توی سرم احساس گنگی داشتم، چشمهایم میسوخت و پلکم سنگین بود. حس خوابآلودگی داشتم اما دوست نداشتم بخوابم. دوست داشتم چشمهایم را ببندم و فکر کنم. روی کاناپه دراز کشیدم و دستهایم را پشت سرم گره کردم، چشمهایم روی هم رفت. بلند جوری که مارتا توی اتاق بغل بشنود گفتم:
میدانی، امروز یک فکر نبوغآمیز به ذهنم رسید. صبح وقتی داشتم میرفتم سر کار هوا به طرز دیوانهواری خوب بود، آفتاب ملایم و کمی گرم بود از طرفی باد خنکی هم میوزید و من همینطور که قدم میزدم داشتم به مفهوم خوشبختی فکر میکردم. داشتم فکر میکردم چه میتوانست ایدهآلتر از چیزی که الان داریم باشد. اینکه آدم جوری خوشحال باشد که هیچچیز نتواند خرابش کند. فکر کردم من و تو توی یه جزیره ناشناس و دور با جنگلهای انبوه که روی هیچ نقشهای نیست بودیم. یک منظره بینظیر که کسی تا به حال ندیده. روی شنهای نرم ساحل راه میرفتیم، باد موهایت را نوازش میکرد، میرفتیم لب دریا، خوشمزهترین غذایی که کسی میتوانست بخورد را میخوردیم، بعد روی شنها کنار هم دراز میکشیدیم و به صدای دریا گوش میدادیم، آنقدر که زمان از دستمان در برود. آفتاب میخورد توی صورتمان، اما سوزناک نبود. باد خنک روحمان را جلا میداد، چشمانمان را میبستیم و در همین حین به خواب میرفتیم، خواب سنگین، عمیق و طولانی. میخوابیدیم. آنقدر عمیق که دیگر هرگز بیدار نمیشدیم.