فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیاطین‌

کتاب شیاطین‌
جن‌زدگان

نسخه الکترونیک کتاب شیاطین‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیاطین‌

کتاب «جن‌زدگان»، یا به لفظ صحیح‌تر «شیاطین» داستان ملتی است که موازین اجتماعی را نمی‌شناسد، و بدین ترتیب به جای این که خود را نجات دهد، نابود می‌سازد. شیاطین همیشه در جسم آن قربانی که در آن حلول کرده‌اند باقی نمی‌مانند. خدا بیدار است و روزی خواهد رسید که این انبوه درهم شوریده شیاطین در هم رانده شوند و در جسم خوک‌ها حلول کنند، و خوکان دیوانه‌وار در دریاچه فرو افتند. در کالبد داستایفسکی، انسانی بزرگ‌تر از آن آدم خودپرست ضعیف‌النفس آتشی مزاج مغرور، که نویسندگان شرح حال او تصویر می‌کنند، وجود داشت: در وجود او مردی زندگی می‌کرد که می‌توانست «آلیوشا» را بیافریند، آفریده‌ای که شاید در تمامی رمان‌های جهان، جذاب‌تر و شیرین‌تر و نجیب‌تر و مهربان‌تر از او نیامده باشد. در کالبد داستایوفسکی، انسانی زندگی می‌کرد که می‌توانست «بابا زوسیما» را خلق کند، مردی که شبیه اولیاست.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیاطین‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:


کتاب اول

فصل اول

در مقام مقدمه: جزئیاتی از شرح احوال حضرت
ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکی
۱
از آنجا که می خواهم به وصف رویدادهای بسیار عجیبی بپردازم که چندی پیش روی داد در شهر ما، که پیش از آن به هیچ روی شاخص نبود، ناگزیرم به سبب کمیِ بضاعتم در کار وقایع نگاری، شرح خود را از مدتی پیش از وقوع این وقایع شروع کنم، با شرح برخی جزئیات از احوال ستپان ترافیمویچ ورخاوینسکی(۱) که مردی باذوق بود و سزاوار احترام بسیار. این جزئیات را فقط مقدمه ای بشمارید برای شرح وقایعی که می خواهم نقل کنم و بعد از این خواهد آمد.
به صراحت بگویم که ستپان ترافیمویچ پیوسته میان ما نقشی خاص، و می شود گفت اجتماعی و سیاسی، ایفا می کرد و با چنان سودایی به این نقش دل بسته بود که گمان می کنم بی آن نمی توانست زنده بماند. البته نمی خواهم او را به بازیگری شبیه بدانم، پناه بر خدا! خاصه اینکه خود به او حرمت بسیار می گذارم. چه بسا که این حالِ او به علت عادت بوده باشد، یا بهتر است بگویم نتیجه تمایلی والا و پیوسته، یادگار کودکی، به اینکه در اطراف رفتار غیرتمندانه سیاسی خود در جامعه، روءیاهایی شیرین ببافد. مثلاً علاقه عجیبی داشت به اینکه خود را «تحت تعقیب» یا به اصطلاح در «تبعید» بشمارد. همین دو واژه ناچیز نوعی هاله اعتبار با خود دارد که او را، از همان آغاز و برای همیشه فریفته، و بعدها، با گذشت سال ها، ارج او را در چشم خود پیوسته بالا برده بود به طوری که عاقبت، خود را بر پیکره پایه ای رفیع می پنداشت و این برای طبع خودپسندش بسیار خوشایند بود. در یک داستان طنزآمیز انگلیسی قرن گذشته، شخصی به نام گالیور که از سرزمین لی لی پوت ها، (که آدمک هایی نیم وجبی بودند) بازمی گردد به قدری عادت کرده است که خود را میان ایشان غول بشمارد که در خیابان های لندن نیز بی اختیار فریاد می زند و رهگذران و درشکه چیان را برحذر می دارد که عقب بروند و مواظب باشند که زیر پای او له نشوند، زیرا خیال می کند که همچنان غول قامت است و دیگران خُردبالا. مردم به او می خندند و دشنامش می دهند و سورچیانِ درشت خو خوابِ بزرگی را با شلاق از سرش می پرانند. اما آیا گالیور سزاوار این رفتار بود؟ عادت چه کارها که نمی کند! ستپان ترافیمویچ را هم عادت به بلایی شبیه به این مبتلا کرده بود، اما توهم بزرگی او، می شود گفت که به شکل معصومانه تری تظاهر می کرد و آزاری به کسی نمی رساند، زیرا او به راستی مرد نازنینی بود.
