فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خانواده تیبو
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب خانواده تیبو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده تیبو

بانو باتنکور که همچنان از تن‌پروری دخترش حرص می‌خورد مشغول توضیح دادن بود:
ــ در اوستاند، فکرش را بکنید، صبح‌ها در کازینو کلاس رقص تشکیل داده بودند، اسم او را هم نوشتم. بعد از هر رقص، شازده‌خانم روی نیمکت ولو می‌شد، آبغوره می‌گرفت و همه را دور خودش جمع می‌کرد تا برایش دلسوزی کنند. (با جوش و خروش فریاد برآورد:) آن‌هم پیش من که از دلسوزی متنفرم!
و ناگهان چنان اثری از سنگدلی در چشم‌هایش پدیدار شد که آنتوان بی‌اختیار به یاد شایعه‌ای که سابقا بر سر زبان‌ها بود افتاد: شایعه حسادت گوپیو در سر پیری و مرگش بر اثر مسمومیت. بانو باتنکور با لحن کینه‌توزانه‌ای به گفته خود افزود:
ــ آن‌قدر شورش را درآورد که آخرش من کوتاه آمدم.
آنتوان نگاه ملامت‌باری به او افکند. یکباره تصمیمش را گرفت که از گفت‌وگوی جدی با این زن چشم بپوشد و به‌محض رفتن او شوهر را احضار کند. هوگت دختر باتنکور نبود، اما آنتوان گفته ژاک را درباره سیمون به یاد می‌آورد: «کله‌اش گچ است، ولی دل پاک و مهربانی دارد.» پرسید:
ــ شوهرتان در پاریس است؟
بانو باتنکور گمان کرد که آنتوان سرانجام برای آغاز گفت‌وگو می‌خواهد تشریفات را به‌جا بیاورد. عجب، تازه به فکر افتاده بود! خانم قصد داشت که چیزهایی از او بخواهد، ولی نخست لازم بود که نظر لطف او را به خود جلب کند. خنده سر داد و دوشیزه انگلیسی را به داوری طلبید:
ــ مری، شنیدید؟ نخیر، آقای عزیز، ما محکومیم که تا ماه فوریه برای فصل شکار در تورن بمانیم. این هفته، در فاصله میان هجوم مهمان‌ها، من توانستم فرار کنم. ولی شنبه، دوباره خانه پُر از مهمان می‌شود.
آنتوان جواب نداد و این سکوت کاسه صبر بانو باتنکور را لبریز کرد. بهتر بود که از رام‌کردنِ این وحشی چشم بپوشد. این مرد گیج سربه‌هوا به نظرش مضحک و بی‌تربیت می‌آمد!
برگشت و بالاپوشش را از روی صندلی برداشت.
آنتوان با خود می‌گفت: «خوب. الساعه به باتنکور تلگراف می‌زنم. نشانیش را دارم. فردا یا منتها پس‌فردا به پاریس می‌آید. پنجشنبه عکس می‌گیریم. و برای اطمینان خاطر، جلسه مشاوره‌ای با استاد تشکیل می‌دهیم. شنبه بالاتنه‌اش را در گچ می‌گیریم.»
هوگت در صندلی راحتی نشسته بود و آرام دستکش‌هایش را به دست می‌کرد. بانو باتنکور پالتو خزش را پوشیده و در برابر آیینه ایستاده بود و کلاهش را که تماما از پوست قرقاول طلایی بود مرتب می‌کرد. با اندکی ترش‌رویی پرسید:
ــ خوب، دکتر؟ نسخه نمی‌نویسید؟ این بار چه توصیه می‌فرمایید؟ آیا اجازه دارد که گاهی همراه میس مری با درشکه به شکار برود؟

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خانواده تیبو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب چهارم:طبابت





۱

نیم ساعت بعدازظهر، خیابان دانشگاه.
آنتوان از تاکسی بیرون پرید و زیر طاق رفت. در دل گفت: «دوشنبه: روز مطب.»
ــ سلام، آقا.
سر برگرداند: دو پسربچه، گویی برای فرار از باد، به زاویه دیوار پناه برده بودند. پسر بزرگ تر کلاهِ کپیش را از سر برداشته بود و سر گنجشک وار و گِرد و جنبانش را به سوی آنتوان می کشید. نگاه جسورانه ای داشت. آنتوان ایستاد.
ــ آمده بودیم ببینیم می شود یک دوا بدهید به... به او. ناخوش است.
آنتوان به «او» که کنار ایستاده بود نزدیک شد و پرسید:
ــ چی شده، پسر؟
باد شنل را پس زد و دست نوارپیچیده ای را که حمایل گردن بود آشکار کرد. پسر بزرگ تر با اطمینان به نفس گفت:
ــ چیزی نیست. موقع کارکردن زخمی نشده. ولی توی چاپخانه این دُمل لعنتی بیرون زد. تا توی شانه اش تیر می کشد.
