فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خشم و هیاهو

کتاب خشم و هیاهو

نسخه الکترونیک کتاب خشم و هیاهو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خشم و هیاهو

برنده جایزه نوبل ادبی ۱۹۵۰، یکی از صد کتابی که باید پیش از مرگ خواند، رمان تحسین شده‌ی معتبرترین نشریات و منتقدان ادبی جهان، ترجمه شده به بسیاری از زبانهای دنیا، منبع الهام و اقتباس صدها فیلم، نمایشنامه، نقاشی و آثار هنر دیگر... نوشتن درباره خشم و هیاهو امری بیهوده است! زیرا فاکنر همه آنچه را که می‌بایست در اثر خود نوشته است. اثری سخت خوان که بعد از پایانش این تجربه را هرگز فراموش نخواهید کرد. در این کتاب داستانِ زندگی خانواده «کامپسون» به شیوه جریان سیال ذهن روایت می‌شود و قهرمانهایش خواننده را به جهانِ ذهنی خود می‌برند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خشم و هیاهو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


خطابه فاکنر به مناسبت قبول جایزه نوبل

احساس می کنم این جایزه را نه به شخص من که به آثارم ــ که حاصل عمری پر از عذاب و عرق ریزی روح آدمی است ــ داده اند، آنهم نه به قصد کسب افتخار و از آن کمتر مال بلکه به این قصد که از مصالح روح آدمی چیزی آفریده شود که پیش از آن وجود نداشته است. پس این جایزه نزد من ودیعه ای بیش نیست. تخصیص بخش مالی جایزه به موقوفه ای همسنگ هدف و معنای اصلی آن دشوار نیست. ولی من می خواهم برای کرامت حاصل از آن نیز چنین کنم: به این معنی که این لحظه را کنگره ای(۱) سازم و صدایم را به گوش مردان و زنان جوانی برسانم که عمر خویش را وقف همان رنج و درد زایمان کرده اند و در بین آنان کسی هست که روزی در جای کنونیِ من قرار می گیرد.
تراژدی زمانه ما هراس جسمانی همگانی و جهانگیری است که چون دیر پاییده است، یارای تحملش را نیز پیدا کرده ایم. دیگر از مسائل روح سخنی نمی رود و پرسشی جز این در میانه نیست که کی تکه تکه خواهم شد؟ به همین سبب نویسنده جوان امروزی مسائل دل آدمی را از یاد برده است ــ دلِ در کار کشمکش با خود: که مایه نوشته خوب است و بس، چه تنها همین است که ارزش نوشتن دارد و رنج و عرق ریزی روح برازنده آن است.
نویسنده جوان چاره ای جز بازآموزی این مسائل ندارد. بر اوست که به خود بیاموزد که ترسیدن کمال خوارمایگی است و همین که آن را به خود آموخت یکسره باید از یادش ببرد و در کارگاه خویش جز از برای صداقت و حقیقت دل ــ حقایق دیرین جهانی که بی آنها هر داستانی بدفرجام و ناپایدار است ــ یعنی عشق و شرف و شفقت و غرور و دلسوزی و از خود گذشتگی، جایی برای چیز دیگری نگذارد. و تا چنین نکند، دچار نفرین خواهد بود و دیگر نه از عشق که از شهوت، از شکستهایی که هیچ کس هیچ چیز باارزشی را از دست نمی دهد، از پیروزیهای بدون امید و ــ از همه بدتر ــ بدون شفقت و دلسوزی سخن خواهد گفت. اشک اندوه او بر استخوانهای جهانی جاری نمی شود و شیاری بر جای نمی گذارد. وی درباره دل نمی نویسد، از غده ها می گوید. تا این چیزها را نیاموزد چنان می نویسد که گویی در میانه ایستاده است و پایان انسان را تماشا می کند. من از پذیرفتن پایان انسان سر باز می زنم.
