فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرشد و مارگاریتا

کتاب مرشد و مارگاریتا

نسخه الکترونیک کتاب مرشد و مارگاریتا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرشد و مارگاریتا

ماجرای مرشد و مارگریتا دقیقا داستان زندگی خود نویسنده است. داستان به‌صلیب‌کشیدن مسیح در زمان پونس پیلات، فرمانروای رُمی یهودا، آیینه‌ی تمام‌نمای دوران سیاه حکم‌روایی استالین و کشتارهای دسته‌جمعی مخالفان به‌ویژه هنرمندان، روشنفکران و دگراندیشان است. بولگاکف برای گریز از تیغ تیز سانسور به این استعاره متوسل می‌شود. پای مسیح و پونس پیلات و کوردلان متعصب یهود را که همان بادمجان‌دورقاب‌چین‌های استالین بودند که چنان هندوانه‌هایی زیر بغلش گذاشتند که خودش را گم کرد و به یکی از وحشتناک‌ترین دیکتاتورهای تاریخ بشریت تبدیل شد، به‌میان می‌کشد. به‌میان‌کشیدن پای جادوگر سیاه و دستیارانش، یعنی شیطان و مریدانش، آمدنش به مسکو و به‌پاکردن آشوب‌های فراوانی که باعث کشتار، دستگیری و زندانی‌شدن افراد زیادی شد، درواقع نماد مکتب کمونیسم است که هفتاد سال نیمی از دنیا را به خاک و خون کشید و هنوز هم در بعضی از کشورها (چین و به‌ویژه کره‌ی شمالی) ادامه دارد. عشق میان مرشد و مارگریتا هم در زندگی نویسنده پدید آمد، عشق در فضای رعب و وحشت با همه‌ی تلخکامی‌ها و شکنجه‌هایش.

ادامه...

بخشی از کتاب مرشد و مارگاریتا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار گزارنده

هنرمندان زمانی که قلم شان، دست شان، چشم شان و حتا اندیشه شان در بند است و آزادی عمل یا گفتار ندارند، به طنز، تفنن، استعاره، ایما و اشاره و حتا شوخی متوسل می شوند و در قالب واژه ها، به شعر و به نثر یا تصویرها، چه ساکن و چه متحرک، آن چه را لازم است گفته شود و پیامی را که ضروری است رسانده شود، می گویند، می نویسند، می تراشند و به آهنگ یا تصویر می کشند.
دوران سیاه اختناق استالینی در روسیه ی شوروی، در تاریخ شناخته شده تر از آن است که نیازی به توصیف داشته باشد. کسانی که بیرون از سیطره ی شیطانی بهشت دروغین توده ها می زیستند، موقعی که سری به آن زدند، پی بردند بهشت که نه، دوزخی واقعی است. این نویدهای پوچ و دروغین و این چنگال های رعب آور، هفتاد سال نیمی از دنیا را در خود گرفتند، جوان های پرشور و تشنه ی تحول و آزادی را با وعده های دروغین فریفتند، آن چنان که حاضر شدند به زادگاه و آب و خاک آبا اجدادی شان خیانت کنند و آن را به بت بزرگ بفروشند. نمونه ی بارز آن را چه هم سن وسال های من و چه نسل های بعدی به چشم دیدند یا در کتاب ها خواندند.
بولگاکف از بخت بد در چنین دورانی عمرش را سپری کرد، البته او تنها نبود، پاسترناک ها، زاخارف ها، سولژنیتسین ها و هزاران هنرمند دیگر هم در این دام شیطانی گرفتار بودند. چه بسیار کسانی که به خاطر دگراندیشی ها و درافتادن با استبداد سیاه جان شان را ازدست دادند؛ اما روح شان، اندیشه شان در آثارشان به جا ماند و جاودانه شد.
بولگاکف (۱۹۴۰ ـ ۱۸۹۱) بیش تر نمایشنامه نویس بود تا رمان نویس، اما نمایشنامه هایش هم زیر تیغ بی رحم سانسور قربانی می شدند، از قضای روزگار نمایشنامه ی روزهای توربین ها که دیکتاتور بزرگ برداشت غلطی از آن کرده بود و مورد تاییدش قرار گرفت، با اقبال فراوانی روبه رو شد. اگرچه سروصدای زیادی به پا کرد و خیلی ها به آن تاختند، اما چون «پدر ملت کبیر روسیه» آن را بیش تر مفید دانست تا زیان آور و گفت: «حتا اگر آدم هایی مانند «توربین» پس از این که دریافتند جنبش شان با شکست روبه رو شده، سلاح بر زمین گذاشتند، این موضوع می رساند که بلشویک ها شکست ناپذیرند و کسی نمی تواند اقدامی علیه شان بکند.»
ماجرای مرشد و مارگریتا دقیقا داستان زندگی خود نویسنده است. داستان به صلیب کشیدن مسیح در زمان پونس پیلات، فرمانروای رُمی یهودا، آیینه ی تمام نمای دوران سیاه حکم روایی استالین و کشتارهای دسته جمعی مخالفان به ویژه هنرمندان، روشنفکران و دگراندیشان است. بولگاکف برای گریز از تیغ تیز سانسور به این استعاره متوسل می شود. پای مسیح و پونس پیلات و کوردلان متعصب یهود را که همان بادمجان دورقاب چین های استالین بودند که چنان هندوانه هایی زیر بغلش گذاشتند که خودش را گم کرد و به یکی از وحشتناک ترین دیکتاتورهای تاریخ بشریت تبدیل شد، به میان می کشد. به میان کشیدن پای جادوگر سیاه و دستیارانش، یعنی شیطان و مریدانش، آمدنش به مسکو و به پاکردن آشوب های فراوانی که باعث کشتار، دستگیری و زندانی شدن افراد زیادی شد، درواقع نماد مکتب کمونیسم است که هفتاد سال نیمی از دنیا را به خاک و خون کشید و هنوز هم در بعضی از کشورها (چین و به ویژه کره ی شمالی) ادامه دارد. عشق میان مرشد و مارگریتا هم در زندگی نویسنده پدید آمد، عشق در فضای رعب و وحشت با همه ی تلخکامی ها و شکنجه هایش.
با این همه دستگاه سانسور کشورش اجازه ی چاپ و انتشار کتاب را به او نداد و حتا تعدادی از نمایشنامه هایش نیز زیر همین تیغ قربانی شدند. بولگاکف در دوران عمر کوتاهش زجر بسیار کشید، ناکامی ها و نامرادی های بسیار دید، اما فکر نوشتن مرشد و مارگریتا طی سال ها دست از سرش برنداشت. دست نویس اولیه را یک بار سوزاند، اما دوباره دست به کار نوشتنش شد، ده سال نوشت و اصلاح کرد و خط زد و دوباره ادامه داد و همان طور که می دانیم آن اندازه زنده نماند که شاهد چاپ و انتشارش و موفقیت جهان گیری که این رمان پررمزوراز در دنیا، نه تنها در ادبیات روس بلکه در ادبیات جهان پیدا کرده باشد.
