فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانواده تیبو
جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب خانواده تیبو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده تیبو

خانواده تیبو، برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۳۷، یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های عصر ماست. تاریخ حوادث رمان در آغاز مشخص نیست، اما به تدریج وارد وقایع تاریخی می‌شود و شخصیت واقعی در آن پدیدار می‌شوند. اکثر شخصیت‌هایی که در جلدهای سوم و چهارم به صحنه می‌آیند اشخاص واقعی‌اند و وقایع، خاصه وقایع آشکار و نهانی که به جنگ جهانی اول و به انقلابات بزرگ قرن اخیر منجر شد، عینا با واقعیت تاریخ تطبیق می‌کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانواده تیبو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

ساعت از یک ونیم گذشته بود. اهل ژنو ناهارخوردن روز یکشنبه را طول می دادند. آفتاب روی میدان بوردوفور عمودی می تابید و سایه را به صورت حاشیه بنفش رنگی در پای دیوار خانه ها درمی آورد.
ژاک میدان خلوت را اریب وار پیمود. فقط زمزمه آب نما سکوت را برهم می زد. ژاک سر پایین انداخته بود و تند می رفت. آفتاب بر پشت گردنش می تابید و چشم هایش از آسفالت درخشنده می سوخت. گرچه از گرمای تابستان ژنو ــ این گرمای سفید و آبی، تند و سالم که هرگز ملایم نبود و به ندرت سوزنده می شد ــ چندان ترسی نداشت، همین که به کنار دکه های کوچه باریک فونتن رسید از یافتن اندکی سایه احساس تعجب مطبوعی کرد.
در فکر مقاله اش بود: تفسیری درباره آخرین کتاب فریچ، برای صفحه «بررسی کتاب ها» در روزنامه «فانال سوئیس». دوسوم مقاله را نوشته بود، ولی آغاز آن را می بایست تماما از نو بنویسد. شاید بهتر بود آن را با این عبارت لامارتین که دو روز پیش در کتابخانه رونویسی کرده بود آغاز کند: «دو نوع میهن پرستی هست. یک نوع عبارت است از همه نفرت ها و تعصب ها و عنادهای سخیفی که ملت ها به یکدیگر می ورزند، زیرا دولت ها که نفعشان در نفاق افکندن میان آن هاست، عقلشان را دزدیده اند... نوع دیگر عبارت است از همه حقایق و حقوقِ مشترک میان ملت ها...» اندیشه درست بود و کریمانه، ولی شیوه بیان... لبخندزنان با خود اندیشید: «خوب دیگر! احتمالاً لفّاظی سال چهل وهشت(۱)... ولی آیا کلمات، با کمی اختلاف، همان کلمات امروز ما نیست؟... (و بی درنگ این نکته را افزود:) مگر استثنائا. مثلاً شیوه بیان خلبان این طور نیست...» از یاد منسترل به یاد پرسش پاترسون افتاد. آیا آلفردا خوشبخت بود؟ جرئت نداشت که جواب مثبت یا منفی بدهد. زن ها... آیا آدم هیچ وقت می تواند از دل آن ها خبردار شود؟... خاطره سوفیا کامرزین از ضمیرش گذشت. از زمانی که شهر لوزان و پانسیون بابا کامرزین را ترک کرده بود دیگر کم تر به یاد او می افتاد. سوفیا در اوایل چندبار برای دیدن او به ژنو آمده بود. سپس این دیدارها قطع شده بود. با این همه، ژاک همیشه با خوش رویی از او استقبال کرده بود. آیا سوفیا سرانجام فهمیده بود که ژاک هیچ نوع دلبستگی به او ندارد؟ تاسفی به دلش راه یافت... سوفیا موجود عجیبی بود... و ژاک زن دیگری را جانشین او نکرده بود.
