فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب مرگ ایوان ایلیچ

نسخه الکترونیک کتاب مرگ ایوان ایلیچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

کتاب «مرگ ایوان ایلیچ»‌ نوشته لئو تولستوی (۱۹۱۰-۱۸۲۸) نویسنده و فعال اجتماعی روسی است.
او خالق آثار مشهوری چون «جنگ و صلج»‌ و «آناکارنینا»‌ است.
تولستوی در این کتاب بیشتر از هر اثر دیگرش به موضوع مرگ پرداخته است. شیوه روایت و نوع پرداخت خاص تولستوی در این اثر باعث شده تا این رمان تبدیل به یکی از ماندگارترین و تاثیرگذارترین رمانهای ادبیات جهان تبدیل شود.
«ایوان ایلیچ»، شخصیت اصلی این داستان، شخصی موفق در زندگی روزمره و کاری است ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متاثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود. «تولستوی» در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند.
در بخشی از کتاب «مرگ ایوان ایلیچ» می‌خوانیم:
«در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانواده ی ملوینسکی دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگورویچ شبک گرد آمده بودند و بحث به پرونده ی پرسر و صدای کراسوسکی کشیده بود. فیودور واسیلی یویچ با حرارت بسیاری می کوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پرونده را ندارد و ایوان یگورویچ سر حرف خود پافشاری می کرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آنچه می گفتند نداشت و سر خود را به خبرنامه ا که تازه آورده بودند گرم کرده بود. گفت: آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرگ ایوان ایلیچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مرگ ایوان ایلیچ(۲۲)

در طی تنفسی در جلسه ی محاکمه ی ملوینسکی(۲۳) که در ساختمان بزرگ دادگاه ها صورت می گرفت، اعضای دادگاه و مدعی العموم در اتاق خصوصی ایوان ایگوروویچ شبک(۲۴) جمع شدند و سخن آنان به دعوی معروف کراسوفسکی(۲۵) کشید. فیودور واسیلیه ویچ(۲۶) قویاً بر این عقیده بود که رسیدگی به این دعوی در حیطه ی قضایی آنان نیست، ایوان ایگوروویچ نظری مخالف داشت و پیتر ایوانوویچ(۲۷) که از آغاز در این مباحثه شرکت نجسته بود، روزنامه ای را مطالعه می کرد که اندکی پیش توزیع شده بود.
او گفت: «آقایان، ایوان ایلیچ فوت کرده است.»
«واقعاً؟»
پیتر ایوانوویچ روزنامه را که هنوز تر و تازه بود، در اختیار فیودور واسیلیه ویچ گذاشت و پاسخ داد: «بیا خودت بخوان.»
در کادری مشکی نوشته شده بود: «پراسکوویا فیودورونا گلووینا(۲۸) با کمال تاسف به اطلاع خویشان و دوستان می رساند که شوهر عزیزش ایوان ایلیچ گلووین(۲۹) که عضو دادگاه بود، در چهارم فوریه ی ۱۸۸۲ درگذشت. مراسم تدفین آن مرحوم در ساعت یک بعدازظهر روز جمعه برگزار خواهد شد.»
ایوان ایلیچ همکار آقایانی بود که در آن جا جمع شده بودند و همه ی آن ها او را دوست داشتند. هفته ها می شد که او بستری بود و می گفتند که به مرضی غیرقابل درمان مبتلاست. منصبش در دادگاه محفوظ مانده بود ولی می گفتند که در صورت فوتش الکسیف(۳۰) ممکن است جانشین او شود ووینیکف(۳۱) یا شتابل(۳۲) جانشین الکسیف. بنابراین به محض اطلاع از فوت ایوان ایلیچ اولین فکری که به ذهن هر یک از آقایان حاضر در آن اتاق خصوصی خطور کرد، تغییرات و ترفیعاتی بود که از این رهگذر در منصب خود یا دوستانش پدید می آمد.
فیودور واسیلیه ویچ فکر کرد: «من مطمئنم که جانشین، شتابل یا ووینیکف خواهم شد. این منصب را مدت ها پیش به من وعده داده اند و چنین ترفیعی یعنی ۸۰۰ روبل اضافه حقوق به انضمام دریافت هزینه های اداری.»
پیتر ایوانوویچ فکر کرد: «من باید تقاضا کنم که برادرزنم را از کالوگا(۳۳) به این جا منتقل کنند. زنم خیلی خوشحال خواهد شد و دیگر نخواهد توانست بگوید که کاری برای خویشانش انجام نمی دهم.»
