فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌سوی رود، میان درختان

کتاب آن‌سوی رود، میان درختان

نسخه الکترونیک کتاب آن‌سوی رود، میان درختان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن‌سوی رود، میان درختان

نمی دانم چقدر فرمانده از دست دادیم و جایگزین کردیم و باز از دست دادیم. آن ها نه درست کردنی اند، نه کاشتنی که مثل سیب زمینی از این طرف بکاری از آن طرف سبز شود... یادم هست وقتی تیر می خورند فکر می کردیم اگر همان جا با گلوله خلاص شان کنیم ، راحت تر از این است که برشان گردانیم به عقب.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آن‌سوی رود، میان درختان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

دو ساعت پیش از بالا آمدن آفتاب راه افتادند و اول کار لازم نبود یخ کانال را بشکنند، قایق های دیگر پیش تر از آن ها راه را باز کرده بودند. توی قایق ها را در تاریکی نمی شد دید، اما صدا شنیده می شد. تیربان با پاروی بلندش، در پاشنه ی قایق ایستاده بود. شکارچی روی چهارپایه ی تیراندازی نشسته بود که بر سر جعبه ای محکمش کرده بودند و ناهار و فشنگ هایش در آن بود. دو یا چند تفنگ شکارچی، به بار مرغابی های چوبی گول زنک حمایل شده بودند. در جایی از قایق ها یک گونی پر از مرغابی وحشی ماده ی زنده یا یک نر و یک ماده بود و توی هر کدام سگی بود که به صدای بال اردک هایی که در تاریکی از بالای سر می گذشتند، جابه جا می شد و بی قراری می کرد.
چهارتا از قایق ها از کانال اصلی به سمت مرداب بزرگ شمالی رفتند. قایق پنجمی به کانالی فرعی پیچیده بود. در این هنگام، قایق ششم به طرف مردابی کم عمق پیچید که یخ آن نشکسته بود.
همه اش یخ؛ در سرمای ناگهانی و بی باد شب، تازه یخ زده بود. یخ در مقابل پاروی قایق ران کش می آمد و پس می رفت. بعد، مثل جام تختِ شیشه می شکست، اما قایق به کندی پیش می رفت.
شکارچی قایق ششم گفت: «یک پارو هم بده به من.» راست ایستاد و جا پایش را با دقت محکم کرد. صدای اردک ها را که از بالای سرش می گذشتند می شنید و بی قراری سگ را حس می کرد. از سمت شمال، صدای شکستن یخ را از برخورد قایق های دیگر می شنید.
تیربان از عقب قایق گفت: «بپا قایق را چپ نکنی.»
شکارچی گفت: «بابا ناسلامتی من هم یک پا قایق رانم.»
پاروی بلندی را که قایق ران به او داد گرفت و برگرداند تا از تیغه بگیرد. لبه ی پهن را گرفت و خم شد دسته ی پارو را در یخ فرو برد. ته سفت و کم عمق مرداب را حس کرد، وزنش را روی لبه ی پهن پارو انداخت و آن را دو دستی گرفت، نخست پارو را کشید، آن گاه رو به جلو فشار داد، تا جایی که دسته ی تیر رو به عقب رفت، پس قایق را پیش راند تا یخ را بشکند. یخ مثل شیشه خرد می شد و می شکست و قایق ران میان گدار یخ شکسته می راند.
کمی بعد شکارچی که بریده بود و زیر لباس گرم عرق می ریخت، از قایق ران پرسید: «محل تیراندازی کجاست؟»
ــ آن طرف سمت چپ. وسط خور بعدی.
ــ حالا به آن طرف برگردم؟
ــ هرطور میل تان است.
ــ هرطور میل تان است که نمی شود. ناسلامتی تو بلدی. آن قدر آب هست که قایق پیش برود؟
ــ آب پایین است، از کجا معلوم؟
ــ اگر نجنبیم، تا برسیم آفتاب زده.
