فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر

کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر

خانواده مصنوعی و داستان های دیگر مجموعه ده داستان از نویسندگان معاصر است. نویسندگانی متعلق به نسل ها و سرزمین های متفاوت. نام آشنانیانی چون مارگرت اتوود و آلیس مونرو از کانادا، آن تایلر و استیون کینگ و آیزاک باشویس سینگر از امریکا، اورحان پاموک ترک، و هاروکی موراکامی ژاپنی در کنار نویسندگانی مانند ایمی تن، جان لورو و آنیتا راو بادامی که در ایران کمتر شناخته شده اند. داستان ها از مجموعه های داستانی برگزیده یا نشریات ادبی معتبر انتخاب شده اند. شاید بتوان ویژگی این مجموعه را گونه گونی صداهای آن دانست. در این داستان های سبک یا شیوه روایت مشترکی وجود ندارد، مضامین نیز متنوع است. آنچه آنها را در کنار هم خواندنی می کند چیزی نیست جز لذت خواندن داستان ناب.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اِیمی تَن

قوانین بازی

در سال ۱۹۸۹، نخستین کتاب اِیمی تَن(۱) با عنوان باشگاه خوش شانس ها(۲) در چاپ اول ۲۷۵ هزار نسخه فروش کرد و جوایز متعددی برای این نویسنده چینی تبارِ امریکایی به ارمغان آورد و به فهرست نهایی جایزه ملی کتاب و جایزه مجمع ملی منتقدان کتاب امریکا راه یافت. این کتاب که نُه ماه در فهرست پرفروش های نیویورک تایمز بود، به ۳۵ زبان ترجمه شده و فیلم سینمایی موفقی نیز بر اساس آن ساخته شده است. ایمی تن چندین رمان نوشته است که اغلب با استقبال روبه رو شده اند، ولی بسیاری از منتقدان هنوز باشگاه خوش شانس ها را مهم ترین اثر او می دانند. این کتاب از شانزده داستان مستقل تشکیل شده است که همه آن ها را یا مادری زاده چین روایت می کند یا دختری با تبار چینی که در امریکا به دنیا آمده است. راوی داستان «قوانین بازی»(۳) یکی از همین دخترهاست.
ایمی تن در ۱۹۵۲، چند سال بعد از مهاجرت پدر و مادرش از چین، در اوکلندِ کالیفرنیا به دنیا آمد. پدرش مهندس برق و کشیش بود، و مادرش گذشته رازآلودی را در چین به جا گذاشته بود. خانواده تَن عضو گروه کوچکی به نام باشگاه خوش شانس ها بودند که روایت های مهاجران را از رویای امریکایی روی صحنه می بردند. ایمی پانزده سال داشت که برادر بزرگ ترش پیتر و یک سال بعد از او پدرش را در اثر بیماری سرطان مغز از دست داد. پس از آن، مادرِ ایمی او و برادر کوچک ترش را برای ادامه تحصیل به سوئیس فرستاد. در این دوره بود که از ازدواج قبلی مادرش در چین آگاه شد و فهمید که او از همسر پیشین خود سه دختر دارد که ناگزیر آن ها را در شانگهای رها کرده است. ایمی در ۱۹۸۷ با مادرش به چین سفر کرد و ناخواهری های خود را دید. ماجراهای این سفر دست مایه داستان های کتاب باشگاه خوش شانس ها شد.
ایمی تن نوشتن داستان را در سی وسه سالگی آغاز کرد. ۳۴ سال داشت که اولین داستان کوتاهش منتشر شد و سه سال بعد کتاب اول خود را به چاپ سپرد. داستان هایش نثری شاعرانه و زبانی روان و آهنگین دارند. یکی از مضامین اصلی داستان های او درگیری عاطفی مادران و دخترانی است که اختلاف نسل ها و تفاوت های فرهنگی آن ها را از هم جدا می کند. شخصیت هایش بیشتر زنان امریکاییِ چینی تباری هستند که، مانند نویسنده، درباره پیشینه چینی خود تردید دارند. ایمی تن در مصاحبه ای گفته با اینکه زمانی سعی می کرده از قومیت خود فاصله بگیرد، ولی نوشتن باشگاه خوش شانس ها به او کمک کرده که بفهمد چه قدر چینی است و این قومیت، که همیشه انکارش می کرده، چه قدر در وجود او باقی مانده است.
رمان های دیگر ایمی تن که اغلب پرفروش بوده اند عبارت اند از زنِ خدای آشپزخانه(۴) ( ۱۹۹۱ )، صد احساس پنهان(۵) ( ۱۹۹۵ )، دخترِ شکسته بند(۶) ( ۲۰۰۱ )، نجات ماهی از غرق شدن(۷) ( ۲۰۰۵ )، قوانینی برای باکره ها(۸) ( ۲۰۱۱ )، و دره حیرت(۹) ( ۲۰۱۳ ). مجموعه مقالاتِ خلاف سرنوشت: کتاب تفکرات(۱۰) ( ۲۰۰۳ ) و دو کتاب برای کودکان با عنوان های بانوی ماه(۱۱) ( ۱۹۹۲ ) و سگوا، گربه سیامی چینی(۱۲) ( ۱۹۹۴ ) از آثار دیگر اوست.

