یک روز صبح، اِما در حالی که خیلی هیجانزده بود به مدرسه رسید و همین که پاش به کلاس باز شد همهی بچهها رو دور خودش جمع کرد، روی نیمکت ایستاد و داد زد:
"من دارم بچهدار میشم!"
هیچکدوم از همکلاسیهاش حرفش رو باور نمیکردن و میگفتن همچین چیزی امکان نداره.
غروب اون روز، اِما توی خونه به پدر و مادرش گفت:
"هر کاری که میکنم دوستهام توی مدرسه باور نمیکنن که من قراره بچهدار بشم!"
همون لحظه مادرش با لبخند گفت:
"خب، اونی که قراره به زودی بچهدار بشه منم! تو یک برادر کوچولو خواهی داشت."