توجه خواننده را به این نکته جلب می کنم که همه ی ماجراها و زیروبم های سه بخش اصلی داستان، اشاره های غیرمستقیم به رویدادهای آن دوران سیاه دارند: افرادی که صبح از خانه بیرون رفتند و دیگر برنگشتند، کسانی که همراه با دو مامور برای ادای شهادت رفتند و معلوم نشد چه به سرشان آمد. امروز می دانیم که همه ی این آدم ها یا در زندان های ترس آور پوسیدند و یا در اردوگاه های کار اجباری، از کار سنگین، گرسنگی، ضعف و بیماری جان سپردند.
کتاب در سال ۱۹۶۵، یعنی یک ربع قرن پس از درگذشت نویسنده، با حذف بیست و پنج صفحه از متن آن، با تعداد محدودی منتشر شد (البته در متن فرانسوی آن و گزاره ی حاضر این بیست و پنج صفحه لحاظ شده اند) طولی نکشید که متن کامل آن به خارج از «دیوار آهنین» رخنه کرد، به بسیاری از زبان های زنده ی دنیا برگردانده و مورد استقبال فراوان منتقدها و خوانندگان قرار گرفت.
***
نکته ای را که لازم به تذکر می دانم در مورد عنوان کتاب است. در گزاره های فرانسه و انگلیسی، شخصیت اول داستان که همان خود بولگاکف باشد با عنوان Maîtreدر فرانسه و Master در انگلیسی آمده است که معادل فارسی آن «استاد» می شود. حال آن که «مرشد» در فارسی به روایت فرهنگ معین به «پیشوای صوفیه که خود به کمال رسیده و طالبان را نیز به کمال رساند» اطلاق می شود و به روایت فرهنگ دهخدا: «پیر دیر، پیر طریقت» و نیز «پیشوای صوفیه که خود به کمال رسیده باشد» تفسیر شده است و ما در داستان چنین ویژگی ها و صفاتی را در شخصیت اول داستان که کتابی درباره ی ماجرای به صلیب کشیدن عیسامسیح نوشته و نه در زندگی خصوصی اش، نمی یابیم و همان سنجیده تر که به او «استاد» اطلاق می شد. اما از آن جا که این کتاب در گزارش نخستین از سوی آقای عباس میلانی با این عنوان آمده و در ایران شهرت یافته (شاید هم به علت ذوق و سلیقه به خرج دادن ایشان برای ایجاد هماهنگی میان او و شخصیت زن داستان چنین واژه ای را برگزیده اند)، من هم همین عنوان را انتخاب کردم.
یک نکته ی دیگر: از آن جا که مترجم واژه ای بیگانه است، من از این پس واژه ی فارسی معادل آن که در شاهنامه و فرهنگ های واژه ها آمده، یعنی «گزارنده» را به کار می برم.
شاید عده ای از این بابت به من ایراد بگیرند و بگویند واژه ی «مترجم» سال های سال است که به کار رفته و جا افتاده، چه اشکالی دارد، سال های سال گفتیم کامپیوتر، موبایل، کوپن، سوبسید، حالا می گوییم رایانه، گوشی همراه، کالابرگ، یارانه. وقتی معادل فارسی زیبای گزارنده را داریم چرا باید از زبانی بیگانه وام بگیریم و مترجم را به کار ببریم؟

پ. ش.
تیرماه ۱۳۹۵

بخش نخست

ــ سرانجام بگو کیستی؟
ــ من بخشی از آن نیرویی هستم که تا ابد خواهان شر است وتا ابد جز خیرخواهی، کار دیگری انجام نمی دهد.

گوته، فاوست

۱. هرگز با بیگانگان حرف نزنید

در غروب یک روز بهاری گرم، سروکله ی دو شهروند در گردشگاه «برکه ی پدرسالار» پیدا شد. اولی که چهل ساله به نظر می آمد، کت و شلوار تابستانی نازکی به رنگ خاکستری روشن پوشیده بود؛ قدش کوتاه بود، اما بدنی پروپیمان داشت، حتا می شود گفت کمی چاق، با موهای قهوه ای کم پشت و صورت به دقت اصلاح شده اش را عینک شاخی سیاه و به طرز اغراق آمیزی بزرگ تزیین می کرد. اما کلاهش، اگرچه جنس و ساخت مناسبی داشت، آن را مانند نان شیرینیِ توی روغن سرخ شده ای که از فروشندگان سیار نبش کوچه ها می توان خرید، توی دستش مچاله کرده بود. فرد همراهش جوانی قوی هیکل بود با موهای حنایی بلند که مثل خاشاکی از کلاه لبه دار چهارخانه اش که با سهل انگاری پس سرش گذاشته بود، بیرون زده بودند، پیراهن گاوچران ها و شلوار سفید و پرچروکی به تن داشت و کفش های تخت جلوباز به پا.
اولی کسی نبود جز میخائیل آلکساندرویچ برلیوز، سردبیر مجله ی ادبی پرخواننده ای و رییس یکی از مهم ترین اتحادیه های ادبی مسکو که به طور خلاصه ماسولیت خوانده می شد. و اما مرد جوان ایوان نیکلایویچ پونی ریف شاعر بود که بیش تر با نام تخلصش، یعنی بی یز دومنی او را می شناختند.
دو مرد به محض رسیدن زیر سایه های درختان زیزفون که برگ هاشان تازه روییده بودند، اولین کارشان این بود که با شتاب به طرف دکه ای چندرنگ بروند که روی سردرش این نوشته دیده می شد: «آبجو و آب های معدنی».
بی مناسبت نیست که همین جا درباره ی این اولین رویداد شب ترسناک ماه مه و نیز دکه ی چوبی و محیط دور و برش و سراسر کوچه ی موازی آن به نام مالائیا برونائیا که پرنده در آن پر نمی زد توضیح هایی داده شوند. در ساعتی که به نظر می رسید کوچه های مسکو چنان گرم شده بودند که نمی شد به راحتی نفس کشید و خورشید در آن سوی بلوار کمربندی سادووائیا، داشت در غبار مه گونه ای فرومی نشست، هیچ کس زیر درختان زیزفون گردش نمی کرد و هیچ کس هم نمی آمد روی نیمکت ها بنشیند. خیابان کاملاً خالی و خلوت بود.
برلیوز به زن متصدی دکه گفت: «یک شیشه آب معدنی نارزان به من بدهید.»
زن متصدی با قیافه ای که معلوم نیست چرا، انگار مورد توهین قرار گرفته باشد جواب داد: «نداریم.»
بی یز دومنی با صدایی سوت مانند گفت: «آبجو دارید؟»
زن گفت: «امشب برای مان می آورند.»
برلیوز پرسید: «پس چی برای نوشیدن دارید؟»
زن گفت: «آب زردآلو، اما ولرم است.»
ــ باشد، بدهید، بدهید، بدهید!...
آب زردآلو هنگامی که توی لیوان ریخته شد کف زردرنگ فراوانی ایجاد کرد و رایحه ی آرایشگاه ها در فضای اطراف پخش شد. دو مرد اهل ادب به محض نوشیدن آن به سکسکه افتادند. پول آشامیدنی شان را پرداختند و رفتند روی نیمکتی پشت به کوچه ی برونائیا نشستند.
