فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده تیبو

کتاب خانواده تیبو
جلد چهارم

نسخه الکترونیک کتاب خانواده تیبو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده تیبو

خانواده تیبو، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۳۷، یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های عصر ماست. تاریخ حوادث رمان در آغاز مشخص نیست، اما به تدریج وارد وقایع تاریخی می‌شود و شخصیت واقعی در آن پدیدار می‌شوند. اکثر شخصیت‌هایی که در جلدهای سوم و چهارم به صحنه می‌آیند اشخاص واقعی‌اند و وقایع، خاصه وقایع آشکار و نهانی که به جنگ جهانی اول و به انقلابات بزرگ قرن اخیر منجر شد، عینا با واقعیت تاریخ تطبیق می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 4.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانواده تیبو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵۹

در هتل لیبرت، ژاک نتوانسته بود خوب بخوابد.
پس از این که روی تختخواب باریک آهنی غلتیده و واغلتیده بود، پس از این که بیست بار روشنی کم رنگِ پشت پنجره را نشانه طلوع فجر گرفته بود، مدت دو ساعت به رخوت فرو رفته و سپس خسته و کوفته و آشفته بیدار شده بود.
در بیرون، سرانجام آفتاب برآمده بود.
لباس پوشید، اشیای مختصر خود را در کیف دستی جا داد، کاغذهایش را بسته بندی کرد، سپس صندلی را به کنار پنجره برد، آرنج ها را روی لبه پنجره گذاشت و مدت ها، بی آن که بتواند درباره چیز مشخصی بیندیشد، به همین حالت ماند. خیال ژنی از برابر نظرش می گذشت و بازمی گشت. آرزو داشت که ژنی آن جا، ساکت و بی حرکت، در کنارش باشد و مانند شب گذشته در تاکسی، شانه هایشان، گونه هایشان با هم مماس شوند... همین که دور از او به سر می برد، به نظرش می آمد که خیلی چیزها هست که باید به او بگوید... کوچه و کناره رود را که اندک اندک با زندگی صبحگاهی رفتگران و شیرفروشان جان می گرفت تماشا می کرد. صندوق های زباله هنوز به ردیف در کنار جوی ها دیده می شد. در خانه نبش کوچه، روبه روی هتل، کرکره ها بسته بود جز کرکره طبقه پایین که بلورفروشی در آن مغازه داشت. از پشت شیشه های پنجره اش چینی آلات، نیمه فرورفته در کاه، اسباب چایخوری، گلدان ها، ظرف های شیرینی خوری، مجسمه های کوچک و پیکره های مردان بزرگ به چشم می خورد. پایین تر، روی درِ چوبی ارغوانی یک دکان قصابی یهودی، تابلو طلایی رنگی با حروف عبری مدتی نظرش را جلب کرد.
همین که ساعت هفت شد و دید که می تواند حسابش را بپردازد، از آن جا گریخت، روزنامه ها را خرید و برای خواندن آن ها روی نیمکت ساحل نشست.
هوا تقریبا خنک بود. در دوردست، بخارهای روشنی در پیرامون کلیسای نوتردام موج می زد.
ژاک با ولع انزجارآور و سیری ناپذیری، خبرها و تفسیرها را که مانند تصویرهایی در آیینه های متقابل تا بی نهایت در روزنامه ها تکرار می شد می خواند و باز می خواند.
همه روزنامه ها این بار متفقا زنگ خطر را به صدا درآورده بودند. عنوان مقاله کلمانسو(۱) در روزنامه «انسان آزاد»(۲) این بود: «بر لب پرتگاه». روزنامه «لوماتن»(۳) با حروف درشت نوشته بود: «لحظه خطرناک».
بیش تر روزنامه های جمهوری خواه با جناح راست همصدا شده بودند و بر حزب سوسیالیست فرانسه خرده می گرفتند که چرا «در اوضاع و احوال فعلی» پذیرفته است که کنگره بین الملل برای صلح در پاریس تشکیل شود.
