فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲

کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲

نسخه الکترونیک کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲

بعد از هر داستان تحلیلی در باره آن آمده است. در این تحلیل‌ها، تأکید بر نکاتی است که ممکن است به درک شایسته‌تر اثر کمک کند. برخی از نکات مستقیم به داستان مربوطند و برخی غیر مستقیم. نکات غیر مستقیم هرچند به‌طور عمده برای خوانندگانی است که به تازگی با آثار نویسنده آشنا شده‌اند و از این رو می‌بایست مقداری با فضای فکری و یا شیوه‌های نویسندگی او آشنایی پیدا کنند، در مواردی به کار خوانندگان حرفه‌ای نیز می‌آید

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من دیوانه ام

ج. د. سَلینجر

ساعت هشت شب بود و هوا تاریک شده بود و باران می بارید و آدم داشت یخ می زد. باد سروصدایی راه انداخته بود که نگو. انگار که توی یکی از این فیلم های ترسناک و پر از شبح و هیولا باشی و شبی رسیده باشه که قراره قتل و کشتار توش اتفاق بیفته. کنار توپ جنگی و بالای تپه تامسون(۱) ایستاده بودم و در حالی که داشتم از سرما یخ می زدم، نگاهم به پنجره جنوبی سالن ورزش بود که با نورافکن روشن شده بود و از دور خیلی آرام و بی سروصدا به نظر می اومد. درست مثل خود پنجره های سالن. البته ممکنه شما منظور این حرفم رو درست متوجه نشوید. چون تا حالا به یکی از این مدرسه های لعنتی و خسته کننده نرفته اید.
فقط کت دولایه ام تنم بود و دستکش نداشتم. پالتوی پشم شترم را یه شیرِ پاک خورده ای هفته پیش کش رفته بود و دستکش ها هم توی کت بود. پسر، واقعا سردم بود. توی این حال وروز فقط یه خل دیوونه اون جا وایمیستاد. یعنی خودِ من. من واقعا آدم دیوونه ای هستم. شوخی نمی کنم. البته درسته که پیچ و مهره های مغزم همچی درست هم کار نمی کنه ولی راستش در این موقعیت خاص اون جا وایستاده بودم تا مثل آدم بزرگ ها وداع با اون جا رو که مخصوص جوان ترها بود احساس کنم. همه مدرسه توی سالن بسکتبال جمع شده بودن که بازی با اراذل سکسون چارتر(۲) را تماشا کنن و اون وقت من اون بالا وایساده بودم که بلکه بتونم احساس خداحافظی رو توی خودم به وجود بیارم.
همین طور سر جا ایستاده بودم ــ پسر، داشتم از سرما قالب تهی می کردم ــ و می خواستم خودم رو توی حالت خداحافظی نگه دارم. اول باید با خودم خداحافظی می کردم. خداحافظ کالفیلد. خداحافظ آی رذل اوباش! بعد خودم رو در حالتی دیدم که دارم نزدیک غروب، قبل از تاریکی هوا توی سرمای منجمدکننده دسامبر، با بولر و جکسون(۳) توپ بازی می کنم و جالب این جاست که در همون حال هم یه حسی دارم مثل این که این آخرین دفعه ایه که با بولر و جکسون توی اون غروب یخزده دسامبر داریم توپ را پاسکاری می کنیم. یه حسی داشتم مثل این که من، بولر و جکسون کاری رو انجام داده باشیم و بعد همون جا به دست فراموشی سپرده باشیم، و فقط منم که یادش توی ذهنم مونده و تنها کسی که توی تشییع جنازه اش شرکت می کنه منم. برای حضور در همین مراسم بود که بالای اون تپه ایستاده بودم و داشتم یخ می زدم.
نیمه دوم بازی با اراذل سکسون چارتر شروع شده بود و می تونستی سروصدای جمعیت رو بشنوی. هر وقت توپ توی نیمه سکسون ها می رفت سروصدا بلند می شد و برعکس هر وقت توی نیمه ما می اومد زیاد صدایی بلند نمی شد. آخه نیمکت سکسون ها خیلی هم شلوغ نبود. اون ها همیشه بیش تر از یه تیم و چندتایی ذخیره و کادرفنی و از این چیزها، با خودشون کسی رو توی مسابقه ای چیزی نمی برند. می تونستی از روی سروصدایی که یکدفعه بالا می رفت بفهمی که مثلاً شولتس(۴) یا کینسلا(۵) یا تاتل(۶) گلی چیزی زده بودند. چون همون طور که گفتم توی نیمه طرف تیم پنسی یکدفعه همه شروع می کردن داد و فریاد کردن.