در این موقع بود که دومین رویداد عجیب آن روز غروب، البته فقط درمورد برلیوز رخ داد. سکسکه اش به طور ناگهانی بند آمد. قلبش توی سینه اش جهش عجیبی کرد، بعد ناگهان به نظر آمد اصلاً توی سینه اش قلبی وجود ندارد، معلوم نبود کجا رفته است. اما خیلی سریع برگشت، برلیوز همان لحظه احساس کرد سوزن نوک تیزی در آن فرو رفته است. همزمان، بدون هیچ دلیلی، دچار وحشت شدیدی شد، اما چنان شدید که دلش خواست بی درنگ، با سرعت هرچه تمام تر، بی آن که نگاهی به پشت سرش بیندازد، فرار کند.
برلیوز با ناراحتی فراوان، نگاهی به دور و برش کرد و سردرنیاورد چه عاملی باعث ترس شدیدش شده است. رنگش پرید، با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد و به فکر فرورفت: «ولی چه ام شده؟ اولین بار است که چنین حالتی به من دست می دهد. باید قلبم باشد که دارد سرم بازی درمی آورد... کار زیاد... شاید باید پشت پا بزنم به همه چیز و بروم کیسلوودسک حمام آب معدنی بگیرم...»
تازه این حرف ها را به خودش زده بود که هوای داغ دور و برش به هم فشرده شد و خیلی سریع شکل هیکل شفاف شهروندی را با قیافه ای کاملاً عجیب به خود گرفت. کلاه لبه دار و کوچک سوارکارها سرش بود و کت چهارخانه ی بدشکلی که آن هم شفاف بود به تن داشت. شهروند یادشده قد غول آسایی داشت ــ نزدیک دو متر ــ اما دارای شانه هایی باریک و به طرزی باورنکردنی لاغر. خواهش می کنم توجه داشته باشید که قیافه اش کاملاً زننده، با حالتی تمسخرآمیز بود.
زندگی، برلیوز را به هیچ وجه برای رویارویی با چنین رویدادهای خارق العاده ای آماده نکرده بود. درنتیجه رنگش بیش تر پرید، چشم هایش گشاد شدند و هراسان به خودش گفت: «امکان ندارد!...»
افسوس که امکان داشت، چون آن شخص آن جا بود. بی آن که پا روی زمین گذاشته باشد، هیکل درازش، همچنان شفاف، به چپ و راست در نوسان بود.
در آن لحظه برلیوز دچار چنان خوفی شد که چشم هایش را بست... موقعی که آن ها را باز کرد، همه چیز پایان گرفته بود: شبح ناپدید شده بود، کت چهارخانه اش هم همین طور و از سوزن نوک تیزی هم که قلب برلیوز را آزار می داد، دیگر اثری نبود.
سردبیر مجله آهی کشید و گفت: «پف!... تصورش را بکن ایوان، همین یک لحظه پیش گمان کردم دارم از گرمازدگی می میرم. حالت توهم مانندی به من دست داد، پف!...»
کوشید بخندد، ولی چشم هایش دودو می زدند و دستانش می لرزیدند. اما رفته رفته آرام گرفت. با دستمالش خودش را باد زد، بعد با لحنی کم وبیش محکم گفت: «خب، پس این طور...» با این حرف می خواست دنباله ی صحبتش را که نوشیدن آب زردآلو قطع کرده بود، از سر بگیرد.
این صحبت آن گونه که بعدها معلوم شد درباره ی عیسامسیح بود. واضح تر گفته باشیم، سردبیر به شاعر سفارش داده بود برای شماره ی آینده ی مجله، شعری ضدمذهبی بسراید. ایوان نیکلایویچ هم آن را در زمانی کوتاه سروده بود، ولی متاسفانه سردبیر به هیچ وجه آن را نپسندیده بود. بی یز دومنی شخصیت اصلی اش ــ یعنی عیسامسیح ــ را به صورتی تیره به تصویر کشیده بود، اما به نظر سردبیر، شعر به طور کامل باید از نو سروده می شد. برلیوز به سود شاعر توضیح هایی درباره ی عیسا داده بود، تا آن گونه که خودش می گفت اشتباه اصلی اش را در متن شعر اصلاح کند.
برحسب اتفاق به دشواری می شود گفت که ایوان نیکلایویچ در سرودن شعر، قربانی قدرت الهام بخش استعدادش بوده یا بی اطلاعی کاملش از موضوع موردنظر. درهرحال این طور به نظر می آمد که خب... عیسای مسیحی که در شعرش توصیف کرده بود کاملاً زنده بود. مسیحی بود که به طور قطع و یقین وجود داشته، اگرچه عیب و ایرادهای زیادی از او گرفته می شد و شک و تردیدهای بسیاری درباره اش رواج داشتند.
سردبیر به راستی می خواست به شاعر بفهماند که موضوع مهم این نیست که بدانیم عیسامسیح چه گونه آدمی بوده ــ خوب یا بد ــ بلکه به عنوان یک فرد، هرگز وجود نداشته و آن چه درباره اش گفته اند، اختراع محض است؛ اسطوره ای به طور کامل معمولی و پیش پاافتاده.
باید توجه داشت که سردبیر آدم با معلومات و بسیار فاضلی بود. به طور مثال با کارکشتگی تمام به شاعر یادآور شد که تاریخ نویسان دوران باستان، ازجمله فیلون اهل اسکندریه، یا فلاویوس ژوزفِ بلندآوازه در نوشته های تاریخی شان کوچک ترین اشاره ای به مسیح نکرده اند. سردبیر برای این که عمیق و اساسی بودن اطلاعاتش را به شاعر نشان دهد، میان بقیه ی صحبت ها به فصل چهل و چهارم از جلد پانزدهم سالنامه ی تاسیت که صحبت از به صلیب کشیدن مسیح به میان آمده اشاره کرد و گفت این فصل سرتاپا دروغ است و سال ها بعد به سالنامه ی تاسیت افزوده شده است.
شاعر که این حرف ها برایش تازگی داشتند، نگاه چشمان سبزش را به میخائیل آلکساندرویچ دوخته بود و با دقت به گفته هایش گوش می داد.
برلیوز می گفت: «در دین های مشرق زمین، حتا یک دین وجود ندارد که در آن صحبت از باکره ای مقدس نشده باشد که خدایی را به دنیا آورده است. مسیحی ها هم مسیح شان را درست به همین روش خلق کرده اند، بی آن که چیز تازه ای ابداع کرده باشند. مسیح درواقع هرگز وجود نداشته. در شعرتان به طور کلی باید دراین مورد پافشاری کنید.»
صدای بم برلیوز در خیابان خلوت طنین بلندی داشت. هرقدر بیش تر در هزارتویی فرومی رفت که فقط افرادی با دانش و اطلاعات گسترده می توانند قدم در آن بگذارند بی آن که راه گم کنند، شاعر مطالبی تازه تر و مفیدتر درباره ی اوزیریس، خدای مصریان، پسر محبوب آسمان و زمین، تاموز، خدای فینقی ها، مردوخ، خدای بابِلی ها و حتا خدای ترسناک اما کم تر شناخته شده ی آزتک ها در مکزیک به نام هویتزلی ـ پوچلی که خیلی مورد احترام شان بود، می شنید. درست در همان لحظه ای که برلیوز برای شاعر شرح می داد چه گونه آزتک ها به کمک گِل رُس مجسمه هایی می ساختند که نمایان گر هویتزلی ـ پوچلی بود؛ درست در همان لحظه برای اولین بار سروکله ی یک نفر توی خیابان پیدا شد.
