فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ۱۹۸۴

نسخه الکترونیک کتاب ۱۹۸۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ۱۹۸۴

۱۹۸۴ (هزار و نهصد و هشتاد و چهار) نوشته جورج ارول (۱۹۰۳ _ ۱۹۵۰) نویسنده پرآوازه انگلیسی است. این رمان را بیانه سیاسی شاخصی در رد حکومت‌های تمامیت‌خواه و کمونیسم می‌دانند. جرج اورول در این کتاب خواندنی، آینده‌ای را برای جامعه به تصویر می‌کشد که در آن خصوصیاتی همچون تنفر نسبت به دشمن و علاقهٔ شدید نسبت به برادر بزرگ (ناظر کبیر) (رهبر حزب با شخصیت دیکتاتوری فرهمند) وجود دارد. در جامعهٔ تصویرشده گناه‌کاران به راحتی اعدام می‌شوند و آزادی‌های فردی و حریم خصوصی افراد به‌شدت توسط قوانین حکومتی پایمال می‌شوند، به نحوی که حتی صفحات نمایش در خانه‌ها از شهروندان جاسوسی می‌کنند. در این داستان مسائلی همچون اینگساک (Ingsoc)، بزه فکری، گفتارنو، دوگانه‌باوری مطرح می‌شود.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ۱۹۸۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

۱۹۸۴، تاریخ چاپ نخست آن ۱۳۶۱، جزو نخستین ترجمه های من است. طبیعی است که خام دستی های فراوان در آن مشهود بود، منتها همت نمی کردم دستی به سرورویش بکشم. بالاخره فرصت فرخنده ای پیش آمد و همت هم بدرقه ی راه شد و دست اندرکار ویرایش و پیرایش آن شدم. بسیاری جاها کار از ویراستاری گذشته است و به ترجمه ی مجدد دست زده ام. به آوردن دو نمونه بسنده می کنم. (لازم به یادآوری است که در هر دو نمونه ابتدا ترجمه ی قبلی می آید و سپس متن اصلی و دست آخر صورت اصلاح شده.)
۱ــ یا آینده به حال می مانست که در این صورت به او گوش نمی داد، یا با حال توفیر می داشت و تعهد او بی معنی می شد.
Either the future would resemble the present, in which case it would not listen to him: or it would be different from it, and his predicament would be meaningless.
اگر آیندگان مانند اکنونیان باشند که به او گوش نخواهند داد و اگر توفیر داشته باشند آن وقت دیگر نگرانی اش بی معنی می شود.
۲ــ ناپدید شدن و به وادی فراموشی سپرده شدن آدم هایی که موجبات نارضایتی حزب را فراهم آورده بودند، رایج تر بود.
More commonly, people who had incurred the displeasure of the party simply disappeared and were never heard of again.
و از این رایج تر، کسانی که مایه ی نارضایتی حزب شده بودند همین قدر ناپدید می شدند و دیگر هم خبری از ایشان باز نمی آمد.
گفتن ندارد که نظیر چنین خام دستی هایی از ص ۵۰ به بعد کمتر شده بود و بنابراین از آن پس به تغییر واژه و عبارت یا پس وپیش کردن جمله هایی، آن هم به قصد خوش خوان کردن، بسنده شده است. به هر تقدیر، آنچه پیش روی خوانندگان گرامی قرار دارد، ترجمه ی پاکیزه تری از ترجمه ی بار نخست است. و صد البته که بی نقص نیست. کار نوشتن و ترجمه کردن سیری است پایان ناپذیر و، بر همین اساس، نوشته و ترجمه ای نیست که عاری از اشتباه باشد. و من، که پیشه ام در اصل معلمی است، همیشه تلاش کرده ام در ذهن دانش جویانم این را نشا کنم که دنبال کمال باشند ــ چه، به قول حافظ، ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است ــ و بدانند که مقدمه ی کمال جویی، که حاصل عمری عذاب و عرق ریزی روح است (این بار، به قول فاکنر)، آزمون و خطاست و وقوف بر آن و انگشتن گذاشتن و برملا کردن آن و نهراسیدن از انتقاد ــ حتی از نوع غرض ورزانه ی آن نیز ــ که این هم مقدمه ی خودشکنی است و گرفتار نشدن در دام خیره سری.