او سپس به سخن آمد و گفت: «گمان من هم این بود که او دیگر از بستر بیماری بیرون نیاید. خیلی غم انگیز است.»
«ولی ناراحتی اش واقعاً چه بود؟»
«پزشکان نمی توانستند تشخیص بدهند، یا بهتر است بگویم، آن ها تشخیص می دادند ولی هر یک از آن ها یک چیزی می گفت. آخرین باری که او را دیدم گمان کردم که دارد بهتر می شود.»
«و من از تعطیلات به بعد دیگر به دیدنش نرفته ام و همیشه هم خیال داشته ام که بروم.»
«او مال و منالی داشت؟»
«به گمانم زنش مال و منال اندک و غیرقابل توجهی داشت.»
«ناچاریم به دیدنش برویم و چه قدر هم خانه ی آن ها دور است!»
«منظورت این است که از خانه ی تو دور است؟ همه چیز از خانه ی تو دور است!»
پیتر ایوانوویچ به شبک لبخند زد و گفت: «او هرگز از این گناهم نمی گذرد که چرا در آن سوی رودخانه زندگی می کنم.»
سپس آنان درحالی که درباره ی مسافت نقاط مختلف شهر صحبت می کردند، به دادگاه برگشتند.
برکنار از تاملات درباره ی انتقالات و ترفیعات محتملی که از قِبَل مرگ ایوان ایلیچ پدید می آمد، صرفاً واقعیت مرگ آشنایی نزدیک، مطابق معمول در همه ی کسانی که از آن باخبر می شدند، این احساس خشنودکننده را به وجود می آورد که: «اوست که مرده، نه من.» هر یک از آن ها فکر یا احساس می کرد: «چه خوب! او مرده است ولی من زنده ام!» اما آشنایان نزدیک تر یا به اصطلاح دوستان ایوان ایلیچ نمی توانستند از این فکر هم اجتناب کنند که اکنون ناچارند در مراسم تدفین شرکت جویند و از بیوه اش دیدار به عمل آورند و به او تسلیت بگویند تا تکالیف بسیار ملال آور آداب معاشرت انجام گیرد.
فیودور واسیلیه ویچ و پیتر ایوانوویچ نزدیک ترین دوستان او بودند. پیتر ایوانوویچ با او درس حقوق خوانده بود و احساس می کرد که نسبت به او تعهدات معینی دارد.
او پس از این که خبر مرگ ایوان ایلیچ را در طی شام به اطلاع همسرش رساند و احتمال داد که ممکن است برادرش را به جمع شان منتقل کند، از قیلوله ی همیشگی اش چشم پوشید و لباس شبش را به تن کرد و عازم خانه ی متوفی گشت.
در جوار مدخل خانه یک کالسکه و دو درشکه مستقر بودند. در راهرو طبقه ی پایین، نزدیک جالباسی، درِ تابوتی مستور در پارچه ای طلایی و مزین به گلابتون و منگوله هایی که کاملاً جلا داده شده بودند به دیوار تکیه داشت. دو خانم سیاه پوش شنل های خزدار شان را درمی آورند. پیتر ایوانوویچ یکی از آن ها را که خواهر ایوان ایلیچ بود به جا آورد ولی دیگری غریبه بود. همکارش شوارتز(۳۴) تازه داشت از راه پله می آمد که متوجه ورودش گشت. او ایستاد و چشمکی به پیتر ایوانوویچ زد که ظاهراً می گفت: «ایوان ایلیچ، برخلاف من و تو، همه چیز را به هم ریخت.»
شوارتز با آن موی اطراف گونه هایش که به شیوه ی انگلیسی ها پیرایش شده بود و آن اندام لاغرش که در لباس شب نشینی مستور بود، مطابق معمول وقار ظریفی داشت که در تضاد با طبع شوخش بود و حضورش در آن جا به طرز جذابی تحریک کننده می نمود ـ یا دست کم به نظر پیتر ایوانوویچ این طور می آمد.
پیتر ایوانوویچ ایستاد تا خانم ها جلو بیفتند و سپس آهسته به دنبال آن ها از راه پله بالا رفت. شوارتز پایین نیامد بلکه در جایی که بود باقی ماند و پیتر ایوانوویچ پی برد که او می خواهد ترتیب محل بازی آن شب آن ها را بدهد. خانم ها به اتاق بیوه در طبقه ی فوقانی رفتند و شوارتز که لبانش به طرز جدی ای به هم فشرده بود اما چشمانش حالت شوخ داشت، با ابرویش به اتاق سمت راست که جسد متوفی در آن قرار گرفته بود، اشاره کرد.