بعدها، ــ اگرچه حقیقتش را بگوییم خیلی دیر شده بود ــ روزنامه های گوناگون در اعلامیه هایی که منتشر کردند به توصیف این شخص، پرداختند. توصیف هاشان واقعا حیرت آور بودند. در یکی از این اعلامیه ها آمده بود که قد کوتاهی داشته، دندان هایی با روکش طلا و پای راستش هم می لنگیده. در اعلامیه ای دیگر تایید شده بود قدبلند بوده، روکش دندان هایش از پلاتین و پای چپش می لنگیده. در سومی به اختصار نوشته شده بود که شخص مورد بحث هیچ ویژگی خاصی نداشته. باید قبول کرد که همه ی این توصیف ها به صورتی که داده شده اند، بی ارزشند.
اول از همه شخصی که تازه پیدایش شده بود، هیچ یک از پاهایش لنگ نبوده است، قدش هم نه بلند بوده و نه کوتاه. دندان هایش البته روکش داشته اند، ولی روکش پلاتین در طرف چپ و روکش طلا در طرف راست فک هایش. کت و شلوار خاکستری بسیار خوش دوختی به تن داشته و کفش هایی دوخت خارج. آن ها هم مانند کت و شلوارش خاکستری رنگ بوده اند. کلاه پخشی هم به همان رنگ سرش بوده که به طرز جسورانه ای آن را روی گوش هایش کشیده بوده. عصایی از نی خیزران زیر بغل داشته که دسته ی سیاه آن به شکل سر سگی تراشیده شده بوده. چهل سال را شیرین داشته، دهانی اندکی به هم فشرده. صورت دوتیغه اصلاح شده، سبزه رو، چشم راست سیاه و چشم چپ ــ آدم از خودش می پرسد چرا ــ سبز، ابروهای سیاه پرپشت، اما یکی بالاتر از دیگری. خلاصه یک بیگانه.
مرد بیگانه هنگام گذشتن از جلو نیمکتی که سردبیر و شاعر رویش نشسته بودند، نیم نگاهی به آن ها می کند، می ایستد و ناگهان روی نیمکت پهلویی که چند قدمی از نیمکت دو دوست فاصله داشته می نشیند.
برلیوز توی دلش گفت: «یک آلمانی...» شاعر فکر کرد: «یک انگلیسی...» که به رغم گرمای هوا دستکش به دست کرده است.
همزمان مرد بیگانه ساختمان های بلندی را که دورتادور برکه ی چهارگوش ساخته شده بودند ورانداز می کرد. کاملاً مشخص بود که برای اولین بار است به این جا آمده و این چشم انداز توجهش را به خود جلب کرده است. نگاهش روی طبقه های فوقانی ساختمان ها که آخرین پرتوهای خیره کننده ی خورشید را در شیشه هاشان منعکس می کردند متوقف ماند. خورشید برای برلیوز برای همیشه ناپدید می شد. بعد نگاه مرد بیگانه روی پنجره هایی لغزید که هنگام غروب در تاریکی فرو رفته بودند. در آن لحظه، بی آن که معلوم شود چرا، لبخند طنزآمیز و مهربانانه ای روی لب هایش نشست، چشمکی زد، دست هایش را روی دسته ی عصایش گذاشت و چانه اش را به آن ها تکیه داد.
برلیوز می گفت: «می دانی ایوان، به طور مثال توصیفی که در شعرت از مسیح پسر خدا کرده ای خیلی خوب است، خیلی هم هجوآمیز. فقط ــ مساله این جاست ــ که پیش از مسیح پسران خدای زیادی پا به جهان گذاشته اند، ازجمله آدونیس فنیقی، آتیس، فریجیه ای و میترای پارسی. به طور خلاصه، درواقع هیچ یک وجود خارجی نداشته است، مسیح هم مانند آن های دیگر. بنابراین کاری که تو باید بکنی، به جای توصیف چه گونگی تولدش، یا آمدن پادشاهان مغ، باید نشان دهی این حرف ها چه قدر مزخرف و بی اساسند. باری با خواندن شعرت، آدم واقعا باورش می شود که مسیحی قدم به دنیا گذاشته است!...»
در این لحظه، شاعر کوشید به سکسکه هایش که آزارش می دادند پایان دهد. نفسش را در سینه حبس کرد، اما بر اثر آن سکسکه ها دردناک تر شدند. در همان موقع برلیوز از حرف زدن باز ماند، چون مرد بیگانه از جایش بلند شده و به سوی آن ها می آمد. دو نویسنده با تعجب نگاهش کردند.
مرد با لهجه ای خارجی بی آن که شکسته بسته حرف بزند گفت: «خواهش می کنم مرا ببخشید. شما مرا نمی شناسید، ولی به خودم این اجازه را دادم که... آخر موضوع گفت وگوهاتان چنان مورد علاقه ی من قرار گرفته که...»
پس از گفتن این حرف ها، کلاهش را از سر برداشت و دو دوست هم کار دیگری نداشتند جز این که از جا برخیزند و به او سلام کنند.
برلیوز به خودش گفت: «نه، باید فرانسوی باشد...»
شاعر فکر کرد: «یک لهستانی است...»
لازم است یادآوری کنیم که مرد غریبه با همان کلمه های اولی که ادا کرد، مورد خوشایند شاعر قرار نگرفت، حال آن که برلیوز او را آدم دلچسبی یافت، البته نه خیلی دلچسب، ولی... چه طور باید گفت؟... جالب توجه، همین و بس.
مرد غریبه مودبانه پرسید: «اجازه می دهید روی این نیمکت بنشینم؟»
دو دوست نه چندان با خشنودی، خود را اندکی کنار کشیدند. مرد غریبه با آسودگی خاطر میان شان نشست و بی درنگ شروع کرد به حرف زدن.
ــ اگر درست فهمیده باشم، شما به این نتیجه رسیده اید که مسیح هرگز وجود نداشته، این طور نیست؟
پس از گفتن این حرف چشمی را که سبز بود به برلیوز دوخت.
برلیوز با شکسته نفسی جواب داد: «درست فهمیده اید. این درست همان چیزی است که من گفتم.»
غریبه به صدای بلند گفت: «آه، چه حرف جالبی.»
شاعر ابروهایش را درهم کشید و توی دلش گفت: «لعنت بر شیطان، این موضوع به او چه مربوط است.»
غریبه چشم سیاهش را به طرف شاعر برگرداند و پرسید: «شما هم با این موضوع موافقید؟»
شاعر که به کاربردن استعاره ها و فرمول های از پیش به کاربرده شده را دوست داشت تاییدکنان گفت: «صد درصد.»
مرد بیگانه ی فضول دوباره گفت: «عجیب است.» بعد، بی آن که آن دو بدانند، مثل دزدها نگاهی به دور و برش کرد، صدایش را پایین آورد و دوباره گفت: «ببخشید که مزاحم تان شدم، اما اگر درست فهمیده باشم، بقیه ی موضوع ها به کنار، شما به... خدا اعتقاد ندارید؟»
سپس با ترس و لرز نگاهی به آن دو کرد و با هیجان به گفته اش افزود: «قسم می خورم که این موضوع را به کسی نگویم!»
برلیوز که کوشید به اظهار ترس مرد غریبه لبخند نزند، جواب داد: «البته که به خدا اعتقاد نداریم، اما این موضوعی است که آزادانه درباره اش می توانیم حرف بزنیم.»