لازم به یادآوری است که آنچه قبلاً به صورت مقدمه آمده بود، در ویرایش جدید حذف شده است. به جای آن ضمیمه ی کتاب، که قبلاً ترجمه نشده بود، در قالب موخره آمده است. این ضمیمه را، با عنوان «اصول زبان جدید»، حسین ارجانی، دانشجوی برجسته ی مترجمی در دوره ی کارشناسی ارشد، ترجمه کرده است و من هم آن را بازبینی کرده ام.

بخش اول

بند یکم

روزی آفتابی و سرد در ماه آوریل بود و ساعت ها زنگ ساعت سیزده را می نواختند. وینستون اسمیت، که در تلاش گریز از دست سرمای بی پیر چانه در گریبان فرو برده بود، به سرعت از لای درهای شیشه ای عمارت بزرگ پیروزی به درون رفت. با این حال، سرعتش آن اندازه نبود که مانع ورود انبوه خاک شنی به داخل شود.
سرسرا بوی کلم پخته و پادری نخ نمای کهنه می داد. در یک طرف آن پوستری رنگی را، که برای دیوار داخل ساختمان بسیار بزرگ بود، به دیوار زده بودند. بر این پوستر چهره ی بسیار بزرگی نقش شده بود به پهنای بیش از یک متر، چهره ی آدمی چهل وچندساله که سبیل مشکی پرپشت و خطوط زیبای مردانه داشت. وینستون به سوی پله رفت. سراغ آسانسور رفتن بی فایده بود. روز روزش کار نمی کرد تا چه رسد به حالا که جریان برق، به عنوان بخشی از برنامه ی صرفه جویی به مناسبت تهیه مقدمات هفته ی نفرت، در ساعات روز قطع بود. آپارتمان وینستون در طبقه ی هفتم بود، و آدم سی ونه ساله ای مثل او که به واریس قوزک پای راست مبتلا بود، چاره ای جز این نداشت که از پله ها آهسته بالا برود و چندبار استراحت کند. در هر طبقه، روبه روی در آسانسور تصویر چهره ی غول آسا بر روی دیوار به آدم زل می زد. به قدری ماهرانه نقشش زده بودند که آدم به هر طرف که می رفت چشم های آن دنبالش می کردند. زیر آن نوشته بودند: ناظر کبیر(۱) می پایدت.
درون آپارتمان، صدایی گرم و گیرا از روی فهرست ارقامی می خواند که به تولید قطعات آهن مربوط می شد. صدا از صفحه ی فلزی مستطیل شکلی شبیه آیینه ای تار می آمد و بخشی از سطح دیوار سمت راست را تشکیل می داد. وینستون کلیدی را چرخاند و صدا، به رغم مسموع بودن کلمات، اندکی فروکش کرد. صدای دستگاه مستطیل شکل را (که به آن تله اسکرین(۲) می گفتند) می شد کمتر کرد، اما هیچ راهی برای خاموش کردن کامل آن وجود نداشت. به سوی پنجره رفت. اندامی ریزنقش و نحیف داشت، و روپوش آبی حزب جز خردی اندامش را جلوه گر نمی ساخت. موبور و سرخ چهره بود. پوستش از مصرف صابونِ زبر و تیغِ کند و سرمای زمستانِ تازه به سر رسیده، زبر شده بود.
