در چهارراهی مشغول تمیزکردن شیشههای ماشینها بود. روی پیراهن سفیدرنگش، با ماژیک، بزرگ نوشته بود: «من ماشینتان را تمیز میکنم؛ پول نمیخواهم! شما فقط بخندید.»
آخرین زورهای ماژیکی که خودش از بین زبالهها پیدا کرده بود، شده بود نوشتهی روی لباس او.
عاشق خندیدن و خنداندن دیگران بود. این را در سیزدهسالگیاش فهمیده بود: زمانی که برای دوستانش از اتفاقی که صبح برایش افتاده بود خاطره میگفت، وقتی قهقههها را میدید و صدای خندهها را میشنید دلش قنج میرفت.
از فردای آن روز، سعی میکرد خاطرهای بسازد. تمام تلاشش این بود کاری کند که خنده بر لب دوستانش بیاید. هرشب کارش این شده بود: دور هم که جمع میشدند، تمام تلاشش را میکرد تا بخنداند، تمام تلاشش را.
پنجسالی از آن روز که فهمیده بود خنداندن و خندیدن بهترین نعمت است، گذشته بود.