مرد غریبه به پشتی نیمکت تکیه داد، با صدایی که از شدت کنجکاوی حالت لکنت پیدا کرده بود گفت: «پس شما خدانشناس هستید؟»
برلیوز لبخندزنان گفت: «بله، ما خدانشناسیم.»
شاعر با عصبانیت توی دلش گفت: «خارجی لعنتی، می خواهد از همه چیز سردربیاورد.»
غریبه حیرت زده سرش را به چپ و راست چرخاند تا به هر دو اهل ادب نگاه کرده باشد و گفت: «خیلی جالب است.»
برلیوز با نزاکتی سیاستمدارانه گفت: «در کشور ما خدانشناسی باعث تعجب کسی نمی شود. اکثریت مردم از مدت ها پیش و به طور کامل آگاهانه این داستان ها را باور ندارند.»
فکر عجیبی باید از ذهن مرد بیگانه گذشته باشد، چون از جا برخاست، دست سردبیر را که حیرت کرده بود گرفت، آن را فشرد و گفت: «اجازه بدهید از صمیم قلب از شما تشکر کنم!»
شاعر پلک هایش را به هم زد و پرسید: «ممکن است لطف کنید و بگویید بابت چه موضوعی تشکر می کنید؟»
مرد غریبه با قیافه ای که چیزهای زیادی در آن خوانده می شد، انگشتش را بلند کرد و توضیح داد: «به خاطر موضوعی کاملاً جدید و مهم و بی نهایت جالب برای مسافر غریبه ای که من باشم.»
کاملاً آشکار بود که این موضوع جدید و مهم اثر بسیار زیادی در مرد مسافر به جا گذاشته است، زیرا با نگاهی ترسان به ساختمان های روبه رو چشم دوخت، انگار می ترسید از هر پنجره آدم خدانشناسی ظاهر شود.
برلیوز فکر کرد: «نه، انگلیسی نمی تواند باشد» و شاعر به خودش گفت: «در هر صورت زبان روسی را خوب می فهمد و خوب با آن صحبت می کند. آدم تعجب می کند کجا آن را یاد گرفته!» پس از آن دوباره اخم کرد.
مرد غریبه پس از چند لحظه ای با نگرانی به فکر فرورفت و دوباره گفت: «ولی اجازه بدهید از شما بپرسم با دلایلی که وجود خدا را ثابت می کنند چه می کنید؟ این دلیل ها، همان طور که همه می دانند پنج تا هستند.»
برلیوز با ابراز همدلی گفت: «افسوس! این دلیل ها هیچ ارزشی ندارند و بشریت از خیلی وقت پیش آن ها را کنار گذاشته است. باید قبول کنید که ازنظر منطقی و عقلانی هیچ دلیلی که وجود خدا را ثابت کند، باورکردنی نیست.»
مرد غریبه گفت: «آفرین! آفرین! شما به درستی همان استدلال های این پیرمرد بحث برانگیز، یعنی امانوئل کانت را تکرار کردید. او این پنج دلیل را از بیخ وبن ریشه کن کرده، در این شکی نیست، اما درعین حال، انگار بخواهد خودش را مسخره کند، به دست خودش دلیل ششمی هم ارایه داده. نشاط آور است، نه؟»
سردبیر فاضل و بامعلومات، لبخندی ظریفانه زد و جواب داد: «دلیل کانت هم مانند بقیه ی دلیل ها متقاعدکننده نیست. مگر شیلر به درستی نگفته که استدلال های کانت درباره ی این موضوع فقط برده ها را می تواند خشنود کند؟ و اما داوید اشتروس فقط به این به اصطلاح دلیل خندیده است.»
برلیوز ضمن گفتن این حرف ها از خودش می پرسید: «این آدم کی می تواند باشد؟ چه طور می تواند به این خوبی روسی حرف بزند؟»
شاعرمان ناگهان گفت: «این کانت شما را با دلیل هایش باید فرستاد به زندان جزیره ی سولووکی!» حرفی که هیچ ربطی با موضوع مورد بحث شان نداشت.
برلیوز که به شدت برآشفته بود گفت: «ایوان، معلوم هست چی داری می گویی؟»
اما پیشنهاد فرستادن کانت به جزیره ی سولووکی نه تنها مرد غریبه را ناراحت نکرد، بلکه برعکس خیلی هم از آن خوشش آمد.
ضمن این که چشم سبزرنگش که به طرف برلیوز چرخانده بود برق می زد، به صدای بلند گفت: «درست است، کاملاً درست است. این درست کاری است که باید درباره ی او کرد. وانگهی یک روز که با او ناهار می خوردم گفتم: «می دانید پروفسور ــ معذرت می خواهم ــ نظریه های شما بی سروته اند و با هم جور درنمی آیند. البته بسیار هوشمندانه اند ولی به طرز عجیبی دور از فهم. مردم به شنیدن آن ها به شما خواهند خندید.»
برلیوز با چشم های از تعجب گشادشده فکر کرد: «درحال ناهارخوردن... با کانت؟ چی دارد می گوید؟ عقلش را ازدست داده است؟»
مرد غریبه که به هیچ وجه از اظهار تعجب برلیوز جا نخورده بود، رو کرد به شاعر و به گفته هایش ادامه داد: «متاسفانه امکان ندارد بتوان کانت را به جزیره ی سولووکی فرستاد، چون باور کنید پس از آن، به هیچ وجه نمی شود او را از آن جا بیرون آورد.»
شاعر خشمگین جواب داد: «متاسفم.»
ناشناس تاییدکنان گفت: «من هم متاسفم، باور کنید.»
بعد دوباره ادامه داد: «اما موضوعی که فکرم را به خود مشغول داشته این است: اگر خدا وجود ندارد، پس چه کسی زندگی آدم ها و به طور کلی نظم و ترتیب آن چه را در زمین وجود دارد اداره می کند؟»
شاعر همچنان خشمگینانه و باشتاب جواب داد: «انسان است که بر زمین حکم می راند و اداره اش می کند.»
باید اعتراف کرد که پرسش چندان روشن نبود.
ناشناس با لحن ملایمی گفت: «مرا ببخشید، اما برای اداره کردن، آدم باید بتواند آینده را کم وبیش با دقت پیش بینی کند، آن هم در مهلتی کوتاه. باری ــ اجازه بدهید از شما بپرسم ــ چه گونه آدم می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد وقتی که نه تنها قادر نیست کوچک ترین پیش بینی ای برای آینده، حتا برای مدتی کوتاه که مسخره به نظر می آید، یعنی فرض کنیم هزار سال بکند، بلکه حتا نمی تواند نسبت به فردای خودش کوچک ترین اطمینان خاطری داشته باشد؟»
سپس برگشت به طرف برلیوز و ادامه داد: «به طور مثال شما را درنظر بگیریم. شروع می کنید به حکومت کردن و آن را با دراختیار گرفتن سرنوشت خودتان و دیگران آغاز می کنید، خلاصه به قول معروف رفته رفته از این کار خوش تان می آید... هِه، هِه... بعد ناگهان دچار سرطان ریه می شوید...».
