فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز قطارآبی

کتاب راز قطارآبی

نسخه الکترونیک کتاب راز قطارآبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز قطارآبی

آمریكایی ثروتمندی با نام «روفوس وان آلدین» نگران دخترش «روت كترنیگ» است. ازدواج دخترش با اشراف زاده انگلیسی تهیدستی با نام «درك» در آستانه فروپاشی است و روفوس از مدت ها پیش دخترش را تشویق می كرده كه از همسر بی وفایش جدا شود. روفوس منشی مخصوصش، میجرنایتون، را نزد درك می فرستد كه با پرداخت مبلغی او را راضی كند تا بی سر و صدا از دخترش جدا شود، به خصوص كه درك این اواخر معشوقه رقاصه ای به نام «میرل» یافته است. روفوی برای این كه دخترش را خوشحال كند، یاقوت های تاریخی و نفیسی برای دخترش می خرد و به او هشدار می دهد كه جواهرات را از كشور خارج نكند. روت بی توجه به این هشدار پدر، همراه جواهرات با قطار آبی لندن را به مقصد منیس برای ملاقات دل داده سابق كنت آرمان دولارش، ترك می كند. در پایان داستان با قتل روت و به سرقت رفتن یاقوت های گران بهایش مواجه می شویم.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز قطارآبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