چه آسان است که بگوییم فناناپذیری انسان به سبب پایداری اوست، و در هنگامه واریز طنین دینگ دانگ ناقوس قیامت و محو شدن آن از روی واپسین صخره بی ارجی که در واپسین شامگاه سرخ رو به مرگ آونگ مانده است، باز هم طنین دیگری بر جای می ماند: طنین صدای ضعیف و پایدار انسان، که همچنان سخن می گوید. من از پذیرفتن این سخن سر باز می زنم. من بر این باورم که انسان هم پایدار است و هم پیروز، انسان فناناپذیر است، نه از برای اینکه در میان موجودات تنها اوست که صدایی پایدار دارد، بلکه به این سبب که صاحب روح است، روحی که گنجایش دلسوزی و صبر و ایثار دارد. وظیفه شاعر و نویسنده این است که درباره این چیزها بنویسد. افتخارش در این است که با افراشتن دل انسان و یادآوری مایه های فخرش به او، یعنی شرف و امید و غرور و دلسوزی و شفقت و ایثار، در راه پایداری مددش برساند. لازم نیست که صدای شاعر تنها شرح حال انسان باشد، می توان آن را به صورت تکیه گاه درآورد، تکیه گاهی که انسان را در راه پایداری و پیروزی یاری کند.

خشم و هیاهو

هفتم آوریل ۱۹۲۸

از میان نرده، لابلای گل پیچ پیچ، می دیدمشان که می زدند. رو به جایی که پرچم بود می آمدند و من از کنار نرده رفتم. لاستر کنار درخت گل توی سبزه ها را می کاوید. آنها پرچم را بیرون آوردند، و آنها داشتند می زدند. بعد پرچم را برگرداندند سرِ جایش و برگشتند به زمینِ بازی، و او زد و دیگری زد. بعد پیش رفتند، و من هم از کنار نرده رفتم. لاستر از درخت گل آمد و ما از کنار نرده رفتیم و آنها ایستادند و ما ایستادیم و من، وقتی که لاستر توی سبزه ها را می کاوید، از لای نرده نگاه کردم.
او زد «کدی(۲)، بگیر.» آنها از چمنزار گذشتند و دور شدند. من چسبیدم به نرده و دورشدنشان را تماشا کردم.
لاستر گفت «با توام حضرت آقا. با سی و سه سال سن خجالت نمی کشی از خودت این اداها را درمی آری. اون هم وقتی من اینهمه راهو رفتم شهر برات کیک خریدم. نقتو ببر. نمی خوای کمکم کنی اون ربع دلاریو پیدا کنیم بلکی امشب برم نمایش.»
آنها در چمنزار آهسته می زدند. از کنار نرده به جایی که پرچم بود، برگشتم. پرچم روی علف روشن و درختان باد می خورد.
لاستر گفت «بیا. اونجا را نگاه کردیم. اونا حالا دیگه نمیان. بهتره بریم سر نهر و اون ربع دلاریو تا اون کاکاسیاها پیدا نکردن بجوریمش.»
سرخ بود و روی چمنزار باد می خورد. بعد پرنده ای روی آن کج و راست می شد. لاستر انداخت. پرچم روی علف روشن و درختان باد می خورد. من چسبیدم به نرده.
لاستر گفت «نقتو ببر. اگه نیان، من که نمی تونم وادارمشان بیان، نمی تونم که. اگه صداتو نبری ننه برات تولد نمی گیره. اگه بس نکنی، می دونی چه کار می کنم. تموم اون کیک رو می خورم. اون شمعارو هم. تموم اون سی و سه شمعو. یالله، بهتره بریم سر نهر. باید ربع دلاریمو بجورم. شایدم بتونیم یکی از توپای اونارو هم بجوریم. اینه ها. اینه هاشون. بالاتر از اینجا. می بینی.» به طرف نرده آمد و به انگشت نشان داد. «می بینیشون. دیگه به اینجا نمیان. بیا.»