پیتر ایوانوویچ درحالی که وارد اتاق می شد، مثل همه ی کسانی که در چنان موقعیتی قرار می گیرند، احساس بلاتکلیفی می کرد. تنها چیزی که او می دانست این بود که صلیب کشیدن در چنان مواقعی همیشه عمل بی زیانی است ولی کاملاً مطمئن نبود که باید در طی انجام دادن این عمل تعظیم هم بکند یا نه. به ناچار راه میانی را برگزید: وقتی وارد اتاق شد بر سینه اش صلیب کشید و حرکت اندکی انجام داد که به تعظیم شباهت می برد. به طور هم زمان و تا جایی که حرکات سر و بازویش اجازه می داد، اتاق را مورد بررسی قرار داد. دو مرد جوان که ظاهراً خواهرزادگان ایوان ایلیچ بودند و یکی از آنان دانش آموز دبیرستان بود، اتاق را ترک می کردند و هم زمان بر خود صلیب می کشیدند. زن پیری بی حرکت ایستاده بود و خانمی که ابروانش را به طرز عجیب و غریبی بالا برده بود، به نجوا چیزی به او گفت. قاری ای فراک پوشیده و خوش بنیه و راسخ چیزی را با لحنی که هیچ چون و چرایی را برنمی تابید، قرائت می کرد. دستیار پیش خدمت، گراسیم(۳۵)، نرم و سبک به جلو پیتر ایوانوویچ خزید و چیزی را روی کف اتاق افشاند. به محض دیدن این منظره بوی ملایمی از جسدی در حال زوال برای پیتر ایوانوویچ محسوس گشت.
آخرین باری که پیتر ایوانوویچ به دیدار ایوان ایلیچ آمده بود گراسیم را در اتاق مطالعه اش دیده بود. ایوان ایلیچ به او که عهده دار وظیفه ی پرستاری از مریض بود علاقه ی خاصی داشت.
پیتر ایوانوویچ به صلیب کشیدن بر سینه اش و خم کردن ملایم سرش در جهت بین تابوت و قاری و تمثال های مقدسی که روی میزی در گوشه ای از اتاق قرار داشتند، ادامه داد و وقتی احساس کرد که این به حرکت درآوردن بازویش و صلیب کشیدن بر سینه اش بیش از حد به درازا کشیده است، از انجام دادن این کار دست شست و به تماشای جسد پرداخت.
مرده به سان مردگان دیگر با ثقل خاصی در تابوت دراز کشیده، اعضای شق و رق بدنش در قسمت های نرم تابوت فرو رفته و سرش که بر بالش قرار داشت، به نحو ثابتی به جلو خم شده بود. پیشانی زرد و موم مانندش با قسمت های بی مو و برجسته ی شقیقه های گود رفته اش به طرز ویژه ی مردگان، ظاهر و آشکار بود و چنین می نمود که دماغ برآمده اش بر لب فوقانی اش فشار وارد می کند. او از زمان آخرین دیدار پیتر ایوانوویچ خیلی تغییر کرده و لاغر شده بود، ولی صورتش به مثابه ی صورت همه ی مردگان زیباتر، یا دقیق تر بگویم، موقرتر از دوران حیاتش بود. حالت صورت می گفت آن چه الزامی بود انجام گرفته است و به درستی هم انجام گرفته است. به علاوه، حالت صورت زندگان را مورد توبیخ و تنذیر قرار می داد. تنذیر به نظر پیتر ایوانوویچ بی مورد می آمد یا دست کم ربطی به او پیدا نمی کرد. او احساس ناآرامی خاصی کرد و به همین سبب یک بار دیگر عجولانه بر خود صلیب کشید و برگشت و از در اتاق بیرون رفت ـ همان طور که خود تشخیص داد، حرکتی بیش از حد عجولانه و به دور از آداب معاشرت.
در اتاق مجاور شوارتز با پاهای گشاده و دست های در حال بازی با کلاه سیلندر در پشتش انتظار او را می کشید. فقط دیدن این آدم شوخ و مرتب و ظریف پیتر ایوانوویچ را سرحال آورد. او احساس کرد که شوارتز به دور از این رویدادهاست و تسلیم تاثیرات غم انگیز نمی گردد. همان نگاهش می گفت که این مراسم دینی برای ایوان ایلیچ نمی تواند دلیل کافی برای برهم زدن محفل آن شب باشد؛ به عبارت دیگر، مانع گردد که آن ها شب را به خوشی سپری کنند. او عملاً این نکته را آهسته به پیتر ایوانوویچ گفت که از کنارش می گذشت و پیشنهاد داد که آن ها برای بازی در خانه ی فیودور واسیلیه ویچ جمع شوند. ولی گویا مقدر نبود که پیتر ایوانوویچ در آن شب بازی کند. پراسکوویافیودورنا، زن چاق و قد کوتاهی که علی رغم تلاش هایش مستمراً از شانه به پایین عریض تر می شد، درحالی که سیاه پوشیده و شالی بر سر نهاده و ابروانش را به مثابه ی خانم مستقر در کنار تابوت به طرز عجیب و غریبی بالا برده بود، به همراه چند خانم از اتاقش بیرون آمد و آن ها را به اتاقی که جسد متوفی در آن قرار داشت، هدایت کرد و گفت: «مراسم عن قریب شروع خواهد شد. لطفاً وارد شوید».