قوانین بازی

شش سالم بود که مادرم فوت وفنِ قدرت پنهان را یادم داد. تدبیری بود برای پیروزشدن در بحث ها، جلب احترام دیگران، و در نهایت برنده شدن در بازی شطرنج، گواینکه آن موقع هیچ کدامِ ما از این موضوع خبر نداشتیم.
با صدای بلند گریه می کردم و دست مادرم را گرفته بودم و او را به سوی مغازه ای می کشیدم که آلوی شور می فروخت. مادرم دعوایم کرد: «زبانت گاز بگیر.» به خانه که رسیدیم، گفت: «آدم عاقل آن کسی بود که مخالف باد نرفت. در چینی ما می گفت، از جنوب بیا، با باد برو ــ بوم! ــ شمال دنبالت آمد. تندترین باد دیده نشد.»
هفته بعد که وارد مغازه آب نبات های ممنوع شدیم، زبانم را گاز گرفتم. خریدِ مادرم که تمام شد، آرام کیسه کوچکی آلو از قفسه برداشت و با بقیه جنس ها روی پیشخوان گذاشت.

برخورد مادرم با مسائل روزمره زندگی جوری بود که من و برادرهای بزرگ ترم بتوانیم از شرایطمان فراتر برویم. در محله چینی های سَن فرانسیسکو زندگی می کردیم. من هم، مثل همه بچه های چینی که در کوچه های پشت رستوران ها و خرت وپرت فروشی ها بازی می کردند، فکر نمی کردم ما فقیریم. کاسه ام همیشه پُر بود؛ روزی سه وعده با پنج نوع غذای مختلف. همه وعده ها با سوپ شروع می شد، سوپی مملو از چیزهای عجیب و غریب که اسمشان را هم نمی خواستم بدانم.
اسم کوچه مان وِیوِرلی پلِیس(۱۳) بود؛ آپارتمان دوخوابه گرمِ تروتمیزی بالای یک شیرینی پزی چینی کوچک داشتیم که دیم سام(۱۴) و شیرینی های بخارپَزش معروف بود. صبح زود که کوچه هنوز خلوت بود، عطر لوبیاقرمزها را احساس می کردم که می پختند و به خمیر شیرینی تبدیل می شدند. تا سپیده بزند، بوی گلوله های کنجدیِ سرخ شده و دست پیچ های هلالی شکلِ مرغِ کاری زده شیرین آپارتمانِ ما را برداشته بود. توی تخت، به سروصدای پدرم گوش می کردم که آماده می شد تا سرِ کار برود؛ بعد در را پشت سرش قفل می کرد، یک ـ دو ـ سه تیلیک.
در انتهای کوچه طولانیِ ما، زمین بازی شنی کوچکی بود با تاب ها و سرسره هایی که از فرط استفاده وسطشان حسابی برق می زد. دور تا دورِ این محوطه بازی، نیمکت های نرده ای چوبی چیده بود که هم وطن های قدیمی روی آن ها می نشستند و با دندان های طلایشان تخمه هندوانه بوداده می شکستند، و پوستش را می ریختند جلوی جمعِ بی تاب کبوترها که بَغ بَغویشان بلند بود. با همه این ها، بهترین جا برای بازی خودِ کوچه تاریک بود. کوچه انباشته از رازها و ماجراهای هر روزه بود. من و برادرهایم با دقت به داخل مغازه داروهای گیاهی نگاه می کردیم، و لیِ(۱۵) پیر را می دیدیم که مقدار معینی پوسته حشرات، دانه های زعفرانی رنگ، و برگ های معطر را با وسواس برای مشتریان ناخوش احوالش روی کاغذ سفیدِ شق ورقی می ریخت. می گفتند یک بار زنی را معالجه کرده که به دلیل نفرینی اجدادی مشرف به مرگ بوده و بهترین پزشکان امریکایی از مداوایش عاجز مانده بودند. کنار این داروخانه گیاهی، چاپخانه ای بود که در چاپ کارت های عروسی طلاکوب و پرچم های قرمزرنگ اعیاد و جشن ها تخصص داشت.