بیرون، حتی از میان شیشه ی پنجره ی بسته هم، دنیا سرد می نمود. در خیابان، بافه های باد، غبار و کاغذپاره را به صورت گردبادی رقصان درمی آوردند، و هرچند که خورشید می درخشید و آسمان به رنگ آبی تند بود، چنین می نمود که بر چهره ی هیچ چیزی رنگ نبود مگر بر چهره ی تصاویر که همه جا نصب شده بود. چهره ی سبیل مشکی از هر گوشه ای به آدم زل می زد. یکی از آن ها جلوی خانه ی مقابل قرار داشت. زیر آن نوشته بودند: ناظر کبیر می پایدت، و چشمان سیاه آن به چشمان وینستون خیره نگاه می کرد. کمی پایین تر، تصویر دیگری با گوشه ی پاره در باد پریشان می شد و تنها واژه ی روی آن، سوسیانگل(۳)، به تناوب پوشیده و آشکار می گشت. در دوردست های دور، هلیکوپتری تا فاصله ی سقف خانه ها فرود آمد، لحظه ای مانند کاکل ذرت پرسه زد و دوباره با پروازی پیچان به سرعت برق دور شد. هلیکوپتر پلیس گشتی بود که از پنجره به درون خانه ی مردم سرک می کشید. با این حال، پلیس های گشتی مسئله ای نبود. مهم پلیس اندیشه بود.
پس پشت وینستون، تله اسکرین هنوز شر و ور می بافت. از قطعات آهن می گفت و مازاد بر احتیاج برای برنامه ی سه ساله ی نهم. تله اسکرین در آن واحد گیرنده و فرستنده بود. هر صدایی را که از وینستون درمی آمد و بلندتر از نجوایی آرام بود، می گرفت. وانگهی، مادام که در دایره ی دید صفحه ی فلزی می ماند، هم دیده می شد و هم صدایش شنیده می شد. گفتن ندارد که آدم نمی دانست کی او را می پایند. حدس اینکه چندبار، یا با چه نظامی، پلیس اندیشه به تفتیش می پرداخت، با کرام الکاتبین بود. اصلاً بعید نبود که شبانروزان آدم را بپایند. ولی به هر صورت امکان داشت که هر زمان اراده کنند، کردار هرکسی را تحت نظر بگیرند. آدم ناچار بود با این فرض زندگی کند ــ از روی عادتی که غریزه می شد، این گونه زندگی می کرد ــ که صدایش شنیده می شود و هر حرکتی، جز در تاریکی، زیر نظر است.
وینستون همچنان پشتش به تله اسکرین بود. امن تر بود. هرچند، همان گونه که خوب می دانست، از پشت سر هم می شود آدم را شناسایی کرد. کیلومتری آن سوتر، وزارت حقیقت، محل کارش، بر فراز چشم اندازی تاریک، فراخ و سفید قد برافراشته بود. با نوعی اکراه به خود گفت: اینجا لندن است، شهر عمده ی پایگاه شماره ی یک و سومین استان پرجمعیت اقیانوسیه. کوشید از یادهای کودکی مدد بگیرد و ببیند آیا لندن همواره چنین بوده است. آیا چنین چشم انداز خانه های قرن نوزدهمی و پوسیدنی همواره بر جای بوده است، خانه هایی که چهارسوی آن ها را تنه ی الوار بر دوش گرفته، پنجره ها را تکه مقوا پوشانده و سقف ها را ورق آهن، و دیوارهای زپرتی باغچه ها از هرسو شکم داده بود؟ و مکان های بمباران شده، با غبار پیچان در هوا و بوته ی روییده ی بید بر کپه های سنگ؟ و ویرانه های عظیم تر بمباران که مجتمع توسری خورده ای از خانه های چوبی، مانند لانه های مرغ، از آن سر برآورده بود؟ اما بی فایده بود. چیزی فرایادش نمی آمد، هیچ چیز جز چند تابلو روشن از کودکی اش برجای نمانده بود. آن تابلوها هم زمینه ای نداشتند و اغلب نامفهوم بودند.
