بخشی از داستان:
نمیدانم چطور است بعضی اشخاص به اولین برخورد، جان در یک قالب میشوند، -به قول عوام جور و اخت میآیند و یکبار معرفی کافیست برای اینکه یکدیگر را هیچوقت فراموش نکنند درصورتیکه برعکس بعضی دیگر باوجودی که مکرر به هم معرفی میشوند و در مراحل زندگی سر راه یکدیگر واقع میگردند، همیشه از هم گریزان هستند. میان آنها هرگز حس همدردی و جوشش پیدا نمیشود و اگر در کوچه هم به هم برخوردند، یکدیگر را ندیده میگیرند. دوستی بیجهت، دشمنی بیجهت!- حالا این خاصیت را میخواهند اسمش را خوشاب یا آنتی پاتی بگذارند و یا در اثر مغناطیس و روحیهی اشخاص بدانند یا نه. –آنهایی که معتقد به حول ارواح هستند دورتر رفته میگویند که این اشخاص درر زندگی سابق خودشان روی زمین دوست و دشمن بودهاند و به این جهت نسبت به هم متمایل و یا از هم متنفرند ولی هیچکدام از این فرضیات نمیتواند بهآسانی معمای بالا را حل بکند. این کشش و جوشش ناگهانی نه مربوط به خصایل روحی و نه ربطی به محاسن جسمانی دارد.
باری، یکی از این برخوردهای عجیب، چند شب پیش برایم اتفاق افتاد. شب عید نوروز بود، تصمیم گرفته بودم برای احتراز از شر دید و بازدیدهای ساختگی و خسته کننده، سهروزه تعطیل را بروم جای دنجی پیدا بکنم و برای خودم لم بدهم. هر چه فکر کردم دیدم مسافرت دور صلاح نیست. به علاوه وقت هم اجازه نمیداد از این رو قصد مسافرت کرج را کردم. بعد از تهیهی جواز، سر شب بود، رفتم در کافهی ژاله نشستم. سیگاری آتش زدم و در ضمن اینکه گیلاس شیر و قهوه خودم را آهسته مزهمزه میکردم و به تماشای آمد و شد مردم مشغول بودم، دیدم آدم تنومندی از دور به من اظهار خصوصیت کرد و بهطرف آمد.