مِرلاک فوکه مشهورترین کارآگاهِ زمانِ خودش بود.
اون میتونست هر معمایی رو هرچقدر هم که پیچیده بود حل کنه!
به همراه دوستش دکتر هویج که یک خرگوش بود به همه جای دنیا سفر میکرد تا بتونه معماهای ب یشتری رو حل کنه.
یک روز صبح، وقتی که داشت ریشهاش رو با شونه مرتب میکرد، صدای زنگ در خونهاش رو شنید.
دوستش دکتر هویج پشت در بود که به دیدنش اومده بود.
اون در حالی که روزنامهای رو توی دستش تکون میداد، با عجله وارد خونه شد…