تکهای کاغذ درست بالای سر جسد افتاده بود، با یادداشتی که برای ارلندور نامفهوم مینمود.
مردی حدوداً هفتادساله به پهلوی راست افتاده بود، درست مقابل مبل اتاق نشیمن نقلی. پیراهن آبی و شلوار مخمل کبریتی حنایی پوشیده بود و دمپایی به پا داشت. موهای تُنُک و خاکستریاش پر از لکههای خون بود. کنار جسد زیرسیگاری شیشهای بزرگی افتاده بود که لبههای تیزی داشت. آنهم غرق خون بود. میز عسلی واژگون شده بود.
آپارتمانِ همکف در ساختمانی دوطبقه قرار داشت. باغ کوچکی دورتادورش را دربرمیگرفت که از سه طرف با دیوار سنگی پوشیده میشد. برگ درختان باغ ریخته و زمین را فرش برگ کرده بود و شاخههای پیچدرپیچ بهسمت تاریکی آسمان گسترده میشد. در مسیر منتهی به پارکینگ بودند و مأموران ادارهی آگاهی ریکیاویک داشتند خودشان را به صحنه میرساندند. افسر پزشکی داشت گواهی فوت را امضا میکرد. پانزده دقیقه پیش جسد را پیدا کردهاند. کارآگاه ارلندور یکی از اولین افرادی بود که سر صحنه حاضر شد. منتظر همکارش سیگوردور بود.
غروب اکتبر سایهاش را بر تمام شهر میافکند و باران مرتباً به باد پاییزی سیلی میزد. یک نفر چراغ روی میز اتاق نشیمن را روشن کرده بود و حالتی حزنانگیز، اطراف را دربرمیگرفت. صحنهی جرم کاملاً دستنخورده بود...
-از متن کتاب-