ژاک دل نمی کند که از روی نیمکت برخیزد و این روز نو را آغاز کند... جمعه ۳۱ ژوئیه... با این همه، مطالعه روزنامه ها رفته رفته او را از رخوت به در آورده و کمکش کرده بود تا دوباره با جهان رابطه برقرار کند. لحظه ای با این هوس که او را برمی انگیخت تا از هم اکنون به درِ خانه ژنی برود کشمکش کرد. ولی پی برد که این وسوسه از ترس زیستن و نه از میل به محبت سرچشمه می گیرد. از خود شرم کرد. جنگ امر محتوم نبود، مبارزه به شکست نینجامیده بود، هنوز کارهایی مانده بود... در همه محله های پاریس، انسان ها در این ساعت برمی خاستند تا مبارزه کنند... وانگهی مگر به ژنی نگفته بود که تا ساعت دو بعدازظهر به سراغش نخواهد رفت؟
هنوز برای رفتن به روزنامه اومانیته زود بود، ولی نه برای رفتن به روزنامه «پرچم». نمی دانست کیف دستیش را کجا بسپارد. می توانست آن را به مورلان بدهد.
به شوق دیدن حروفچینِ پیر از جا برخاست. می توانست پیاده از کناره رود تا میدان باستیل برود. این گردش بامدادی شور زندگی را در او بیدار می کرد.
دفتر روزنامه «پرچم» بسته بود.
با خود گفت: «بروم و برگردم.» و برای این که وقت را بگذراند تصمیم گرفت تا به مغازه ویدال، یکی از کتابفروشان حومه سنت آنتوان، برود. پستوی مغازه او محل تشکیل جلسات گروهی از روشنفکران آنارشیست بود که روزنامه «جنبش سرخ» را منتشر می کردند. ژاک در این روزنامه مقالاتی درباره کتاب های آلمانی و سوئیسی چاپ کرده بود.
ویدال تنها بود. یکتاپیراهن پشت میزش کنار پنجره نشسته بود و جزوه های چاپ شده را بسته بندی می کرد.
ژاک پرسید:
ــ هنوز کسی نیامده است؟
ــ خودت که می بینی.
ژاک از لحن قهرآلود او تعجب کرد.
ــ چرا؟ هنوز زود است؟
ویدال شانه ها را بالا افکند:
ــ دیروز هم خیلی نیامدند. شاید می ترسند آفتابی بشوند... (با دست به کتابی که چندین نسخه اش روی میز بود اشاره کرد و پرسید:) این را خوانده ای؟
ــ آره.
رساله «روح سرکشی»، نوشته کروپوتکین بود.(۴)
ویدال گفت:
ــ معرکه است!
ژاک پرسید:
ــ آیا خانه ها را بازرسی هم کرده اند؟
ــ گویا... ولی نه این جا را. دست کم هنوز نه. به هرحال خودمان را آماده کرده ایم، ممکن است بیایند... بنشین.
ــ مزاحمت نمی شوم. برمی گردم.
بیرون مغازه، هنگامی که می خواست عرض خیابان را بپیماید، پاسبانی مودبانه به او نزدیک شد:
ــ اوراق شناسایی!
در بیست متری، روی پیاده رو، سه مرد که ظاهرا کارآگاه بودند به آن ها می نگریستند. پاسبان بی آن که چیزی بگوید گذرنامه ژاک را ورق زد و به او برگرداند. سری به احترام تکان داد و رفت.
ژاک سیگاری آتش زد و راه افتاد، ولی احساس ناراحتی می کرد. با خود گفت: «دوبار در ظرف دوازده ساعت. انگار حکومت نظامی است.» چند قدم در خیابان لودرورولن پیش رفت تا ببیند آیا کسی او را تعقیب می کند یا نه. «هنوز این افتخار را نصیب من نکرده اند!...»
تصمیم گرفت که در همان نزدیکی، در کوچه تراورسیر، سری به کافه «مدرن بار» بزند که محل تجمع یکی از حوزه های فعال حزب سوسیالیست بود. بون فیس، صندوقدار حوزه، از دوستان کودکی پرینه بود.
