فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز سیتافورد

کتاب راز سیتافورد

نسخه الکترونیک کتاب راز سیتافورد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز سیتافورد

راز سیتافورد

  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز سیتافورد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یکم

سیتافورد هاوس

سرگرد برنابی چکمه های لاستیکی اش را پوشید، دکمه های پالتویش را تا بالا بست، فانوسی از طاقچه کنار در برداشت و با احتیاط درِ خانه ویلایی کوچکش را باز کرد و نگاهی به بیرون انداخت.
صحنه ای که جلو چشمش دید نمونه واقعی مناطق روستایی انگلستان بود که در کارت پستال های کریسمس و قصه های رمانتیک قدیمی می بینیم. همه جا پوشیده از برف بود. برف انبوه و سنگین، نه اینکه فقط زمین سفید شده باشد. چهار روز بود که در تمام انگلستان برف می آمد و ارتفاع برف در مناطقی مثل اینجا که حوالی دارتمور بود، به چندین متر می رسید. در تمام انگلستان مردم از ترکیدگی لوله ها به جان آمده بودند و داشتن دوست یا حتی آشنای لوله کش امتیاز خیلی بزرگی به شمار می رفت.
در دهکده کوچک سیتافورد که کلاً منطقه پرتی بود و حالا با این برف ارتباطش با بقیه دنیا بکلی قطع شده بود، مشکلات زمستان بسیار جدی بود.
ولی سرگرد برنابی مرد جسور و بی باکی بود. دو بار دماغش را بالا کشید، یک بار راه گلویش را صاف کرد و با گامهای مصمم بیرون زد و وسط برفها به راه افتاد.
مقصدش چندان دور نبود. کوره راه مارپیچی را که چند قدم بیشتر نبود طی کرد، از درِ حیاط ویلا عبور کرد، مسیر کوتاهی را که خوب برف روبی شده بود پشت سر گذاشت و به ساختمان بزرگی رسید که از گرانیت بود.
خدمتکاری که لباس آراسته ای بر تن داشت در را باز کرد. سرگرد پالتو چهاردکمه و چکمه های لاستیکی و شال گردن کهنه اش را درآورد و به خدمتکار داد.
در چهارتاق باز شد و سرگرد با عبور از این در وارد اتاقی شد که صحنه بکلی متفاوتی را نشان می داد.
با اینکه هنوز ساعت سه و نیم بود، پرده ها کشیده بود و لامپها روشن بود. بخاری دیواری شعله می کشید و شعله های بزرگ آتش رقص مطبوعی داشت. دو زن با پیراهن بلند به استقبال جنگجوی پیر آمدند.
آن که بزرگتر بود، گفت:
ــ خیلی لطف کردید که تشریف آوردید، سرگرد برنابی.
ــ خواهش می کنم، خانم ویلِت. شما لطف داشتید که من را دعوت کردید.
خانم ویلِت گفت:
ــ آقای گارفیلد هم می آید. آقای دوک هم همین طور. آقای رایکرافت هم گفته بود می آید، ولی گمان نمی کنم با این سنّ و سال توی این هوا بتواند بیرون بیاید. وضع خیلی خراب است. مجبوریم کاری کنیم که به هر حال خوش باشیم. وایولت، یک کُنده دیگر توی بخاری بگذار.
سرگرد مودبانه برخاست تا خودش این کار را انجام بدهد.
ــ من می گذارم، خانم ویلِت.
کُنده را توی بخاری گذاشت و برگشت روی صندلی ای که نشانش داده بودند نشست. سعی می کرد کسی نفهمد، ولی زیرچشمی اطراف اتاق را نگاه کرد. با خودش گفت: «عجیب است که چطور دو تا خانم می توانند این همه فضای اتاق را تغییر دهند بی آنکه کار خاصی کرده باشند که بشود بر آن انگشت گذاشت و گفت این تغییر را داده اید.»