ولی راستش رو بخواهید من فقط یک بخش کوچک حواسم توی فکر برد و باخت بود. داشتم یخ می زدم و می خواستم فقط احساس خداحافظی رو توی خودم زنده کنم. یه چیزی مثل این که در مراسم تشییع جنازه، اون زمان بخصوصی ایستاده باشم که توی اون غروب دسامبر من و بولر و جکسون داشتیم به هم توپ پرت می کردیم و بالاخره توی یکی از همین سروصداهای جمعیت بود که یکدفعه اون طور که واقعا دلم می خواست خداحافظی رو حس کردم. مثل یک کارد برنده واقعی بود. احساس کردم که واقعا توی مراسم تشییع جنازه حاضرم. بنابراین کاری که کردم این بود که خیلی سریع و بلافاصله بعد از احساسی که بهم دست داد شروع کنم به دویدن به سمت پایین تپه تامسون اون هم با اون همه باروبندیلی که به خودم آویزان کرده بودم و باعث می شد سروصدایی بلند شه که انگار دارن از پاهای من جنی چیزی بیرون می آرن.
تمام شیب تپه رو دویدم و تا رسیدن به ورودی همین طوری به دویدن ادامه دادم. بعد وایسادم تا نفسم جا بیاد. دوباره دویدم و از خیابان ۲۰۲ گذشتم ــ واقعا که هوا منجمدکننده بود و احساس می کردم زانوهام داره خرد می شه ــ بعد توی خیابان هیسی(۷) ناپدید شدم. واقعا همین طور بود. ناپدید شدم. شما همیشه وقتی شب از عرض یه خیابونی چیزی رد می شید ناپدید می شید. عینا همین طوره که می گم. واقعا بدون شوخی ای چیزی همین طوره که می گم.
وقتی به خانه قدیمی اسپنسرها رسیدم ــ جایی که قصد داشتم اون جا برم ــ بندوبساطم رو توی ایوون گذاشتم و زنگ در رو خیلی محکم و پشت هم فشار دادم و بعد دست هام رو روی گوش هام گذاشتم. پسر، واقعا از سرما درب و داغون شده بودند. شروع کردم پشت در حرف زدن. «زود باشین. زود باشین. باز کنین این در لامصب رو. دارم یخ می زنم.» بالاخره خانم اسپنسر آمد. گفت: «هولدن! بیا تو عزیزم.» واقعا خانم خوبی بود. شکلات های داغی که روزهای یکشنبه به خوردمان می داد عذاب الیمی بود ولی راستش آدم زیاد به این اهمیت نمی داد.
با عجله خودم رو انداختم توی خانه. خانم اسپنسر گفت: «تا دم مرگ سردت شده هان؟ مثل موش آب کشیده شدی عزیزم.» خانم اسپنسر از اون زن هایی نبود که آدم هایی رو که کمی خیس شده اند تحمل کنه. یا باید کاملاً خشک بودی یا مثل موش آب کشیده شده بودی. اما از من نپرسید برای چی بیرون بوده ام و برای چی از خوابگاه بیرون زده ام. بنابراین فکر کردم که اسپنسرِ پیر همه چی را برایش گفته.
بندوبساطم رو آوردم و توی پذیرایی گذاشتم و کلاهم رو برداشتم. پسر، انگشت هام به سختی می تونست کلاهم رو نگه داره. گفتم: «حالتون چطوره خانم اسپنسر؟ سرماخوردگی آقای اسپنسر چطوره؟ بهتر شدن؟» خانم اسپنسر گفت: «خیلی بهتره. بذار کتت رو در بیارم عزیزم. خیلی سرحال تره، نمی دونم جریان چیه. برو پیشش عزیزم. توی اتاق خودشه.»