کمی جلوتر، ماهی فروشی پینگ یوئن(۱۶) بود. توی ویترین این ماهی فروشی، مخزنی بود پُر از ماهی ها و لاک پشت های محکوم به مرگ که برای تصرف یک گُله جا روی کاشی های سبز و لزجِ بدنه مخزن تقلا می کردند. اعلانِ دست نوشته ای به توریست ها اطلاع می داد که «داخل این فروشگاه، همه چیز برای غذا نه برای حیوانات خانگی.» داخل مغازه، ماهی فروش ها با روپوش های سفید خونی شکم ماهی ها را با مهارت خالی می کردند، و مشتری ها سفارش خود را با صدای بلند فریاد می زدند: «ماهیش تازه باشه ها!» و ماهی فروش ها همیشه به اعتراض جواب می دادند: «هَمَش تازه ست.» روزهایی که ماهی فروشی خیلی شلوغ نبود، سراغ سبد قورباغه ها و خرچنگ های زنده می رفتیم که گفته بودند به آن ها دست نزنیم، و سراغ جعبه های ماهی مرکبِ خشک شده، و ردیف های روی هم چیده میگو و هشت پا و ساردینِ یخ زده. با دیدن ماهی های کفشک هر بار از ترس به خود می لرزیدم. چشم هایشان یک طرفِ بدنِ تختشان بود و مرا به یاد داستانی می انداختند که مادرم تعریف می کرد؛ داستان دختر سربه هوایی که وسط خیابان شلوغی دویده و زیر تاکسی رفته بود. مادرم می گفت: «تخت چسبید زمین.»
نبش کوچه، کافه هونگ سینگ(۱۷) بود، با چهار میز و پلکانی عقب نشسته در قسمت جلوی کافه که به دری با تابلوی «کسبه» منتهی می شد. من و برادرهایم خیال می کردیم شب ها آدم های شرور از این در بیرون می آیند. توریست ها هرگز به کافه هونگ سینگ نمی رفتند، چون صورت غذایش فقط به چینی بود. یک بار مرد سفیدپوستی که دوربین بزرگی داشت، می خواست از من و هم بازی هایم جلوی این رستوران عکس بیندازد. مجبورمان کرد کنار ویترین قدی رستوران بایستیم تا اردک بریان هم که از طنابی آغشته به شیره و روغن آویزان بود و کله اش تاب می خورد، توی عکس بیفتد. عکسش را که انداخت، به او گفتم باید برود توی کافه هونگ سینگ و غذا بخورد. لبخند زد و از من پرسید که آنجا چه غذایی دارند، و من فریاد زدم: «دل و روده و پای اردک و سنگدان اختاپوس!» آن وقت با دوستانم، در حالی که از خنده ریسه می رفتیم، پا به فرار گذاشتیم. تا آن سرِ کوچه دویدیم و توی دالان ورودیِ شرکت جواهر چین پنهان شدیم. قلبم تند می زد و خداخدا می کردم که دنبالمان کند.
مادرم اسم کوچه مان را روی من گذاشته بود: ویورلی پلیس جونگ(۱۸). اسم رسمی من در مدارک مهم امریکایی همین بود. ولی خانواده ام مای مای(۱۹) صدایم می کردند، «خواهر کوچولو». کوچک ترین بچه و تنها دختر خانواده بودم. هر روز صبح، قبل از مدرسه، مادرم موهای پرپشتِ سیاهم را آن قدر می کشید و می پیچاند تا دو گیسِ بافته سفت درست می کرد. یک روز که تلاش می کرد شانه دندانه درشتی را توی موهای سرکشم فرو کند، فکر شیطنت آمیزی به ذهنم رسید.
پرسیدم: «مامان، شکنجه چینی چیه؟» مادرم سرش را تکان داد. سنجاق سری میان لب هایش بود. کفِ دستش را خیس کرد و روی موهای بالای گوشم کشید، آن وقت سنجاق را چنان محکم توی موهایم فرو کرد که پوست سرم را خراشید.
پرسید: «این کلمه را کی گفت؟» لحنش هیچ نشان نمی داد که از شیطنت من خبر داشته باشد. شانه بالا انداختم و گفتم: «یکی از پسرهای کلاسمون گفت چینی ها شکنجه چینی می کنن.»
مادرم با خونسردی گفت: «چینی ها خیلی کارها کرد. چینی ها تجارت کرد، طبابت کرد، نقاشی کرد. مثل امریکایی ها تنبل نبود. ما شکنجه کرد. بهترین شکنجه.»