حتی گمان می کنم که در این اواخر دیگر هیچ جا نامی از او برده نمی شد، و می شد گفت که همه فراموشش کرده بودند، اما روا نیست خیال کنیم که پیش از آن نیز کسی او را نشناخته بود. انکار نمی توان کرد که او نیز زمانی جزو گروه شهیری از ادبای نامدار نسل گذشته بود و آن وقت ها، مدتی ــ البته مدتی به راستی بسیار کوتاه، گفتی دقیقه ای، یا حتی کمتر از آن ــ بعضی از سر شتابزدگی نام او را در ردیف نام چادایف(۲) و بلینکسی و گرانوفسکی(۳) و گرتسن(۴) که تازه در خارج از کشور فعالیت خود را شروع کرده بود قرار می دادند. اما فعالیت های ستپان ترافیمویچ در اثر به اصطلاح «توفان حوادث» شروع نشده پایان یافته بود. ولی آخر چطور؟ آن وقت ها توفانی در کار نبوده و حتی حوادثی روی نداده است که در حساب آید، دست کم در مورد او خبری نبوده است، و تازه حالا، یعنی چند روز پیش با حیرت بسیار، و از منبعی بسیار موثق، دریافتم که ستپان ترافیمویچ، اینجا در استان ما، به عکس آنچه گمان می کردیم، نه تنها در تبعید به سر نمی برده، بلکه هرگز حتی «تحت نظر» نبوده است و از اینجا می توان پی برد به اینکه توان تخیل چه کارها می کند. او در تمام عمر صادقانه باور داشت که در بعضی محافل عالی کشور سخت از او واهمه دارند و از همه کارش گزارشی به مرکز فرستاده می شود و هر قدمش در حساب می آید و هر یک از سه استانداری که ظرف بیست سال گذشته پی در پی عهده دار اداره امور استان ما شده اند از پیش نظری سخت نامساعد نسبت به او می داشته اند که از بالا، به هنگام ابلاغ فرمان استانداری پیش از هر چیز به آنها تلقین می شده است. اگر کسی می خواست به ستپان ترافیمویچ شریف ما به اعتبار مدارک موثق بقبولاند که نگرانی او بی جاست و هیچ خطری او را تهدید نمی کند به یقین سخت موجب آزردگی اش می شد. با این همه مردی بسیار باکمال و باذوق و حتی می شود گفت دانشمند بود، هر چند در زمینه دانش... باید گفت که... خلاصه اینکه در زمینه دانش کار زیادی نکرده... و حتی می شود گفت... هیچ کاری نکرده بود. ولی خوب، در روسیه ما این معنی تقریباً در مورد همه دانشمندان صادق است.