اسپنسرِ پیر اتاق شخصی خودش را داشت که بغل آشپزخانه بود. در حدود شصتاد سال سنش بود و حتی می تونست پیرتر هم باشه اما طوری با آدم برخورد می کرد که انگار واقعا داره با زندگیِ خودش عشق می کنه. اگر می خواستید به اسپنسرِ پیر فکر کنید، از این که این آدم برای چی زنده است سرتون گیج می رفت. انگار هر چیزی که توی این دنیاست و بیش ترش برای اون ساخته شده. اما بهتون بگم که اگه می خواستید این جوری در موردش فکر کنید راه رو اشتباهی می رفتید. خیلی بیش تر از اون که لازم بود فکر می کردید. اگه می خواستید در موردش فکر کنید باید به اندازه کافی فکر می کردید. نه خیلی زیاد. فقط باید به این فکر می کردید که همه کارهایی که انجام می ده مناسب خودشه. با این زندگی نصفه و نیمه از تقریبا همه چیزهایی که در هر لحظه وجود داشت لذت می برد. شده که من هم از چیزهایی خیلی لذت ببرم ولی فقط یه بار یا در یه موقعیت خاص بوده. بعضی وقت ها این جور چیزها شما رو به فکر فرو می بره که واقعا شاید هم آدم های پیر زندگیشون رو صرف چیزهای بهتری می کنن. حالا این که کجا باشن و چه وضعی داشته باشن حداقل از نظر من یکی که زیاد جای چک و چونه زدن نداره. من یکی که اگه یه آدم پیرِ علیل باشم و یه زندگی معمولی هم داشته باشم اصلاً نمی خوام در هر حالتی از همه چیز این دنیا لذت ببرم.
اسپنسرِ پیر روی صندلی راحتی ای توی اتاق خوابش نشسته بود و خودش رو توی پتوی ناواجویی(۸) پیچیده بود که او و خانم اسپنسر هشتاد سال پیش از پارک یلواستون(۹) خریده بودند. ظاهرا که سر خریدش باید کلی با سرخپوست ها سروصدا راه انداخته باشن. اسپنسر داد کشید: «کالفیلد! بیا تو پسر!»
رفتم تو. یه نسخه ماهنامه آتلانتیک توی بغلش باز بود و شیشه های قرص و بطری های خالی و یه شیشه آب گرم کف زمین ولو شده بود. من یکی که از دیدن یه شیشه آبی که از فرط موندن گرم شده باشه متنفرم به خصوص این که مال یه پیر هاف هافو باشه. شاید هم این منظره از نظر شما خیلی بد به نظر نیاد اما احساسی که به من دست می ده همینه که دارم می گم. به نظر من اسپنسرِ پیر خیلی شکسته تر به نظر می آمد. قدر مسلم به شکل آدمی که همیشه بهترین زندگی رو کرده به نظر نمی اومد و من نمی دونم چرا. شاید خانم اسپنسر دوست داشت فکر کنه اون همیشه سر کیفه. شاید دلش به این خوش بود که فکر کنه ممکنه این آدم هنوز پر از چیزهاییه که برای خودش ارزش داره.
گفتم: «من یادداشتتون رو دریافت کردم قربان. گفتم قبل از این که این جا را ترک کنم هر جور که شده شما را ببینم. سرماخوردگیتون چطوره؟» اسپنسرِ پیر گفت: «راستش اگه امیدی چیزی داشتم که وضعم بهتر می شه دکتری چیزی خبر می کردم.» به نظر می اومد حسابی درب و داغون شده. گفت: «بشین.» در حالی که هنوز داشت به حرف بامزه ای که زده بود می خندید گفت: «به ژوپیتر قسمت می دم که بگی تو چرا نرفتی بازی رو تماشا کنی؟»
روی لبه تخت نشسته بودم. همه چیز همون طور ردیف شده بود که توی تختخواب یه پیرمرد انتظارشو داری. گفتم: «خب، چند دقیقه ای بازی رو تماشا کردم قربان اما راستش به جای فردا امشب دارم برمی گردم خونه. دکتر ترمر(۱۰) گفتن که اگه بخوام، یعنی اگه واقعا بخوام می تونم امشب هم برگردم. برای همینه که دارم برمی گردم.» اسپنسر پیر گفت: «خب به نظر می آد از شبت خوب استفاده می کنی.» واقعا فکر می کرد من همچی حال و هوایی دارم. گفت: «پس امشب برمی گردی خونه ها؟»
گفتم: «بلی آقا.» گفت: «دکتر ترمر بهت چی گفت پسر؟» گفتم: «خوب. رفتارشون خیلی خوب بود آقا. گفتن زندگی مثل یه بازی ای چیزیه. باید مطابق قانون و قواعد بازی کرد. یه چیزهایی مثل این. برام آرزوی موفقیت کردن و گفتن که امیدوارن آینده خوبی داشته باشم. بلی یه همچی چیزهایی گفتن.» سعی کردم برای لحظاتی هم که شده فکر کنم که واقعا آشغالی مثل ترمر می تونه همچی چیزهایی به آدم بگه. بنابراین چیزهای دیگه ای هم از خودم درآوردم و به اسپنسر گفتم. در مورد این که چطور نصیحتم کرده که زندگیم رو دست خودم بگیرم و سعی کنم به هدف هام برسم. حتی چرت و پرت های دیگه ای رو به هم بافتم و گفتم. اسپنسر پیر در تمام مدت حرف زدن من گوش می کرد و سرش رو مدام تکون می داد.