مرد سفیدموی

نزدیک نیمه شب بود که مردی از میدان کنکورد(۱) گذشت. با وجود پالتو پوست زیبایی که جثه لاغرش را می پوشاند، ظاهر نحیف و رقت باری داشت.
مردی ریزنقش با صورتی مثل موش. فکر می کردی یک شخص ساده و معمولی است که هیچ وقت کاره ای نبوده یا در هیچ زمینه ای به جایی نرسیده. ولی ناظری که به چنین نتیجه ای می رسید، اشتباه می کرد. چون این مرد، با وجود ظاهر معمولی و ساده اش، در سرنوشت دنیا تاثیر زیادی داشت. در دنیایی که موشها در آن همه کاره بودند، فرمانروای موشها بود.
همین حالا هم در سفارتخانه ای منتظرش بودند. ولی کاری داشت که باید انجام می داد، کاری که سفارتخانه به طور رسمی از آن مطلع نبود. چهره اش زیر نور ماه، محو و مهتابی بود. کمترین انحنایی در بینی کشیده اش دیده نمی شد. پدرش یهودی بود و اهل لهستان. خیاط ماهری بود. کاری داشت که پدرش اگر بود، همین امشب او را روانه خارج می کرد.
رسید به رود سن، از رودخانه گذشت و وارد یکی از محله های نه چندان خوشنام پاریس شد. جلو ساختمان خرابه و بلندی ایستاد و راه افتاد به سمت آپارتمانی در طبقه چهارم. به محض اینکه در زد، زنی که ظاهراً منتظرش بود، در را باز کرد. زن سلام نکرد. کمکش کرد تا پالتو پوستش را درآورد و بعد پیشاپیش او راه افتاد و دو نفری وارد اتاقی شدند که دکور زشت و مسخره ای داشت. لامپِ توی اتاق روبانهای صورتی کدری داشت که چهره زن را با آن آرایش جلف و تند قابل تحمل می کرد، ولی عوض نمی کرد. ترکیب مغولی چهره اش را هم عوض نمی کرد. الگا دمیروف(۲) شغلش از قیافه اش معلوم بود. ملیتش هم همین طور.
ــ مشکلی نیست، کوچولو؟
ــ نه، بوریس ایوانوویچ(۳).
مرد زیرلب گفت:
ــ فکر نمی کنم کسی تعقیبم کرده باشد.
ولی از لحنش معلوم بود که نگران است. رفت سمت پنجره و پرده را کمی کنار زد و با دقت بیرون را نگاه کرد. حسابی جا خورد.
ــ دو نفر بیرون ایستاده اند. توی پیاده رو آن طرف. به نظرم...
حرفش را قطع کرد و شروع کرد به جویدن ناخنهایش. عادت داشت وقتی مضطرب می شد ناخنهایش را بجود.
دختر روس با حالتی آرام و مطمئن سر تکان داد و گفت:
ــ قبل از اینکه تو بیایی، آنجا بودند.
ــ چه فرقی می کند؟ فکر می کنم خانه را زیر نظر داشته اند.
دختر با بی خیالی در تایید حرف او گفت:
ــ شاید.
ــ ولی...
ــ ولی چی؟ به فرض هم که خبر داشته باشند، دنبال تو نمی آیند.
لبخندی کمرنگ و موذیانه بر لبانش نقش بست.
ــ بله، حق با توست. دنبال من نمی آیند.
یکی دو دقیقه در فکر فرو رفت؛ بعد گفت:
ــ مرتیکه امریکایی... بلد است چطور مراقب خودش باشد.
ــ من هم نظرم همین است.
مرد دوباره رفت سمت پنجره، خنده ای نخودی کرد و گفت:
ــ مشتریهای پیله ای هستند. ترسم از این است که پلیس فهمیده باشد. ولی امیدوارم این آپاچی شکار خوبی گیرش بیاید.
الگا دمیروف سر تکان داد و گفت:
ــ اگر این امریکایی آن طور که تعریف می کنند باشد، بعید است دو تا ولگرد بتوانند از پسش برآیند. فقط مانده ام که...
ــ مانده ای که چی؟
ــ هیچی. سرِ شب مردی را دیدم که دو بار از توی خیابان رد شد. موهایش سفید بود.
ــ که چی؟
ــ هیچی. وقتی داشت رد می شد، دستکشش افتاد. یکی از این دو نفر دستکش را برداشت و بهش داد. این جور علامت دادن ها قدیمی شده.
ــ منظورت این است که مرد سفیدمو... رئیسشان بوده؟
ــ تقریباً.
بوریس با قیافه ای ترس زده و مضطرب گفت:
ــ مطمئنی بسته سالم است؟ دست نخورده؟ قضیه همه جا پیچیده. خیلی ها خبردار شده اند.
دوباره داشت ناخنهایش را می جوید. دختر گفت:
ــ خودت ببین.
خم شد روی بخاری دیواری و تکه های ذغال را کنار زد. زیر ذغالها، از بین گلوله های کاغذ و روزنامه، بسته مستطیل شکلی برداشت که در روزنامه دودگرفته ای پیچیده شده بود. بسته را داد به مرد. مرد از روی تحسین و رضایت سر تکان داد و گفت:
ــ چه ماهرانه!
ــ دو بار تمام آپارتمان را زیر و رو کرده اند. تشکِ روی تختم را شکافته اند.
مرد گفت:
ــ همان طور که گفتم، قضیه همه جا پیچیده. سرِ قیمت زیادی چک و چانه زدیم. این اشتباه بود.
روزنامه را باز کرد. داخلش بسته کاغذی قهوه ای رنگِ کوچکی بود. این بسته را هم باز کرد، محتویاتش را کنترل کرد و دوباره همه چیز را بسته بندی کرد. وقتی داشت این کار را می کرد، زنگ به صدا درآمد. الگا نگاهی به ساعت کرد و گفت:
ــ این امریکایی خیلی وقت شناس است.
از اتاق بیرون رفت و یک دقیقه بعد با غریبه ای وارد اتاق شد. مردی هیکلی و چهارشانه که معلوم بود رگ و ریشه امریکایی دارد. نگاه نافذی به زن و مرد انداخت و مودبانه پرسید:
ــ موسیو کراسنین(۴)؟
مرد گفت:
ــ خودم هستم. ببخشید که مجبور شدیم در این جور جایی قرار بگذاریم. پنهانکاری لازمه کار است. من اصلاً مایل نیستم خودم را درگیر این قضیه کنم.
مرد امریکایی مودبانه پرسید:
ــ واقعاً؟
ــ باید به من قول بدهید که موضوع کاملاً محرمانه بماند. این شرط اصلی... شرط اصلی معامله است.
امریکایی به علامت تایید سر تکان داد و با خونسردی گفت:
ــ قبلاً در این مورد توافق کرده ایم. حالا ممکن است جنس را تحویل بدهید؟
ــ پول آورده اید؟ به صورت اسکناس؟
ــ بله.
ولی پول را نشان نداد. کراسنین بعد از کمی تردید با دست به بسته روی میز اشاره کرد. امریکایی بسته را برداشت و لفافش را باز کرد. محتویات بسته را بُرد زیر نور لامپ و با دقت بررسی کرد. بعد که راضی شد، کیف چرمی کلفتی از جیبش درآورد و یک دسته اسکناس از توی آن بیرون کشید. اسکناسها را به مرد روس داد و مرد روس آنها را بدقت شمرد.
ــ درست است؟
ــ متشکرم، موسیو. کاملاً درست است.
ــ بسیار خوب.
بسته کاغذیِ قهوه ای را بی اعتنا توی جیبش انداخت، به الگا تعظیم کرد و گفت:
ــ شب بخیر مادموازل. شب بخیر، موسیو کراسنین.
رفت بیرون و در را پشت سرش بست. زن و مرد توی اتاق نگاههایشان با هم تلاقی کرد. مرد زبانش را روی لبهای خشکش کشید و گفت:
ــ نمی دانم به هتلش می رسد یا نه.
هر دو رفتند به سمت پنجره. در همین لحظه، مرد امریکایی وارد خیابان پایینی شد، پیچید به سمت چپ و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، با گامهای بلند به راهش ادامه داد. دو شبح از گوشه ای درآمدند و بی سر و صدا دنبالش راه افتادند. تعقیب شونده و تعقیب کننده ها در تاریکی شب ناپدید شدند. الگا دمیروف گفت:
ــ سالم می رسد. لازم نیست جوش بزنی یا امیدوار باشی. هر چی.
کراسنین با کنجکاوی پرسید:
ــ از کجا می دانی که سالم می رسد؟
الگا گفت:
ــ آدمی که عرضه داشته این قدر پول دربیاورد، احمق نیست. ضمناً حالا که صحبت پول شد...
با نگاه معنی داری به کراسنین چشم دوخت.
ــ خُب؟
ــ سهم من، بوریس ایوانوویچ.
کراسنین با کمی اکراه دو تا از اسکناسها را به الگا داد. الگا بدون کمترین هیجانی با تکانِ سر از او تشکر کرد و اسکناسها را در جورابش چپاند. با رضایت خاطر گفت:
ــ حالا خوب شد.
کراسنین با کنجکاوی نگاهش کرد و پرسید:
ــ پشیمان نیستی، الگا واسیلوفنا (۵)؟
ــ پشیمان؟ برای چی پشیمان باشم؟
ــ برای اینکه مسئول نگهداری اش تو بوده ای. زنهایی هستند که... یعنی به گمانم بیشتر زنها این طوری هستند که سرِ این جور چیزها دیوانه می شوند.
الگا سر تکان داد و فکورانه گفت:
ــ حق با توست. بیشتر زنها این دیوانگی را دارند. ولی من ندارم... فقط مانده ام که...
حرفش را قطع کرد. کراسنین پرسید:
ــ که چی؟
ــ امریکاییه سالم می رسد. از این بابت مطمئنم. ولی بعدش...
ــ ها؟ بعدش چی؟
الگا فکورانه گفت:
ــ جنسها را می دهد به یک خانم. نمی دانم بعدش چه اتفاقی می افتد.
بی صبرانه تکانی به خودش داد و رفت سمت پنجره. ناگهان فریادی از تعجب کشید و به مرد همراهش گفت:
ــ بیا ببین. الآن دارد توی خیابان می رود. همان مردی که گفتم.
هر دو نگاه کردند به پایین.مردی لاغر و آراسته به آرامی در خیابان گام می زد. شنل داشت و کلاه سیلندر سرش بود. از زیر تیر چراغ برق که گذشت، تکه ای از موهای سفید پرپشتش در زیر نور نمایان شد.