شوارتز تعظیم مبهمی کرد و سپس بی حرکت ایستاد ـ ظاهراً نه این دعوت را پذیرفت و نه آن را رد کرد. بیوه، پیتر ایوانوویچ را بازشناخت، آهی کشید، نزدش رفت و گفت: «می دانم که تو دوست واقعی ایوان ایلیچ بوده ای...»
سپس به مخاطبش نگاه کرد و انتظار نوعی جواب مناسب را کشید. پیتر ایوانوویچ که می دانست صلیب کشیدن بر سینه در آن جا کار درستی است تشخیص می داد که در این جا باید آهی بکشد و بگوید: «باور کن...»
و عملاً دست به چنین حرکاتی زد و طی انجام دادن آن ها احساس کرد که تاثیر مطلوب را به دست آورده است و هم خود و هم بیوه متاثر شده اند.
بیوه گفت: «با من بیا، می خواهم قبل از این که مراسم شروع شود با تو حرف بزنم.»
و آن ها از مقابل شوارتز که با دلسوزی به پیتر ایوانوویچ چشمک زد، گذشتند و به اتاق های درونی رفتند.
نگاه شوخ شوارتز حاکی از این بود که: «کار بازی ما ساخته است! اگر بازیکن دیگری پیدا کردیم اعتراض نکنی. وقتی واقعاً از این جا دررفتی شاید بتوانی وارد بازی شوی.»
پیتر ایوانوویچ آهی به مراتب عمیق تر و سوزناک تر از سابق کشید. وقتی آن ها به سالن پذیرایی که تزیینی از پارچه ی کرتون(۳۶) صورتی داشت و چراغی کم سو آن را روشن کرده بود، رسیدند در جوار میز نشستند. بیوه روی کاناپه قرار گرفت و پیتر ایوانوویچ روی عسلی(۳۷) ای که فنرهایش ثقل بدن او را با لرزش و تشنج تحمل کردند، مستقر شد. چیزی نمانده بود که پراسکوویا فیودورونا به او هشدار بدهد و بگوید که روی چیز دیگری بنشیند ولی از آن جایی که احساس کرد چنین هشداری با موقعیت فعلی اش جور درنمی آید، از انجام دادن آن منصرف شد. پیتر ایوانوویچ در طی نشستن روی عسلی به خاطر آورد که چه طور ایوان ایلیچ آن سالن را آراسته و در مورد کرتون صورتی منقش به برگ های سبز با او مشورت کرده بود. سالن مملو از اثاثیه و خرت و پرت بود و زمانی که بیوه به طرف کاناپه می رفت، توری شال سیاهش در کنده کاری لبه ی میز گیر کرد. پیتر ایوانوویچ از جایش بلند شد که آن را درآورد و فنرهای عسلی نیز که از تحمل ثقل بدن او رهایی یافته بودند، بالا آمدند و او را هُل دادند. بیوه خود سعی کرد که توری را درآورد و پیتر ایوانوویچ دوباره نشست و فنرهای متمرد عسلی را زیر ثقل بدنش سرکوب کرد. ولی بیوه موفق نشد که توری را درآورد و پیتر ایوانوویچ دوباره از جایش بلند شد و عسلی دوباره تمرد کرد و حتی این بار صدا هم داد. وقتی این حادثه ی کوچک خاتمه یافت، بیوه دستمال تمیزی از جنس کیمبریک(۳۸) بیرون آورد و شروع به گریستن کرد. حادثه ی توری بیوه و کلنجار رفتن با عسلی شور و هیجان پیتر ایوانوویچ را فرو نشانده بود، بنابراین او فقط با چهره ای عبوس در جایش نشست. این وضعیت آزاردهنده را سوکولف(۳۹)، سر پیش خدمت ایوان ایلیچ، از بین برد. او آمده بود گزارش بدهد که قیمت زمینی که پراسکوویافیودرونا در گورستان انتخاب کرده بود، ۲۰۰ روبل است. بیوه گریه اش را متوقف ساخت و نگاه مظلومانه ای به پیتر ایوانوویچ انداخت و به فرانسه گفت که پرداخت چنین مبلغی خیلی برای او سخت است. پیتر ایوانوویچ حرکت صامتی کرد حاکی از این که او اطمینان کامل دارد که این چنین است.