گفت: «با پدر و مادرت تماس گرفتی؟»
گفتم: «نه قربان. تماسی باهاشون نگرفتم چون امشب می بینمشون.»
اسپنسر پیر سرش را تکان داد و پرسید: «خب. انتظار داری چطور با این وضع کنار بیان؟»
گفتم: «خب. قدر مسلم از این جور خبرها استقبال نمی کنن.» این سومین مدرسه ایه که ازش اخراج شدم، پسر. «این بار مسئله خیلی جدیه قربان!»
این بار دیگه اسپنسر پیر سرش رو تکون نداد. من داشتم آزارش می دادم. پیرمرد بینوا. یکدفعه ماهنامه آتلانتیک رو بلند کرد و مثل این که واقعا براش سنگین باشه سعی کرد پرتش کنه روی تخت. همون طور که انتظارش می رفت به تخت نرسید و افتاد روی زمین. من بلند شدم و مجله رو بلند کردم و روی تخت گذاشتم. حسی به سراغم اومده بود که هرچه زودتر اون جا رو ترک کنم. انگار که شیطونی چیزی رو توی اون اتاق دیده باشم. اسپنسر پیر گفت: «آخه تو چته پسر؟ چندتا درس رو توی این ترم قبول شدی؟»
گفتم: «چهارتا قربان.»
گفت: «و چندتا رو مردود شدی؟»
گفتم: «چهارتا.»
اسپنسر پیر به نقطه ای روی قالیچه، جایی که مثلاً اگه مجله اون جا افتاده بود خیره شد. گفت: «من برای این توی تاریخ ردت کردم که هیچی نمی دونستی. نه در طول ترم و نه توی امتحان هیچی نداشتی که رو کنی. حتی یک دفعه. شک دارم که در تمام این مدت یک دفعه هم کتاب رو نگاه کرده باشی. درست نمی گم؟»
در پاسخ بهش گفتم که یکی دو باری نگاهی بهش کردم. نمی خواستم احساساتش رو جریحه دار کنم. اسپنسر مرده تاریخ بود. اگه در موردم این فکر رو می کرد که آدم کودن و ابلهی ام شاید درست فکر می کرد ولی من نمی خواستم فکر کنه که کتابی رو که عشقش بود مطلقا طرفش نرفته ام. گفت: «برگه های امتحان روی قفسه است. لطفا بیارش این جا.»
رفتم و دسته برگه ها رو براش آوردم و دومرتبه روی لبه تخت نشستم. اسپنسر پیر ورقه مرا طوری بیرون کشید و بهش نگاه کرد که انگار ورقه یک دانشمند بزرگ واقعی مثل پاستوری کسی رو داره از میون دسته برگه ها بیرون می کشه و بهش نگاه می کنه. گفت: «خب. ما از سوم نوامبر تا چهارم دسامبر تاریخ مصر رو کار کردیم. تو از میون بیست و پنج موضوعی که داده شده بود فقط همین رو انتخاب کردی. حالا ببین. این درست چیزیه که تو نوشتی»:

مصری ها یکی از نژادهای قدیم بودند که در شمالی ترین قسمت های آفریقا زندگی می کردند. جایی که مطابق کشفیات فعلی قدیمی ترین تمدن های بشری را در نیمکره شرقی داشته. مصری ها از جهات دیگری هم اقوام جالبی هستند. مثلاً یکی این که در کتاب مقدس خیلی از اون ها یاد شده. در واقع کتاب مقدس پر از حکایت های سرگرم کننده از فراعنه قدیم مصره. این همه اون چیزهاییه که تا کنون از مصر کشف شده.

