فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معمای آرومونت‌

کتاب معمای آرومونت‌

نسخه الکترونیک کتاب معمای آرومونت‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب معمای آرومونت‌

آلفرد هیچکاک، فیلمساز پرآوازه و صاحب سبک، در کنار فعالیت‌های سینماییش به ادبیات پلیسی و جنایی نیز می‌پرداخت. او نویسندگان جوان و بااستعداد زیادی را کشف کرد و با تشویق و تلاش پیوسته خود به معرفی آثار آن‌ها به جهانیان همت گماشت. داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک علاوه بر بهره‌مندی از فضای پلیسی، از عنصر دلهره و تعلیق که ویژگی آثار اوست نیز بهره می‌گیرد. برخی از این داستان‌ها را هیچکاک خود نوشته و برخی را از میان نوشته‌های نویسندگان جوان و گمنام انتخاب کرده و در مواردی دستمایه فیلمنامه‌هایش قرار داده است. مجموعه داستان‌های برگزیده آلفرد هیچکاک موفقیتی باور نکردنی در سراسر جهان به دست آورد. عناوین داستان‌های کتاب عبارت است از: معمای آرومونت، یک شوخی برای خندیدن تا حد مرگ، انگار دود شد و به هوا رفت، مراقب باشید این مرد خطرناک است، چشم خائن، یک تیر و دو نشان، نامه‌رسان، مثل یک هنرپیشه، آخرین ایستگاه، دست درازی، هرروز یک دسته گل.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معمای آرومونت‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


پیشگفتار

آلفرد جوزف هیچکاک، سومین فرزند ویلیام هیچکاک، تاجر میوه، در ۱۳ اوت ۱۸۹۹ در لیتون استون(۱) نزدیک لندن به دنیا آمد.
هشت ساله بود که با خانواده اش به لندن نقل مکان کرد. در یازده سالگی به کالج سنت ایگناتیوس(۲) در استنفورد هیل لندن رفت و سه سال در آنجا به تحصیل پرداخت. پس از اتمام کالج در چهارده سالگی، در برخی از کلاسهای شبانه دانشگاه لندن شرکت می کرد. آلفرد پدرش را در ۱۹۱۴ از دست داد و یک سال بعد کارمند شرکت سیمکشی و تلگراف هنلی شد. اولین داستان کوتاهش به نام گاز(۳) در ژوئن ۱۹۱۹ به چاپ رسید.
یک سال بعد او در شرکت فیلمسازی آمریکایی Famous Players Laskeyکه در لندن فعالیت می کرد، داوطلب کار شد و به عنوان طراح بخشی از تیتراژ به استخدام در آمد.
هیچکاک سینما را از استادانی همچون جرج فیتس مورس(۴) آموخت. در ۱۹۲۲ به طرز غیرمترقبه ای کارگردانی فیلم خانم پی بادی(۵) (شماره ۱۳) به او محول شد. وی در جریان ساخت فیلم گارد سیاه(۶) در برلن با سینمای اکسپرسیونیستی آلمان آشنا شد.
در ۱۹۲۶ با آلما لوسی رویل(۷) ازدواج کرد و یک سال بعد دخترش، پاتریشیا آلما، (۸) به دنیا آمد.
او در ۱۹۲۸ فیلم Black mail را بر اساس فیلمنامه ای از خودش کارگردانی کرد که یک سال بعد به عنوان نخستین فیلم ناطق انگلیسی روی پرده رفت. در ۱۹۳۸ به امریکا رفت و فیلم مهمانخانه جامائیکا(۹) را برای دیوید او. سلزنیک(۱۰) کارگردانی کرد. او در امریکا با توماس مان و ارنست همینگوی آشنا شد. در پاییز ۱۹۳۹ او ساخت ربکا را آغاز کرد و در ۱۹۴۴ دو فیلم کوتاه برای حمایت از نهضت مقاومت فرانسه ساخت.
اولین فیلم رنگی هیچکاک به نام طناب در ۱۹۴۸ تولید شد. وی برای قتل با «م» تماس بگیر و پنجره رو به حیاط پشتی را در ۱۹۵۳، مردی که زیاد می دانست را در ۱۹۵۵، سرگیجه را در ۱۹۵۷ و پرندگان را در ۱۹۶۲ کارگردانی کرد.