آنتوان عجله داشت.
ــ حرارتش چه قدر است؟
ــ چی فرمودید؟
ــ تب هم دارد؟
پسر بزرگ تر سرش را جنباند و با نگاه اندیشناکی به چهره آنتوان دقیق شد:
ــ بله، گمانم همین باشد.
ــ باید به پدر و مادرت بگویی که او را برای معاینه ساعت دو بعدازظهر ببرند به «شاریته»(۱): بیمارستان بزرگ سمت چپ، می دانی که کجاست؟
چهره کوچک پسر که لحظه ای درهم رفت سرخوردگی او را نشان داد، ولی این حالت زود برطرف شد و با نیم لبخند دوستانه ای گفت:
ــ من امیدوار بودم که شاید شما...
سخن خود را ناتمام گذاشت و با لحن کسی که از مدت ها پیشْ تسلیم در برابر امر ناگزیر را آموخته است گفت:
ــ مهم نیست، یک کاریش می کنیم. متشکرم، آقا. بیا برویم، داشی.
بی ریا لبخند زد، کلاهش را با مهربانی تکان داد و قدمی به سوی کوچه برداشت.
آنتوان که کنجکاو شده بود، لحظه ای مردد ماند:
ــ شما منتظر من ایستاده بودید؟
ــ بله، آقا.
ــ کی شما را... (درِ رو به پلکان را باز کرد.) بروید تو. توی باد نایستید. کی شما را این جا فرستاد؟
ــ هیچ کس. (چهره پسر از هم باز شد.) ما خودمان شما را می شناسیم! من کارمند دفترخانه ام... همین دفترخانه که آن گوشه حیاط است.
آنتوان در کنار بیمار ایستاده بود و بی اختیار دستش را گرفته بود. تماس با دست مرطوب، با مچ داغ، همیشه هیجان ناخودآگاهی در او برمی انگیخت.
ــ پسر، پدر و مادرت کجا می نشینند؟
پسر کوچک تر نگاه خسته اش را به سوی پسر بزرگ تر برگرداند:
ــ روبر!
روبر پا پیش گذاشت:
ــ نداریم، آقا. (و پس از یک لحظه درنگ:) ما کوچه ورنوی می نشینیم.
ــ نه پدر نه مادر؟
ــ نخیر.
ــ پدربزرگ و مادربزرگ چی؟
ــ نخیر. آقا.
چهره پسر جدی و نگاهش صادقانه بود. هیچ میلی به برانگیختن ترحم یا حتی کنجکاوی در آن دیده نمی شد. و نیز هیچ اثری از اندوه. فقط تعجب آنتوان بود که کودکانه می نمود.
ــ چند سالت است؟
ــ پانزده سال.
ــ او چند سالش است؟
ــ سیزده سال و نیم.
آنتوان در دل گفت: «بر شیطان لعنت! فقط یک ربع تا ساعت یک مانده است! تا بیایم تلفن کنم به دکتر فیلیپ، ناهار بخورم، بروم بالا، قبل از ساعت مطب، خودم را برسانم به حومه شهر، به سنت اونوره... عجب روزی!...» ناگهان تصمیمش را گرفت:
ــ خیلی خوب، بیا برویم ببینم چیست.
چشم های روبر برق زد، ولی تعجبی در آن پدیدار نشد. آنتوان برای این که مجبور نشود تا به نگاه او پاسخ دهد، پیشاپیش راه افتاد، کلیدش را درآورد، درِ آپارتمانِ طبقه همکف را باز کرد و دو پسر را از اتاق انتظار به اتاق مطب برد.
سروکله لئون در آستانه آشپزخانه پیدا شد.
ــ لئون، صبر کنید، حالا ناهار را نکشید... و تو، پسر، زود لباست را درآر ببینم. برادرت کمکت می کند. آرام... خوب، حالا بیا جلو.
دستی لاغر، زیر نوارهایی نسبتا پاکیزه. بالای مچ، یک دُمل سطحی، طوق انداخته، غلنبه. آنتوان که دیگر زمان را فراموش کرده است انگشت اشاره را روی آن می گذارد، سپس با دو انگشت دست چپ، روی نقطه دیگرِ دُمل آرام فشار می دهد. بسیار خوب: زیر انگشت اشاره جابه جاشدن مایع را به وضوح حس می کند.
ــ این جا درد می کند؟
دست خود را از روی ساعد متورم و سپس از روی بازو تا غده های ملتهب زیر بغل پیش می بَرَد. کودک که خود را محکم گرفته است و چشم از برادرش برنمی دارد زیر لب می گوید:
ــ نه خیلی...