اسپنسر پیر نگاهی به من کرد و گفت: «پاراگراف بعد.»

چیزی که در مورد مصری ها جالب توجه است، رسوم خاص زندگی آن هاست. مصری ها برای انجام بعضی از کارها روش های خیلی جالبی داشته اند. آداب مذهبی آن ها هم بسیار جالب بوده است. مرده های خودشان را در مقبره های خاصی به روش های بسیار جالبی دفن می کرده اند. فراعنه مصر بعد از مرگ در پارچه هایی که با مواد مخصوصی آغشته بوده پیچیده می شده و دفن می شده اند تا بدین ترتیب از فساد جسد ممانعت بشود. هنوز که هنوز است پزشکان و دانشمندان علوم طبیعی به اسرار ترکیبات مومیایی پی نبرده اند و ما می دانیم که جسدمان بعد از مرگ به سرعت تجزیه می شود و کاملاً تغییر شکل می یابد.

اسپنسر پیر نگاهش را از روی ورقه برداشت و متوجه من کرد. من سعی کردم نگاهش نکنم. اگر هر بار به جای خوندن نگاهش رو به من می انداخت دوباره مجبور بود متن رو بخونه و من نمی خواستم که نگاهمون توی چشم همدیگه بیفته:

در زندگی مصری های باستان چیزهای زیادی هست که می تواند به درد زندگی ما هم بخورد.

اسپنسر پیر این جمله را هم خواند و بعد گفت: «آخرش هم نوشته ای پایان.» ورقه را پایین آورد و خواست روی تخت پرت کند که از دستش افتاد. تخت فقط دو فوت از صندلی اش فاصله داشت. من بلند شدم و ورقه امتحان را برداشتم و روی ماهنامه آتلانتیک گذاشتم.
اسپنسر پیر از من پرسید: «حالا از این که ردت کردم از من دلخوری ای چیزی داری پسر؟ بگو ببینم برای چی اومدی خونه من؟» گفتم: «راستش همین جوری.» در واقع باید بگم کار ابلهانه ای کردم. اصلاً نفهمیدم چرا این رو گفتم چون در اون لحظه چیز دیگه ای ذهنم رو مشغول کرده بود. رفته بودم توی فکر دریاچه سنترال پارک(۱۱) که لابد وقتی برمی گشتم خانه یخ زده بود و وقتی صبح از پنجره بیرون رو نگاه می کردی خیلی ها داشتند روی یخ اسکیت بازی می کردند و حسابی توی فکر بودم که اردک های توی دریاچه در این مواقع کجا می رن. یعنی وقتی که دریاچه یخ می زنه زندگی اردک ها چطوری می شه. اما خوب این ها رو که نمی تونستم به اسپنسر پیر بگم.
پرسید: «خوب حالا چه احساسی داری پسر؟»
گفتم: «منظورتون در مورد رد شدن توی درس ها و این چیزهاست؟»
گفت: «بلی.»
سعی کردم که مقداری ذهنش رو روشن کنم. شاید برای این که واقعا آدم خوبی بود و شاید برای این که وقتی می خواست چیزی را روی تخت بیندازد با همه تلاشی که می کرد از دستش می افتاد. گفتم: «خب. واقعیت اینه که از این که توی درس ها مردود شدم واقعا متاسفم. دلایل زیادی هم هست که باید متاسف باشم.» می دونستم که هیچ وقت قادر نبودم خیلی چیزها رو به اون بگم. نه در مورد ایستادنم روی تپه تامسون و نه در مورد فکرهایی که در مورد بولر و جکسون و خودم به مغزم رسیده بود. گفتم: «خب. دلیل بعضی کارها رو سخت می شه توضیح داد قربان. اما مثلاً امشب، بلی امشب مجبور بودم که وسایلم رو توی کیفم بذارم. کفش های اسکی رو هم باید جزو وسایل توی کیف می ذاشتم. کفش های اسکی من رو به این فکر فرو برد که دارم این جا رو ترک می کنم و واقعا متاسف شدم. یعنی راستش تونستم برای یه لحظه مادرم رو ببینم که داره توی فروشگاه ها پرسه می زنه و یه میلیون سوال بی سروته از فروشنده ها می پرسه. برای من هم یه جفت کفش اسکی خریده. طبق معمول هم اندازه اش درست نیست. پسر، واقعا زن خوبیه. آره. شوخی نمی کنم. فکر کنم تا حدی همین دلیلش باشه که من از رد شدنم توی درس ها ناراحتم. یه دلیلش مادرمه و کفش های اسکی اشتباهی که برام خریده.» این همه چیزی بود که گفتم. دیگه باید ساکت می شدم.
