کتاب پرفروش کافه "چرا" در سطح جهانی به نویسندگی جان پی استرلکی، اکنون به سیوشش زبان ترجمه و توسط بیش از دو میلیون نفر خوانده شده است.
این داستان در یک کافه کوچک در مکانی دورافتاده که در قلب ناکجاآباد است، جان –مردی که عجله هم دارد- به یک چهارراه میرسد. او که تنها قصد دارد سوختگیری کرده و به سفرش در جاده ادامه دهد، به گونهای ماندگار میشود که تابحال هیچکس نشده است. این کافه علاوه بر غذاهای مخصوص سرآشپز، سه سوال هم در فهرست خود دارد که همه مشتریها تشویق به فکر کردن به آنها میشوند.
• برای چه به اینجا آمدهای؟
• آیا از مرگ میترسی؟
• آیا راضی هستی؟
جان با وجود این غذای ذهن و راهنماییهایی که از افرادی که در کافه ملاقات میکند دریافت میکند، قدم در سفری برای کشف خویش میگذارد که او را از ویلاهای اختصاصی تبلیغاتی بیرون کشیده و به سواحل صخرهای کاستاریکا میبرد. او در این مسیر روشی تازه برای دیدن زندگی، خود، و اینکه چه چیزهایی میتوان از یک لاکپشت دریایی سبز آموخت، کشف میکند.
گاهی اوقات که کمتر از هر وقت دیگری انتظارش را داری، و احتمالا بیشتر از همیشه نیازمندش هستی، خودت را در مکانی جدید و با مردمانی جدید میبینی و چیزهای جدید یاد میگیری. یک شب در جادهای تاریک و تمام نشدنی همین مساله برای من هم اتفاق افتاد. حال که به گذشته نگاه میکنم، اوضاع من در آن لحظه دقیقا نمادی از تمام زندگانیام بود. درست همانطور که در آن جاده گم شده بودم، در زندگی هم گم شده بودم و مطمئن نبودم به کجا میروم و یا اصلا دارم به سمت چنین جهتی حرکت میکنم.
یک هفته از کارم مرخصی گرفته بودم. هدفم این بود که از همه چیزهایی که به کار مربوط هستند دور شوم. البته که همین فرار هم نگرانیهای خودش را داشت. آن روزها بیشتر با خودم میاندیشیدم آیا واقعا زندگی نباید چیزی بیشتر از روزی ده تا دوازده ساعت کار کردن در یک مکعب کوچک باشد؟ در این افکار بودم که....