آنتوان با لحن خشنی می گوید:
ــ چرا، درد می کند. ولی نمی خواهی به روی خودت بیاری.
نگاهش را در نگاه منقلب کودک خیره می کند. از این تماس جرقه ای می جهد: اعتمادی که گویی مردد است، ناگهان آشکار می شود. فقط در این لحظه آنتوان لبخند می زند. کودک در دم سر پایین می اندازد. آنتوان گونه او را نوازش می کند، دست زیر چانه اش می گذارد و آرام آن را بالا می آورد. کودک هنوز کمی مقاومت می کند.
ــ ببین، ما یک نیشتر کوچولو توی این جا فرو می کنیم و نیم ساعت دیگر، خیلی بهتر می شود. ها، چه طور است؟... بیا برویم توی این اتاق.
کودک که تسلیم شده است شجاعانه چند قدم برمی دارد. ولی به محض این که آنتوان نگاهش را از او برمی گرداند، اراده پسر سست می شود: چهره اش را که کمک می طلبد به سوی برادرش می چرخاند:
ــ روبر... تو هم بیا!
اتاق مجاور ــ کاشیکاری، کف پوش لینولئوم، دستگاه ضدعفونی، میزی با رویه لعابی زیر نورافکن ــ در مواقع لزوم برای عمل های کوچک جراحی به کار می رفت. لئون این جا را که قبلاً اتاق حمام بود، «آزمایشگاه» می نامید. آپارتمانی که سابقا آنتوان و برادرش در پایین خانه پدری با هم در آن زندگی می کردند، حتی پس از این که آنتوان در آن تنها شده بود، دیگر مطلقا کافی نبود. خوشبختانه چندی پیش این آپارتمان چهاراتاقه را که مانند آپارتمان سابق در طبقه همکف ولی در خانه مجاور و چسبیده به آن قرار داشت اجاره کرده و اتاقِ کار و اتاق خوابش را با این «آزمایشگاه» به آن جا منتقل ساخته بود. اتاق سابقش اکنون اتاق انتظار بیماران شده بود. دری که در دیوار مشترک اتاق های ورودی گشوده بودند دو آپارتمان را به صورت یک آپارتمان درآورده بود.
چند دقیقه بعد، دُمل کاملاً شکافته شده بود. آنتوان گفت:
ــ کمی دیگر حوصله کن... آها... باز هم... تمام شد!
قدمی واپس رفت. ولی کودک که رنگش سفید شده بود نیمه بیهوش در بغل برادرش افتاد. آنتوان شادان فریاد زد:
ــ آهای، لئون! کمی کنیاک برای این دو پهلوان بیار! (دو حبه قند را در اندکی عرق فرو برد.) این را بجو. تو هم همین طور. (سرش را به سوی پسر کوچک تر خم کرد.) خیلی که تند نیست؟
کودک که به زور لبخند می زد زیر لب گفت:
ــ خوب است.
ــ دستت را بیار جلو ببینم. نترس، گفتم که تمام شد. شست وشو و کمپرس درد نمی آورد.
زنگ تلفن. صدای لئون از اتاق ورودی: «نه، خانم، آقای دکتر مریض دارند... بعدازظهر نمی توانند، امروز روز مطب است... قبل از شام تقریبا وقت ندارند... چشم، خانم، خدمتگزارم.»
آنتوان که سرش را نزدیک دُمل برده بود زیر لب گفت:
ــ یک فتیله، محض احتیاط. خوب، نوار را هم باید محکم تر ببندیم... حالا تو، پسرجان، گوش کن: برادرت را می بری خانه و برای این که دستش را تکان ندهد می گویی بخوابانندش. با کی زندگی می کنی؟... لابد کسی هست که به این پسر برسد؟
ــ خود من.
نگاهش مستقیم و درخشنده از غرور و چهره اش حاکی از گردن فرازی بود. آنتوان به فکر لبخندزدن نیفتاد. نیم نگاهی به سوی ساعت دیواری افکند و باز هم کنجکاوی خود را پنهان کرد.
ــ کوچه ورنوی، شماره چند؟
ــ ۳۷ مکرر.
ــ روبر چی؟
ــ روبر بونار.
آنتوان نشانی خانه را یادداشت کرد، سپس سر برداشت. دو پسر ایستاده بودند و با چشم های زلال خود خیره به او می نگریستند. در نگاهشان هیچ نشانه ای از سپاسگزاری نبود، ولی حالتی حاکی از تسلیم و احساس ایمنی کامل خوانده می شد.