اسپنسر پیر تمام مدتی که من حرف می زدم همین طور سرش رو تکون می داد. انگار که همه حرف هایی رو که می زنم می فهمه و از ته وتوش سر در می آره. اما راستش رو بخواهید شما نمی تونستید بفهمید این آدم که داره سرش رو تکون می ده برای اینه که حرف هاتون رو می فهمه یا برای اینه که فقط پیرمرد خوبیه که گریپ سختی هم داره و یه آدم ابله و خل و چل هم توی اتاقش وایساده.
به من گفت: «دبیرستان رو از دست می دی پسر.»
اسپنسر آدم خوبی بود. اینو بی شوخی می گم. سعی کردم یه کمی بیش تر براش توضیح بدم. گفتم: «نه کاملاً قربان. خب. بلی. یه چیزایی رو از دست می دم. این درسته. رفت و آمد به پنسی رو با قطار از دست می دم. توی قطار آدم می تونه بره رستوران و سفارش ساندویچ جوجه و کوکاکولا بده و چهار پنج تا از مجله های جدید رو ورق بزنه. صفحات همشون هم براق و نو به نظر می رسه. دیگه هم نمی تونه برچسب مدرسه پنسی رو روی کیفش بزنه. آخه یه بار یه خانمی توی قطار این برچسبو روی کیف من دید و ازم پرسید پسری به نام آندرو واربوچ(۱۲) رو می شناسم یا نه. اون خانم مادر این یارو واربوچ بود و خود شما قربان آدمی مثل واربوچ رو خیلی بهتر از من می شناسید. واقعا که یک شپش به تمام معنیه. آدمیه که وقتی شما مثلاً یه بچه کوچکید و زورتون بهش نمی رسه، دستتون رو می گیره و می پیچونه تا تیله های شیشه ای رو به زور از دستتون بگیره. یه همچی آدمیه. اما مادرش زن خوبی به نظر می رسید. هرچند که می بایست مثل بیش تر مادرها توی دیوونه خونه ای جایی بستری می شد. اما به هر حال عاشق این پسره واربوچ بود. می تونستید توی چشماش که واقعا دیوونگیش رو نشون می داد، بخونید که تا چه حد فکر می کنه این واربوچ برای خودش آدمیه و مثلاً تحفه ای چیزیه. برای همین هم من تقریبا تمام یه ساعتی رو که توی قطار بودیم براش از فضایل این واربوچ پدرسوخته تعریف کردم. مثلاً این که هیچ کدوم از بچه های مدرسه بدون این که اول با واربوچ مشورت کنن آب نمی خورن و از این حرف ها. واقعا حرف هام داشت خانم واربوچ رو از پا می انداخت. تقریبا نزدیک بود غش کنه و ولو شه توی راهرو. شاید تا اون موقع نصفی از ذهنش هنوز توی شک و تردید بود که چه شپشی رو به جون مردم دنیا انداخته. اما من واقعا فکرشو تغییر دادم. من مادرا رو خیلی دوست دارم. می دونید اون ها به آدم احساس بزرگی و غرور می دن.»
حرفم رو قطع کردم. اسپنسر پیر هم دنبالش نکرد. شاید تکونی خورده بود اما نه اون قدر که منو وادار کنه مطلب رو عمیق تر بهش بگم. به هر حال فرقی هم نمی کرد چون چیزی بیش تر از اون که می خواستم بگم نمی گفتم. هیچ وقت نمی گفتم. واقعا که من عقلم پاره سنگ بر می داره. جدی دارم می گم.
اسپنسر پیر گفت: «برای رفتن به دانشگاه برنامه ای داری پسر؟»
گفتم: «برنامه ای ندارم قربان. می شه گفت من فقط در حال زندگی می کنم.» دیگه کم کم داشتم شروع می کردم به پرت و پلا گفتن و راست و دروغ سر هم کردن. شاید برای این که خیلی وقت بود که روی لبه اون تخت کوفتی نشسته بودم. یکدفعه تصمیم گرفتم از جام بلند شم. گفتم: «خب. بهتره من زحمتو کم کنم قربان. باید به قطاری چیزی برسم. در ضمن باید بگم شما هم خیلی خوش تیپید قربان.»