سیتافورد هاوس را ده سال پیش کاپیتان جوزف ترِویلیان در دوران بازنشستگی اش از نیروی دریایی ساخته بود. کاپیتان مرد ثروتمندی بود و از قدیم آرزو داشت در دارتمور زندگی کند. محلّ اقامتش را دهکده کوچک سیتافورد انتخاب کرده بود. سیتافورد مثل بیشتر دهات انگلستان وسط دره نبود، بلکه در حاشیه خلنگ زاری در پناه «سیتافورد بیکن» قرار داشت. قطعه زمین بزرگی خریده بود و ساختمان مجهزی در آن ساخته بود که لامپ الکتریکی و تلمبه برقی داشت تا تهیه آب زحمت زیادی نداشته نباشد. بعد برای سرمایه گذاری بیشتر، شش تا خانه ویلایی کوچک ساخته بود که هرکدام حدود یک هکتار زمین داشت و همه در راستای هم توی یک کوچه بود.
اولینِ آنها به دوست و همقطار قدیمی اش، جان برنابی واگذار شده و بقیه را به تدریج فروخته بود. هنوز بعضی ها بودند که بنا به ضرورت یا به انتخاب خود ترجیح می دادند در مناطق دورافتاده زندگی کنند. خود دهکده دارای تعدادی کلبه های زیبا ولی کلنگی بود بعلاوه یک دکان آهنگری و یک دکه سیگار و شکلات فروشی که در ضمن دفتر پست هم به شمار می رفت. نزدیکترین شهر به دهکده سیتافورد، شهر اگزمپتون بود که حدود ده کیلومتر با دهکده فاصله داشت. شهری تماماً سراشیب که به دلیل همین سراشیبی تابلویی داشت که روی آن نوشته بود: «لطفاً با دنده سنگین حرکت کنید.»
می گفتند که کاپیتان ترِویلیان مرد ثروتمندی است. ولی با وجود ثروت فراوان ــ و شاید به دلیل ثروت فراوان ــ مرد بسیار پول دوستی بود. در اواخر اکتبر یک بنگاه معاملات ملکی در اگزمپتون نامه ای به او نوشت و در مورد امکان اجاره سیتافورد هاوس از او سوال کرد. مستاجری در مورد ملک مزبور تحقیقات کرده و حاضر بود آن را برای زمستان اجاره کند.
کاپیتان اول می خواست پاسخ منفی بدهد، ولی بعد نظرش عوض شد و اطلاعات بیشتری خواست. مستاجر مذکور شخصی به نام خانم ویلِت بود. زنی که شوهرش فوت شده بود و یک دختر داشت. خانم ویلِت اخیراً از آفریقای جنوبی به انگلستان برگشته بود و مایل بود فصل زمستان را در دارتمور ویلایی اجاره کند.
کاپیتان ترِویلیان گفت:
ــ باور نمی کنم. لابد زنه دیوانه شده. به نظر تو دیوانه نیست، برنابی؟
برنابی هم همین طور فکر می کرد و مثل دوستش با قاطعیت گفت که لابد زنه دیوانه است.
ــ به هر حال تو که نمی خواهی اینجا را اجاره بدهی. بگذار برود جای دیگری را اجاره کند تا از سرما یخ بزند. تازه از آفریقای جنوبی هم آمده!
ولی عقده پول دوستی کاپیتان خودش را نشان داد. احتمال اجاره دادن ویلا در چله زمستان کمتر از یک درصد بود و کاپیتان نمی خواست این فرصت را از دست بدهد. پرسید مستاجر چقدر حاضر است اجاره بدهد.
پیشنهاد دوازده گینی(۱) در هفته به همه تردیدها پایان داد. کاپیتان عازم اگزمپتون شد و ساختمان کوچکی به مبلغ دو گینی در هفته اجاره کرد و سیتافورد هاوس را به خانم ویلِت داد، با این شرط که نیمی از اجاره پیشاپیش پرداخت شود.
با خودش گفت: «زنیکه احمق. مطمئنم دارد پولش را هدر می دهد.»