«وزارت حقیقت» ــ در زبان جدید(۴)، وزاحقی(۵) ــ توفیر نظرگیری با دیگر چشم اندازها داشت. بنایی گشن و هرمی شکل بود از بتون سفید و براق که به ارتفاع سیصد متر قد برافراشته بود. از جایی که وینستون ایستاده بود، می شد سه شعار حزب را که با خطی خوش بر نمای سفید آن مکتوب بود، خواند:
جنگ صلح است.
آزادی بردگی است.
نادانی توانایی است.
نقل می کردند که وزارت حقیقت بالای طبقه ی همکف سه هزار اتاق دارد و در زیرزمین نیز انشعاباتی. تنها سه بنای دیگر با همین هیئت و اندازه در اینجا و آنجای لندن وجود داشت. این بناها، آنچنان توی سر بناهای پیرامون زده بودند که از بام عمارت پیروزی هر چهارتای آن ها همزمان به چشم می آمدند. مکان چهار وزارتخانه بودند که کلیه دم ودستگاه دولت در بین آن ها تقسیم شده بود: وزارت حقیقت که با اخبار و سرگرمی و آموزش و هنرهای زیبا سروکار داشت؛ وزارت صلح که به امور جنگ می رسید؛ وزارت عشق که قانون و نظم برقرار می کرد؛ و وزارت فراوانی که مسئول امور اقتصادی بود. اسامی آن ها در زبان جدید عبارت بود از: وزاحقی، وزاصل(۶)، وزاعشق(۷) و وزافراوانی(۸).
درواقع وزارت عشق ترسناک ترین وزارتخانه بود. هیچ پنجره ای در آن نبود. وینستون هیچ گاه درون وزارت عشق پا نگذاشته بود، تا فاصله ی نیم کیلومتری آن هم نرفته بود. مکانی بود که ورود به آن محال بود مگر برای کار اداری، و آن هم تنها با گذشتن از سیم خاردار، درهای فولادی و آشیانه ی مسلسل های مخفی شده میسر بود. حتی در خیابان های منتهی به موانع بیرونی آن، نگهبانان گوریل چهره با اونیفورم سیاه و مسلح به تعلیمی گشت می دادند.
وینستون به یکباره برگشت. قیافه ای حاکی از متانت و خوش بینی به خود گرفته بود. در رویارویی با تله اسکرین، گرفتن چنان قیافه ای لازم بود. از اتاق گذشت و به آشپزخانه ی کوچک وارد شد. با بیرون آمدن از وزارتخانه در این وقت روز ناهارش را در رستوران از دست داده بود و می دانست که در آشپزخانه غذایی جز تکه نانی تیره رنگ که باید برای صبحانه ی فردا ذخیره می شد، وجود ندارد. از قفسه یک بطری مایع بی رنگ با برچسب سفید جین پیروزی پایین آورد. بوی چربی ناخوشایندی، عینهو عرق برنج چینی، می داد. به اندازه یک فنجان چای از آن ریخت و مانند دوا لاجرعه سر کشید.
چهره اش در دم سرخ شد و آب از چشمانش بیرون آمد. جین پیروزی مانند اسیدنیتریک بود. وانگهی با فرو بردن آن آدم حس می کرد که با گاو سر به کله اش می کوبند. اما لحظه ای بعد، سوزش شکم او فروکش کرد و دنیا در نظرش شاداب تر نمود. از پاکت مچاله شده ای با نشان سیگار پیروزی سیگاری بیرون آورد. با بی احتیاطی آن را عمودی نگه داشت که درنتیجه تنباکو به زمین ریخت. سیگار دوم چندان دردسرش نداد. به اتاق نشیمن بازگشت و پشت میز کوچکی که سمت چپ تله اسکرین قرار داشت، نشست. از کشوی میز یک قلمدان، شیشه ای جوهر و دفتر یادداشت ضخیم و سفیدی که پشت سیاه و جلد مرمرین داشت، بیرون آورد.