دانشگاه کالیفرنیا در ۱۹۶۸ به هیچکاک دکترای افتخاری اهدا کرد. همچنین در ۱۹۷۲، او موفق به دریافت دکترای افتخاری از دانشگاه کلمبیا و نیز جایزه کره طلایی(۱۱) گردید.
وی در اواخر دهه هفتاد از ضعف و خستگی در رنج بود و قلبش نیز با او یاری نمی کرد.
آلفرد هیچکاک در صبح روز ۲۰ آوریل ۱۹۸۰ به عارضه تنگی نفس درگذشت.

معمای آرومونت

تابستان ۱۹۳۶ با او آشنا شدم. اسم عجیب و غریبی داشت؛ باک ماستر گیلون. (۱۲) دو سال بود که سرپرست و ناظر زندان آرومونت(۱۳) بودم. این زندان را بالای تپه ای در پنج کیلومتری شمال آرومونت ساخته بودند. از آن بالا دشتی وسیع و رودخانه ای کوچک دیده می شد و چشم انداز زیبایی داشت. زندان، برای کارمندان خوابگاه نداشت. برای همین مجبور شده بودم در دهکده اتاقی اجاره کنم. خانه ام فاصله چندانی با مهمانخانه آیریش نداشت. من و گیلون به خاطر علاقه ای که به قهوه و بازی با دارت داشتیم، در این مهمانخانه با هم آشنا شدیم.
گیلون مثل اسمش آدم عجیبی بود. سی سالی سن داشت. ریزنقش و باریک بود و یکی از چشمهایش هم مصنوعی بود. سبیلهای آویزانی داشت. ساعتی با زنجیر بلند در جیب جلیقه اش می گذاشت و کلاهی چهارخانه سرش می کرد. همیشه کتابچه یادداشت کلفتی همراهش بود که دائم چیزهایی در آن یادداشت می کرد. مردی فهمیده و درس خوانده بود. صدها داستان هیجان انگیز می دانست که با بازگو کردنشان هرکسی را مبهوت می کرد. همیشه هم پول کافی در جیب داشت. در یک پانسیون در وسط ده زندگی می کرد و می گفت که برای چند مجله و روزنامه داستان می نویسد. البته حرف بیشتری در این مورد نمی زد و از صحبت درباره کارش اکراه داشت.
در مورد خودش هم چیزی نمی گفت و وقتی صحبت به مسائل شخصی کشیده می شد با مهارت موضوع را عوض می کرد. لهجه نداشت و به همین خاطر حدس می زدم در امریکا به دنیا آمده باشد. آن طور که از صحبتهایش برمی آمد آدمی بود دنیادیده که خیلی جاها رفته است. تا وقتی زنده ام این مرد عجیب و بی نظیر را فراموش نخواهم کرد؛ مردی که فقط برای مدتی کوتاه در آن سالهای دور دوست من بود. آیا می توان در وجود انسانی معمایی یافت و از آن حیرت کرد؟ آیا چیزهایی که طبیعی و اتفاقی به نظر می رسند هم می توانند شکلی ماوراءطبیعی داشته باشند؟ این سوالات سالهای متمادی روح مرا می آزرد؛ به خصوص از وقتی من و گیلون در یک ماجرای جنایی پیچیده و وحشتناک درگیر شدیم.
همه چیز از روز شانزدهم سپتامبر ۱۹۱۶ آغاز شد؛ از روزی که باید در زندان آرومونت قاتلی محکوم به مرگ، به دار آویخته می شد.
کمی پیش از ظهر ناگهان آسمان تیره و تار شد و غرش رعد آرامش اطراف را به هم زد. صاعقه ها یکی بعد از دیگری با هیاهوی رعد در هم می آمیخت. انگار با هر رعد و برقی بمبی نزدیک زندان منفجر می شد.
هنگام اعدام یک زندانی همیشه دلم می گرفت و غصه جانم را پر می کرد. آن روز، طوفان این غم و غصه را دو چندان کرده بود.