از کنار نرده رفتیم و به نرده باغ رسیدیم، که سایه مان بود. سایه من روی نرده بلندتر از سایه لاستر بود. به جای شکسته رسیدیم و از لای آن رفتیم.
لاستر گفت «یه لحظه صبر کن. بازم به او میخ گیر کردی. یعنی نمی شه اون تو بخزی و به اون میخ گیر نکنی.»
کدی از میخ جدایم کرد و خزیدیم تو. کدی گفت: دایی موری گفته نگذاریم کسی ببیندمان، پس بهتره خم بشویم. خم شو، بنجی. این جوری، ببین. خم شدیم و از باغ گذشتیم، آنجا که گلها به ما می خوردند و جرق جرق صدا می کردند. زمین سفت بود. از نرده بالا رفتیم، آنجا که خوکها خرخر راه انداخته بودند. کدی گفت: گمانم غصه دارند چون یکیشان را امروز کشتند. زمین سفت بود و قلنبه و گره گره.
کدی گفت: دستهات را از جیب درنیار. والاّ یخ می زنند. تو که نمی خواهی برای کریسمس دستهات یخ بزند.
ورش گفت «بیرون خیلی سرده. لازم نکرده بری بیرون.»
مادر گفت «باز چی شده.»
ورش گفت «می خواد بره بیرون.»
دایی موری گفت «بگذار برود.»
مادر گفت «خیلی سرده. بهتره تو بماند. بنجامین. بس کن.»
دایی موری گفت «طوریش نمی شه.»
مادر گفت «آی بنجامین. اگر بچه خوبی نباشی، باید بری آشپزخانه.»
ورش گفت «ننه میگه یه امروز از آشپزخانه دور نگهش دارین. میگه باید یه عالمه پخت و پز بکنم.»
دایی موری گفت «کاولین، بگذار برود. از بس جوش می زنی خودت را مریض می کنی.»
مادر گفت «می دانم. کفاره گناهانم است. گاهی از خودم می پرسم.»
دایی موری گفت «می دانم، می دانم. باید خودت را تقویت کنی. برات تادی(۳) درست می کنم.»
مادر گفت «حالم را خرابتر می کنه. خودت که بهتر می دانی.»
دایی موری گفت «حالت بهتر می شود. پسر، خوب بپوشانش و کمی ببرش بیرون.»
مادر گفت «تو را به خدا ساکت شو. می خوایم هرچه زودتر بفرستیمت بیرون. دلم نمی خواد ناخوش بشی.»
ورش گالشهایم را پایم کرد و پالتوم را تنم کرد و کلاهم را برداشتیم و رفتیم بیرون. دایی موری توی اتاق غذاخوری بطری را داشت می گذاشت توی گنجه.
دایی موری گفت «پسر، نیم ساعتی بیرون نگهش دار. توی حیاط نگهش دار.»
ورش گفت «رو چشم. اصلاً نمی ذاریم از اینجا دور بشه.»
ما بیرون رفتیم. آفتاب سرد و روشن بود.
ورش گفت «سرتو انداخته ای پایین و میری. نکنه خیال می کنی به شهر میری.» از میان برگهای خش خش کن رفتیم. دروازه سرد بود. ورش گفت «بهتره دستاتو توی جیبهات نگر داری. اگه دستات رو اون دروازه یخ بزنن، چه کار می کنی. چرا تو خونه منتظر اونا نمیشی.» دستهام را گذاشت تو جیبهام. خش خشش را لای برگها می شنیدم. بوی سرما را می شنیدم. دروازه سرد بود.
ــ اینم درختان گردو. هان و هان. برو بالای اون درخت. بنجی، به این سنجاب نگاه کن.
دروازه را اصلاً حس نمی کردم، ولی بوی سرمای روشن را می شنیدم.
ــ بهتره دستاتو توی جیبهات بذاری.
کدی می آمد. بعد می دوید و کیف مدرسه اش پشت سرش تاب می خورد و بالا و پایین می رفت.