ــ خوب، بچه ها، حالا دیگر بروید، من کار دارم... حدود ساعت شش تا هشت، سری به خانه تان می زنم تا فتیله را عوض کنم. فهمیدید؟
پسر بزرگ تر که قضیه را کاملاً عادی تلقی می کرد گفت:
ــ بله، آقا. طبقه آخر، درِ سوم، درست روبه روی پلکان.

آنتوان به محض رفتن آن دو پسر گفت:
ــ لئون، حالا ناهار را بکشید.
سپس با تلفن:
ــ الو... الیزه ۳۲ـ۱۱.
در کنار تلفن، روی میز اتاق ورودی، دفترچه یادداشت ساعت های ملاقات، در صفحه مربوط به همان روز، گشوده بود. آنتوان در حالی که گوشی را در دست داشت سر خم کرد و خواند:
«۱۹۱۳ـ دوشنبه ۱۳ اکتبر. ساعت ۱۴ و ۳۰: بانو باتنکور... فرصت ندارم، صبر کند. ساعت ۱۵ و ۳۰: رومل، بله... لیوتن، بسیار خوب... بانو ارنست، نمی شناسم... ویانزونی دو فایل... بسیار خوب...»
ــ الو، شماره ۳۲ـ۱۱؟... استاد فیلیپ برگشته اند؟ من دکتر تیبو... (مکث.) الو، سلام، رئیس... مزاحم ناهار خوردنتان شدم... برای معاینه است. فوری است. خیلی... بچه هکه... بله، دکتر هکه، جراح... متاسفانه بسیار وخیم است، هیچ امیدی نیست. التهاب مخاط گوش، چرکی شده، انواع مشکلات، حضورا توضیح خواهم داد، وضع بدی است... نه، رئیس، خودِ شما را می خواهد ببیند، به هر قیمت. درست نیست جوابِ رد به هکه بدهید... البته هرچه زودتر، همین حالا... من هم متاسفانه همین طور، روز مطبم است، دوشنبه است... بسیار خوب، یک ربع به وقت می آیم خدمتتان که با هم برویم... متشکرم، رئیس.
گوشی را گذاشت، بار دیگر ساعت های ملاقات را مرور کرد، از روی عادت آهی به نشانه خستگی کشید، ولی چهره خشنودش خلاف آن را نشان می داد.
لئون با خنده ابلهانه ای در چهره کوسه مانندش پیش آمد:
ــ اطلاع دارید که امروز صبح گربه زاییده؟
ــ برویم ببینیم.
آنتوان، ذوق زده، وارد آشپزخانه شد. گربه در زنبیلی پُر از کهنه پاره به پهلو دراز کشیده بود و با زبان زبرش چند بچه گربه گِرد و پشمالو با موهای به هم چسبیده را می لیسید و باز می لیسید.
ــ چندتاند؟
ــ هفت تا. زنِ برادرم خواهش کرد یکیشان را به او بدهیم.
لئون برادر سرایدار بود. از دو سال پیش نزد آنتوان خدمت می کرد و وظایف روزمره را با دقتِ کامل انجام می داد. پسر ساکتی بود با رنگ کدر و بدون سنّ مشخص. موهای کمرنگ و تُنُک و کرک مانندش در بالای چهره بسیار باریک و کشیده ای قرار داشت. بینی بسیار دراز و نوک تیز، در میان چشم هایی با پلک های غالبا فروبسته، قیافه پخمه ای به او می بخشید که لبخندش نیز بر شدت آن می افزود. ولی این حالت پخمگی در واقع نقاب آسان یافته و چه بسا خودساخته ای بود که در زیر آن ذهن هشیار و عقل سلیم شکاکی آمیخته به اندکی نمک شخصی نهفته بود.
آنتوان پرسید:
ــ و شش تای دیگر را چی؟ می خواهید سربه نیستشان بکنید؟
لئون با خونسردی جواب داد:
ــ البته. مگر این که جنابعالی بخواهید نگهشان دارید؟
آنتوان لبخند زد، برگشت و با گام های تند به اتاق سابق ژاک رفت که اکنون اتاق ناهارخوری بود.
نیمرو، اسکالوپ با اسفناج، میوه، همه روی میز آماده بود. آنتوان تاب نداشت که منتظر رسیدن خوراک اصلی بماند. نیمرو بوی خوش کره سرخ شده و ماهیتابه می داد. فرصت کوتاهی داشت: یک ربع ساعت فراغت میان کار صبح در بیمارستان و مطب عصر.
ــ از بالا پیغامی نفرستاده اند؟
ــ نه، آقا.
ــ بانو فرانکلن تلفن نکرد؟
ــ چرا، آقا. برای جمعه قرار گذاشت. توی دفترچه نوشته ام.