ناشناس با گفتن این حرف، شادمانه لبخند زد، انگار بیماری سرطان از همه چیز برایش لذت بخش تر بود. بعد چشمانش را بست و ضمن این که مانند گربه خرخر می کرد، ادامه داد: «بله، سرطان، آن وقت پایان دوران حکومت تان فرا می رسد! از آن لحظه به بعد دیگر به سرنوشت دیگران اهمیتی نمی دهید. تنها سرنوشت خودتان مورد توجه تان است. خویشان و دوستان تان شروع می کنند به شما دروغ گفتن. شما با پیش بینی بدبختی ای که در کمین تان است، با شتاب به کارکشته ترین پزشکان مراجعه می کنید، بعد می روید به سراغ شارلاتان ها و بالاخره هم سروکارتان به طالع بین ها و فال گیرها می افتد. نیازی هست به شما بگویم که همه ی این ها اقدام هایی بیهوده اند؟ سرانجام مسایل به طرز فاجعه باری پایان می گیرند: آن کس که در گذشته گمان می کرده حکم می راند، خشک و بی جان توی جعبه ای چوبی دراز می کشد و دور و بری هایش هم وقتی پی می برند برایش کاری ازدست شان ساخته نیست، او را می سوزانند و تبدیل به خاکستر می کنند. اما از این بدتر هم می تواند پیش بیاید: به طور مثال آدم به خودش می گوید چه طور است برای گرفتن حمام آب معدنی به کیسلووُدسک برود (مرد غریبه نگاهی به برلیوز کرد) و آن وقت هیچ کس سردرنمی آورد، چرا شخص پایش می لغزد و زیر قطار شهری می افتد! می توانید به من بگویید آن چه را به سرش آمده خودش خواسته است؟ عاقلانه تر نیست فکر کنیم کسی که چنین چیزی را خواسته، فرد دیگری بوده است؟»
مرد غریبه پس از این حرف ها خنده ی بلند و عجیبی کرد.
برلیوز که با دقت زیاد ماجرای ناراحت کننده ی سرطان و افتادن زیر قطار شهری را گوش کرده بود، حالا فکر نگران کننده ی دیگری آزارش می داد. فکر کرد: «این آدم نباید خارجی باشد... می توان گفت بیش تر آدم بسیار عجیب و غریبی است... ولی کی می تواند باشد؟...»
ناشناس ناگهان به شاعر گفت: «به گمانم خیلی دوست دارید سیگاری بکشید، این طور نیست؟ چه نوع سیگاری را ترجیح می دهید؟»
شاعر که درواقع سیگارش ته کشیده بود، حیرت زده و با ترشرویی جواب داد: «چرا این را می پرسید؟ مگر شما چندین نوع سیگار دارید؟»
ناشناس تکرار کرد: «کدام یک را ترجیح می دهید؟»
شاعر با لحن تندی گفت: «سیگار ساخت خودمان را.»
مرد غریبه بی درنگ قوطی سیگارش را از جیبش درآورد، آن را جلو بی یز دومنی شاعر گرفت و گفت: «بفرمایید، این هم سیگار ساخت خودتان...»
سردبیر و شاعر از دیدن سیگارهای وطنی توی قوطی سیگار مرد غریبه کم تر تعجب کردند تا خود قوطی سیگار. قوطی سیگار از طلای ناب و با ابعادی غیرعادی بود و روی درش هم مثلثی از برلیان ها کار گذاشته شده بود که به شدت می درخشیدند.
فکرهای دو مرد اهل ادب در آن موقع به راه های گوناگون رفتند. برلیوز به خودش می گفت: «گمان نکنم این آدم خارجی باشد!» و شاعر هم پیش خودش فکر می کرد: «هر که می خواهد باشد، برود به درک!...»
شاعر و مرد غریبه هریک سیگاری از توی قوطی طلا برداشتند و آن را آتش زدند. برلیوز که سیگار نمی کشید از برداشتن خودداری کرد.
برلیوز که مصمم بود به بحث ادامه بدهد فکر کرد: «در جوابش این را باید گفت: طبعا این مرد فناپذیر است و هیچ کس هم این موضوع را انکار نمی کند. اما موضوع اساسی این است که...»
اما مرد خارجی فرصت حرف زدن به او نداد و گفت: «البته که آدم ها فناشدنی اند، اما این نیمی از مشکل آن هاست. بدبختی این جاست که آدم گاهی به طور ناگهانی می میرد. گره کار هم در همین است. علاوه براین به طور کلی قادر نیست بداند همین امشب را چه گونه خواهد گذراند.»
برلیوز به خودش گفت: «چه روش احمقانه ای برای طرح مسایل!...» و جواب داد: «در این مورد دیگر اغراق می کنید. برای من، کم وبیش دقیقا می دانم امشب چه خواهم کرد. البته اگر در کوچه ی برونائیا تکه سفالی از پشت بام روی سرم نیفتد...»
مرد خارجی با لحنی کاملاً جدی گفت: «شما هرجا که باشید به هیچ وجه تکه سفالی روی سرتان نخواهد افتاد. به خصوص از این بابت به هیچ وجه ترسی به دل راه ندهید. شما به طرز دیگری خواهید مرد.»
برلیوز با لحن طنزآمیزی پرسید: «شما به طور حتم می دانید من چه گونه خواهم مرد؟» می خواست به این ترتیب این حرف های مطلقا پوچ و احمقانه ی مخاطبش را دنبال کند، به همین دلیل پیرو گفته هایش افزود: «می توانید به من بگویید چه گونه؟»
ناشناس جواب داد: «با کمال میل.»
سراپای برلیوز را ورانداز کرد، انگار می خواست لباسی به قدوقواره ی او بدوزد. میان دندان های به هم فشرده اش حرف هایی جویده و بی سروته ادا کرد: «یک، دو... مریخ در خانه ی دومش... ماه غروب کرده... شش ــ یک بدبختی... شب... هفت...» سپس به صدای بلند و با لحنی شادمانه افزود: «سرتان را از بدن جدا خواهند کرد!»
برلیوز که از این گفتار گستاخانه حیرت کرده بود، با تنفر سراپای مرد خارجی را ورانداز کرد و در همان حال با لبخند طنزآمیزی پرسید: «آه، که این طور؟ و چه کسی این کار را خواهد کرد؟ دشمن؟ جاسوس های خارجی؟»
مرد خارجی جواب داد: «نه، یک زن روس، عضو جوانان کمونیست.»
برلیوز که از این شوخی ناهنجار خشمگین شده بود، زیر لب غرید: «هوم...» بعد گفت: «ولی این کار امکان پذیر نیست.»
غریبه گفت: «معذرت می خواهم، اما این امر حقیقت دارد. آه، بله، می خواستم از شما بپرسم، البته اگر محرمانه نباشد، امشب چه کار می خواهید بکنید؟»
ــ نه، محرمانه نیست، ابتدا می روم به خانه ام در کوچه ی سادووائیا، سپس ساعت ده می روم در جلسه ی گردهم آیی ماسولیت که ریاست آن با من است شرکت کنم.
مرد بیگانه با لحن محکمی گفت: «این کار به هیچ وجه امکان پذیر نیست.»
ــ چرا؟
مرد بیگانه پلک هایش را به هم زد و نگاهی به آسمان انداخت که پرندگانی سیاه با استفاده از هوای خنک شامگاهی به سرعت و به طور مارپیچ از آن می گذشتند، بعد جواب داد: «زیرا آنوشکا هم اکنون روغن آفتاب گردان را خریده است. و نه تنها آن را خریده، بلکه ظرف چپه شده و روغن روی زمین ریخته، درنتیجه گردهم آیی امشب صورت نخواهد گرفت.»
