آدم با صدای بلند قهقههای زد و استکان چایش را هورت کشید. مش یعقوب که پشت میز کناری نشسته بود فریاد زد: "آدم تو مگه گلوت نمیسوزه! آخه چطور چایی به این داغی رو میتونی بخوری؟!" آدم که صورت آفتاب سوختهاش سرخ شدنش را از داغی چای پنهان کرده بود با صدای بلند خندید و مهره دومینوی روی میز را جابجا کرد. سپس نگاهی معنا دار به مش یعقوب انداخت و دوباره باقی چایش را باصدای بلند سر کشید. نزدیک غروب بود. مردان روستا جلوی قهوه خانه سالار جمع شده بودند و گرم مردانگی کردن و خوش گذرانی بودند.
روستا داشت آرام آرام آمادهی شب میشد. زنها در حال آماده کردن شام بودند و برخی دیگر از سر مزرعه برمیگشتند و حیوانات را از چرا برمیگرداندند. تنها صدایی که به بلندی و وضوح قابل تشخیص بود صدای آدم بود. او که دومینوی پر سر و صدایش را بازی میکرد و قصههای پرهیجان و باورنکردنی از سفرهای نرفتهاش میبافت، رفت آمدها را هم زیر نظر داشت. مش حسن چوبدار که متوجه نگاههای آدم و انتظار کشیدنش بود ناگهان گفت: "آدم تو تا به حال ازدواج کردی؟ یا شاید تو یکی از این شهرهایی که سفر کردی زن و بچه داری و ما خبر نداریم؟" آدم سیبیل قیطانیاش را تکانی داد و نگاه کم زوری به مش حسن کرد و گفت:" نه مش حسن من تنهای تنهام" این را طوری گفت که مش حسن این جمله را از توی لحنش به وضوح شنید: "خفه شو مش حسن با من کاری نداشته باش" و باز نگاهش به انتهای خیابان خاکی روستا رفت. دقایقی نگذشته بود که آدم صدایش خاموش شد و نگاهش بی حرکت خشک شد در انتهای خیابان. ماهتاب داشت از مزرعه به خانه برمیگشت. صورت آدم شکوفه کرد و گونه هایش گل انداخت. او محو تماشای ماهتاب زن رسول پنبه ای شد.