اوایلِ بعد از ظهر را پشت میز تحریر و با نگاه کردن به آسمان و شنیدن تیک تاک آزاردهنده ساعت دیواری سپری کردم. دلم می خواست مراسم اعدام زودتر تمام شود و ساعت هشت با گیلون به کافه آیریش بروم و با خوردن قهوه و بازی با دارت سرگرم شوم. ساعت ۳، دو نفر که میل داشتند شاهد مراسم دار زدن قاتل باشند، وارد شدند. آنها را به اتاق انتظار فرستادم و یادآور شدم که منتظر باشند تا صدایشان بزنند. بارانیم را پوشیدم و راجرز معاون زندان را هم با خودم بردم. میل نداشتم تنها به محل اعدام بروم. مراسم اعدام در عمارتی آجری اجرا می شد، عمارتی با سقف شیروانی که بین کارگاههای ریسندگی و آهنگری زندان قرار داشت. فانوسهایی که از تیرهای سقف و روی دیوارها آویزان کرده بودند جایگاه شهود را روشن می کرد. دیوار شمالی عمارت، به سلول تیس دیل(۱۴) منتهی می شد. او پنج روز تمام در آنجا منتظر روز مرگش مانده بود. در جلوی آن دیوار، چوبه دار قرار داشت. تیس دیل، جنایتکاری سنگدل و خطرناک بود که در ماجرای یک سرقت ناموفق در پایتخت، سه نفر را با نهایت بی رحمی به قتل رسانده بود. در تمام مدت یک ماهی که در زندان بود هیچ وقت ندیده بودم که احساس ندامت کرده باشد. معمولاً نسبت به آنانی که در دوره مسئولیت من محکوم به اعدام می شدند، احساس همدردی می کردم؛ ولی در مورد تیس دیل به نظرم می رسید که طولانی شدنِ عمرش نتیجه ای جز ضرر ندارد.
وقتی شب گذشته به ملاقاتش رفتیم تا آخرین تقاضایش را بپرسیم و بدانیم که آیا میل دارد کشیش برایش خبر کنیم یا نه، همه ما را به باد ناسزا گرفت و یکسره با فحشهای آبدارش قسم می خورد که در گور از ما انتقام خواهد گرفت.
ده دقیقه قبل از ساعت ۴، وقتی همراه راجرز وارد سلول او شدیم، می دانستیم که عکس العمل تیس دیل چه خواهد بود. روی زیراندازش دراز کشیده بود و با حالتی مبهوت و چشمانی خالی از احساس، به دیوار روبه رو خیره نگاه می کرد. دو نگهبان زندان، «هالوول»(۱۵) و «گرانگر»، (۱۶) می گفتند که او چند ساعتی است از جایش تکان نخورده و همان جا دراز کشیده است. بار دیگر ازش پرسیدم که آیا میل دارد پدر مقدس را ببیند. پاسخی نداد و حتی حرکتی هم نکرد. باز هم سعی کردم از او حرف بکشم، می خواستم مطمئن شوم که هیچ خواسته ای ندارد. پرسیدم میل دارد وقت اعدام چشمهایش را ببندیم؟ ولی او هیچ جوابی نداد. به هالوول گفتم بهتر است کیسه ای سرش کنیم. دیدن قیافه محکوم، وقت اعدام، واقعاً عذاب آور بود.
راجرز، گرانگر و من از سلول او بیرون آمدیم تا چوبه دار را برای آخرین بار امتحان کنیم. طناب دار آماده بود و گره حلقه اش محکم به نظر می رسید.
در حالی که گرانگر مشغول وارسی چوب و طناب دار بود، زیر طناب دار ایستادم و دریچه ای را که به حفره زیر طناب باز می شد باز کردم. از یک راه باریک به درون حفره، که یک چاردیواری به عمق دو و نیم متر بود، وارد شدم. این حفره دریچه ای دستگیره دار داشت که هنگام حلق آویز شدن اعدامی چارتاق باز می شد و بدن آویزان اعدامی به درون آن می افتاد. اعدامی بیچاره آن زیر دور از چشم دیگران دست و پا می زد تا نفسش بند می آمد. این حرکت به اصطلاح «انسان دوستانه» هنوز در تمامی زندانها رواج پیدا نکرده بود، ولی به هر حال، من از اینکه محکوم به اعدام جلوی چشم دیگران جان نمی کند، خوشحال بودم.
