کتاب زیتون سرخ خاطرات خانم ناهید یوسفیان همسر شهید علی امینی است که سید قاسم یاحسینی آن را تدوین کرده است. کتاب زیتون سرخ شامل نوزده فصل است که بخش های مختلف زندگی این بانوی بزرگوار را در بر میگیرد. به گفته سیدقاسم یاحسینی برای انتخاب نام کتاب زیتون سرخ، زیتون نماد صلح، آرامش و دوستی است و سرخ سمبل جنگ، خون و عصیان است. در واقع در این عنوان پارادکس وجود دارد یعنی کسی که دلش میخواست در کنار شوهرش با عشقی عمیق در آرامش زندگی کند.
کتاب زیتون سرخ خاطرات ناهید یوسفیان است که دارای ویژگیهای منحصر به فردی است. وی جانباز ۳۵ درصد است و فرزندش جانباز ۵۰ درصد و همسر شهید علی امینی است. ناهید یوسفیان فوق لیسانس فیزیک هستهای است.
ناهید یوسفیان راوی کتاب زیتون سرخ متولد سال ۱۳۳۱ در شهر اراک است. دوران ابتدائی و راهنمایی و دبیرستانش را در شهر اراک سپری می کند و برای ادامه تحصیلات راهی دانشگاه جندی شاپور اهواز میشود. اینجاست که با علی امینی آشنا میشود و سیر زندگیاش تغییر میکند. بعد از گرفتن مدرک کارشناسی از دانشگاه جندی شاپور بلافاصله تحصیلاتش را در رشته فیزیک هستهای در دانشگاه تهران آغاز میکند. در سن ۲۴ سالگی با شهید امینی ازدواج میکند. زندگی این دو داستان پرماجرایی را میسازد که بانو یوسفیان در این کتاب شرح داده است.
- گزیده کتاب زیتون سرخ:
خدایی که من دارم، خدای بسیار مهربانی است. هرچه از او میخواهم میدهد. در طول زندگی پرفراز و نشیبم، خواستهای نبوده که بخواهم و مرا نومید کند و یا بیجواب بگذارد. کریمی و کرامتش را بارهای بار دیدهام و آزمودهام. خدای بزرگی است! گاه ناسپاسی کردهام و حتی نادیدهاش انگاشتهام. اما آن بخشنده مهربان، در ناسپاسی و سپاس، جود و کرمش را از من دریغ نکرده است. برای آن که نشان بدهم با چه کریم و رحیمی سر و کار داشته و دارم، باید داستان زندگیام را بخوانید.
... خانه ما دو اتاق داشت و حیاط بسیار بزرگی که مادرم در آن مرغ و خروس نگاه میداشت. آن قدر مرغ و خروس داشتیم که شبها شغالها به خانه ما حمله میکردند و مرغها را با خود میبردند. مادر تصمیم گرفت برای گله مرغ و خروسهایش با آجرهای منازل سازمانی، جا و مکان امنی درست کند تا شغالها نتوانند شبها به مرغها دستبرد بزنند. حدود یک ماه، من و خواهرهایم همراه پدر و مادرم در تاریکی شب میرفتیم آجردزدی! هرکدام از ما به فراخور توان و زورش آجر برمیداشتیم و به خانه میآوردیم. داییام هم به خانه ما آمده بود و در این امر خیر به ما کمک میکرد! بالاخره نگهبانِ آجرها و وسایل ساختمانی از طریق همسایهها فهمید که چه اتفاقی میافتد.
یک شب که دایی و مادرم رفته بودند آجردزدی، نگهبان با داییام درگیر و گلاویز شد. نگهبان با آجر، سر داییام را شکست. دایی با سر خونین به خانه برگشت. مادرم بلافاصله به سراغ نگهبان رفت و با لنگه کفش تا جایی که میتوانست او را کتک زد. بعد هم تفی روی صورتش انداخت و گفت: «برو شکایت کن و بگو از یک زن کتک خوردم.»