آن شطرنج را در واقع برادر بزرگ ترم وینسنت هدیه گرفت. به جشن سالانه کریسمس در اولین کلیسای باپتیستِ چینی در انتهای کوچه مان رفته بودیم. خانم های مُبلّغ مذهبی یک توبره بابانوئل پُر از هدیه جفت وجور کرده بودند؛ اهداییِ اعضای یک کلیسای دیگر. روی هیچ کدام از هدیه ها اسم نبود. پسرها و دخترهای سنین مختلف کیسه های جداگانه ای داشتند.
یکی از اعضای چینی کلیسا لباس بابانوئل پوشیده بود، با ریش کاغذیِ شق ورقی که گلوله های پنبه به آن چسبانده بودند. به نظرم فقط بچه هایی فکر می کردند او واقعی است که آن قدر کوچک بودند که نمی دانستند بابانوئل چینی نبوده. نوبتم که رسید، بابانوئل از من پرسید چند سال دارم. سوالش به نظرم گیج کننده بود؛ طبق قانون امریکا هفت سالَم بود و بر اساس تقویم چینی هشت سال داشتم. گفتم در ۱۷ مارس ۱۹۵۱ به دنیا آمده ام. ظاهرا قانع شد. آن وقت، با لحنی جدی پرسید که آیا امسال دختر خیلی خیلی خوبی بوده ام، و آیا به عیسی مسیح ایمان دارم و به حرف پدر و مادرم گوش می کنم. می دانستم چه جوابی باید به او بدهم. با همان جدیت سرم را تکان دادم.
بچه های دیگر را موقع بازکردن هدیه هایشان تماشا کرده بودم؛ برای همین، می دانستم که هدیه های بزرگ لزوما بهتر نیستند. دختری هم سن وسال من یک کتاب رنگ آمیزی بزرگِ شخصیت های انجیلی هدیه گرفت، در حالی که دختر دیگری که به اندازه او طمعکار نبود یک شیشه ادوتوالت با عطر استوقودوس گیرش آمد. صدای جعبه هم مهم بود. یک پسربچه ده ساله جعبه ای را انتخاب کرده بود که وقتی تکانش می داد، جرینگ جرینگ صدا می کرد. قلکی حلبی بود به شکل کره جغرافیا. پسرک لابد خیال کرده بود که پُر از سکه های ده سِنتی و پنج سِنتی است، چون وقتی دید ده پِنی بیشتر توی قلک نیست، صورتش چنان از ناامیدی وارفت که مادرش یکی زد توی سرش و او را از تالار کلیسا بیرون برد، و بابت رفتار بد پسرش که قدر هدیه به آن قشنگی را نمی دانست از جمعیت عذرخواهی کرد.