ولی برنابی که امروز عصر مخفیانه او را زیر نظر داشت، به نظرش رسید احمق نیست. زنی بود قدبلند که رفتار احمقانه ای داشت، ولی قیافه اش به احمقها نمی خورد. برعکس به نظر می رسید خیلی هم زرنگ باشد. لباس نامناسبی پوشیده بود و لهجه انگلیسی های مهاجر را داشت و از معامله ای که کرده بود راضی بود. ظاهراً زن پولداری بود و همین کارش را عجیب تر می کرد. برنابی چند بار به این مسئله فکر کرده بود. خانم ویلِت زنی نبود که دنبال خلوت و تنهایی و این چیزها باشد.
رفتارش با همسایه ها دوستانه ولی توام با شرم و حیا بود. همه همسایه ها را به سیتافورد هاوس دعوت کرده بود. به کاپیتان ترِویلیان تاکید کرده بود که سیتافورد هاوس را خانه خودش بداند و طوری رفتار کند که انگار «ما اصلاً آن را اجاره نکرده ایم.» ولی ترِویلیان از زن جماعت خوشش نمی آمد. شایع بود که در جوانی نامزدش قرار ازدواجشان را به هم زده و از آن موقع نظر خوبی به زنها ندارد. هر بار خانم ویلِت دعوتش می کرد، نمی پذیرفت.
دو ماه از آمدن خانواده ویلِت گذشته بود و شگفتی اولیه مردم از ورود آنها فروکش کرده بود.
برنابی که ذاتاً آدم کم حرفی بود، همچنان در سکوت صاحبخانه را ورانداز می کرد و تمایلی به اختلاط نشان نمی داد. «خانم ویلِت دوست دارد خودش را زن احمقی نشان دهد، در حالی که این طور نیست.» این بود برداشت برنابی. نگاهش افتاد به وایولت ویلِت. دختر خوشگلی بود. ولی لاغرمردنی بود. زنها همه امروز لاغرمردنی اند. زنی که ظاهر زنانه نداشته باشد چه فایده ای دارد؟ روزنامه ها نوشته اند برجستگیها و انحناها دارد برمی گردد. باید هم این طور باشد. زودتر از اینها باید برمی گشت.
فهمید که نمی شود بیشتر از این ساکت بود.
خانم ویلِت گفت:
ــ فکر می کردیم شاید نیایید. خودتان این طور گفته بودید. یادتان که هست. ولی بعد که گفتید می آیید، خیلی خوشحال شدیم.
برنابی خیلی روراست گفت:
ــ جمعه.
خانم ویلِت گیج و منگ نگاهش کرد و گفت:
ــ جمعه؟
ــ جمعه ها می روم دیدن ترِویلیان. پنجشنبه ها او می آید دیدن من. سالهاست این برنامه را داریم.
ــ آها. که این طور! لابد چون همسایه بوده اید و نزدیک هم زندگی می کرده اید. . .
ــ عادت کرده ایم.
ــ ولی هنوز هم این برنامه را دارید؟ چون حالا که رفته و توی اگزمپتون زندگی می کند. . .
سرگرد برنابی گفت:
ــ عادت است دیگر. کاریش نمی شود کرد. هر دو دلمان برای این روزها تنگ می شود.
ــ لابد سرگرمیهای خاصی دارید. مشاعره، جدول کلمات متقاطع، این چیزها.
برنابی سر تکان داد و گفت:
ــ من از جدول خوشم می آید، ولی ترِویلیان مشاعره را می پسندد. هر کدام حوزه خاصّ خودمان را داریم. من ماه گذشته در مسابقه حلّ جدول کلمات متقاطع سه تا کتاب برنده شدم.
ــ جداً؟ چه خوب! لابد کتابهای جالبی بوده.
ــ نمی دانم. هنوز نخوانده امشان. ظاهراً که مالی نیستند.
خانم ویلِت با بی اعتنایی گفت:
ــ مهم این است که برنده شده اید.
وایولت پرسید:
ــ چطور می روید به اگزمپتون؟ ماشین که ندارید.
ــ پیاده.
ــ واقعاً؟ باورم نمی شود. ده کیلومتر راه است.
ــ ورزش خوبی است. بیست کیلومتر پیاده روی که چیزی نیست. آدم قبراق می شود. قبراق بودن خیلی خوب است.
