وقتی به سوپ فکر میکنم، مادربزرگم را بهیاد میآورم. او عاشق آشپزی بود. غذا و عشق برایش یک معنا داشتند. وقتی آشپزی میکرد، فقط وعدهی غذایی درست نمیکرد؛ عشق نهفته در قلبش را در ظرف غذا میریخت و آن عشق را با خانوادهاش تقسیم میکرد. هیچ سوپی، هرگز طعم و مزهی سوپِ مادربزرگ را نمیداد؛ عشقِ او باعث ایجاد آن تفاوت میشد.
ما، هر روز، دیگِ زندگیِ خودمان را هم میزنیم و مهمترین چیزی که میتوانیم در سوپِ زندگیمان بریزیم «خودمان» هستیم. عشقِ ما، خوشبینی و مثبتاندیشی ما، اعتماد ما، چشمانداز و آیندهنگری ما، ارتباطاتِ ما، هویتِ ما، حسِ اطمینان و قدردانی و اشتیاقِ ماست که زندگی را خوشمزه میکند. همچنین، روابطی که در محیط کار و خانه دارید ماده و کیفیتِ سوپ زندگیتان را تعیین میکند.
طی دوران کاریام با بسیاری از کسبوکارها، تیمهای ورزشی حرفهای، بیمارستانها و مدارس، شخصاً شاهد بودم که چطور فردی که ملاقه را به دست میگیرد و دیگ را هم میزند قادر است تفاوتی ایجاد کند. کسیکه تصمیم دارد تا با اشتراک گذاشتنِ بهترین دانش و توانمندیهایش با اطرافیان استعدادهای آنها را شکوفا کند قادر است تیم و سازمان را دگرگون سازد.
امیدوارم با خواندن این کتاب روی دیگران سرمایهگذاری کنید و روابطی برپایهی تعهد و اشتیاق ایجاد کنید که کارگروهی را تقویت کند و فرهنگی متعالی و برتر بر محیط حاکم کند.
سوپ را باید دورِ هم خورد و از آن لذت برد. پس، بیایید تا با هم این کتاب را بخوانیم، با هم یاد بگیریم، با هم سوپ بخوریم، با هم رهبری کنیم و با هم موفق شویم.
همانطور که نانسی به همراه بِرِندا از کنارِ غذاخوریِ موردعلاقهشان عبور میکردند، شکم نانسی به غاروغور افتاد. بعد از صبحی طولانی که صرفِ خواندن و تحلیل گزارشها و شرکت در بحثهای داغِ کاری شده بود، که تا وقت ناهار هم طول کشیده بود، نانسی دیگر واقعاً خسته، گرسنه و نیازمند غذایی آماده بود...