کدی گفت «بنجی، سلام.» دروازه را باز کرد و آمد تو و خم شد. کدی بوی برگها را می داد. «آمدی مرا ببینی. آمدی کدی را ببینی. ورش، چرا گذاشتی دستهاش اینقدر سرد بشه.»
ورش گفت «به اش گفتم بذارتشون تو جیبش. چسبیده بود به او دروازه.»
کدی گفت «آمدی کدی را ببینی.» و دستهایم را مالید. «چیه می خواهی به کدی چه بگی.» کدی بوی درختها را می داد و بوی آن وقتی که می گوید خواب بوده ایم.
لاستر گفت برای چی زنجموره می کنی. به نهر که برسیم بازم میتونی نگاشان کنی. بیا. بیا این تاتوره را بگیر. گل را به ام داد. از لای نرده رفتیم محوطه نرده دار.
کدی گفت «چیه. می خواهی به کدی چه بگی. ورش، آنها فرستادنش بیرون.»
ورش گفت «نمی شد تو خانه نیگرش داشت. اونقدر زار زد که گذاشتن بیاد و یه راست اومد اینجا و از دروازه بیرونو نگاه کرد.»
کدی گفت «چیه. فکر کردی از مدرسه که بیایم خانه کریسمس می شه. ها. کریسمس پس فرداست. بابانوئل، بنجی. بابانوئل. بیا، بهتره بدویم بریم خانه گرم بشیم.» دستم را گرفت و از لای برگهای روشن خش خش کن دویدیم. از پله ها بالا دویدیم و از سرمای روشن به سرمای تاریک. دایی موری بطری را سر جایش توی گنجه می گذاشت. کدی را صدا کرد.
کدی گفت «ورش، ببرش دم آتش. با ورش برو. همین الان می آم.»
دم آتش رفتیم. مادر گفت «سردش است، ورش.»
ورش گفت «نخیر خانوم.»
مادر گفت «پالتو و گالشهاش را دربیار. چند بار باید به ات بگم با گالش نیارش توی خانه.»
ورش گفت «باشه خانوم. حالا آروم بگیر.» گالشهایم را بیرون آورد و دگمه های پالتوم را باز کرد.
کدی گفت «ورش، صبر کن. مادر، می گذاری بازم بیاد بیرون. می خواهم با من بیاد.»
دایی موری گفت «بهتره بگذاری همین جا بماند. امروز زیادی هم بیرون بوده.»
مادر گفت «گمان می کنم بهتره هردو بمانید خانه. دیلسی می گه هوا داره سردتر می شه.»
کدی گفت «نه، مادر.»
دایی موری گفت «چه حرفا. تمام روز تو مدرسه بوده. به هوای آزاد احتیاج داره. یالله بدو. کندیس.»
کدی گفت «بگذار بیاد، مادر. تو را خدا. می دونی که گریه می کنه.»
مادر گفت «پس چرا جلو روش می گی. چرا اینجا آمدی. تا بهانه به دستش بدی که دوباره من حرص و جوش بخورم. امروز زیادی هم بیرون بودی. فکر می کنم بهتره اینجا بشینی و باش بازی کنی.»
دایی موری گفت «بگذار بروند، کاولین. یک کم سرما کاریشان نمی کنه. یادت باشه که تو باید هوای سلامتی خودت را داشته باشی.»
مادر گفت «می دانم. هیچ کس نمی داند چقدر از کریسمس هول دارم. هیچ کس نمی داند. من از آن زنهایی نیستم که تاب این چیزها را داشته باشم. به خاطر جیسن و بچه ها هم شده ای کاش قویتر بودم.»
دایی موری گفت «نباید کوتاهی بکنی و بگذاری حرص و جوشت بدهند. یالله، شما دو تا بدوید بروید. ولی زیاد بیرون نمانید. مادرتان دلواپس می شه.»