صاحب کافه گفت:
ــ بون فیس؟ دو روز است که غیبش زده است. وانگهی امروز صبح هنوز کسی را ندیده ام.
در این موقع، مرد سی ساله ای که اره ای به پشت خود بسته بود با دوچرخه وارد کافه شد.
ــ سلام، ارنست... بون فیس این جاست؟
ــ نه.
ــ رفقای دیگر؟
ــ هیچ کس نیست.
ــ عجب!... خبری نداری؟
ــ نه.
ــ همین طور منتظر رسیدن دستور کمیته مرکزی هستید؟
ــ آره.
مرد نجّار بی آن که دیگر چیزی بگوید نگاه های کنجکاوی به دوروبر خود می افکند و برای این که ته سیگار به لب هایش نچسبد مدام دهانش را مانند ماهی می جنباند. سرانجام گفت:
ــ آدم گیج می شود... به هرحال باید تکلیفمان را بدانیم... من روز اول با بسیجی ها باید بروم. اگر جنگ بشود نمی دانم چه کار بکنم... تو چی فکر می کنی، ارنست؟ باید بروم؟
ژاک با صدای بلند گفت:
ــ نه!
ارنست با قیافه عبوس جواب داد:
ــ من چه می دانم. به خودت مربوط است، پسرجان.
ژاک گفت:
ــ رفتن به جبهه یعنی همدست شدن با آن هایی که جنگ را راه انداخته اند!
نجار، چنان که گویی سخن ژاک را نشنیده است، خطاب به صاحب کافه تاییدکنان گفت:
ــ البته به خودم مربوط است.
لحنش آرام ولی تردیدش آشکار بود. نگاه ناخشنودی به سوی ژاک افکند. گویی با خود می اندیشید: «من از کسی راهنمایی نمی خواهم. فقط می خواهم بدانم دستور حزب چیست.»
راست ایستاد، سر دوچرخه را برگرداند، گفت: «خداحافظ» و از در بیرون رفت.
صاحب کافه غرغرکنان گفت:
ــ ذله ام کرده اند از بس می آیند و همین سوال را از من می کنند. من چه کار می توانم بکنم؟ می گویند در کمیته مرکزی برای صدور دستور به توافق نرسیده اند. ولی حزب احتیاج به دستور دارد. مگر بی دستور می شود؟
ژاک، پیش از رفتن به دفتر روزنامه «پرچم»، مدت چند دقیقه در کوچه های این محله که اکنون جنب وجوشش رو به فزونی بود اندیشناک قدم زد. توقف تعدادی از اتومبیل های کوچک پر از سبزی و میوه در کنار پیاده رو و فریادهای فروشندگان دوره گرد و ازدحام کارگران و زنان خانه دار که برای گریز از آفتاب روی تنها پیاده رو سایه دار درهم می لولیدند، این کوچه های باریک را به صورت بازاری در هوای آزاد درآورده بود.
متوجه شد که پشت شیشه مغازه های خرازی فقط انواع پوشاک مردانه، که در این فصل عجیب می نمود، چیده اند: جلیقه کشباف، کمربند فلانل، پیراهن های درشت باف پنبه ای، جوراب های پشمی. مغازه های کفش فروشی روی نوارهایی از مقوا یا چلوار با عباراتی که جلب نظر می کرد کالاهای خود را تبلیغ کرده بودند: «کفش های شکار» یا «کفش های راهپیمایی». چند مغازه دار جسورتر این عبارت را نوشته بودند: «پوتین های سربازی» یا «کفش های نظامی». بسیاری از رهگذران بی آن که چیزی بخرند با کنجکاوی می ایستادند. زنان با سبدهای خرید در دست اجناس را می کاویدند، مرغوبیت پشم را با انگشت ها می آزمودند، پوتین های میخ دار را سبک و سنگین می کردند. هنوز کسی چیزی نمی خرید، ولی توجه مردم نشان می داد که این کالاها جوابگوی نیازی عمومی است.