در اواخر دهه چهل که از خارج بازگشت در مقام استاد دانشگاه مدتی بسیار کوتاه درخشید. البته در سمت استادی چند جلسه درس بیشتر نداد، آن هم اگر اشتباه نکنم در خصوص اعراب. رساله بسیار درخشانی نیز نوشت درباره آغاز اعتلای سیاسی شهرک آلمانی هاناو(۵) بین سال های ۱۴۱۳ و ۱۴۲۸ که جزو اتحادیه هانزه ای بود و نیز درباره علل خاص و نامعلومی که نگذاشت این اعتلا عاقبت صورت گیرد. این رساله از قرار معلوم تیری بود که با تیزنشانی بر دل پان سلاویست های(۶) آن زمان نشست و باعث شد که ستپان ترافیمویچ میان آنها دشمنان بسیار سرسختی پیدا کند. بعد، و البته پس از آنکه کرسی استادی را از دست داد، شروع کرد به همکاری با ماهنامه پیشروی که ترجمه داستان های دیکنس را چاپ و عقاید ژرژساند را تبلیغ می کرد (و این همکاری به قصد انتقام بود، به این منظور که نشان دهد جهان فرهنگ با پایین کشیدن او از کرسی استادی خود را از چه گنجینه گرانقدری محروم کرده است.) باری مقدمه تحقیقات بسیار عمیق خود را، گمان می کنم درباره ریشه های عمیق نجابت بی مثال اخلاقی فلان فرقه شهسواران در بهمان دوران یا چیزی از این دست در این ماهنامه چاپ کرد. این قدر هست که در این نوشته اندیشه ای بس رفیع و بغایت شریف را پی گرفته بود. بعد گفته شد که فوراً او را از ادامه این پژوهش ها بازداشته اند و حتی ماهنامه پیشرو را به گناه چاپ مقدمه گزارش آن پژوهش ها توبیخ کرده اند. البته بعید نیست که این گفته درست باشد، زیرا از این رویدادهای عجیب در آن روزگار کم نبود! اما در این مورد خاص محتمل تر آنست که ابداً چنین منعی در کار نبوده باشد و دور نیست که نویسنده خود از سر تنبلی پژوهش خود را پی نگرفته باشد. درس های خود را نیز درباره اعراب، خود به این بهانه متوقف کرده بود که نامه ای که او به عنوان نمی دانم چه کسی نوشته و در آن معلوم نیست کدام نکته را تشریح کره بوده، خدا می داند به چه طریق به دست غیر افتاده بود (که لابد این غیر، از دشمنان مرتجعش بوده است) و در نتیجه نمی دانم چه کسی درباره بعضی نکات از او توضیحاتی خواسته بود. و نیز می گفتند که در همان زمان جمعیت نیرومند و منحرفی که در پترزبورگ علیه دولت فعال بوده کشف شده است که سیزده نفر عضو داشته و چیزی نمانده بود که بنیاد جامعه را متزلزل سازد. می گفتند که این جمعیت می خواسته است آثار خودِ فوریه(۷) را به روسی ترجمه کند. البته صحت این گفته نیز محل تردید بسیار است. از قضا در همان زمان شعری از ستپان ترافیمویچ به دست پلیس افتاده بود که او شش سال پیش از آن، در آغاز جوانی، زمانی که در برلین تحصیل می کرد سروده بود و گفته می شد که نسخه دستنوشته آن میان دو شعردوست و یک دانشجو دست به دست می گشته است. این شعر اکنون در کشوی میز من نیز هست، در جلد زیبایی از تیماج سرخ مجلّد که همین سال گذشته به دستم رسید و خود ستپان ترافیمویچ، چندی پیش از آن به خط خود نوشته بود و با تقدیمنامه ای به من داد. شعر از لطافت خالی نیست و حتی آثار ذوق در آن پیداست. البته به شعرهای عادی نمی ماند، اما در آن زمان، دقیق تر بگویم، در سال های سی این جور شعرهای عجیب فراوان سروده می شد. توضیح موضوع شعر برایم آسان نیست، زیرا راستش را بخواهید چیزی از آن نمی فهمم. تمثیلی است منظوم و نمایشگونه، تقلیدکی از کتاب دوم فاوست. اول گروه همسرایان زن روی صحنه می آیند و بعد همسرایان مرد به آنها می پیوندند، بعد همسراییِ معلوم نیست کدام یک از نیروهای طبیعت است و عاقبت همسرایی ارواحی که هنوز به دنیا نیامده اند اما مایلند به دنیا آیند. همه این همسرایان اشعاری می خوانند که معنی آنها هیچ مفهوم نیست و بیشتر به نفرین های کسی می ماند که البته از رنگ طنزی والا خالی نیست، اما صحنه ناگهان عوض می شود و صحنه بعدی نوعی «جشن زندگی» است که در آن حتی حشرات همسرایی می کنند. سنگ پشتی ظاهر می شود و اورادی مذهبی را