قایق ران جواب نداد.
شکارچی با خود گفت، نکبت. باید به آنجا برسیم. بیشتر از نصف راه را آمده ایم و خجالت آور است از کارکردن و یخ شکستن و پرنده جمع کردن ناراحت باشی.
به انگلیسی گفت: «حواست به پشتت باشه، بی شعور.»
قایق ران به ایتالیایی پرسید: «چی؟»
ــ گفتم بجنب. دیرمان شده. الان هوا روشن می شود.
پیش از آنکه به بشکه ی چوب بلوط که ته مرداب فرو کرده بودند برسند، روز دمیده بود. بشکه میان حلقه ی خاکی قرار داشت که روی آن را علف و گیاه منجمد پوشانده بود. شکارچی با احتیاط روی آن جست و سرمای گزنده ی علف هایی را حس کرد که زیر پایش قرچ قرچ می کردند. قایق ران چهارپایه ی تیراندازی و جعبه ی فشنگ ها را که یکی بود از قایق برداشت و به شکارچی داد که خم شد و آن را ته بشکه ی بزرگ گذاشت.
شکارچی چکمه هایی را که تا بالای رانش می رسید به پا کرد و نیم تنه ی جنگی اش را پوشید که علامتی روی پاگون چپ داشت و کسی از آن سر درنمی آورد و جای ستاره های کنده شده بود. داخل بشکه رفت و سرش را پایین برد و قایق ران دو تفنگ او را به دستش داد.
تفنگ ها را به جداره ی بشکه تکیه داد و کیسه ی فشنگ دیگری را بین آن ها آویخت به دو قلاب که در بدنه ی بشکه ی مدفون تعبیه شده بودند.
از قایق ران پرسید: «آب هست؟»
قایق ران گفت: «آب نیست.»
ــ آب مرداب را می شود خورد؟
ــ نه، بهداشتی نیست.
شکارچی که از کار سنگینِ شکستن یخ و پیش راندن قایق دچار عطش شده بود، جوش آورد. جلوی خود را گرفت. گفت: «می خواهی کمک کنم، یخ بشکنی و مرغابی های چوبی گول زنک را بیرون بگذاری؟»
قایق ران گفت: «نه.» و با خشونت قایق را به طرف یخِ نازک راند که با پیشروی قایق صدا می کرد، ترک برمی داشت و می شکست. قایق ران یخ را با لبه ی پارو خرد می کرد. بعد مرغابی های گول زنک را به اطراف و پشت انداخت.
شکارچی فکر کرد قایق ران حالِ خوشی دارد. قلتشن. من برای آمدن به اینجا مثل خر کار کردم. او تنِ لش خودش را کشید و بس. چه مرگش شده؟ کارش همین است دیگر. مگرنه؟
چهارپایه ی تیراندازی را طوری میزان کرد که تا حد ممکن به چپ و راست بچرخد، یک جعبه فشنگ باز کرد و فشنگ ها را تو جیب هایش ریخت و جعبه ی دیگری باز کرد و ریخت توی توبره ی فشنگ تا به آسانی به آن ها دسترسی داشته باشد. پیش رویش، مرداب در نور سپیده دم می درخشید، قایق سیاه و قایق ران تنومند که یخ ها را با پارو خرد می کرد و گول زنک ها را چنان بر آب می پراکند گویی خود را از کاری خلاف عفت عمومی خلاص می کند.
هوا روشن تر می شد و شکارچی خط افق آن سوی مرداب را می دید. می دانست آن طرف خط، دو ایستگاه تیراندازی دیگر است و آن طرف تر باز باتلاق و بعد دریای آزاد. هر دو تفنگ را پر کرد و وضع قایق ران را وارسی کرد که گول زنک به آب می انداخت.
از پشت سر، صدای نرم بال پرندگان را شنید و بُزخو کرد، از دهانه ی بشکه به بالا نگریست. تفنگی را که کنارش بود با دست راست برداشت. بعد بلند شد تا به طرف دو مرغابی که با بال های صاف در گرگ ومیش به طرف مرغابی های گول زنک شیرجه می رفتند تیر بیندازد.