زنگ تلفن. صدای لئون: «نخیر، خانم. ساعت ۱۷ و ۳۰ وقت ندارند... ساعت ۱۸ هم همین طور... خدمتگزارم، سرکار خانم.»
ــ کی بود؟
ــ بانو استوکنه. (شانه هایش را کمی بالا انداخت.) برای پسر یکی از دوستانش. قرار شد نامه بنویسد.
ــ این بانو ارنست، برای ساعت ۱۷، کیست؟ (و بی آن که منتظر جواب بماند.) راستی، باید از بانو باتنکور عذر بخواهید: من لااقل بیست دقیقه دیر می رسم... روزنامه ها را بدهید ببینم. متشکرم. (نیم نگاهی به ساعت دیواری.) حتما آن بالا ناهارشان را تمام کرده اند؟... بی زحمت یک تلفن بکنید. مادموازل ژیزل را بگویید صحبت کند و تلفن را این جا بیاورید. با قهوه، فورا.
گوشی را گرفت، چهره اش از هم باز شد، نگاهش به دور لبخند زد و از هم اکنون، چنان که بال درآورده باشد، همه وجودش به آن سوی تلفن پرواز می کرد:
ــ الو... آره، خودمم... ای! تقریبا تمام کرده ام... (خندید.) نه، با انگور. یکی از مریض ها فرستاده، خیلی خوشمزه است... آن جا چه خبر؟ (گوش می دهد. چهره اش اندک اندک درهم می رود.) عجب! قبل یا بعد از تزریق؟... حتما خاطرش را جمع کنید که این حالت طبیعی است... (مکث. پیشانیش دوباره باز می شود.) ببینم، ژیز، تو پشت تلفن تنهایی؟ گوش کن: امروز حتما باید ببینمت، کارت دارم. جدی است. همین جا، معلوم است. هر وقت باشد فرق نمی کند، بعد از ساعت سه ونیم، باشد؟ اشکالی ندارد: لئون می آوردت تو... پس خاطرجمع باشم؟... بسیار خوب... قهوه ام را می خورم و می آیم بالا.

۲

آنتوان کلید درِ آپارتمان پدرش را داشت. بی آن که زنگ بزند وارد شد و تا اتاق رختکن پیش رفت. آدرین جواب داد:
ــ آقا را به اتاق دفترشان برده ایم.
بر نوک پنجه پا، از راهروی که در آن بوهای داروخانه پیچیده بود، به اتاق شست وشوی آقای تیبو رفت. در دل گفت: «به محض این که پایم را در این آپارتمان می گذارم چه فشاری حس می کنم... یعنی من پزشکم!... ولی این جا برای من مثل جاهای دیگر نیست...»
نگاهش یک راست متوجه ورقه تب نما شد که به دیوار آویزان کرده بودند. اتاق شست وشو به آزمایشگاه پزشکی می مانست. روی قفسه ها و روی میز، شیشه های دارو، ظرف های چینی، بسته های پنبه. «قاروره را ببینیم. همان است که حدس می زدم: کلیه ها کند کار می کنند. بعد از آزمایش خون معلوم می شود. از مرفین چه قدر مصرف کرده اند؟» جعبه آمپول ها را که در برچسب آن ها مخفیانه دست برده بود تا بیمار متوجه نشود باز کرد. «سه سانتیگرام در بیست وچهار ساعت... زیاد است! ببینیم خواهر مقدس کجا گذاشته است...؟ آها، این هم شیشه مدرّج.»
چالاک و تقریبا شادان، پژوهش را آغاز کرد. مشغول گرم کردن لوله آزمایش روی شعله چراغ الکلی بود که صدای خش خشِ در به گوشش خورد: قلبش به تپش افتاد و به شتاب سر برگرداند. ولی ژیز نبود. مادموازل بود که تاتی تاتی کنان با پشت دوتا چون هیزم شکن پیری پیش می آمد. از حالا به قدری ورچلوزیده شده بود که هرچه گردنش را عقب می برد بالاتر از دست های آنتوان را نمی توانست ببیند، ولی نگاهش زیر شیشه های دودی عینک باریک هنوز زنده و درخشنده بود. به مجرد احساس اندک ترسی، پیشانی عاج مانندش که میان نوارهای سفید، زرد می نمود بی اختیار تکان تکان می خورد. آهی کشید و گفت:
ــ آنتوان، چه خوب شد آمدی! (و بی مقدمه، با صدایی که دیگر لرزان شده بود ادامه داد:) آخر از دیروز تا حالا دیگر جانم به لب رسیده است! خواهر مقدس سلین دو کاسه آبگوشت و یک لیتر شیر را برای هیچ وپوچ حرام کرده است! موزهای گران قیمت را برایش پوست می کند که او حتی به آن ها دست نمی زند... و پسمانده ها را باید دور ریخت، آخر میکروب دارد! البته من با خواهر مقدس و با هیچ کس دیگر پدرکشتگی ندارم، دختر مومنی است... ولی، آنتوان تو یک چیزی به اش بگو، دستور بده که این کار را نکند! به مریض که نباید فشار آورد! باید صبر کنیم تا خودش بخواهد! درست نیست که همه اش چیز توی حلقش بکنیم! مثلاً امروز صبح می خواست بستنی به اش بدهد! آنتوان! آخر کسی هم به مریض بستنی می دهد؟ تا قلبش یکهو یخ بزند! تازه مگر کلوتیلد فرصت دارد که برود سراغ بستنی فروش! با یک خانوار آدم که باید به همه شان غذا داد!