سکوت ژرفی زیر درختان زیزفون حکم فرما شد، انگار هم اکنون همه چیز روشن شده بود.
برلیوز پس از ورانداز کردن این آدم پرحرف و احمق، سرانجام گفت: «ولی... روغن آفتاب گردان در این میان چه نقشی دارد؟... و از کدام آنوشکا حرف می زنید؟»
بی یز دومنی شاعر که به ظاهر تصمیم گرفته بود به مبارزه با این آدم مزاحم بپردازد ناگهان گفت: «الان به شما می گویم روغن آفتاب گردان در این ماجرا چه نقشی دارد. بگویید ببینم همشهری، شما برحسب اتفاق مدتی در بیمارستان بیماری های روانی بستری نبوده اید؟»
برلیوز با صدایی آهسته، اعتراض کنان گفت: «ایوان، چه حرف ها می زنید!...»
اما مرد بیگانه از این حرف نه تنها دلگیر نشد، بلکه شادمانه خندید و همچنان خنده کنان ضمن این که با چشمی که اثری از خنده در آن نبود، خیره به ایوان نگاه می کرد، گفت: «البته، البته، حتا بیش تر از یک بار، وانگهی چه جاهایی که تاکنون سکونت نکرده ام. فقط حیف شد که فرصت نکردم از پروفسور بپرسم شیزوفرنی یعنی چی، شما خودتان از او خواهید پرسید، ایوان نیکلایویچ!»
ــ اسم مرا از کجا می دانید؟
ــ ببینم، ایوان نیکلایویچ، کیست که شما را نشناسد؟
مرد بیگانه شماره ی دیروز «خبرنامه ی ادبی» را از جیبش درآورد و ایوان در صفحه ای اول آن عکس خودش را همراه با شعری که سروده بود یافت. اما این دلیل چون وچراناپذیر شهرت و افتخار که دیروز کلی خوشحالش کرده بود، حالا کوچک ترین شادی ای در او برنیانگیخت.
با چهره ای گرفته به مرد بیگانه گفت: «یک دقیقه اجازه می دهید؟ می خواهم چند کلمه ای با دوستم صحبت کنم.»
مرد بیگانه گفت: «البته، با کمال میل. این جا زیر درختان زیزفون آدم چه قدر راحت است. وانگهی من هیچ عجله ای ندارم.»
شاعر برلیوز را به کناری کشید و نجواکنان گفت: «گوش کن، میشا. او به هیچ وجه یک جهانگرد نیست. یک جاسوس است. مهاجری است که دوباره پیش ما برگشته. اوراق هویتش را از او بخواه، وگرنه از این جا می رود و...»
برلیوز با نگرانی زمزمه کنان گفت: «این طور تصور می کنی؟» همزمان به خودش گفت: «حق با اوست...»
شاعر به طرفش خم شد و دم گوشش نجواکنان گفت: «مطمئن باش، به عمد خودش را آدم خل وچلی نشان می دهد تا از زیر زبان ما حرف هایی بیرون بکشد. بعد از گوشه ی چشم نگاهی به مرد ناشناس کرد، می ترسید او از موقعیت استفاده کرده و فرار کند...»
بازوی برلیوز را گرفت و او را برگرداند به طرف نیمکت.
ناشناس که ننشسته بود، کتابچه ای با جلد خاکستری تیره، پاکتی ضخیم از کاغذی با کیفیت بسیار خوب و کارت ویزیتی در دست داشت. به آن دو گفت: «مرا ببخشید، در گرماگرم صحبت به کلی فراموش کردم خودم را معرفی کنم. این کارت ویزیت من است، این هم گذرنامه ام و این هم دعوت نامه ای که به موجب آن از من دعوت شده برای پاره ای مشورت ها به مسکو بیایم.»
ناشناس این حرف ها را با نگاهی تند و نافذ ادا کرد به طوری که دو مرد اهل قلم شرمنده شدند.
برلیوز با دست مدارکی را که ناشناس ارایه داده بود پس زد و توی دلش گفت: «بر شیطان لعنت، همه ی حرف های ما را شنیده...» در همان حال شاعر نگاه سریعی به کارت ویزیت کرد و توانست کلمه ی «پروفسور» و حرف اول اسمش را که یک «W» بود و با حروف لاتین چاپ شده بود، بخواند.
سردبیر با آشفتگی، جویده جویده گفت: «از آشنایی تان خوشوقتم، خوشوقتم»، همزمان مرد ناشناس هم مدارکش را در جیبش گذاشت.
حالا که روابط شان دوباره حسنه شده بود، سه مرد روی نیمکت نشستند.
برلیوز پرسید: «پس از شما به عنوان متخصص دعوت شده، پروفسور؟»
ــ بله، درست است.
شاعر پرسید: «ببینم، شما آلمانی هستید؟»
پروفسور که دودل به نظر می رسید گفت: «کی، من؟ خب، بله، هرطور که شما تصور کنید.»
شاعر خاطرنشان کرد: «روسی را خیلی خوب حرف می زنید.»
پروفسور جواب داد: «آه، می دانید، من چندزبانه ام، با زبان های زیادی آشنایی دارم.»
برلیوز پرسید: «تخصص تان در چه رشته ایست؟»
ــ جادوی سیاه.
برلیوز یکه ای خورد و توی دلش گفت: «همین را کم داشتیم!» بعد با لکنت پرسید: «و به خاطر... تخصص در جادوی سیاه است که... به این جا دعوت شده اید؟»
پروفسور گفت: «کاملاً درست است. می دانید، چندی پیش در کتابخانه ی ملی تان دست نوشته هایی اصیل به خط ژبر دوری یاک، احضارکننده ی مشهور روح در قرن دهم یافته اند و من در دنیا تنها متخصصی هستم که می توانم به مفهوم آن ها پی ببرم.»
برلیوز که از این توضیح مرد ناشناس خیالش آسوده شده بود، مودبانه پرسید: «آه، آه، پس شما تاریخ دان هستید؟»
پروفسور گفت: «بله، تاریخ دان هستم»، سپس بدون هیچ دلیلی افزود: «و امشب طرف «برکه ی پدرسالار» ماجرای جالبی اتفاق خواهد افتاد!»
بار دیگر سردبیر و شاعر به شدت تعجب کردند، اما پروفسور به آن ها اشاره کرد نزدیک تر بیایند و موقعی که هردو به طرفش خم شدند، نجواکنان گفت: «تصورش را بکنید، مسیح واقعا وجود داشته.»
برلیوز ناگهان صاف نشست و با لبخندی زورکی گفت: «می دانید پروفسور، ما به دانش و اطلاعات گسترده ی شما خیلی احترام می گذاریم، اما درمورد این موضوع اجازه بدهید نظر دیگری داشته باشیم.»
پروفسور عجیب جواب داد: «این جا مساله ی نظر دیگر مطرح نیست، مسیح وجود داشته، همین و بس.»
برلیوز گفت: «ولی دلایلی برای این موضوع باید وجود داشته باشند.»
پروفسور حرفش را قطع کرد و گفت: «همه ی دلیل ها بیهوده اند.» و با صدایی ملایم که هرگونه لهجه ای در آن محو شده بود افزود: «خیلی ساده است. چهاردهم ماه نیسان(۱)، صبح زود، زیر ستون های ایوانی که دو ضلع کاخ را از هم جدا می کردند...»