کمبود پول خرد دادوستد را دشوار کرده بود. عده ای دستفروش، که مصلحت وقت را در صرافی دیده بودند، بساط های آویزان بر گردن مشغول گشت و معامله بودند و اسکناس های صدفرانکی را با نودوپنج فرانک سکه معاوضه می کردند. پلیس ظاهرا آن ها را نمی دید.

بانک فرانسه روز پیش مقداری اسکناس پنج و بیست فرانکی منتشر کرده بود. مردم آن ها را مانند چیز تماشایی به هم نشان می دادند و با قیافه های بی اعتماد و خشم آلود و کم وبیش شگفت زده زمزمه می کردند:
ــ پس معلوم می شود که این ها را از پیش آماده داشته اند.
ژاک سرانجام سر میز کافه ای در میدان باستیل نشست. از دیروز تا آن لحظه چیزی نخورده بود و اکنون تشنه و گرسنه بود.
انبوه ساکنان حومه گروه گروه از ایستگاه راه آهن و ترامواها و مترو بیرون می آمدند. لحظه ای روزنامه در دست، با قیافه های نگران و کنجکاو، در میدان زیر آفتاب می ایستادند و نگاه هایی به دوروبر خود می افکندند تا گویی پیش از رفتن بر سر کار مطمئن شوند که خطر جنگ، در طی شب، پاریس را عوض نکرده است.
در کافه، مردان و زنان مضطرب و شتاب زده می آمدند و می رفتند و با صدای بلند گفت وگو می کردند.
مردی نقل می کرد که زنش را به شهرداری فرستاده است تا اطلاعات دقیق تری درباره دفترچه خدمت سربازیش به دست بیاورد و گویی با اعلام این خبر فخر می کرد که ادارات ارتشی به سبب ازدحام مردم تعداد دفترهای اطلاعات خود را سه برابر کرده اند.
یک راننده تاکسی خنده کنان مجله مصوری را نشان می داد که عکس بازگشت قیصر به برلین و عکس بازگشت پوانکاره به پاریس را روبه روی هم چاپ کرده بود: دو تصویر متقارن و تمثیلی از دو رئیس مملکت که روی رکاب اتومبیلشان ایستاده بودند و با حرکت فاتحانه دست خود به استقبال اعتمادآمیز ملت پاسخ می دادند.
زن و مرد میانسالی وارد شدند و نزدیک پیشخان رفتند. زن با قیافه بیمناک در جست وجوی نگاه برادرانه ای به چهره مشتریان کافه نگریست. بی درنگ دیگران را مخاطب قرار دادند.
مرد گفت:
ــ ما اهل فونتن بلو(۵) هستیم. آن جا هنگامه است.
و ساکت شد.
زن که پرگوتر بود توضیح داد:
ــ دیروز عصر به یک افسر سواره نظام که همسایه ماست خبر دادند که هرچه زودتر باروبندیلش را ببندد و آماده باشد. و بعد، وسط شب، از صدای پای اسب ها بیدار شدیم. به سواره نظام دستور داده بودند که حرکت کند.
خانم صندوقدار پرسید:
ــ به کجا؟
ــ نمی دانیم. رفتیم روی بالکن. مردم شهر پشت پنجره ها جمع شده بودند. هیچ صدایی شنیده نمی شد، نه فریادی، نه حرفی، مثل دزدها بی سروصدا راه افتادند و رفتند... بعد نوبت رسید به اتومبیل ها و کامیون ها و تجهیزات نظامی و بقیه بندوبساط... تمامی نداشت، تا صبح طول کشید.
مرد گفت:
ــ به دیوار شهرداری آگهی چسبانده اند که اسب ها و قاطرها و اتومبیل ها را مصادره می کنند ــ حتی علوفه را!
خانم صندوقدار با قیافه کنجکاو و تقریبا خشنودی گفت:
ــ هوا پس است!
کسی گفت:
ــ افراد ذخیره را احضار کرده اند.