بر سرعت قدم های خود افزود. می بایست تا کنار رود رون پایین برود. خانه اش در آن سوی رود، در میدان گرنوس بود: محله ای فقیرنشین، پر از پس کوچه و زاغه. در گوشه این میدان، یک مستراح عمومی بود و هتلی سه طبقه به نام «هتل گلوب» جلو منظره زننده آن را می پوشاند. بالای درِ کوتاه هتل، شب ها به جای تابلو یک کره جغرافیایی شیشه ای روشن می شد. برخلاف هتل های دیگر محله، فواحش را به آن جا راه نمی دادند. صاحبان هتل ــ دو برادر مجرّد به نام ورچیلنی ــ از سال ها پیش عضو حزب سوسیالیست بودند. تقریبا همه اتاق ها را به جوانان مبارز اجاره داده بودند که هر وقت پول داشتند کرایه مختصری می پرداختند. هرگز کسی را به علت بی پولی بیرون نمی کردند، ولی بارها اتفاق افتاده بود که افراد مشکوک را از آن جا برانند. زیرا در میان جوانانی که تن به خدمت سربازی نمی دادند و معمولاً به این نواحی پناه می آوردند، خوب و بد فراوان بود.
اتاق ژاک در طبقه آخر بود. اتاقی تنگ ولی پاکیزه. بدبختانه تنها پنجره آن رو به پلکان باز می شد: صداها و بوها از طبقه های پایین به درون اتاق نفوذ می کرد. برای این که بتواند آسوده کار کند، ناچار پنجره را می بست و چراغ سقف را روشن می کرد. اسباب و اثاث اتاق برایش کافی بود: یک تختخواب باریک، یک گنجه لباس، یک میز و یک صندلی، و کنار دیوار، یک دستشویی. میز کوچک بود و روی آن انباشته از چیزهای مختلف. ژاک هنگام نوشتن معمولاً روی تختخواب می نشست و یک کتاب جلدمقوایی را برای تکیه گاه روی زانو می گذاشت.
نیم ساعتی مشغول نوشتن بود که سه ضربه کوتاه و فاصله دار به در اتاق خورد. گفت:
ــ بفرمایید.
چهره کودک واری با موهای آشفته از لای در پیدا شد. وانهده بود، همان مردک زال ریزه اندام. وانهده سال پیش، همزمان با ژاک، لوزان را ترک کرده و به ژنو آمده بود و او نیز در هتل گلوب منزل داشت.
ــ ببخشید، آقای بولتی... مزاحم کارتان شده ام؟
گرچه ژاک، پس از مرگ پدر، مقاله هایش را با نام اصلی خود امضا می کرد ولی وانهده از کسانی بود که هنوز نام مستعار قدیم او را به کار می بردند.
ــ مونیه را در کافه لاندو دیدم. خلبان او را مامور کرده بود که دو پیغام به شما برساند. پیغام اول این است که می خواهد شما را ببیند و تا ساعت پنج در خانه منتظرتان می ماند. پیغام دوم این است که مقاله تان این هفته در «فانال» چاپ نمی شود و دیگر لازم نیست که امشب آن را به دفتر روزنامه ببرید.
ژاک دو کف دست را روی کاغذهای پراکنده گذاشت و سر را به دیوار تکیه داد. با لحن آسوده ای گفت:
ــ چه بهتر!
ولی همان دم با خود اندیشید: «بیست وپنج فرانک این هفته از دستم رفت...» اندوخته اش رو به پایان بود.
وانهده لبخندزنان به تختخواب نزدیک شد:
ــ وقت نامناسبی بود؟ مقاله تان درباره چیست؟
ــ درباره کتاب فریچ: «همه ملت ها زیر یک پرچم.»
ــ خوب؟
ــ راستش را بخواهی، خودم هم نمی دانم نظرم چیست...
ــ درباره کتاب؟
ــ هم درباره کتاب... و هم درباره اتحاد ملت های جهان.
ابروهای بی رنگ وانهده که روی پیشانیش تقریبا ناپیدا بود درهم رفت. ژاک دوباره گفت:
ــ فریچ مرد متعصبی است. سوای این، به نظر من چند مفهوم را که ارزش های متفاوت دارند با هم مخلوط می کند: مفهوم ملت و مفهوم دولت و مفهوم میهن. در نتیجه، حتی وقتی که ظاهرا حرف های درست می زند خواننده احساس می کند که افکار او غلط است.