پس از اینکه گرانگر طناب دار را وارسی کرد، دریچه زیر چوبه را بستم. حالا دیگر همه چیز آماده بود.
گفتم که همه چیز آماده است و راجرز را دنبال شهود و پزشک فرستادم. ساعت دقیقاً چهار و نیم بود، مراسم اعدام باید راس ساعت پنج انجام می شد. شب پیش تلگرافی از شهردار برایم رسیده بود که در آن صریحاً تاکید شده بود که حکم صادر شده لغو نمی شود. راجرز همراه شهود و پزشک برگشت. ما روی صندلیهای شهود نشستیم. چوبه دار حدود ۱۵ متر با ما فاصله داشت. زمان به کندی سپری می شد و اعصاب همه را خرد کرده بود. از بیرون صدای خفیف رعد به گوش می رسید و چک چک ناراحت کننده قطره های باران روی شیروانی همه را مضطرب می کرد. نور فانوسها نمی توانست از دلهره برق و صاعقه بکاهد. لحظات پیش از اعدام همیشه ترسناک بود. ساعت جیبیم را در دستم می فشردم. ساعت چهار و پنجاه دقیقه به نگهبان سلول مرگ علامت دادم که محکوم را به داخل بیاورد.
سه دقیقه در سکوت گذشت. سپس در باز شد؛ نگهبانان تیس دیل را با خود آوردند. حرکت هماهنگ آن سه نفر به طرف چوبه دار منظره هولناکی به وجود آورده بود؛ گرانگر در لباس سیاه جلادان، هالوول در اونیفورم خاکی رنگ نگهبانان زندان با آن کلاه لبه تیزی که بر سر داشت، و در میان آن دو، تیس دیل در لباس خاکستری رنگ زندانیها با کیسه سیاهی که روی سرش کشیده بودند. انگار قدمهای تیس دیل روی زمین سُر می خوردند. وقتی مقابل پله ها رسیدند، تیس دیل به زمین افتاد. هالوول و گرانگر او را از پله ها بالا بردند.
وقتی گرانگر طناب دار را دور گلوی تیس دیل محکم می کرد، هالوول او را روی دریچه مخصوص قرار داد. ساعت دقیقاً پنج بود. گرانگر مطابق قانون از او پرسید:
ــ آیا پیش از اجرای کامل حکم حرفی برای گفتن داری؟
تیس دیل پاسخی نداد، ولی بدنش از ترس می لرزید و مثل چوب شده بود. گرانگر به من نگاه کرد. دستم را بلند کردم و به او علامت دادم که مراسم اعدام می تواند اجرا شود. در همین لحظه صدای مهیب رعد سقف را لرزاند. احساس کردم عرق سردی روی مهره های پشتم نشسته است. خودم را در صندلی فرو بردم و نفسم را حبس کردم.
هالوول تیس دیل را رها کرد و عقب رفت، گرانگر دستگیره را کشید. دریچه باز شد و محکوم مانند تکه ای سرب داخل گودال افتاد. در همان لحظه درخشش نور نقره ای رنگی از میان گودال به چشمم خورد. این ماجرا آن قدر سریع اتفاق افتاد که فکر کردم خطای دید بوده است.
تمام توجهم به طناب بود که تکان تکان می خورد و سپس مستقیم و بدون حرکت ایستاد.
گرانگر و هالوول بدون آنکه به داخل گودال نگاه کنند، شصت ثانیه مقرر را می شمردند. آهی کشیدم و سر جای خودم بی حرکت باقی ماندم. پس از آن یک دقیقه، گرانگر به طرف دریچه رفت. مقررات این طور حکم می کرد که اگر جنازه بی حرکت از طناب آویزان می ماند علامتی می دادند و پزشک به درون گودال می رفت و اجرای حکم را اعلام می کرد. او باید رسماً به اطلاع می رساند که شخص محکوم مرده است. اگر هم زندانی هنوز نفس می کشید، به این معنی بود که هنوز حکم به طور کامل اجرا نشده است و باید منتظر ماند. کاری بی رحمانه که البته گریزی از آن نبود. قانون این طور حکم می کرد و ما ملزم به اجرای آن بودیم.