آنتوان صبورانه کار خود را می کرد و فقط با لندلند طفره آمیزی به او جواب می داد. در دل می گفت: «بیچاره بیست وپنج سال پیاپی همه دُرافشانی های پدر را تحمل کرده است، حالا دارد جبران مافات می کند...» مادموازل پیر ادامه می داد:
ــ می دانی چند نفر را باید غذا بدهم؟ این روزها با خواهر مقدس و ژیز که به مان اضافه شده اند، چندتا شکم را باید سیر کنم؟ سه تا توی آشپزخانه، سه تا سر میز غذا به اضافه پدرت! خودت حساب کن! باری، در هفتادوچندسالگی، با این وضع و حالی که من...
شتابان به عقب پرید، زیرا آنتوان از میز دور شده بود تا برود و دست هایش را بشوید. مادموازل همچنان مانند گذشته از بیماری ها و سرایت آن ها می ترسید و، از یک سال پیش، اجبار مُجالِست با بیمار بستری و معاشرت با پرستاران و پزشکان و استنشاق داروها مانند زهر در تن او عمل می کرد و اثر همه روزه آن بر شتابِ فرسودگیش که از سه سال پیش آغاز شده بود می افزود. وانگهی خودش نیز تا اندازه ای از این فرتوتی خبر داشت. با خود می نالید: «از وقتی که خداوند مرا از دیدار ژاک عزیزم محروم کرده است دیگر موجود وامانده ای شده ام.»
با این همه، چون دید که آنتوان دست هایش را صابون می زند و از جایش تکان نمی خورد، ترسان دو قدم به سوی دستشویی پیش رفت:
ــ آنتوان، به خواهر مقدس چیزی بگو! از تو حرف شنوی دارد!
آنتوان از روی دلجویی جواب موافقی داد و بی آن که بیش از این دل به دلش بدهد از اتاق بیرون رفت. مادموازل پاهای او را دید که دور می شوند، آن ها را با نگاه مهرآمیزی دنبال کرد: آنتوان تقریبا جوابش را نمی داد، چون هرگز روی حرفش حرفی نمی زد برایش یگانه مایه «دلگرمی در روی زمین» بود.
آنتوان دوباره از راهرو گذشت تا از سرسرا به اتاق پدر برود، چنان که گویی تازه از راه رسیده است.
آقای تیبو با خواهر مقدس تنها بود. آنتوان با خود گفت: «پس ژیز در اتاق خودش است. حتما صدای پای مرا شنیده است. پس نمی خواهد مرا ببیند...» با همان لحن ملایم و قیافه شادی که اکنون هنگام دیدار پدر به خود می گرفت گفت:
ــ سلام، پدر. سلام، خواهر مقدس.
آقای تیبو پلک هایش را بلند کرد:
ــ عجب، تویی؟...
در صندلی دسته دار پهنی نزدیک پنجره نشسته بود. سرش گویی روی شانه هایش سنگینی می کرد، غبغبش بر دستمال سفره ای که خواهر مقدس به گردنش گره زده بود فشار می آورد و تنش که در خود تپیده بود دو چوبِ زیربغل سیاهش را که در دو طرف پشتی صندلی قرار داشت بی اندازه دراز نشان می داد. شیشه نگارین پنجره، رنگین کمان خود را بر کلاه سه گوش خواهر مقدس می تاباند و لکه های شرابی رنگی روی سفره میز غذا، که بشقاب آشی در گوشه آن قرار داشت، می انداخت. خواهر مقدس قاشق را در آش فرو برد، لبه آن را به کناره بشقاب مالید و چنان که گویی به طفل شیرخواره ای غذا می دهد گفت:
ــ آهان، این یکی را هم بخوریم!