بیوه درحالی که برمی گشت تا درباره ی قیمت زمین با سوکولف صحبت کند، با لحنی بزرگوارانه و در عین حال شکسته گفت: «سیگار بکش، اگر مایلی.»
پیتر ایوانوویچ در طی روشن کردن سیگارش شنید که چه طور بیوه در مورد قیمت زمین های مختلف گورستان پرس وجوی مفصلی به عمل آورد و سرانجام تصمیم گرفت که کدام یک از آن ها را بردارد. وقتی این کار انجام شد، او دستوراتی درباره ی اجیر کردن گروه سرودخوانان داد. سوکولف آن گاه سالن پذیرایی را ترک گفت.
بیوه جای آلبوم هایی را که روی میز قرار داشتند، تغییر داد و گفت: «همه ی کارها را خودم انجام می دهم.»
او که میز را در خطر خاکستر سیگار پیتر ایوانوویچ می دید، بی درنگ جاسیگاری ای را به دست او داد و گفت: «این را تظاهر می دانم که بگویم مصیبتم مرا از پرداختن به امور معمولی بازمی دارد؛ بلکه برعکس، اگر چیزی می تواند ـ نمی گویم تسکینم دهد بلکه ـ فکرم را منحرف سازد، رسیدگی به امور اوست.»
دوباره دستمالش را بیرون آورد تا انگار آماده ی گریستن شود، ولی مثل این که بر احساساتش غلبه یافت و خود را تکانی داد و آهسته و آرام به حرف زدن پرداخت: «ولی چیزی هست که من باید درباره اش با تو صحبت کنم.»
پیتر ایوانوویچ تعظیم کرد، بدون این که تسلط بر فنرهای عسلی را که بی درنگ در زیرش شروع به لرزیدن کردند، از دست بدهد.
«او در چند روز آخر خیلی رنج کشید.»
پیتر ایوانوویچ گفت: «واقعاً؟»
«بله، خیلی! بی وقفه فریاد می کشید، نه چند دقیقه بلکه ساعت ها. چند روز آخر، لاینقطع فریاد می کشید. غیرقابل تحمل بود. نمی دانم چه طور تحملش کردم. سه اتاق آن طرف تر، صدایش را می شنیدی. اوه، چه رنجی کشیدم!»
پیتر ایوانوویچ پرسید: «احتمال دارد که او همه ی آن مدت هوشیار بوده باشد؟»
بیوه زمزمه کرد: «بله، تا آخرین لحظه. فقط یک ربع ساعت قبل از این که فوت کند با ما وداع کرد و خواست که وُلودیا(۴۰) را از آن جا ببریم.»
تصور رنج این مردی که پیتر ایوانوویچ از نزدیک می شناخت ـ ابتدا به شکل پسربچه ای سرزنده و سپس به صورت همکلاسی و بعدها به هیئت همکاری بالغ ـ او را علی رغم آگاهی نامطبوعی که به ریا و سالوس خود و این زن داشت، ناگهان دچار وحشت ساخت. دوباره آن پیشانی و دماغی را که بر لب فوقانی فشار وارد می کرد به خاطر آورد و برای خود اندیشناک شد. فکر کرد: «سه روز رنج وحشتناک و بعد هم مرگ! خودمانیم، این ممکن است هر آن و به طور ناگهانی برای خودم پیش بیاید.» لحظه ای ترس به او دست داد ولی بعد ـ بدون این که خود چگونگی آن را بداند ـ همان اندیشه ی همیشگی به ذهنش خطور کرد که این برای ایوان ایلیچ پیش آمده است نه برای او و چنین چیزی نباید و نمی تواند برای او پیش آید و فکر کردن درباره ی آن تسلیم شدن به افسردگی خواهد بود ـ کاری که او نباید بکند ـ همان طور که حالت صورت شوارتز صاف و پوست کنده آن را گفته بود. پس از این اندیشه، خیال پیتر ایوانوویچ راحت شد و او با اشتیاق از جزئیات مرگ ایوان ایلیچ جویا گشت، گویی مرگ حادثه ای طبیعی فقط برای ایوان ایلیچ بود نه برای او.