اسپنسر پیر ازم خواست که اگه می تونم بمونم و قبل از رفتن یه فنجون شکلات داغ باهاش بخورم اما گفتم نه و تشکر کردم. باهاش دست دادم. واقعا به من لطف داشت. بهش گفتم که مرتب براش نامه می نویسم. گفتم که نگران من نباشه و بدونه که اصلاً در وضعیت من تقصیری نداشته. بهش گفتم که خودم می دونم چه آدم ناقص العقلی ام. ازم پرسید مطمئنم که شکلات داغی چیزی نمی خوام؟ خیلی طول نمی کشه. گفتم: «نه قربان. خداحافظ قربان. در مورد گریپتون هم خیلی نگران نباشین. زود خوب می شه.» گفت: «بلی. باشه.» دستم را دومرتبه فشار داد و گفت: «خداحافظ پسر.» بعد هم موقعی که داشتم می اومدم بیرون یه چیزهایی گفت که درست نشنیدم. فکر می کنم موفق باشی و از این حرف ها. من واقعا براش احساس تاسف می کردم. می دونستم که داره به چی فکر می کنه. این که من چقدر بچه ام، این که هیچ چی در مورد دنیا و زندگی نمی دونم و این که چه بلاهایی ممکنه در آینده سر بچه ای مثل من بیاد. من دیگه اومدم بیرون اما راستش رو بخواهید احتمالش هست که بعد از رفتن من درست و حسابی وضعش به هم ریخته باشه. شرط می بندم بعد از اون کلی با خانم اسپنسر در مورد من صحبت کرده و این باعث شده حالش بهتر بشه. بعد هم از خانم اسپنسر خواسته قبل از این که از اتاق بره بیرون ماهنامه آتلانتیک سیتی رو بهش بده.
آن شب ساعت از یک گذشته بود که رسیدم خونه. درست یادم نیست چطور رسیدم چون حدود نیم ساعتی داشتم با پیت،(۱۳) مسئول آسانسور گپ می زدم. داشت برام درددل می کرد که شوهرخواهرش پلیسه و یه نفر رو با تیر زده. مجبور نبوده این کار رو بکنه ولی به هر حال عشقش کشیده یارو رو با تیر بزنه. از اون موقع تا حالا خواهر پیت با شوهرش قهر کرده و طرفش نمی ره. موضوع خیلی جدی بود. راستش دلم برای خواهر پیت نسوخت ولی برای شوهرخواهرش چرا. به نظرم از اون بی پدر و مادرهایی اومد که دل آدم به حالشون می سوزه.
ژانت، خدمتکارمون که دورگه بود، در رو برام باز کرد. کلید لامصبم رو یه جایی گم و گور کرده بودم. از این روکش های آلومینیومی روی موهاش کشیده بود که مثلاً حالت موهاش به هم نخوره. با دیدن من گفت: «این جا چه کار می کنی پسرجان؟! شما این جا چه کار می کنی پسرجان؟!» این زن عادت داشت هر چیزی رو دو مرتبه تکرار کنه. من واقعا از این که یه نفر مدام بهم بگه پسرجان حال مریضی و درب و داغونی بهم دست می ده. این بود که فقط گفتم: «باقی کجان؟» گفت: «برای بازی بریج رفتن. دارن بریج بازی می کنن. چی شد به خونه برگشتین پسرجان؟» گفتم: «به دلیل مسائل نژادی بود که برگشتم.» زنک کودن بدون این که چیزی از حرف های من بفهمه گفت: «چه نژادی؟» گفتم: «نژاد بشری. هه هه هه.» کیف و کتم را درآوردم و در راهرو انداختم و از دستش فرار کردم. کلاهم رو پشت سرم کشیدم که به نظرم نشان از یه تغییر تحسین برانگیز داشت. از راهرو گذشتم و درِ اتاق فیبی(۱۴) و ویولا را باز کردم.