قاشق را از لای لب های سست بیمار گذراند و پیش از آن که آقای تیبو سرش را بچرخاند محتوای آن را در دهان او خالی کرد. دست های پیرمرد که روی زانوهایش قرار داشت بی صبرانه تکان می خورد. از این که به چنین وضعی افتاده بود و نمی توانست به تنهایی غذا بخورد غرورش جریحه دار می شد. کوششی کرد تا قاشق را از دست خواهر مقدس بگیرد، ولی انگشت هایش که از مدت ها پیش کرخ شده و اکنون آب آورده بود، یارای هیچ کاری را نداشت. قاشق از لای انگشت ها لغزید و روی قالی افتاد. با حرکت تندی بشقاب و میز و خواهر مقدس را پس زد و فریاد کشید:
ــ گرسنه ام نیست! مگر زور است!
به سوی آنتوان رو کرد، گویی از او حمایت می طلبید. از سکوت او ظاهرا قوی دل شد و نگاه شررباری به خواهر مقدس افکند:
ــ این ها را بردارید ببرید!
خواهر مقدس بی آن که بحث کند قدمی واپس رفت و از میدان دید او دور شد.
بیمار سرفه کرد. (هرلحظه مجبور بود که سخن خود را قطع کند، زیرا پیوسته سرفه کوتاه و خشک و بی اراده ای که خفقان آور نبود به او دست می داد، مشت هایش گره می شد و پلک های فروبسته اش به تشنج می افتاد.)
آقای تیبو که انگار می خواست دق دلی خود را خالی کند، با لحن کوبنده ای گفت:
ــ خبر داری که من دیشب و امروز صبح استفراغ کردم؟
آنتوان حس کرد که نگاه بیمار از گوشه چشم به او دوخته شده است. قیافه بی اعتنایی به خود گرفت:
ــ عجب؟
ــ به نظر تو این حالت طبیعی می آید؟
آنتوان لبخندزنان جواب داد:
ــ راستش را بخواهی، خودم منتظر بودم. (نقش خود را بی کوشش بسیار ایفا می کرد. تا آن زمان برای هیچ بیماری چنین ترحم صبورانه ای در خود ندیده بود: هر روز، و غالبا صبح و عصر، به آن جا می آمد و هربار بی احساس خستگی، چنان که گویی مشغول عوض کردن زخم بندی است، می کوشید تا دلایلی فریبنده ولی منطقی بیابد و هربار نیز با همان لحن قاطع، همان کلمات اطمینان بخش را تکرار می کرد.) پدر، چه توقع داری؟ معده تو دیگر معده مرد جوان نیست! دست کم هشت ماه است که انواع شربت ها و قُرص ها را به آن تحمیل کرده اند. باز هم جای شکرش باقی است که خستگی معده ات زودتر از این بروز نکرده است!
آقای تیبو ساکت شد. در اندیشه فرو رفته بود. اکنون از این فکر نو احساس قوت قلب می کرد و خوشحال بود که می تواند گناه را به گردن چیزی، به گردن کسی بیندازد. دو دست درشتش را بی صدا به یکدیگر کوبید و گفت:
ــ آره، این الاغ ها با دواهایشان مرا... آخ، پام!... مرا... معده ام را داغان کرده اند!... آخ!...
درد چنان شدید و ناگهانی بود که به یک دم همه اجزای چهره او را کج ومعوج کرد. بالاتنه اش را روی یک پهلو انداخت و با تکیه بر بازوی خواهر مقدس و آنتوان توانست پایش را دراز کند و مسیر این رگه آتشناک و سوزنده را تغییر دهد. زوزه کشان گفت:
ــ تو به من گفتی... که سروم تریویه... برای سیاتیک مفید است! خوب، حالا بگو: آیا اثری داشته؟
آنتوان با لحن سردی شمرده شمرده جواب داد:
ــ خوب، مسلم است که اثر داشته!
آقای تیبو نگاه سرگشته ای به سوی آنتوان افکند. خواهر مقدس که عادت کرده بود صدای خود را بی اندازه بالا ببرد تا شنیده شود فریاد زد:
ــ آقا خودشان اقرار کردند که از سه شنبه تا حالا درد خیلی کم تر شده است.
سپس این لحظه مناسب را فرصت شمرد و یک قاشق آش در دهان بیمار فرو برد. پیرمرد که صادقانه می کوشید تا این نکته را به یاد بیاورد تمجمج کنان گفت:
ــ از سه شنبه تا حالا؟
سپس ساکت شد. آنتوان، خاموش و دل افسرده، به قیافه ویران پدرش می نگریست: بر اثر کوشش حافظه، ماهیچه های آرواره های او کش آمده و ابروهایش بالا رفته و مژه هایش به لرزه افتاده بود. آنچه می طلبید فقط این بود که شفای خود را باور کند و در واقع نیز تا آن زمان از این بابت شکی به دل راه نداده بود. بار دیگر، بر اثر یک لحظه غفلت، مقداری شیر در دهانش ریخته شد. سپس به خشم آمد و چنان بی محابا ظرف را پس زد که خواهر مقدس تسلیم شد و سرانجام رضا داد که دستمال سفره را از گردن او باز کند. آقای تیبو، همچنان که خواهر مقدس چانه اش را می خشکاند، تکرار کرد:
ــ معده ام را داغان کرده اند.
