"دیر رسیدن به جشن مدرسه بدترین اتقاق نبود، اما نرسیدن به اون جشن میتونست خیلی بد باشه.
اون شب میخواستم اجازه بدم که دوستهام نگاهی به کلکسیون اشیاء گمشدم بندازن، اما چه چیزهایی رو باید بهشون نشون میدادم؟!
او ن مهره درخشان نظرم رو جلب کرد.
از کشوی میز برداشتمش و با خودم گفتم: " خودشه، چشم ببر." و به سمت در دویدم.
در ماه اشباح، وقتی هوا تاریک میشد، هر اتفاقی امکان داشت بیوفته.
این ساعتها، وقت پرسه زدن اشباح بود."