ظاهراً پس از عرضه ی گزارش بسیار دقیق از رنج بسیار وحشتناک جسمانی ای که ایوان ایلیچ تحمل کرده بود (گو این که پیتر ایوانوویچ از تاثیری که این رنج بر اعصاب زنش گذاشته بود به ماهیتش پی برده بود) بیوه ضروری یافت که به مسائل مالی هم بپردازد.
او دوباره به گریه افتاد و گفت: «اوه، پیتر ایوانوویچ چه قدر سخت است! چه قدر، چه قدر سخت!»
پیتر ایوانوویچ آهی کشید و منتظر ماند تا بیوه دماغش را پاک کند. سپس گفت: «باور کن...»
و بیوه دوباره به حرف زدن پرداخت و مطلبی را مطرح ساخت که ظاهراً کار اصلی او با پیتر ایوانوویچ بود. مطلب از این قرار بود: او می خواست بداند که چه طور می تواند به دلیل مرگ شوهرش از دولت پول بگیرد. وانمود می کرد که دارد درباره ی مستمری اش با پیتر ایوانوویچ مشورت می کند ولی پیتر ایوانوویچ در مدتی کوتاه دریافت که اطلاعات او در این باره بسیار جامع است ـ حتی جامع تر از اطلاعات خود او. او درواقع می دانست که چه مبلغی می تواند به سبب فوت شوهرش از دولت کسب کند اما مایل بود بداند که چگونه می تواند مبلغی اضافه به دست آورد. پیتر ایوانوویچ مجدانه فکر کرد که چگونه می توان چنین امری را ممکن ساخت، ولی پس از مدتی فکر کردن، ابتدا برای این که رعایت رفتار درست را کرده باشد، دولت را برای لئامتش مورد سرزنش قرار داد و سپس اظهار داشت که به زعم او به دست آوردن مبلغ اضافی غیرممکن است. در این هنگام بیوه آهی کشید و طوری رفتار کرد که گویی در صدد یافتن راهی است که از شر مهمانش خلاص شود. پیتر ایوانوویچ به این امر پی برد. او سیگارش را خاموش کرد، از جا برخاست، و به اتاق انتظار رفت.
در اتاق غذا خوری، جایی که ساعتی قرار داشت که ایوان ایلیچ از مغازه ی عتیقه فروشی ای خریده بود و خیلی هم به آن علاقه مند بود، پیتر ایوانوویچ به کشیش و چند آشنایی که برای شرکت در مراسم آمده بودند، برخورد و دختر ایوان ایلیچ را که دوشیزه ای زیبا بود، باز شناخت. او سیاه پوشیده بود و اندام لاغرش از همیشه لاغرتر به نظر می رسید. صورتش اندوهگین و مصمم و تقریباً خشمگین بود. طوری به پیتر ایوانوویچ کرنش کرد که گویی او را به دلیلی مقصر قلمداد می کند. پشت سر او مرد جوانی با همان حالت رنجش ایستاده بود. پیتر ایوانوویچ او را می شناخت؛ او بازپرسی ثروتمند و از قرار معلوم نامزد دختر ایوان ایلیچ بود. پیتر ایوانوویچ با غم و اندوه به آن ها تعظیم کرد و داشت به اتاق متوفی می رفت که صورت پسر ایوان ایلیچ که دانش آموز بود و شباهت زیادی به پدرش داشت، از زیر راه پله ظاهر شد. او شبیه ایوان ایلیچ در دوران نوجوانی اش بود ـ ایوان ایلیچی که با پیتر ایوانوویچ درس حقوق می خواند. چشمانش اشک آلود بود. وقتی پیتر ایوانوویچ را دید با شرم و حیا اخم کرد. پیتر ایوانوویچ سری برای او تکان داد و وارد اتاق متوفی گشت. مراسم شروع شد: شمع ها، ناله ها، بخور، اشک ها و گریه ها. پیتر ایوانوویچ با حالتی اندوهگین ایستاد و به پاهایش چشم دوخت. او حتی یک بار هم به متوفی نگاه نکرد، تحت تاثیر وضعیت غم انگیز قرار نگرفت و اولین کسی بود که اتاق را ترک گفت. کسی در اتاق انتظار نبود، ولی گراسیم به یک باره از اتاق متوفی بیرون آمد و با دستان نیرومندش در کت های خز به کاوش پرداخت و کت پیتر ایوانوویچ را یافت و او را در پوشیدنش کمک کرد.
پیتر ایوانوویچ برای این که چیزی گفته باشد، اظهار داشت: «خب رفیقْ گراسیم، اتفاق غم انگیزی است، مگر نه؟»
گراسیم دندان های یک دست و سفید و سالم روستایی اش را ظاهر ساخت و گفت: «خواست خداست. روزی چنین سرانجامی خواهیم داشت.»
