Loading

چند لحظه ...
حس خوب، زندگی خوب

حس خوب، زندگی خوب
با عشق به خويشتن، قفل عظمت درونتان را باز کنی

نسخه الکترونیک حس خوب، زندگی خوب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۲۵۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

درباره حس خوب، زندگی خوب

طی سه سال از دوران کودکی، هیچ خانه و کاشانه‌ی ثابتی نداشتم. خودم و خانواده‌ام نزد بستگانمان زندگی می‌کردیم و در بازه‌های کوتاه، در پناهگاه افراد بی‌سرپناه اقامت داشتیم. همیشه به‌خاطر وجود سقف بالای سرمان شاکر بودم، اما خوب به یاد دارم که تجربه‌ی زندگی در آن خانه‌ها چقدر ترسناک بود. همیشه افراد ناخوشایندی حوالی ورودی ساختمان پرسه می‌زدند و هنگام ورودمان به آنجا نگاه‌های تند و تیز حواله‌مان می‌کردند. من یک بچه‌ی چهارساله بودم و حسابی از آن‌ها می‌ترسیدم. اما مادرم همیشه بهم قوت قلب می‌داد که اوضاع درست خواهد شد. می‌گفت فقط باید سرمان را بیندازیم پایین و صاف برویم به اتاق خودمان. یک شب، از آن خانه بیرون رفتیم و وقتی برگشتیم، خون تمام راه‌پله و دیوارهای راهرو را گرفته بود. خرده‌شیشه همه جای زمین به چشم می‌خورد. من و خواهرم تا به آن روز چنان صحنه‌ی وحشتناکی را تجربه نکرده بودیم. هر دو به مادرم نگاه کردیم. وحشت را در وجودش احساس می‌کردم. اما این بار هم در کمال شهامت، بهمان گفت با احتیاط از روی خرده‌شیشه‌ها رد شویم و به اتاقمان برویم. من و خواهرم در حالی که هنوز از دیدن صحنه، ترس در دلمان بود، سعی می‌کردیم تصور کنیم در نبودمان چه اتفاقی در راهرو افتاده بود. بعد، صدای جیغ و فریاد و هرج و مرج شنیدیم. خیلی وحشتناک بود. بار دیگر به‌قصد دریافت آرامش، به مادرم نگاه کردیم. او هر دویمان را در آغوش کشید و گفت جایی برای نگرانی نیست ـ اما صدای تند ضربان قلبش را می‌شنیدم. او هم درست به‌اندازه‌ی ما ترسیده بود. آن شب، خواب درست به چشممان نیامد. جیغ و فریاد ادامه یافت. برایم عجیب بود که نه سر و کله‌ی پلیس پیدا شد و نه کسی تلاش کرد جنجال را بخواباند. انگار امنیت مردم ساکن پناهگاه برای هیچ کس اهمیتی نداشت. حس می‌کردم هیچ کس به وجود ما اهمیتی نمی‌دهد. ما فقط یکدیگر را داشتیم، در دنیایی که سرد و فاسد به نظر می‌آمد. وقتی درباره‌ی خاطرات این‌چنینی دوران کودکی‌ام با دوستان و خانواده‌ام حرف می‌زنم، از اینکه چه جزئیاتی را به یاد دارم شوکه می‌شوند. اغلب اوقات، ازم می‌پرسند: «چطور این‌همه چیز یادت مونده؟ تو که اون موقع خیلی کوچیک بودی.» البته همه چیز را به یاد نمی‌آورم و خاطراتم کاملاً واضح نیستند. اما خوب به یاد دارم که طی تمام آن خاطرات خوب و بد، چه احساسی داشتم. عواطف و احساسات شدیدی به اتفاقات آن دوره متصل بودند و این خاطرات تا مدت‌ها دست از سرم برنمی‌داشتند. اواخر دوران نوجوانی‌ام، آرزو می‌کردم کاش آن خاطرات محو شوند. می‌خواستم آن خاطرات را پاک کنم تا سختی‌های دوران کودکی را به یادم نیاورند. حتی از مرور برخی از خاطراتم احساس شرمساری می‌کردم. با شخصیت آن دوره‌ام احساس راحتی نمی‌کردم. گاهی حرف‌هایی می‌زدم یا کارهایی می‌کردم که با شخصیت واقعی‌ام همخوانی نداشتند. اغلب حس می‌کردم دنیا به من بد کرده است ـ و دلم می‌خواست من هم به‌تلافی، به دنیا بد کنم. امروزه، اوضاع فرق کرده است. حالا، به خاطراتم نگاه می‌کنم و تمامش را با آغوش باز می‌پذیرم؛ هر رخدادی درسی در خود نهفته دارد که می‌توان آموخت.

ادامه...

مشخصات حس خوب، زندگی خوب

  • ناشر نشر ترنگ
  • تاریخ نشر ۱۳۹۹/۰۷/۲۹
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۸ صفحه
  • شابک

نظرات کاربران درباره حس خوب، زندگی خوب