تله اسکرین اتاق نشیمن به دلایلی در وضعی غیرعادی قرار داشت. به جای آنکه مطابق معمول در دیوار عقبی قرار گرفته و بر تمام اتاق مسلط باشد، روبه روی پنجره در دیوار درازتر قرار داشت. در یک طرف آن شاه نشینی بود که اکنون وینستون آنجا نشسته بود و احتمالاً هنگام ساختن آپارتمان ها برای قفسه ی کتاب پیش بینی شده بود. با نشستن در این شاه نشین، وینستون می توانست از حوزه ی دید تله اسکرین مصون بماند. البته صدای او شنیده می شد، اما مادام که در وضعیت فعلی می ماند، از معرض دید در امان بود. کم وبیش همین وضعیت غیرعادی اتاق بود که او را به فکر کاری انداخته بود که می خواست به آن دست بزند.
دفتر یادداشتی هم که از کشو بیرون آورده بود، در این فکر دخیل بود. این دفترچه گیرایی ویژه ای داشت. کاغذهای لطیف آن که مرور زمان آن ها را اندکی زرد کرده بود، از نوع کاغذهایی بود که دست کم در عرض چهل سال گذشته تولید نشده بود. با این حال، حدس می زد که دفترچه لابد قدیمی تر از این است. آن را در ویترین مغازه ای کوچک و بنجل در یک محله ی فقیرنشین شهر (به یادش نمی آمد که کدام محله) دیده و در دم میل تملک شدید آن در جانش دویده بود. اعضای حزب اجازه ی رفتن به مغازه های معمولی را نداشتند («معامله در بازار آزاد» نامیده می شد)، اما قانون بی چون وچرایی نبود. چون چیزهایی نظیر بند کفش و تیغ را نمی شد از جای دیگر تهیه کرد. نگاهی سریع به بالا و پایین خیابان انداخته، دزدانه به داخل مغازه رفته و دفترچه را به دو دلار و نیم خریده بود. آن زمان نمی دانست که برای کدام منظور خاصی به این دفترچه نیاز دارد. قرار دادن آن در کیف و آوردن به خانه توام با احساس گناه بود. به رغم کلام نانوشته ی درون آن، تملک آن انگ سازشکارانه داشت.
کاری که می خواست به آن دست بزند، نوشتن یادداشت های روزانه بود. کاری غیرمشروع نبود (هیچ چیز غیرمشروع نبود، چراکه دیگر قوانینی در میانه نبود)، اما پی بردن به چنین کاری همان و مجازات مرگ همان، یا دست کم بیست وپنج سال کار در اردوگاه اجباری. وینستون سرقلمی را به قلم وصل کرد و برای گرفتن چربی آن را مکید. این قلم عتیقه بود. حتی برای امضاء هم از آن استفاده نمی شد و او محرمانه و به دشواری یکی گیر آورده بود، تنها به این دلیل که حیف بود کاغذ به آن قشنگی با خودکار خط خطی شود. راستش عادت نداشت با دست بنویسد. سوای یادداشت های خیلی کوتاه، روش معمول، املاء کردن همه چیز به «بخوان و بنویس» بود که البته برای مقصود فعلی او محال بود. قلم را در جوهر فرو برد و بعد لحظه ای مکث کرد. لرزه ای بر اندرونه اش افتاده بود. عمل نوشتن سرنوشت ساز بود. با حروفی ریز و کج ومعوج چنین نوشت:
چهارم آوریل هزارونهصدوهشتادوچهار.
عقب نشست. حس زبونی کامل بر جانش نشسته بود. آخر به درستی نمی دانست که سال، سال ۱۹۸۴ باشد. چیزی در همین حدودها بود، چون تا حدودی یقین داشت که سی ونه سال دارد و گمان می کرد که ۱۹۴۴ یا ۱۹۴۵ به دنیا آمده است. اما این روزها مشخص کردن زمان در محدوده ی یکی دو سال محال بود.