کدی گفت «چشم. بیا، بنجی. از سر نو می ریم بیرون.» دگمه های پالتوم را بست و به سمت در رفتیم.
مادر گفت «گالشهای آن بچه را پاش نکرده می بریش بیرون. می خوای مریضش کنی، با این خانه پر از مهمان.»
کدی گفتم «یادم رفت. به خیالم آنها را پا کرده.»
بازگشتیم. مادر گفت «باید حواس می دادی.» ورش گفت حالا آروم بگیر. گالشهایم را کرد پام. «یک روزی اجلم سر می رسه و آن وقت ناچار می شی به خاطر او حواست را جمع کنی.» ورش گفت حالا پا بکوب زمین. «بنجامین، بیا اینجا مادر را ببوس.»
کدی مرا کنار صندلی مادر برد و مادر صورتم را لای دستهاش گرفت و بعد بغلم کرد و گفت «بچه بیچاره ام.» ولم کرد. «عزیزم تو و ورش یک لحظه هم ازش غفلت نکنید.»
کدی گفت «چشم.» بیرون رفتیم.
کدی گفت «ورش تو لازم نیست بیای. خودم یه کم نگهش می دارم.»
ورش گفت «باشه. آزار که ندارم توی این سرما برم بیرون.» ورش به راهش رفت و ما توی سرسرا ایستادیم و کدی زانو زد و دست دور کمرم حلقه کرد و صورت سرد و روشنش را به صورتم چسبانید. بوی درختها را می داد.
«کی گفته بچه بیچاره ای هستی. پس کدی چه کاره است. کدی که نمرده.»
لاستر گفت: نمی شه اون نق نق و زق زقتو ببری. خجالت نمی کشی این همه داد و بیداد راه میندازی. از درشکه خونه، که درشکه تویش بود، گذشتیم. چرخی نو داشت.
دیلسی گفت «یالله، برو تو. آروم بگیر بشین تا مامات بیاد.» و توی درشکه هلم داد. تی. پی افسار را در دست گرفت. دیلسی گفت «والله، نمی دونم چرا جیسن یه درشکه نو نمی خره. این که یه روزی زیر پای شما خرد میشه. چرخا را نگا.»
مادر آمد بیرون و تورش را پایین کشید. چندتا گل به دست داشت. گفت «راسکوس کو؟»
دیلسی گفت «راسکوس امروز نمی تونه دستشو هم تکون بده. تی. پی. هم درشکه رانیش بد نیس.»
مادر گفت «می ترسم. گمان می کنم شماها می توانستید هفته ای یک بار یک درشکه چی برایم پیدا کنید. خدا شاهده که این توقع چندانی نیست.»
دیلسی گفت «کاولین خانوم، تو هم مث من می دونی که راسکوس استخوون دردش اونقدر زیاده که نمی تونه بیش از اونکه مجبوره کار بکنه. حالا بیا سوار شو. تی. پی. هم در درشکه رونی دست کمی از راسکوس نداره.»
مادر گفت «می ترسم. با این بچه.»
دیلسی از پله ها بالا رفت «اینو به اش میگی بچه.» بازوی مادر را گرفت. «آدمی به بزرگی تی. پی. اگه می خواهی بری، یالله بیا.»
مادر گفت «می ترسم.» از پله ها پایین آمدند و دیلسی به مادر کمک کرد تا سوار بشود.
مادر گفت «شاید اینجوری به صلاح همه مان باشه.»
دیلسی گفت «شرم کنین، این حرفارو نزنین. مگه نمی دونین که رم دادن کوینی کاکاسیاهی می خواد از هژده سال بیشتر. سن اون و بنجی بر رویهم از سن کوینی کمتره. تو هم نخوای سربه سر کوینی بذاری، می شنوی تی. پی. اگه باب میل کاولین خانوم نرونی، راسکوس رو میندازم به جونت. اون قدرام زمینگیر نیس که از پس این کار برنیاد.»