ــ پیرمردها را؟ چه حرف ها؟
خدمتکار کافه در ضمن رفت وآمد ایستاد و گفت:
ــ بله، همین طور است! گویا برای محافظت از پل ها و جاده ها و جاهای مهم احتیاج به نفر دارند... من اطلاع دقیق دارم: برادرم را که چهل وسه سالش است و خانه اش نزدیک شالون است به ایستگاه راه آهن احضار کرده اند و گویا یک کلاه کاسکت روی سرش گذاشته اند و یک قطار فشنگ به کمرش بسته اند و یک تفنگ هم به دستش داده اند و فرستاده اند برود روی پل کشیک بدهد! اصلاً شوخی بردار نیست: اگر بخواهی به پل نزدیک بشوی باید اجازه مخصوص داشته باشی. و الاّ شلیک می کنند! گویا جاسوس ها آن دوروبرها می پلکند.
یک کارگر نقاش با لباس سفید بی آن که کسی از او چیزی پرسیده باشد گفت:
ــ من روز دوم باید بروم.
این جمله را بی آن که به کسی نگاه کند گفت. چشم ها را به لیوانی که در دست داشت دوخته بود.
صدایی گفت:
ــ من هم همین طور.
یک کارگر لوله کش خپله با قیافه مظلوم گفت:
ــ من روز سوم! ولی می روم به آنگولم(۶). یعنی قبل از این که آلمانی ها وارد شارانت(۷) بشوند!... (با حرکت مغرورانه شانه ها کیف ابزارش را از روی کمر بالا کشید، به سوی در راه افتاد و با لحن ریشخندآمیزی گفت:) ککم هم نمی گزد!... تا ببینیم چه می شود... یا باید این کار را بکنم یا مگس بپرانم!...
خانم صندوقدار با لحن حکیمانه ای گفت:
ــ هرکس وظیفه اش را باید انجام بدهد.
ژاک مشت هایش را گره کرده بود. خاموش و دلتنگ و بهت زده به این چهره ها می نگریست و دنبال واکنش شدیدی یا اثری از سرکشی می گشت. بیهوده بود. همه این موجودات گویی در هجوم حوادث چنان غافلگیر شده بودند که فقط احساس درماندگی و گیجی می کردند و چه بسا با همه رجزخوانی ها دچار وحشت بودند، ولی حالت تسلیم و رضا داشتند یا در آستانه تسلیم و رضا بودند.
بلند شد، کیف دستیش را برداشت و از آن جا گریخت. بیش از هر وقت دیگر، میل و احتیاج به دیدن مورلان داشت.
حروفچینِ پیر دست ها را در ته جیب های نیمتنه سیاهش فرو کرده بود و در سه اتاق آپارتمانش که درهایشان باز بود می رفت و می آمد. تنها بود. بی آن که بایستد فریاد زد: «بفرمایید!» و فقط وقتی که ژاک در را دوباره بست سرش را برگرداند:
ــ تویی، پسر؟
ژاک کیف دستیش را بر زمین گذاشت و گفت:
ــ سلام. می توانید این را برای من نگه دارید؟
مورلان سرش را به نشانه قبول تکان داد. نگاهش غضبناک و خشن بود. با لحن تندی پرسید:
ــ تو تا حالا این جا مانده ای چه کنی؟
ژاک بهت زده به او نگریست.
ــ چرا باروبندیلت را نمی بندی و بروی؟ احمق ها، مگر نمی بینید که این بار دیگر کار تمام است؟
ــ درست می شنوم، مورلان؟ شمایید که این حرف را می زنید؟
مورلان با صدای خفه ای جواب داد:
ــ آره، منم!
ریزه های نان را که در ریشش مانده بود تکاند، دوباره دست ها را در جیب فرو کرد و رفت وآمدش را از سر گرفت.
ژاک هرگز او را با چنین قیافه وارفته و نگاه بی نور ندیده بود. می بایست صبر کند تا بحران بگذرد. با این که مورلان به او تعارف نکرده بود، خودش صندلی را برداشت و نشست.
مورلان چند بار دیگر، مانند حیوانی در قفس، دور اتاق گشت، سپس در برابر ژاک ایستاد و فریاد زد:
ــ دیگر امروز به امید کی هستی؟ به امید «توده های کارگرِ» کذایی؟ به امید اعتصاب عمومی؟
ژاک با لحن محکم و مقطعی گفت:
ــ بله!