من بارها شاهد این مراسم بودم. ولی این بار عکس العمل گرانگر آن چنان غریب بود که بی اختیار از روی صندلیم پریدم. گرانگر می لرزید. انگار کسی با مشت محکم به شکمش زده بود. قیافه اش آن چنان وحشت زده بود که آدم فکر می کرد جانور وحشتناکی را دیده است. او همان طور کنار دریچه گودال روی دستها و زانوهایش بی حرکت خم مانده بود و داخل گودال را نگاه می کرد.
فریاد کشیدم:
ــ چه خبر شده گرانگر؟ چه اتفاقی افتاده؟
از جایش پرید، به طرف من چرخید و چند لحظه ای مبهوت به من خیره شد.
گرانگر با صدایی لرزان گفت:
ــ رئیس پارکر، بهتر است خودتان بیایید اینجا.
سپس دستش را روی شکمش گرفت و بلندتر فریاد زد:
ــ زودتر؛ زودتر. نگاهی به راجرز انداختم و به طرف پله ها دویدم. خودم را به دریچه رساندم. راجرز، یک نگهبان دیگر و پزشک زندان به دنبالم می دویدند. من نیز به آنچه در گودال دیدم خیره ماندم. چیزی آنجا نبود. آن طرف طناب که باید به گردن محکوم آویزان می بود، خالی بود. در گودال هم چیزی دیده نمی شد. فقط تکه پارچه سیاهی که روی سر قاتل کشیده بودند، آنجا، کناری افتاده بود! آرتور تیس دیل ناپدید شده بود!
به سرعت از پله ها پایین پریدم. به دنبال کلید گشتم تا دریچه گودال را باز کنم. امیدم این بود که شاید گره طناب باز شده و جسد محکوم در گوشه ای از گودال افتاده باشد و ما در آن تاریکی دقیقاً همه اطراف گودال را از آن بالا ندیده باشیم. ولی گودال خالی بود، هیچ جسدی آنجا دیده نمی شد.
فریاد می زدم و فانوس می خواستم. راجرز رفت تا بالای طناب دار را ببیند و گره آن را مجدداً وارسی کند. هیچ اشکالی در کار نبود. نگهبانی برایم فانوس آورد و من با دقت مشغول کند و کاو و وارسی کف زمین و دیوارهای گودال شدم. هیچ اثری روی دیوارهای گودال و کف آن دیده نمی شد. نه دری بود، نه سوراخی و نه هیچ روزنه ای که کسی بتواند از آنجا فرار کرده باشد. تیس دیل فقط می توانست آب شده باشد و به زمین فرو رفته باشد. ولی کف گودال هم از بتون بود!
روی زمین تکه چوبی به طول دو و نیم سانت یافتم که می توانست پیش از این ماجرا آنجا افتاده باشد. جز آن حتی یک تار مو و یا یک پرکاه هم دیده نمی شد. پارچه سیاهی هم که آنجا افتاده بود چیزی را روشن نمی کرد.
همه شواهد حاکی از این بود که هیچ راهی برای بیرون رفتن و یا بیرون بردن تیس دیل یا جنازه او وجود نداشته است.
چند لحظه ای آنجا ایستادم و به لکه های نور فانوس خیره ماندم. رعد می غرید و برق صاعقه فضا را روشن می کرد. آیا تیس دیل مرده بود؟ آیا توانسته بود فرار کند؟
ولی من به چشم خودم دیده بودم که هیکلش از دریچه پایین افتاد و دیدم که طناب دار چند لحظه ای تکان خورد و سپس به خاطر وزن بدن او، مستقیم و بدون حرکت باقی ماند. هنوز هم مطمئن بودم که او مرده است. عرق سردی روی گردنم نشسته بود. تهدیدهای تیس دیل را به خاطر آوردم که می گفت حتی در گور هم از ما انتقام خواهد گرفت. افکاری غیرمنطقی ذهنم را مشغول کرده بود. آیا موجوداتی از کرات دیگر این آدم بی رحم را نجات داده بودند؟
تیس دیل یک جنایتکار بود، ولی آیا امکان داشت آن قدر شیطان صفت باشد که بتواند با کمک نیروهای اهریمنی از مرگ نجات یابد؟
قبول این فکرها برایم آزاردهنده بود. من انسانی خداپرستم، ولی کنکاش در واقعیتها و حقایق همواره مرا وامی داشت که در پی یافتن توضیحی برای پیشامدهای ماوراءالطبیعه باشم. آرتور تیس دیل ناپدید شده بود، این را بوضوح می دیدم ولی آیا امکان نداشت دست آدمی در کار باشد؟ به هر حال او باید زنده یا مرده در جایی در همین چاردیواری زندان آرومونت باشد.