به زبان لاتینی می خواند و حتی اگر درست به خاطرم مانده باشد یک تکه سنگ، (که معلوم نیست با جهان زنده چه کار دارد)، چیزی می خواند. به طور کلی همه مدام آواز می خوانند و اگر آواز نخوانند و فقط حرف بزنند، حرفشان جز دشنام نیست، آن هم به شیوه ای نامفهوم، که اما لحنش به آن می ماند که باید معنایی بس عمیق داشته باشد. سرانجام صحنه باز عوض می شود و منظره ای وحشی پدیدار می گردد و جوانی بسیار متمدن میان تخته سنگ ها چیزی می جوید و علف هایی می یابد و آنها را می کند و می مکد و در جواب یکی از پریان که علت این کار را از او می پرسد می گوید که از فوران زندگی در درون خود به ستوه آمده است و فراموشی می جوید و آن را در شیره این علف ها می یابد، اما بزرگ ترین آرزویش آنست که هر چه زودتر از قید عقل آزاد شود (آرزویی که شاید عبث باشد زیرا مطلوبش حاصل شده است.) بعد جوانی با جمالی وصف ناپذیر سوار بر اسبی سیاه به صحنه می آید و خیل عظیمی از مردم اقوام مختلف به دنبالش روانند. این جوان نمایشگر مرگ است و اقوامی که به دنبالش می روند مشتاق وصال اویند. عاقبت در واپسین صحنه برج بابل ظاهر می شود که جوانانی ورزیده بنای آن را ضمن خواندن سرود امید نو بالا می برند و چون آن را به پایان می رسانند سلطانِ، بگوییم فقط المپ، به وضع مضحکی می گریزد و بشریت همین که به پیروزی خود پی می برد، به جای خود بر سریر او در تارک برج می نشیند و زندگی جدیدی آغاز می کند، با بصیرت بر حقیقت امور. خوب، چنین شعری را در آن زمان خطرناک می دانسته اند. من سال پیش به ستپان ترافیمویچ پیشنهاد کردم که آن را چاپ کند زیرا در روزگار ما ابداً تند شمرده نمی شود و به جایی برنمی خورد. اما او پیشنهاد مرا با ناخرسندی رد کرد. از اینکه شعرش را بی خطر دانسته بودم رنجیده بود و من سردی او را نسبت به خود که دو ماه تمام طول کشید از همین می دانم. آن وقت چه شد؟ ناگهان خبردار شدیم که تقریباً همان زمانی که من پیشنهاد چاپ شعر او را اینجا، در شهر خودمان می کردم، شعر جای دیگری، یعنی خارج از کشور، در یکی از جُنگ های انقلابی چاپ شده بود و البته بی اطلاع ستپان ترافیمویچ. او ابتدا سخت ترسید و به نزد استاندار شتافت و با اصالت و صداقت بسیار نامه ای به پترزبورگ نوشت و از این ماجرا تبرا جست. نامه را دو بار برای من خواند، اما آن را نفرستاد زیرا نمی دانست که مخاطبش کیست. خلاصه اینکه به مدت یک ماه بی قرار بود، اما من معتقدم که در اعماق پنهان دلش احساس غرور بسیار می کرد. یک نسخه از جُنگ مزبور را که برایش فرستاده بودند از خود دور نمی کرد و چیزی نمانده بود که شب نیز آن را در کنار خود به بستر ببرد و روزها آن را زیر تشکش پنهان می کرد و حتی به زن خدمتکار اجازه نمی داد که رختخوابش را مرتب کند و هر روز منتظر بود که تلگرامی از جایی برسد، با این حال احساس سربلندی می کرد و با نخوت بر دیگران فرو می نگریست. اما تلگرامی از جایی نرسید. تازه آن وقت بود که با من نیز آشتی کرد و همین گواه صفای خارق العاده دل خالی از کینه اوست.

نظرات کاربران درباره کتاب شیاطین‌

شیاطین سرانجام تمام شد ...من ابله رو هم در روزهای سختی خوندم، درست مثلِ همین شیاطین.با اینکه شخصیت‌ها زیاد و طبق معمول چند اسم دارند خیلی راحت داستان رو میفهمید و جلو میرید.یقین دارم داستایفکسی جادوگری می‌داند، بدون اینکه متوجه گذر زمان بشید داستان رو دنبال می‌کنید.معمایی حل میشه و بلافاصله یه معمای جدید شروع، درست شبیه به یک زنجیر.ترجمه عالی، داستان عالیجامعه‌ای که برخورد با اجتماع رو بلد نیست، به جای اینکه نجات پیدا کنه، دست و پایِ بی خود زده و غرق می‌شود.چنین جامعه‌ای اصلا نابود می‌شود.آخرِ کتاب نقدی بر شیاطین هم وجود داره که باعث میشه این شاهکار رو بهتر دریافت کنید و دید بهتری یقینا به داستان میده.جاهایی که برام گنگ بود با این نقد بهتر فهمیدم ...