وانهده پلک ها را تنگ هم آورده بود و گوش می داد. مژه های بی رنگش نگاه را پنهان می کرد. لب ها درهم کشیده و گوشه آن ها پایین آمده بود. تا کنار میز عقب رفت و پرونده ها و حوله دست خشک کن و کتاب ها را کمی پس زد و نشست.
ژاک سخن خود را با لحن مردّدی ادامه می داد:
ــ به عقیده فریچ و امثال او، برای رسیدن به حکومت واحد جهانی باید مفهوم «میهن» را حذف کرد. ولی آیا این کار لازم است؟ آیا حکم جبر است؟... به نظر من خیلی هم مسلم نیست!
وانهده دست عروسک وارش را بالا برد:
ــ به هرحال میهن پرستی باید حذف شود! آخر چه طور می شود انقلاب را در محدوده تنگ یک کشور فرض کرد؟ انقلاب، انقلاب راستین، انقلاب ما کاری است مربوط به همه ملت ها! و باید در سراسر جهان در زمان واحد و به دست اکثریت طبقه کارگر جهان عملی شود!
ــ آره، ولی می بینی: خودت هم میان میهن پرستی و مفهوم میهن فرق می گذاری.
وانهده سر کوچکش را که از انبوه موهای مجعّد و تقریبا سفید پوشیده بود، لجوجانه تکان می داد:
ــ هر دو یک چیز است، بولتی. ببینید قرن نوزدهم چه به سر ما آورد: همه جا با ستایش از میهن پرستی و احساسات وطن خواهی، اساس دولت های ملی را تقویت کرد و میان ملت ها تخم نفرت پاشید و بنیان جنگ های تازه را گذاشت!
ــ قبول دارم، ولی این را هم بدانید که در قرن نوزدهم نه وطن پرست ها بلکه ملت پرست ها بودند که در همه کشورها مفهوم میهن را مخدوش کردند و به جای احساس دلبستگی به میهن، که احساس مشروع و بی گزندی است، پرستش میهن و تعصب و ستیزه جویی را آوردند. این نوع ناسیونالیسم را البته باید محکوم کرد! ولی آیا، طبق عقیده فریچ، در عین حال باید احساسات وطن خواهی را هم به دور انداخت؟ یعنی آن واقعیت انسانی و حتی جسمانی را؟
ــ بله! برای این که مرد واقعی انقلاب بشویم، اول باید همه علقه ها را قطع کنیم و از وجود خودمان ریشه...
ژاک سخن او را برید:
ــ مواظب باش، وانهده! تو به فکر انسان انقلابی هستی، انسان انقلابی نمونه که می خواهی خودت را مطابق الگوی او بسازی، ولی خود انسان را، انسان کلی را فراموش می کنی، یعنی انسانی را که در طبیعت، در واقعیت، در زندگی هست... وانگهی، آن احساسات وطن خواهی را که الان شرح دادم آیا حقیقتا می شود از میان برداشت؟ من مطمئن نیستم. انسان هر کاری بکند به هرحال وابسته به اقلیم معینی است و ویژگی منشا و مولدش را، خلق وخوی قومیش را نمی تواند کنار بگذارد. انسان وابسته آداب و رسوم و شکل های خاص فرهنگ و تمدنی است که او را ساخته است. هر جا برود زبان مادریش را همراه می برد. به خصوص این نکته خیلی مهم است! مسئله وطن شاید باطنا همان مسئله زبان باشد! انسان هرجا باشد، هرجا برود، با همان کلمات و همان ترکیب بندی زبان کشور خودش می اندیشد... به دوروبر خودمان نگاه کن! دوستانمان را در ژنو ببین: همه این افراد را که آزادانه به تبعید آمده اند و صادقانه گمان می کنند که موطن خودشان را طلاق داده اند و دارند یک مدینه اصیل بین المللی می سازند! ببین چه طور به صرافت طبع و غریزه دنبال همدیگر می گردند، همدیگر را پیدا می کنند، دور هم جمع می شوند و هر گروه برای خودش طایفه ای تشکیل می دهد: طایفه ایتالیایی، طایفه اتریشی، طایفه روسی... طایفه های کوچک بومی، با پیوندهای برادری و احساسات میهنی. حتی خود تو، وانهده، با هموطن های بلژیکی!...