ناگهان این اندیشه به ذهنش رسید که این یادداشت ها را برای کیان می نویسد؟ برای آیندگان، برای نیامدگان. ذهنش لحظه ای حول تاریخ مشکوک بالای صفحه پرسه زد و سپس در تلاقی با دوگانه باوری(۹) واژه ی زبان جدید، بر سر جا میخکوب شد. سنگینی بار امانتی که بر دوش گرفته بود، اولین بار بر او آشکار شد. آدم چه گونه می توانست با آینده ارتباط برقرار سازد؟ نفس عمل غیرممکن بود. اگر آیندگان مانند اکنونیان باشند که به او گوش نخواهند داد و اگر توفیر داشته باشند آن وقت دیگر نگرانی اش بی معنی می شود.
زمانی دراز همچنان بر جای ماند و با نگاهی سفیهانه به کاغذ دیده دوخت. برنامه ی تله اسکرین عوض شده بود و موزیک نظامی گوشخراشی پخش می کرد. شگفتا که انگار علاوه بر سلب شدن قدرت بیان از او، مقصود اصلی نوشته را هم به یاد نداشت. طی هفته های گذشته خود را آماده ی این لحظه کرده بود و ذره ای هم به ذهنش خطور نکرده بود که بجز شهامت به چیز دیگری هم نیاز خواهد داشت. نفس نوشتن ساده بود. کافی بود که به دل گفتن متناوب و بی قرار خویش را که سال ها درون ذهنش در جریان بود، بر روی کاغذ منتقل کند. با این حال، در این لحظه چشمه ی به دل گفتن هم خشکیده بود. وانگهی، درد واریس او با خارشی بگذشته از تحمل شروع شده بود. جرات خاراندن آن را نداشت، چون ملتهب می شد. ثانیه ها می گذشتند. جز سفیدی کاغذ پیش رویش، خارش پوست قوزک پایش، همهمه ی موزیک، و مستی خفیف ناشی از جین، از چیز دیگری آگاه نبود.
ناگهان در هراس محض به نوشتن پرداخت. به درستی نمی دانست چه بنویسد. دستخط ریز و بچگانه اش مثل تپه بالا و پایین می رفت و هرچه بیشتر می نوشت، علائم سجاوندی را از قلم می انداخت.
چهارم آوریل هزارونهصدوهشتادوچهار. دیشب رفتم سینما. همه اش فیلم جنگی. یکیش خیلی خوب بود، یک کشتی مملو از پناهندگان که جایی در مدیترانه بمباران می شد. صحنه هایی که مردی غول پیکر و چاق را در تلاش گریز با هلیکوپتری در تعقیب او نشان می داد، برای تماشاچیان بسیار لذت بخش بود. اولش او را می دیدند که مانند خوک دریایی در آب بالا و پایین می رود، سپس او را از میان دوربین تفنگ هلیکوپتری می دیدند، آن گاه بدنش سوراخ سوراخ بود و دریای پیرامونش به رنگ صورتی درآمد و ناگهان طوری که گویا از سوراخ های بدنش آب به درون رفته باشد، فرو رفت. هنگامی که فرو رفت، تماشاچیان ضمن خنده فریاد می کشیدند. آن گاه قایق نجاتی به چشم می آمد مملو از بچه، و هلیکوپتری پرسه زنان بر فراز آن. زنی میان سال شاید هم یهودی که پسرکی حدود سه ساله در آغوش داشت، روی دماغه نشسته بود. پسرک از ترس جیغ می کشید و سرش را میان پستان های او مخفی می کرد انگار که در جست وجوی پناهگاه در درون او بود و زنک در بغلش می فشرد و تسلایش می داد و هرچند که خود او هم بر اثر ترس کبود شده بود، دست از پوشانیدنش برنمی داشت انگار خیال می کرد بازوانش می تواند او را از شر گلوله مصون بدارد. سپس هلیکوپتر بمبی بیست کیلویی بر سر آن ها ریخت. آتشی عظیم و قایق از هم پاشید. آن گاه صحنه ی معرکه ای بود از بازوی بچه ای که بالا بالا بالا می رفت و هرچه بیشتر اوج می گرفت هلیکوپتری دوربین دار حتما آن را دنبال می کرد و از جایگاه اعضای حزب صدای کف زدن شدید به پا خاست اما زنی در جایگاه رنجبران بنای دادوبیداد گذاشت که جلو بچه ها نباس اینا را نشان داد، نباس درس نیس. جلو بچه ها درس نیس تا اینکه پلیس خفه اش کرد. تصور نمی کنم اتفاقی برایش افتاده باشد از گفتار رنجبران کک کسی نمی گزد، آن ها از واکنش سنخی رنجبران هیچ گاه. . . .