در 4 سال پیش توسط Moh...hdi
بعضی از کتاب هارو وقتی مطالعه میکنی هیچ وقت دوست نداری تمام بشه، شیاطین یکی از همین کتاب ها هست، واقعا لذت بردم، گرچه از ترجمه خوب و عالی این کتاب نمیشه نام نبرد.
در 12 ماه پیش توسط ami...dam
عالی بود کاش میشد همه بخوننس
در 2 سال پیش توسط mys...asa
وسعت ِ ابعاد ِ اعتقادات ِ انسانی دارای مرزی مشخص نیست. در "شیاطین"، شخصیت‌ها بی‌نظیراند و مشابه‌شان در سایر آثار ادبیات کلاسیک نادر است. بعضی بسیار رنج می‌برند، بعضی حد و مرزِ مازوخیسم را پشت سر گذاشته‌اند و برای برخی قساوت به حد اعلا رسیده است. عدۀ دیگر دنیای درونی عجیب و منحصر به فردی دارند و تنهایند و در نهایت آنها که کمی بویی از انسانیت برده‌اند بازیچه دست "شیاطین" اند. چیدمان زمانی ِ وقایع، خواننده را به نحو شگفت انگیزی در حسرت دانستن واقعیات قرار می‌دهد و او را بنده‌وار به دنبال خود می‌کشاند. از سوی دیگر داستایفسکی به سبک نوشتاری همیشگی‌اش - که در شیاطین به اوج اعتلا رسیده است- باز هم از توصیفات اشخاص و محیط چشم می‌پوشد و متمرکز در گفتگوهای خواندنی بین شخصیت‌هایش، عقاید ِ آنها را واکاوی می‌کند و سایش ِاعتقاد و سلوک ِ افراد به همدیگر را به نمایش می‌گذارد. این برهم‌کنش ِ اذهان ِانسانی در اکثر موارد به جنایت می‌انجامد. داستایفسکی در شیاطین با نقل ِردیف طولانی از جنایات ِ حیرت‌انگیز، پرده از اسرار برمی‌دارد و خواننده را در حیرت و ناباوری قرار می‌دهد. در پایان آنچه برای خواننده باقی می‌ماند، جدای افسوس از پایان همدمی یکی دو ماهه با نویسندۀ بزرگ روس، تاییدی است بر اینکه شخصیت هر انسان به سوی کمال و تعالی و به سوی تباهی و سقوط بسیار مستعد و در گرو نزدیکان و جامعه است.
در 6 سال پیش توسط Ehs...rei
...
در 5 سال پیش توسط Lat...day
شیاطین سیاسی ترین داستان داستایوفسکی است که یکی از چهار شاهکار اوست. داستان ملتی بیمار است که شیاطین در کالبد شهروندانش نفوذ کرده است.این شیاطین چیزی نیست جز افکار آشفته ای که از دل الحاد بیرون می آید. افکاری که ریشه در انکار خدا دارند. یعنی نیهیلیست و رادیکالیسم و سوسیالیست و ... و تنها راه رهایی از این افکار چیزی نیست جز نابودی آن ها. داستانی است از جدال الحاد با ایمان و تقابل شیطان با خدا. این شاهکار را از نویسنده ای بزرگ با مترجمی بزرگ بخوانید .
در 6 ماه پیش توسط mrz...i71
کاش همه مثل انتشارات نیلوفر درک می‌کردن که اگر قیمت کتاب الکترونیکی از بیست هزار بالاتر برود، دیگر کسی آنرا نمی‌خرد! حالا قیمت نسخه چاپی هر چقدر باشد.
در 3 ماه پیش توسط اسد اسماعیلی
بسیار کتاب زیباییه
در 2 ماه پیش توسط حسین رامه
داستایوسکی یک روانشناس ماهر است. این داستان، شرح پرحادثه ای از پیچیدگی های انسانی است که در یک فضای سیاست زده اتفاق می افتد.
در 4 سال پیش توسط Som...adi
فوق العاده.. شاهکاره واقعا
در 5 ماه پیش توسط aza...m90