ولی به محض این که سلین سینی را برداشت و رفت، آقای تیبو که گویی منتظر یک لحظه خلوت با آنتوان بود به سرعت روی آرنج خم شد، لبخندی به نشانه گفت وگوی محرمانه زد و به پسرش اشاره کرد که نزدیک تر برود و بنشیند. سپس با لحن مطمئنی آغاز سخن کرد:
ــ این خواهر مقدس دختر نازنینی است. واقعا موجود شریفی است، باورکن، آنتوان... ما هرگز به درستی از عهده... از عهده جبران خدماتش برنخواهیم آمد. ولی در قبال صومعه اش، آیا...؟ می دانم که خانم سرپرست صومعه رهین منت من است. ولی نکته همین جاست! من گرفتار دغدغه وجدان شده ام. آخر تا کی می توانم از این فداکاری سواستفاده کنم و حال آن که مریض های بسیار جدی تر دیگری هستند که لابد منتظرند و رنج می کشند؟ آیا با نظر من موافق نیستی؟
چون احساس کرد که آنتوان می خواهد گفته اش را تکذیب کند، با اشاره دست او را ساکت کرد و با وجود سرفه ای که جمله هایش را پیاپی می برید با ابراز لطف خاضعانه ای چانه اش را پیش داد و دنبال سخن خود را گرفت:
ــ البته منظورم همین امروز یا فردا نیست. ولی... آیا به نظر تو نباید... به زودی... به محض این که حالم واقعا بهتر شد... این دختر نازنین را آزاد کنیم؟ عزیز من، نمی دانی چه قدر رنج آور است که مدام کسی پهلوی آدم باشد! به محض این که میسّر شد، هان، می فرستیمش برود!
آنتوان سخنان پدر را پیاپی با اشاره سر تایید می کرد، ولی جرئت نداشت که چیزی بگوید. پس آن قدرت قاهر که در سراسر دوران جوانی او چون کوهی در برابرش قد علم کرده بود اکنون به چنین روزی افتاده بود! در روزگار گذشته، این مرد مستبد بی هیچ توضیحی پرستار مزاحم را از خانه بیرون می کرد؛ ولی امروز، ناتوان و درمانده... در این لحظات، ویرانیِ جسمانی پدر در نظر آنتوان آشکارتر از هنگامی بود که زیر انگشت های خود فرسودگی اندام های او را لمس می کرد.
آقای تیبو که برخاستن او را دید آهی کشید و گفت:
ــ به این زودی می خواهی بروی؟
تاسفی، خواهشی، تقریبا محبتی در این لحن ملامت آمیز حس می شد. تاثری به آنتوان دست داد. لبخند زد و گفت:
ــ ناچارم. تمام بعدازظهر قرار ملاقات دارم. سعی می کنم که امشب دوباره سری بزنم.
نزدیک رفت تا پدرش را ببوسد: این عادت اخیر بود. ولی پیرمرد سرش را برگرداند:
ــ خیلی خوب، برو جانم... برو!
آنتوان حرفی نزد و از در بیرون رفت.

در اتاق کفش کن، مادموازل که به شکل مضحکی روی لبه صندلی بلندی نشسته بود، آمدن او را انتظار می کشید:
ــ آنتوان، باید با تو حرف بزنم... راجع به این خواهر مقدس...
ولی آنتوان دیگر واقعا طاقت نداشت. پالتو و کلاهش را برداشت و درِ آپارتمان را پشت سرِ خود بست.
آن گاه، در بالای پلکان، لحظه ای دچار یاس شد. کوششی که برای پوشیدن پالتو به کار برد، دوره خدمت نظام را به یادش آورد که کوله پشتی را بر دوش می افکند و کمر راست می کرد تا راه پیمایی را از سر بگیرد...
با دیدن زندگی بیرون، اتومبیل ها و رهگذرانی که با باد پاییزی در کشمکش بودند، چالاکی و سرخوشی خود را بازیافت.
رفت تا سوار تاکسی شود.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده تیبو

من که نمیخرم اینو ولی چه خبره ۳۰۰۰۰ تومن😒 سه جلد میشه ۹۰ هزار تومن واسه کتاب الکترونیکی😒
در 3 ماه پیش توسط