تی. پی. گفت «رو چشم.»
مادر گفت «می دانم که اتفاقی می افته. بنجامین بس کن.»
دیلسی گفت «یه گل بده دسش. همینو میخواد.» و دست کرد داخل درشکه.
مادر گفت «نه، نه. پخش وپلاشان می کنی.»

نظرات کاربران درباره کتاب خشم و هیاهو

کتابی که اگه تا چند فصل اول دووم بیاری دیگه دیوونش میشی....دوستایی که اول شروعش میکنن و میبینن جمله بندیا داغونه مشکل مترجم نیست....این هنر فاکنره فقططططط به یک علتتتتتت.....بخونین تا اخر که بفهمین
در 2 سال پیش توسط n.s...i.n
کتابی رو که نتونم حداقل ۲۰ صفحه ش رو بخونم و لذت ببرم رو هیچوقت ادامه نمیدم ... این کتاب رو ۱۰ صفحه ش رو هم نتونستم بخونم ... جمله بندی های افتضاح و بلبشوی کاراکتر ها گیج کننده و عصبی کننده س ... حین تصویر سازی ذهنی توضیحات اضافی نویسنده اجازه درک تجسمی به مخاطب رو نمیده و خط سیر داستانی رو نمیشه پیگیری کرد ... این کتاب خود نویسنده رو هم گیج میکنه
در 2 سال پیش توسط شهروز زعفر
شما کتابای قبل از مردنتونو بخونید کتابای بعد از مردن رو براتون پیشتاز میفرستیم
در 2 سال پیش توسط فرزاد محمودزاده
تمام شد و از یک رنج بی پایان خلاص شدم... پیچیدگی های شخصیتی و زمانی و مشابهت های اسمی و افکار پریشان و جمله های بی پایان... هیچی نمیشه گفت..
در 4 سال پیش توسط Far...had
دقت نمی کنید دوستان؟نوشته کتابی که پیش از مرگ باید خواند
در 2 سال پیش توسط روزبه سراجی
یکی از بهترین رمان های تاریخ، کتابی که البته خوندنش سخته، ولی اگر صبر کنی و دنبال کنی، چنان لذتی به همراه داره که با هیچ چیزی قابل توصیف نیست...
در 11 ماه پیش توسط man...tan
جاااان!!باید پس از مرگ خواند!نمیدونستم پس از مرگم باید کتاب خواند D:
در 3 سال پیش توسط سعید حبیبی
من ۱۱۶ صفحه بیشتر دووم نیاوردم :( اصلا نمی فهمم اییییینهمه دیالوگ سر مطالب ناچیز و بی ارزش و روند به این کندی چه مفهومی داره. حوصلم سررفت...
در 1 سال پیش توسط par...987
این کتاب رو هنوز نخوندم حقیقتا ولی مطمئنم که مقداری از پیچیدگی کتاب که دوستان اشاره میکنن بخاطر ترجمه ی آقای صالح حسینی هست . من کتاب ۱۹۸۴ از جرج اورول رو با همین مترجم از همین انتشارات رو خودنم ، کتاب خیلی خوبی بود ولی در این حد بگم که ترجمه ی کتاب رو یک بار دیگه هم باید ترجمه کرد . جمله های سنگین و خارج از نحوه ی معمول نوشتاری داره که باعث شد دوبار از خوندن کتاب کاملا دست بکشم . اما بار سوم بعد از حدود چند ماه بعد که مقدار بیشتری از کتاب رو خوندم و به نحوه نوشتار مسلط شدم تونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم و تا آخرش برم ... این کتاب خشم و هیاهو رو از نشر ( علمی فرهنگی ) تهیه کنید به نظرم بهتره .
در 6 ماه پیش توسط Mehdi
چرا توی توضیحات نوشته شده یکی از صد کتابی که باید پس از مرگ خواند؟ :))
در 3 سال پیش توسط Atefe Mansoori