از معبر مقابل گودال بیرون آمدم و نگهبان زندان را به آنجا فرستادم تا دوباره همه چیز را وارسی کند. دستور دادم تعداد نگهبانهای برجهای مراقبت زندان را دو برابر کنند.
احساس کردم هالوول در میان نگهبانهای زندان نیست. وقتی به دنبالش می گشتم، گفتند که چند دقیقه ای است زندان را ترک کرده است.
فکری آزارم می داد. آیا هالوول از موضوعی خبر داشت؟ آیا چیزی دیده بود؟ آیا خودش بیرون رفته تا چیزی را کشف کند؟ حدود دو ماهی می شد که هالوول در زندان آرومونت استخدام شده بود. چیز زیادی از او نمی دانستم. دستور دادم دنبالش بگردند و او را به دفتر من بیاورند.
راجرز، گرانگر و چند نگهبان دیگر دنبال او رفتند. خودم همراه با دو شاهد اعدام به اداره اجرایی زندان رفتم و از مسئولان آنجا خواستم تا روشن شدن موضوع در اداره بمانند. خیلی ناراحت بودم. پشت میزم نشستم و در انتظار شنیدن خبری از هالوول و تیس دیل همان جا ماندم. با خود فکر می کردم که یک ساعت دیگر همه چیز روشن خواهد شد. در تمام طول عمرم هرگز مرتکب چنین اشتباهی نشده بودم.
نیم ساعت بعد اولین خبر به گوشم رسید. این خبر هم مثل ناپدید شدن تیس دیل رعب آور و تکان دهنده بود. پشت هیزمهای انبار شده بین سلول مرگ و کارگاه آهنگری جسدی پیدا کرده بودند اما متعلق به تیس دیل نبود، جسد هالوول در حالی که بدنش با چاقو سوراخ سوراخ شده بود آنجا افتاده بود. با سرعت به محل حادثه رفتم. اونیفورم خون آلود هالوول را که دیدم، سیل پرسشها به ذهنم ریخت.
آیا او به خاطر چیزی که می دانسته کشته شده؟ آیا چیزی دیده؟ چیزی که به ناپدید شدن تیس دیل مربوط می شده؟ اگر قضیه این بود، دیگر هالوول نمی توانست کمکی به ما بکند. شاید همه چیز را خودش طراحی کرده و بعد به قتل رسیده که مطلبی را لو ندهد، ولی او تمام آن مدت پیش من ایستاده بود. از او کوچکترین عمل مشکوکی سر نزده بود که نشان دهد با این حادثه اسرار آمیز رابطه ای دارد. مرگ او آیا نمی توانست اولین انتقام تیس دیل باشد؟ او قسم خورده بود که از همه ما انتقام بگیرد. نه؛ این فکر با هیچ منطقی نمی خواند. آخر چگونه تیس دیل توانسته بود پس از حلق آویز شدن فرار کند؟
تنها توجیه ممکن این بود که آرتور تیس دیل زنده نیست که بتواند انتقام بگیرد؛ این روح پلید اوست که مرتکب قتل می شود.
برای دور کردن این افکار احمقانه از ذهنم، بلند شدم و خودم به راه افتادم. وقتی که از این ساختمان به آن ساختمان می رفتم، هنوز هم رعد و برق سینه آسمان را می شکافت. تمامی گوشه و کنارها را بازدید کردیم.
هر کنج زندان را چند بار وارسی کردیم. حتی محل گذر کارگران و تک تک سلولهای یک نفره را با دقت جستجو کردیم ولی چیزی پیدا نشد.