او سپس هم چون مردی که کاری عاجل داشته باشد، چست و چالاک در ورودی را گشود و سورچی را صدا زد و به پیتر ایوانوویچ در سوار شدن به سورتمه کمک کرد و جست وخیزکنان به رواق برگشت.
پیتر ایوانوویچ هوای تازه را پس از بخور و جسد مرده و اسیدفینیک به طور خاصی دل پذیر یافت.
سورچی پرسید: «به کجا، قربان؟»
«هنوز دیر نشده... سری به فیودور واسیلیه ویچ می زنم.»
بنابراین او به خانه ی فیودور واسیلیه ویچ رفت و وقتی به آن جا رسید دریافت که آن ها دور اول بازی را به اتمام رسانده اند و او می تواند در دور بعد به عنوان نفر نسبتاً عاطل و باطل پنجم جزئی از بازی باشد.

زندگی ایوان ایلیچ ساده ترین و عادی ترین و در نتیجه مهیب ترین بود.
او عضو دادگاه بود و در سن چهل و پنج سالگی از دنیا رفت. پدرش صاحب منصبی بود که پس از خدمت کردن در ادارات و وزارت خانه های مختلف سن پترزبورگ آن نوع حرفه ای را برای خود به وجود آورده بود که نه تنها صاحبانش را نمی توان به دلیل سابقه ی خدمت ممتدی که دارند از کار برکنار کرد بلکه برای آنان که ابداً واجد صلاحیت احراز مشاغل ذمه دار نیستند، مناصب دروغین مخصوصی خلق می کنند که از شش تا ده هزار روبل حقوق راستین دارند و آنان با دریافت چنین حقوقی تا سنین بالا روزگار می گذرانند.
بله، وضعیت ایلیا اپیموویچ گلووین(۴۱)، عضو شورای سلطنتی و عضو زاید موسسات زاید مختلف، این چنین بود.

پیش گفتار

لئونیکلایه ویچ تولستوی(۱) (۱۸۲۸ـ۱۹۱۰) در جرگه ی بزرگ ترین داستان نویسان ادبیات دنیاست. او هم چنین متفکر اخلاقی و دینی و مصلح اجتماعی حایز اهمیتی محسوب می شود.
تولستوی در «یاسنایا پولیانا»(۲) یعنی املاک خانوادگی اش واقع در حوالی «تولا»(۳) به دنیا آمد. در سنین جوانی والدینش را از دست داد و تحت سرپرستی خویشانش قرار گرفت. تحصیلات ابتدایی را نزد آموزگاران خصوصی خارجی گذراند. در ۱۸۴۴ وارد دانشگاه «کازان»(۴) شد، ولی تحصیلات دانشگاهی را ملال آور یافت و موفق به اخذ دانش نامه نشد. در ۱۸۴۷ به یاسنایا پولیانا برگشت تا هم به اداره ی املاکش بپردازد و هم تحصیلاتش را دنبال کند. سه رمان شبه زیست نامه نگاشت که سال های شکل پذیری شخصیت او را منعکس می کنند: «کودکی»(۵) (۱۸۵۲) و «نوجوانی»(۶) (۱۸۵۴) و «جوانی»(۷) (۱۸۵۷).
تولستوی قسمت معتنابهی از جوانی اش را صرف حشر و نشر با مردم طبقات بالای شهرهای مسکو و سن پترزبورگ کرد. خاطراتش گویای آن است که او ناآرام و از زندگی خویش ناخشنود بود و به همین سبب داوطلبانه وارد ارتش روسیه شد. او در طی جنگ کریمه (۱۸۵۳ـ۱۸۵۶) سرباز بود و در نبرد سواستوپول(۸) از خود شجاعت شایان توجهی نشان داد. در ۱۸۵۵ چند طرح سواستوپول برای مجلات نوشت که در آن ها جنگ را حمام خونی باشکوه شمرد و تصور شاعرانه ای را که مردم از قهرمانان جنگ دارند، تخطئه کرد. اثر دیگری که از سفرهای تولستوی با ارتش روسیه الهام پذیرفته، رمان کوتاه «قزاق ها»(۹) است که در ۱۸۶۳ به رشته ی تحریر درآمد.
تولستوی در ۱۸۵۷ از ارتش کنار ه گیری کرد. بین ۱۸۵۶ و ۱۸۵۷ دو بار به اروپای غربی سفر کرد و به روش های آموزش و پرورش آن سامان، علاقه مند شد. پس از مراجعت به املاکش مدرسه ای برای کودکان روستایی دایر کرد.