وانهده از جا جست. مردمک های شب پره وارش با برقی از سرزنش به ژاک خیره ماند و سپس دوباره زیر شرابه مژه ها ناپدید شد. نازیبایی جسمانی بر شدت خاکساری رفتارش می افزود. ولی ایمانش را در پشت سپری از سکوت حفظ می کرد و در این ایمان که محکم تر از اندیشه اش بود هیچ تزلزلی راه نمی یافت. هیچ کس، حتی ژاک، حتی خلبان، بر اندیشه وانهده تسلط واقعی نداشت.
ژاک سخن خود را ادامه داد:
ــ نه، نه، انسان می تواند از وطنش بیرون برود، ولی نمی تواند بی وطن بشود. و این وطن خواهی هیچ تناقض ذاتی با آرمان انقلابی و بین المللی ما ندارد!... بنابراین به نظر من دور از احتیاط و انصاف علمی است که بر ویژگی هایی حمله کنیم که عمیقا انسانی است و نیروهایی با خود دارد. حتی فکر می کنم که اگر انسانِ فردا را از این نیروها محروم کنیم شاید بی زیان نباشد. (چند لحظه ساکت ماند و سپس با لحن دیگری، با لحن مرددی که گویی دستخوش ناراحتی وجدان بود گفت:) من این طور فکر می کنم، ولی جرئت نوشتنش را ندارم، آن هم در چند صفحه برای معرفی کتاب چاپ شده. برای احتراز از سوءِتفاهم باید یک کتاب کامل نوشت. (دوباره ساکت شد و سپس ناگهان گفت:) وانگهی این کتاب را هم نخواهم نوشت... چون در واقع از هیچ چیز مطمئن نیستم! چه بسا که غیر از این باشد. انسان بی وطن امر نامتصوری نیست. زیرا انسان با هر وضعی خودش را سازگار می کند. شاید روزی هم بتواند به این کاستی خو بگیرد...
وانهده از میز دور شد و بی اختیار قدمی به سوی ژاک برداشت. روی چهره اش که چون چهره کوران بود اثری از شادی ملکوتی موج می زد:
ــ و آن وقت چه پاداش ها که در عوض آن به دست نمی آید!
ژاک لبخند زد. برای چنین جهش ها و جوشش ها بود که وانهده را عزیز می داشت.
مرد زال گفت:
ــ خوب، من دیگر باید بروم!
ژاک همچنان لبخند می زد و به رفتن او می نگریست. وانهده با قدم های ریز جست زنان به سوی در رفت، با سرش اشاره ای به نشانه خداحافظی کرد و بی صدا از اتاق خارج شد.
ژاک گرچه دیگر مجبور به تمام کردن مقاله اش نبود ــ شاید درست به همین دلیل ــ دوباره با شوق به نوشتن پرداخت.

هنوز مشغول نوشتن بود که صدای زنگ ساعت چهار را از دهلیز شنید. منسترل منتظر او بود. از تختخواب پایین جست. همین که سرِ پا ایستاد متوجه گرسنگی خود شد. ولی نمی توانست در شهر معطل شود. در ته یکی از کشوها دو بسته گردِ شیرکاکائو داشت که در آب گرم آنا حل می شد. اتفاقا چراغ الکلیش را دیشب پر کرده بود. در حالی که سرودستش را می شست آب هم در کتری کوچک به جوش آمد. پیاله شیرکاکائو را داغ داغ سر کشید و به شتاب راه افتاد.



کتاب هفتم
تابستان ۱۹۱۴



نظرات کاربران درباره کتاب خانواده تیبو