از زنده یا مرده آرتور تیس دیل در زندان آرومونت خبری نبود! ساعت ده شب از زندان بیرون زدم. کاری نمانده بود که نکرده باشم، همه جا را گشته بودم. آن قدر ناراحت و درمانده بودم که دیگر حتی یک لحظه هم نمی توانستم در زندان بمانم. در این فکر بودم که آیا باید شهردار را در جریان مسئله قرار دهم یا نه؟ به هر حال، چه درست و چه غلط، این کار را نکردم! می دانستم که او حتماً فکر می کند من دیوانه شده ام و آن وقت هم برای پیدا کردن آدمی که ساعت پنج بعد از ظهر اعدام شده بود از مرکز کمک می خواست! ولی اگر تا بیست و چهار ساعت دیگر مسئله به همین شکل باقی می ماند، باید ماجرا را به او می گفتم. می دانستم که این خبر، بدون آنکه بتوانم از زنده یا مرده تیس دیل حرفی بزنم به قیمت از دست دادن شغلم تمام می شود.
قبل از بیرون رفتن از زندان، باید به همه می گفتم که حرفی نزنند، حتی آنها را تهدید به اخراج کردم. به گرانگر و سایر نگهبانانی که در این مدت با تیس دیل برخوردی داشتند، گوشزد کردم که مراقب خودشان باشند و گفتم که هر اتفاقی افتاد، مرا با خبر کنند.
تا آن موقع کمتر به فکر خودم بودم ولی وقتی در اتاق کوچکم در دهکده تنها ماندم، حس کردم که شنیدنِ هر صدای کوچک و یا حتی دیدن یک سایه، وجودم را می لرزاند. آرامش فکری و استراحت، دیگر معنی نداشت.
پس از بیست دقیقه تصمیم گرفتم بیرون بزنم. دلم هوای دیدن دوستم را کرده بود. به صاحبخانه ام گفتم که به کافه ایریش می روم و اگر کسی با من کاری داشت می تواند مرا در آنجا پیدا کند. همین که وارد کافه شدم باک ماستر گیلون را دیدم. گوشه ای تنها نشسته بود و فنجانی قهوه جلوش دیده می شد. گیلون همیشه در مورد نوشته ها و یادداشتهایش حساس بود و به هیچ وجه به کسی اجازه نمی داد که حتی نگاهی به آنها بیندازد. ولی در آن موقع چنان سرگرم نوشتن بود که حتی صدای قدمهای مرا که به او نزدیک می شدم نشنید. در این فرصت کوتاه توانستم به نوشته هایش نگاهی بیندازم. از بین آنچه نوشته بود، تنها توانستم جمله عجیب و غریبی را بخوانم که بیشتر سئوالی بود: «شب هنگام، زمانی که ماه در پس ابرها ناپدید می شود، زمانی که جیم بوک به تنهایی بر ساحل دریا ایستاده است، چند دانه شن در مقابل پاهایش قراردارد؟»
این جمله پس از گذشت این همه سال هنوز هم در ذهن من ماسیده است. هیچ وقت نفهمیدم که منظور او از آن جمله چه بود. «جیم بوک» را نمی شناختم شاید از کلمه های من درآوردی خودِ گیلون بود. این جور کلمه ها در روزنامه های آن وقت به کار نمی رفت.
گیلون پس از یکی دو ثانیه حضور مرا احساس کرد و دفترش را بست. حالتی عصبانی پیدا کرده بود و قیافه همیشه مهربانش به سرخی می زد.
ــ این عادت بسیار زشتی است که نوشته های کسی را از بالای سرش بخوانند، پارکر.
ــ مرا ببخش، قصد فضولی نداشتم.
ــ بسیار خوشحال خواهم شد اگر برای مسائل خصوصی من حرمت بیشتری قائل شوی.
با خستگی در کنج دیگر میز، مقابل او نشستم و گفتم:
ــ بلی، حتماً.
و سفارش یک فنجان قهوه دادم.
گیلون با دقت براندازم کرد.
ــ حالت سر جایش نیست، مشکلی پیش آمده؟
ــ... چیزی... نیست.
ــ خیلی هم هست!
ــ نمی توانم درباره اش حرف بزنم.
ــ شاید مسئله مربوط به مراسم اعدام امروز زندان باشد؟
نگاهم را به چشمانش دوختم.