ــ جالب است! بیست کیلومتر. شما و کاپیتان ترِویلیان ورزشکارهای خوبی بوده اید. درست می گویم؟
ــ با هم می رفتیم سوئد. زمستانها ورزشهای زمستانی و تابستانها کوهنوردی. ترِویلیان در ورزشهای زمستانی خیلی وارد بود. ولی الآن برای این جور چیزها پیر شده.
وایولت پرسید:
ــ در مسابقات قهرمانی اسکواش هم مقام آوردید، نه؟
سرگرد مثل دختربچه ها سرخ شد و گفت:
ــ شما از کجا می دانید؟
ــ کاپیتان ترِویلیان گفت.
برنابی گفت:
ــ جو باید جلو زبانش را بگیرد. خیلی حرف می زند. هوا چطور شده؟
وایولت متوجه شرمندگی اش شد و دنبالش رفت به سمت پنجره. پرده را کنار زدند و چشم دوختند به فضای خالی و متروک بیرون.
برنابی گفت:
ــ برف بیشتر شده. مطمئنم برف سنگینی می شود.
وایولت گفت:
ــ چه هیجانی دارد. به نظر من برف خیلی رمانتیک است. تا حالا برف ندیده بودم.
مادرش گفت:
ــ هیجان کجا بود! وقتی لوله ها یخ ببندد بیچاره می شویم، دختر جان.
سرگرد برنابی پرسید:
ــ شما همه عمرتان را در آفریقای جنوبی بوده اید، دوشیزه ویلِت؟
ذوق و شوق دخترک تا حدی رنگ باخت. انگار برای پاسخ به این سوال مقداری تحت فشار بود. جواب داد:
ــ بله. اولین بار است که اینجایم. برایم خیلی هیجان دارد.
زندانی شدن در جای پرت و خلوتی مثل این آبادی هیجان دارد؟ جالب است. از کار این آدمها سردرنمی آورد.
در باز شد و خدمتکار گفت:
ــ آقای رایکرافت و آقای گارفیلد.
مردی نسبتاً مسن و جوانی با قیافه ای بچگانه و شاداب وارد اتاق شدند. جوان گفت:
ــ آوردمش، خانم ویلِت. بهش گفتم نترس، نمی گذارم زیر برفها گم بشوی. هه هه هه! اینجا چقدر خوشگل شده. کُنده کریسمس را می گویم.
آقای رایکرافت در حالی که خیلی رسمی دست می داد، گفت:
ــ بله. این دوست جوانم همان طور که خودش گفت به هر کلکی بود، وادارم کرد بیایم. حال شما چطور است، خانم وایولت؟ هوا حسابی زمستانی شده. واقعاً حسابی زمستانی شده.
رفت به طرف بخاری و شروع کرد به حرف زدن با خانم ویلِت. رونالد گارفیلد رو به وایولت کرد و گفت:
ــ نمی شود برویم جایی اسکیت بازی کنیم؟ برکه ای چیزی این طرفها پیدا نمی شود؟
ــ فکر کنم فعلاً تنها ورزشی که امکانش هست، جمع کردن برفها و باز کردن راههاست.
ــ از صبح مشغول همین کارم.
ــ آفرین. عجب شیرمردی.
ــ مسخره ام نکن. تمام دستهایم تاول زده.
ــ خاله ات حالش چطوره؟
ــ همان طور که بوده. فرق زیادی نکرده. گاهی می گوید بهتر شدم و گاهی هم بدتر می شود. ولی واقعاً فکر می کنم فرقی نکرده. زندگی سختی است. هر سال به خودم می گویم چطوری باید تحمل کنم. . . ولی کاری نمی شود کرد. اگر برای کریسمس به داد بیچاره نرسیم. . . بعید نیست تمام پولش را صرف لانه گربه ها کند. پنج تا گربه دارد. بعضی وقتها ناز و نوازششان می کنم و وانمود می کنم دوستشان دارم.
ــ من سگها را از گربه ها بیشتر دوست دارم.
ــ من هم همین طور. منظورم این است که سگ. . . سگ فرق می کند. خودش است.