وینستون، تا حدودی به سبب درد، از نوشتن باز ایستاد. نمی دانست چه چیزی او را وادار به نوشتن این چرندیات کرده بود. اما شگفت این بود که به هنگام نوشتن، یادی کاملاً متفاوت در ذهن او متبلور شده بود تا بدان حد که احساس به روی کاغذ آوردن آن در او تقویت شده بود. اکنون می فهمید که برای این حادثه ی دیگر بود که به ناگاه بر آن شده بود به خانه بیاید و همین امروز به نوشتن یادداشت هایش بپردازد.
آن روز صبح در وزارتخانه پیش آمده بود، البته اگر بشود گفت چنان حادثه ی مبهمی امکان وقوع دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب ۱۹۸۴

تا دیکتاتور هست این کتاب معنا داره
در 2 سال پیش توسط iman ghezelbashan
بدون اغراق بنظرم بهترین کتاب دنیاست
در 2 سال پیش توسط ari...y21
مطالعه این کتاب برای همه میتونه مفید باشه، این کتاب شهرت جهانی داره، حتما مطالعه بفرمایید، کل داستان پیامی داره که شما رو بفکر فرو وامیداره
در 2 سال پیش توسط vah...lou
این کتاب واقعا نبوغ نویسنده رو میرسونه. واقعا کتاب خوبی در نمایش یک آرمان شهر منفی هست
در 2 سال پیش توسط are...i68
این ترجمه واقعا بده
در 2 سال پیش توسط moh...013
خود کتاب خیلی خوبه ولی ترجمه خوبی صورت نگرفته ( با احترام به مترجم) و از لغات دشوار و پر تکلف استفاده و روان و سلیس نیست. من در بین نسخه های دیگر ترجمه سیروس نورآبادی را خوندم که هم ارزونتر و هم بهتر و روانتر هست.
در 2 سال پیش توسط mos...372
این کتاب فوق العادست.کاملا ما درکش میکنیم اونقدر واقعی که گاهی شک میکنم این کتاب قبل۵۷ نوشته شده.هر دو کتاب جرج اورول عالی بودن
در 1 سال پیش توسط mojtaba hodhodi abkenar
شاید قلعه حیوانات را از همین نویسنده خونده باشین... خیلی خوب اوضاع جامعه دیکتاتوری را به تصویر کشیده و بیان کرده. انگار خودش اونجا بوده...
در 2 سال پیش توسط mfa...elk
در یک کلام کتابی که سالها پیش زندگی الان دنیا رو پیش بینی کرده و در اکثر موارد درست هم حدس زده
در 1 سال پیش توسط حسین شیرازی خواه
در مورد کتاب و داستان که حرفی نیست ولی این ترجمه واقعا افتضاحه بیشتر مترجم قصد داشته توانایی خودش رو تو بکار بردن کلمات غریب فارسی نشون بده ! واقعا ترجمه افتضاحه نمیدونم چرا بقیه میگن این بهترین ترجمشه .
در 3 سال پیش توسط امیرمحمد اظهری