شانه های عیسایِ پیر به شدت تکان خورد:
ــ اعتصاب عمومی؟ آره، خوابش را ببین! کی دیگر حرفش را می زند؟ کی دیگر فکرش را می کند؟
ــ من!
ــ تو؟ مگر تو نمی بینی که حتی میان این گله بینوا که ما به زور می خواهیم نجاتش بدهیم یک عده بی کله و بزن بهادر و جنگره همیشه آماده اند که دُم عَلم کنند و تا بشنوند که یک آلمانی پایش را از لب مرز این طرف گذاشته است زودتر از همه بپرند تفنگ هایشان را بردارند و راه بیفتند؟... هر کدام را تنهایی گیر بیار و باهاش حرف بزن: معمولاً پسر خوب و خوش نیتی است که خیال می کند بدِ هیچ کس را نمی خواهد. اما در ته وجودش هنوز پسمانده غریزه های درّندگی و قتل و غارت هست: غریزه هایی که خجالت می کشد نشان بدهد، مخفیشان می کند، ولی دل در دلش نیست و منتظر فرصت است تا آن ها را بیرون بریزد... آدم آدم است و کاریش هم نمی شود کرد!... پس حالا که به افراد نمی توانی اعتماد کنی، به کی می خواهی اعتماد کنی؟ به روسا؟ کدام هایشان؟ روسای پرولتاریای اروپا؟ روسای خودمان؟ وکلای نازنین خودمان، نمایندگان سوسیالیست مجلس؟ مگر نمی بینی دارند چه کار می کنند؟ مرتبا دارند به پوانکاره رای اعتماد می دهند! فقط مانده است که زیر ورقه اعلام جنگ را هم امضا کنند!
واپس چرخید و دوباره دور اتاق مشغول قدم زدن شد.
ژاک زیر لب گفت:
ــ ولی این طور هم نیست. این جا آدم هایی مثل ژورس هستند... و جای دیگر، آدم هایی مثل واندرولد و هازه...
مورلان یکراست به سوی او پیش آمد و گفت:
ــ پس تو به روسای بزرگ امید بسته ای؟ ولی مگر آن ها را در بروکسل از نزدیک ندیدی؟ خیال می کنی که اگر این ها مرد بودند و واقعا تصمیم داشتند که با عمل انقلابی، صلح را نجات بدهند آیا نمی توانستند با همدیگر به توافق برسند و یک دستور کلی برای سوسیالیست های اروپا صادر کنند؟ نه! آن ها دولت ها را تکفیر کردند تا مردم برایشان کف بزنند! و بعد چی؟ بعد دویدند و رفتند پستخانه تا تلگراف های ملتمسانه بفرستند برای قیصر، برای تزار، برای پوانکاره، برای رئیس جمهور اِمریکا، برای پاپ! بله، برای پاپ، تا پاپ فرانسوا ژوزف را از جهنم بترساند!... این جناب ژورس شما چه کار می کند؟ هر روز صبح با گردنِ کج می رود آستین ویویانی را می گیرد و «وزیر عزیز» را قسم می دهد که صدایش را کلفت کند بلکه روسیه بترسد!... نه! طبقه کارگر گول روسایش را خورده است! این روسا در مقابل خطر جنگ به جای این که پیش بیفتند و شورش مردم را رهبری کنند، دست ملی پرست ها را باز گذاشته اند، فرصت انقلاب را از دست داده اند و پرولتاریا را تسلیم سرمایه دارهای گردن کلفت کرده اند!...

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده تیبو

این رمان یک شاهکار به تمام معناست ولی در مجموع ۲۴۰۰صفحه کتاب هست که خواندنش یک کتابخوان پا کار و حرفه ای میخواد انگار که چند ماه در فرانسه ودر شروع جنگ جهانی اول زندگی کردین. رمانی می خوانید که در همه عمر روی افکار و احساسات شما تاثیر ماندگاری خواهد داشت
در 3 هفته پیش توسط