سرش را پایین گرفته بود، تفنگ را در مسیر پرواز مرغابی دوم نشانه رفت و بعد، بی آنکه به نتیجه ی تیراندازی نگاه کند، تفنگ را آرام بالا برد، بالا برد و به طرف چپ مرغابی دیگر که پایین می رفت، نشانه گرفت و ماشه را چکاند. دید مرغابی تا شد و وسط گول زنک ها روی یخ خردشده افتاد. به راست نگاه کرد و مرغابی اول را دید که روی همان یخ، نقطه ای سیاه تشکیل داده است. می دانست مرغابی اول را با دقت زده است. دور از قایق به طرف راست تیر انداخته بود و مرغابی دوم را طرف چپ قایق زد. گذاشته بود پرنده بالا بکشد و به سمت چپ میل کند تا قایق در تیررس نباشد. دو تیر مقبول بود و درست همان طور که باید می زد، با توجه به وضعِ قایق، شلیک کرد و چون تفنگ را از نو پُر کرد، احساس خوشی به جانش دوید.
مردی که توی قایق بود گفت: «ببین. به طرف قایق شلیک نکن.»
شکارچی با خود گفت، حرف مفت تحویلم نده. دلم می خواهد شلیک کنم.
رو به قایق ران فریاد کشید: «گول زنک ها را توی آب بینداز و بجنب. تا همه را در آب نیندازی، تیر خالی نمی کنم. یعنی فقط هوایی شلیک می کنم.»
قایق ران چیزی نگفت یا دست کم به گوش نرسید.
شکارچی در دل گفت، سر از کارش درنمی آورم. شکار سرش می شود. می داند بعد از شکار نصف می کنم یا حتی بیشتر می دهم. در عمرم به این دقت تیر نینداخته بودم. چه مرگش شده؟ من که دست رو دست نگذاشتم. گفتم که اگر می خواهد کمک کنم. گور باباش.
طرف راست، قایق ران خشمگین یخ را خرد می کرد و گول زنک های چوبی را به آب می انداخت و در همه ی حرکاتش نفرت موج می زد.
شکارچی به خود گفت، نگذار عیشت را خراب کند. با این همه یخ نمی شود زیاد تیراندازی کنم، مگر آفتاب یخ را آب کند. بیشتر از چند پرنده که نمی زنی، پس نگذار عیشت را خراب کند. تو که نمی دانی چقدر می توانی شلیک کنی، پس بی جهت نگذار حالت را بگیرند.
به تماشای آسمان مشغول شد که در چشم انداز گسترده ی باتلاق روشن تر می شد. به طرف بشکه ی در آب فرورفته برگشت و از فراز مرداب منجمد و باتلاق، به بالا نگاه کرد و کوه های برف پوش دوردست را دید. در جای پستی قرار داشت، هیچ تپه ی کم ارتفاعی به چشم نمی آمد و کوه ها ناگهان از دشت سر برآورده بودند. به سمت کوه که می نگریست، نسیمی بر صورتش احساس می کرد. فهمید باد از آن سو می وزد و خورشید که بالا می آید، پرنده ها با باد مخالف مواجه می شوند و به سوی او می آیند.
قایق ران از به آب دادن گول زنک ها فارغ شده بود. گول زنک ها در دو ردیف پخش بودند؛ یکی پیشِ رو، طرف چپ رو به آفتاب و دیگری طرف راست شکارچی. مرغِ دام را با نخ و وزنه ای که به آن بسته بود به آب انداخت و مرغابی سر را زیر آب فرو برد و درآورد و باز سر را زیر آب فرو برد و درآورد و آب به پشتش ریخت.
شکارچی به طرف قایق ران داد زد: «بهتر نیست دوروبرش را بیشتر بشکنی؟ اینجا آب زیادی نیست که مرغابی ها را جلب کند.»
قایق ران هیچ نگفت، اما با پارو لبه های نوک تیز یخ را خرد کرد. این یخ شکستن لازم نبود و قایق ران می دانست. اما شکارچی نمی دانست و با خود گفت، سر از کارش درنمی آورم، اما نباید بگذارم عیش مرا خراب کند. باید عیش را کامل کنم. هر تیر که می اندازی شاید آخری باشد و نباید بگذاری هیچ بی پدری کار را خراب کند. و باز به خود گفت، پسر جان، آرام باش.

نظرات کاربران درباره کتاب آن‌سوی رود، میان درختان