ــ چطور به این فکر افتادی؟
ــ یک استنباط منطقی. تو آدمی تنها و آرام هستی. همه می دانند که امروز آنجا مراسم اعدام بوده است. معمولاً تو حدود ساعت هشت اینجا می آمدی، ولی امشب ساعت یازده و ربع سر و کله ات پیدا شده.
ــ کاش عقل من هم مثل تو کار می کرد.
ــ راستی؟ چرا؟
ــ چون آن وقت می توانستم برای معمایم جوابی پیدا کنم.
ــ چه جوابی؟ کدام معما؟
پیشخدمت فنجان قهوه را جلویم گذاشت. با ولع جرعه ای نوشیدم. گیلون به من خیره شده بود. سعی کردم از زیر بار نگاهش خودم را خلاص کنم. می دانستم که خودم را لو داده ام، ولی چیزی در این مرد بود که اعتماد مرا برمی انگیخت. شاید او واقعاً می توانست مشکل مرا حل کند.
ــ بگو ببینم پارکر، چه جوابی؟ در زندان اتفاقی افتاده؟
طاقت نداشتم که بیشتر از این خودم را نگه دارم. چیزی نمانده بود که از آن ماجرا دیوانه بشوم.
ــ بله، یک ماجرای باورنکردنی.
نفس عمیقی کشیدم. احساس می کردم که آدم ضعیف و ناتوانی شده ام.
ــ اگر ماجرا را برایت تعریف کنم، قول می دهی که جای دیگری آن را نگویی؟
ــ مسلماً.
گیلون به جلو خم شد، چشم سالمش از کنجکاوی می درخشید.
ــ شروع کن، پارکر.

نظرات کاربران درباره کتاب معمای آرومونت‌

عالی بود به خصوص داستان "یک شوخی برای خندیدن تا حد مرگ"
در 2 سال پیش توسط deh...adm
آلفرد هیچکاک 1899 - 1980، فیلمساز پرآوازه و صاحب سبک، در کنار فعالیتهای سینماییش، به ادبیات پلیسی و جنایی نیز می پرداخت. او نویسندگان جوان و با استعداد زیادی را کشف کرد، و با تشویق و تلاش به معرفی آثار آنها به جهانیان همت گماشت. داستانهای برگزیده ی آلفرد هیچکاک، علاوه بر بهره مندی از فضای پلیسی، از عنصر دلهره و تعلیق نیز، بهره می گیرد. برخی از داستان ها را هیچکاک خود نوشته، برخی را نیز، از میان نوشته های نویسندگان جوان و گمنام انتخاب کرده است. انتخاب از متن پشت جلد کتاب
در 9 سال پیش توسط Ahm...ani
بابا ترسناکههه..مردیم نصفه شبی.. اگه ترسو این نخونین خدایی
در 3 سال پیش توسط sam...uje
یادم هست روزای اول که فیدیبو نصب کرده بودم خواستم یه کتاب ارزون قیمت بخرم فقط برا امتحان. این کتاب رو انتخاب کردم و خریدم با قیمتی زیر ۲۰۰۰ تومان(دقیقش یادم نیست) الان یهو قیمت اصلی کتاب چطور شده ۱۱۰۰۰ تومان؟! امیدوارم اشتباه کرده باشم و الا اجحاف بزرگی در حق خریداراش شده و البته منت بزرگی
در 3 سال پیش توسط کاشی-09131297143
نسخه چاپیش رو خوندم...جالب بود...
در 2 سال پیش توسط mar..._fb
فوق العاده بود کتابای الفرد هیچکاک همش آدمو وادار به فکر میکنه مرسی ازتون.
در 3 سال پیش توسط www...020
منظورش تو داستان ایستگاه آخر این بود که برای رسیدن به ایسگاه خیابان ۱۷۷ باید یه بلیت دیگه هم داشت و اون ایستگاهی که اون می دیده واقعی نبوده؟؟؟ من که خیلی گیج شدم
در 1 سال پیش توسط amirhy 49
واقعا کتاب جالبی بود
در 3 سال پیش توسط sah...i72
زیبا بود
در 1 سال پیش توسط داود ...
من تازه داستان اول خوندم با اینکه اخرش خیلی تند تند تموم کرد و حال میکردم بیشتر توضیح بده حال کرد خیلی
در 1 سال پیش توسط zah....zz