نظرات کاربران درباره کتاب راز قطارآبی

چه خوب میشد اگر همه ی کتابهای آگاتا کریستی رو با ترجمه نشر هرمس به صورت بسته شگفت انگیز کتاب ارائه میدادید
در 11 ماه پیش توسط امیرعلی رجایی
من این کتاب رو خوندم میتونم بگم فوق العاده است
در 3 سال پیش توسط رضا محمدی
با دیگر داستانهای کریستی تفاوت دارد از این لحاظ که در اواسط داستان قتل اتفاق می افتد بر خلاف اکثر رمانهایش که قتل در ابتدا رخ میدهد. اما خوب مثل همیشه
در 3 سال پیش توسط فربد الهی
محشره
در 6 ماه پیش توسط گل پری بانو
از این کتاب کمتر خوشم اومد از داستانها پوارو بود و از اواسط کتاب قتل رخ میدهد
در 1 سال پیش توسط بهناز b
به نظر میرسه انتشارات هرمس کتابایی که فروششون کمه رو میذاره برای کتاب خوان های الکترونیکی. پرفروش ترین کتاب کریستی تو تمام دنیا "و بعد دیگر هیچ کس نماند" هستش که هرمس با نام "ده بچه زنگی" منتشر کرده و رتبه سوم محبوب ترین کتاب های کریستی هم متعلق به "قتل راجر آکروید هست اما هرمس هیچ کدوم از این دو تا کتاب رو توی فیدیبو نگذاشته من به هیچ وجه خرید نمیکنم ازشون
در 1 سال پیش توسط lac...zad
فیلم های پوآرو رو دیده بودم و خیلی دوست داشتم ،اولین بار بود کتابشو میخوندم ،به همون اندازه برام جذاب بود و غافلگیر کننده .
در 2 ماه پیش توسط mon...lgi
جالب بود من خوشم اومد ازداستانش
در 3 ماه پیش توسط faezeh maleki
بسیار عالی و بی نظیر
در 1 سال پیش توسط f_a
قطعا ارزش خوندن دارخ،ولی چنتا اثر که اگاتا کریستی بخونید پیچش های داستانیش براتون تکراری کیشه،با این حال هیچوقت خسته کننده نیست
در 3 ماه پیش توسط شایان شجاعی