نظرات کاربران درباره کتاب مرشد و مارگاریتا

من این رمان رو خیلی سال پیش خوندم. یکی از چیزایی که ازش تو ذهنمه تصویر سازی بکر و ماهرانه و طنز آمیز بولگاکوفه بطوریکه خوندن کتاب رو مثل تماشای فیلم میکنه برای خواننده. روایت متفاوت و هوشمندانه از امپراتوری روم و تصلیب مسیح خیلی داستان رو جذاب کرده. رمان تقریباً سه خط داستانی بظاهر جداگانه اما در باطن متصل به هم رو دنبال میکنه و در بهترین زمان های ممکن داستان ها رو به هم ارتباط میده. تا اونجایی که یادم میاد نوشتن کتاب برای بولگاکوف ۱۲ سال زمان برده بود و زحمات چندین ساله اون تو کل داستان مشهوده. ضمناً داستان ملهم از فاوست گوته هم هست.
در 1 سال پیش توسط sae...szd
ی سریا الکی میان میگن عالی بود خوب بود اقاجون اگه خوندیش دوخط ازش بنویس توضیح بده بفهمیم ی چیزی خوندی نقاط قوت یا ضعفی اگه داره بگو. فقط جَو میدین
در 1 سال پیش توسط asa...r55
این رمان را سالها قبل با ترجمه عباس میلانی خواندم.داستان در سبک رئالیسم جادویی است.برخی این کتاب را پیش زمینه ی نوشته آیات شیطانی می دانند.در کل اگر به ادبیات روس علاقه دارید و جایگاه ابلیس را در نوشته ها می خواهید بدانید پیشنهاد میکنم حتما نمونه کتاب را بخوانید و اگر از ترجمه خوشتان آمد حتما این کتاب را بخوانید.دوستان بزرگوار در ویکی پدیا آورده شده است:"بولگاکف نوشتن این رمان را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد و اولین نسخه خطی آن را دو سال بعد به دست خود آتش زد. دلیل این کار احتمالاً ناامیدی به دلیل شرایط خفقان‌آور آن زمان اتحاد جماهیر شوروی بوده‌است. در سال ۱۹۳۱ بولگاکف دوباره کار بر روی این رمان را آغاز کرد و پیش‌نویس دوم در سال ۱۹۳۵ به پایان رسید. کار بر روی سومین پیش‌نویس نیز در سال ۱۹۳۷ به پایان رسید و بولگاکف با کمک گرفتن از همسرش، به دلیل بیماری، کار بر روی نسخه چهارم پیش‌نویس را تا چهار هفته پیش از مرگش در سال ۱۹۴۰ ادامه داد. مرشد و مارگاریتا در نهایت در سال ۱۹۴۱ توسط همسر بولگاکف به پایان رسید، اما در زمان استالین اجازه چاپ به این اثر داده نشد و سرانجام ۲۷ سال پس از مرگ بولگاکف بود که نسخهٔ سانسورشده‌ای از کتاب منتشر شد. کتاب در سال ۱۹۶۵ با حذف ۲۵ صفحه و تغییر برخی نام‌ها و مکان‌های ذکر شده در تیراژ محدودی به چاپ رسید که با استقبال شدید مردم مواجه شد. نسخه‌های آن یک‌شبه به فروش رفت و کتاب با قیمتی نزدیک به صد برابر قیمت روی جلد به کالایی در بازار سیاه تبدیل شد.رمان از سه داستان موازی تشکیل شده‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو، داستان پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا."
در 1 سال پیش توسط داود رجبی رجبی
این کتاب دارای مقام اول در لیست ده رمان خارجی که پیش از مرگ باید خواند/ مرشد و مارگریتا/ میخائیل بولگاکف 📖کتاب با صفحه مکالمه دو شاعر روس در پارکی در مسکو شروع می‌شود که دارند به عادت کمونیست‌های آن زمان به باور‌های خداپرستانه ایراد می‌گیرند. شیطان که دست بر قضا در آن روز در مسکوست به میان حرف‌های آن‌ها می‌رود و می‌گوید بالاتر از همه دلیل‌های اثبات وجود خدا که آن دو ردشان می‌کنند، یک دلیل ساده تر وجود دارد و آن این که «خدا هست».دوشاعر روس به شیطان می‌خندند و ماجراها شروع می‌شود. شاعران روس کشته می‌شوند، پلیس و کا گ ب سرگردان می‌شود. مارگریتا حاضر به فداکاری می‌شود،تئاتر مسکو حادثه آفرین می‌شود،عده زیادی دیوانه می‌شوند...  درس اصلی این کتاب در واقع همین است که «به شیطان نباید خندید.» داستان با سه خط داستانی پیش می‌رود و در انتها هر سه خط به طرز حیرت انگیزی به هم می‌رسند. داستان در دل ماجرای خودش، خیلی آرام و زیر پوستی فضای پلیسی حکومت استالین فوق العاده از داستان تصلیب مسیح پیامبر (ع) –که البته با روایت کتاب مقدس تفاوت دارد و به روایت اسلامی ‌ماجرا شبیه است– را هم می‌توانید بخوانید.پونتوس پیلاطس این کتاب،همواره منتظر است تا مسیح او را ببخشد. (منبع: تارنمای سیمرغ به نقل از همشهری جوان/ شماره ٢۵٩/ احسان رضایی)
در 1 سال پیش توسط sima
عالیه این کتاب
در 1 سال پیش توسط anita
در اصل این کتاب یک تصویر نمادین از کشور روسیه در آن دوره‌ی زمانی خاص است. ولی به نظرم نویسنده در ورای منظور سیاسی‌اش، یک انتقاد صریح هم به نفی‌کنندگان ماوراطبیعه و وجود خدا و شیطان داشته. و یه کم غرغر: این چه جلد مزخرفیه که نشر به‌سخن واسه این کتاب انتخاب کرده؟
در 1 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
ح.خ سلام دوستان کتابخوان یا مثل خودم کتاب جمع کن، کتابهایی هستن که تا آخر عمر درگیرشونی: بینوایان، آرزوهای بزرگ، بلندیهای بادخیز، اشعار امیلی دیکنسون ومرشد ومارگریتای بولگاکف. شیطان در مسکو درس خداشناسی می دهد. باورکنید من بوسیله ی شیطان بولگاکف ایمانم به خدا بیشتر شد. پایان کتاب برای من بسیار حزن انگیز بود.کاش جاودانگی وبهشت طور دیگری باشد.
در 1 سال پیش توسط hey...354
کتابی عالی
در 1 سال پیش توسط یاسر نوروزی
با یک شاهکار طرف هستید. من ترجمه آقای میلانی را خواندم. اما آقای پرویز شهدی هم یکی از بزرگان ترجمه ما هستند. البته این را هم بگویم که طرح جلد این کتاب اصلا به دلم ننشست.
در 1 سال پیش توسط محمد کاملان
همه میگن کتاب خوبیه، اما من میگم باید اعتقادات مذهبی تون برای خوندن این کتاب یه کمی قوی باشه چون تناقضات مذهبی ش زیاده. در این کتاب به قدری از شیطان و قدرتش تعریف شده که آدم فک میکنه چقدر ...
در 1 سال پیش توسط dam...diz