشان ادامه پیدا میکرد.