ــ خاله ات از قدیم گربه ها را دوست داشته؟
ــ به نظرم همه پیرزنها به نوعی به گربه علاقه دارند. ولی من که حالم به هم می خورد.
ــ پیرزن نازی است، ولی آدم ازش می ترسد.
ــ بله، فکر کنم آدم ازش می ترسد. بعضی وقتها سرم داد می زند. فکر می کند عقل ندارم.
ــ نداری؟
ــ این طوری به قضیه نگاه نکن. خیلی از این پیرها خودشان خُل و چل اند، ولی بقیه را مسخره می کنند.
خدمتکار اعلام کرد:
ــ آقای دوک!
آقای دوک تازه وارد بود. سپتامبر گذشته آخرین ویلا از شش تا ویلای ترِویلیان را خریده بود. گُنده و هیکلی بود و خیلی کم حرف می زد و عاشق باغبانی بود. آقای رایکرافت که عاشق پرنده ها بود و در همسایگی او زندگی می کرد، ازش طرفداری می کرد و در بین کسانی که عقیده داشتند آقای دوک مرد خوب و خیلی بی ادعایی است، دست بالا را داشت. ولی واقعاً. . . واقعاً بی ادعا بود؟ قیافه اش به یک مغازه دار بازنشسته شبیه نبود؟
ولی کسی دوست نداشت در این مورد ازش سوال کند و شاید همان بهتر که سوال نمی کرد. چون اگر سوال می کرد، شاید ناجور بود. در حالی که در این طور اجتماعات کوچکی بهتر بود همه همدیگر را خوب بشناسند. از سرگرد برنابی پرسید:
ــ تو این هوا که قصد رفتن به اگزمپتون را ندارید؟
ــ نه. خود ترِویلیان هم فکر نکنم منتظرم باشد.
خانم ویلِت شانه ای بالا انداخت و گفت:
ــ خیلی بد است، نه؟ آدم سالها اینجا خودش را زندانی کند و از همه دنیا کناره بگیرد. واقعاً وحشتناک است.
آقای دوک نگاه کوتاهی به او انداخت و چیزی نگفت. سرگرد برنابی هم با کنجکاوی نگاهش کرد.
ولی در همین موقع چای آوردند.


نظرات کاربران درباره کتاب راز سیتافورد

به نظر میرسه انتشارات هرمس کتابایی که فروششون کمه رو میذاره برای کتاب خوان های الکترونیکی. پرفروش ترین کتاب کریستی تو تمام دنیا "و بعد دیگر هیچ کس نماند" هستش که هرمس با نام "ده بچه زنگی" منتشر کرده و رتبه سوم محبوب ترین کتاب های کریستی هم متعلق به "قتل راجر آکروید هست اما هرمس هیچ کدوم از این دو تا کتاب رو توی فیدیبو نگذاشته
در 1 سال پیش توسط lac...zad
این کتاب رو خیلی خوشم اومد ..... فضای برف آلود داستان هم جالب بود
در 3 سال پیش توسط maj...983
داستان عالی ترجمه بی نقص. ممنون
در 1 سال پیش توسط s1n...j
از بهترین‌های کریستی
در 2 سال پیش توسط Aban B
عالی مثل همه کتابهای آگاتا کریستی
در 8 ماه پیش توسط Fatemeh sheikhha
مارپل و پوارو نداره...ولی داستان رویهم رفته خوبه... هر چند اگه کسی کتاب جنایی خون حرفه ای باشه خیلی زود قاتل رو تشخیص میده ...حیف
در 10 ماه پیش توسط س ی
لطفا خلاصه کتاب رو اضافه کنید
در 2 سال پیش توسط her...992
با اینکه مارپل و پوآرو نداشت اما شخصیت پلیس باهوش ماجرا و دختر جوان پیگیر خیلی جالب بودند. داستان علاوه بر ماجرای جنایی توصیف‌های زیبایی از طبیعت زمستانی داشت.
در 2 ماه پیش توسط zma...di5
کتاب جذابی بود
در 5 ماه پیش توسط حسین شریعت
از داستان های جالب خانم کریستی
در 9 ماه پیش توسط faezeh maleki