در ۱۸۶۲ باسونیابرس(۱۰) ازدواج کرد. زندگی زناشویی اش در ابتدا سعادت آمیز و سپس مشقت بار گشت. او در این دوران به خلق دو شاهکار خود یعنی «جنگ و صلح»(۱۱) (۱۸۶۶) و «آنا کارنینا»(۱۲) (۱۸۷۷) پرداخت. «جنگ و صلح» شرح ماجراهایی است که بر پنج خانواده ی روس در اوایل قرن نوزدهم و در طی حمله ی ناپلئون به روسیه می گذرد و «آنا کارنینا» توصیف خیانت گستاخانه ای است که شاهزاده خانمی روسی به شوهرش روا می دارد.
تولستوی در طی نوشتن «آنا کارنینا» بیش از گذشته به تعمق درباره ی مفهوم و هدف زندگی رو آورد که حاصل آن کتاب «اعترافات من»(۱۳) در ۱۸۸۲ بود.
بحران روحی سبب ساز تحول شگرفی در تولستوی گشت. او اختیارات کلیسای اورتدوکس روسیه را رد کرد و تلقی خود را از مسیحیت در کتابی به نام «ملکوت خداوند در خود شماست»(۱۴) در ۱۸۹۴ عرضه داشت. به اعتقاد او، مردم می توانند با خویشتن نگری و اصلاح ارادی به نیکی ای که در آن ها وجود دارد، دست یابند. او خشونت را مذموم می شمرد و معتقد بود که باید به طریقی غیرخشن، با آن به مقابله برخاست. او مخالف قدرت در هر شکل و صورتی بود.
بین ۱۸۷۸ و ۱۸۸۵ تولستوی به جای نوشتن داستان به مطرح کردن موضوعات دینی و اجتماعی پرداخت و برای این که مطابق اعتقاداتش زندگی کند، از املاکش دست شست و از امیال نفسانی دوری جست. خانواده اش صاحب اموالش گشت و همسرش حق تالیف تمام آثاری را که او قبل از ۱۸۸۱ نوشته بود، به دست آورد. او لباس روستایی به تن می کرد و اغلب در مزارع به کار می پرداخت و تلاش می کرد تا حد امکان خودبسنده شود. شهرتش به عنوان رمان نویس سبب جلب توجه مردم به اعتقادات دینی اش گشت. آن ها از اکناف دنیا به دیدارش می شتافتند. مرجعیتش چنان گسترده بود که کلیسای اورتدوکس روسیه او را در ۱۹۰۱ تکفیر کرد تا از نفوذش بر مردم بکاهد.
تولستوی در کتاب «هنر چیست؟»(۱۵) (۱۸۹۸) تمام آثاری را که قبل از تحول روحی اش پدید آورده بود، مردود شمرد و اعلام کرد که هنر باید ساده باشد و سبب تعالی روحی و اخلاقی مردم گردد.
تولستوی با نوشتن «مرگ ایوان ایلیچ»(۱۶) در ۱۸۸۶ دوباره به نگاشتن داستان رو آورد. او هم چنین چند نمایش نامه نوشت که معروف ترین آن ها «قدرت ظلمت»(۱۷) (۱۸۸۸) است.
می توان داستان های «ابلیس»(۱۸) (۱۸۸۹) و «سونات کروتزر»(۱۹) (۱۸۹۱) و رمان های «رستاخیز»(۲۰) (۱۸۹۹) و «حاجی مراد»(۲۱) را بزرگ ترین آثار واپسین دوران خلاقیت تولستوی محسوب کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

کم‌کم من رو با خودش همراه کرد و آخرش با کلی بغض بستمش.
در 3 هفته پیش توسط
فوق‌العاده این کتاب رو وقتی میخونی همش به این فکر میکنی که چه غلطی درطول زندگیت داری میکنی،کارهایی که ما انجام میدیم اونقدر ارزشمند هستن که بعدها بهشون افتخار کنیم یانه دریک کلمه میگم فوق‌العاده و تاثیرگذار 😍👌👌
در 4 هفته پیش توسط
بدون ادبیات روسیه؛ادبیات دنیا عقب افتاده بود عالیه این کتاب
در 2 ماه پیش توسط
روی‌ من اثر گذاشت. با اینکه‌ خیلی مشکل پسندم.
در 2 ماه پیش توسط
داستان جالبی داره داستان حالات ،احساسات و تفکر مردی بیمار و محتضر که نمی‌خواد بمیره ولی مرگ در نهایت مثل چیزی شبیه نور اون رو در بر میگیره و به رهایی میرسونش
در 3 ماه پیش توسط