مطمئنم مامانم برای من خیلی خوشحال بود.
ولی از طرف دیگه احساس میکردم شاید یک مقدار از اینکه من داشتم بزرگ میشدم و دیگه دائم پیشش نبودم ناراحته.
پس یک روز صبح، وقتی که جلوی در مهدکودک ای ستاده بودم تا واردش بشم، به جای اینکه خداحافظی کنم ازش خواستم که اگر دوست داره با من وارد مهد بشه.
اونقدر از این موضوع هیجان زده شده بود که فراموش کرد یک خانم بزرگ و متشخصه و توی صف از همهی بچهها جلو میزد که زودتر وارد مهد بشه.