همان طور که با دقت به داخل کیسه نگاه می کردم، به سرعت به هدیه های باقی مانده دست زدم و سبک سنگینشان کردم، و مجسم کردم که چه چیزهایی توی آن بسته هاست. جعبه سنگین و سفتی را انتخاب کردم که آن را در زرورق نقره ای پیچیده و روبان ساتن قرمزی دورش بسته بودند. یک جعبه دوازده تاییِ آب نبات میوه ای بود و من در بقیه مدت جشن مشغول پس وپیش کردن بسته های آب نبات بودم و آن ها را به ترتیبِ طعم های دلخواهم می چیدم. برادرم وینستن هم انتخابِ عاقلانه ای کرد. هدیه او یک جعبه پُر از قطعات پلاستیکی ظریف از کار در آمد؛ روی جعبه نوشته بود که وقتی آن ها را درست سرهم کند، یک مدل مینیاتوریِ کاملاً مشابه اصل از یک زیردریایی جنگ جهانی دوم گیرش می آید.
شطرنج که برای جشن کریسمس کلیسا هدیه خیلی آبرومندی بود، نصیب وینسنت شد؛ فقط پیدا بود کارکرده است، و بعدا فهمیدیم که یک پیاده سیاه و یک اسب سفیدش هم کم است. مادرم با وقار تمام از نیکوکارِ ناشناس تشکر کرد و گفت: «بسیار خوب. خیلی ارزش داشت.» و همان موقع، خانم پیری با موهای سفید نازک و کم پشت سرش را رو به خانواده ما تکان داد و با صدای تیزی آهسته گفت: «کریسمس مبارک، مبارک.»
به خانه که رسیدیم، مادرم به وینسنت گفت که شطرنج را بیندازد دور. با پوزخند پُرنخوتی سرش را محکم به یک سو چرخاند و گفت: «او آن را نخواست. ما آن را نخواست.» برادرهایم انگار نشنیدند. داشتند مهره های شطرنج را می چیدند و از روی کتابچه راهنما که گوشه هایش لوله شده بود می خواندند.
در طول یک هفته تعطیلی کریسمس، بازی وینسنت و وینستن را تماشا می کردم. گویی صفحه شطرنج رازهای پیچیده ای داشت که در انتظار گشوده شدن بودند. قدرت مهره های شطرنج از گیاهان جادویی لیِ پیر که نفرین های اجدادی را باطل می کردند، بیشتر بود. و قیافه برادرهایم به قدری جدی بود که یقین داشتم موضوع مهمی در میان است، مهم تر از دوری کردن از درِ مخصوص کسبه در کافه هونگ سینگ.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده مصنوعی و داستان‌های دیگر

داستان های این مجموعه شاهکارند و از خواندن آنها لذت خواهید برد.
در 1 سال پیش توسط آزاده شمس