با این که در باز شد هنوز اتاق تاریک بود. اون قدر که برای رفتن کنار تخت فیبی نزدیک بود گردنم بشکنه. رفتم و کنار تختش نشستم. خیلی آرام و آسوده خوابیده بود. صدا زدم: «فیبی! هی فیبی!» خیلی آرام و خیلی قشنگ از خواب بیدار شد. گفت: «هولدن!» لحنش نگران بود. گفت: «خدایا! این جا چه کار می کنین؟ چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟» گفتم: «ای بابا. همون حرف های همیشگی. خوب چه خبر تازه؟» گفت: «هولدی! شما این جا توی خونه چه کار می کنین؟» این بچه فقط ده سالشه ولی وقتی می خواد که جوابش داده بشه واقعا می خواد که جوابش داده بشه. نگاهم افتاد به بازوش. یه چسب زخم روی بازوش دیده می شد. گفتم: «بازوت چی شده؟» گفت: «خوردم به قفسه لباس ها. خانم کیف(۱۵) من رو مسئول مراقبت از کمد لباس ها کرده. من باید مراقب لباس های بچه ها باشم.» اما دوباره برگشت سراغ چیزی که توی سرش بود: «هولدی. این جا توی خونه چه کار می کنین؟» مثل یه خانم متشخص حرف می زد. اما واقعیتش رو بخواین فقط وقتی که با من طرف می شد این طوری حرف می زد. دلیلش هم این بود که من رو دوست داشت. با بقیه خیلی هم متشخص رفتار نمی کرد. آره فیبی درست مثل یه بچه خونواده ما لجوج و یه دنده بود.
گفتم: «یه دقیقه صبر کن برمی گردم.» برگشتم و رفتم توی اتاق پذیرایی و یه چند تایی سیگار از توی جعبه سیگار برداشتم و توی جیبم گذاشتم. وقتی برگشتم فیبی صاف روی تخت نشسته بود و نگاهش به من خیلی قشنگ بود. دوباره کنارش روی تخت نشستم. گفتم: «ماجرا اینه که دومرتبه اخراج شدم.»
گفت: «هولدن! خدایا! باباجون می کشدتون.»
گفتم: «نمی تونستم کاری بکنم فیبی. با یه مشت زبون نفهم، امتحان های جورواجور، وقت های اجباری برای خرخونی و خلاصه باور کن همه چیزش پر بود از حماقت و لجبازی. داشتم دیوونه می شدم. حالم از اون جا به هم می خورد.» گفت: «اما هولدن. شما هیچ چی رو توی زندگی دوست ندارین.» پسر واقعا نگران شده بود.
گفتم: «چرا دارم. خیلی چیزها رو دوست دارم. این حرف رو نزن فیبی.»
فیبی گفت: «اگه راست می گین یکیش رو بگین.»
بهش گفتم: «نمی دونم. خدایا واقعا نمی دونم. امروز دیگه مغزم به کلی از کار افتاده. خب فکر کنم دخترهایی رو دوست دارم که تا به حال ندیدمشون، دخترهایی که فقط می تونی از پشت سرشون اون ها را ببینی، مثلاً اون هایی که توی قطار با فاصله چند تا صندلی جلوتر از تو نشستن. من یه میلیون چیز توی دنیا دوست دارم. دوست دارم این جا کنار تو بشینم. جدی می گم فیبی. شاید فقط این رو دوست داشته باشم که این جا کنار تو بشینم.» فیبی گفت: «برو توی تختت ویولا.» ویولا آمده بود بیرون. فیبی گفت: «نگاه کن الآن می ره خودشو با فشار لای میله های تخت می چپونه.» من ویولا را بلند کردم و کنار خودم نشوندم. این بچه هم از دیوونگی به خودمون رفته. ویولا گفت: «هولدی! یه کاری کن ژانت عروسک دونالد داک رو بهم بده.» فیبی گفت: «ویولا حرف زشتی به ژانت زده و اون هم عروسک دونالد داکش رو ازش گرفته.»
ویولا گفت: «آخه دهنش هیچ وقتِ خدا بوی خوبی نداره.»
فیبی گفت: «دهنشون خانم.» بعد به من گفت: «به ژانت موقعی که داشته کفش هاش رو پاش می کرده همچی حرفی زده.» ویولا در حالی که روی پاهای من وایستاده بود گفت: «آخه ژانت همیشه نفسشو می ده توی صورت من.» من به ویولا گفتم که دلش برام تنگ شده بوده یا نه اما طوری نگام می کرد انگار شک داشته باشه که من اصلاً این مدت جایی رفته بوده باشم. فیبی گفت: «برگرد سر جات و برو توی تختت. حالا. نگاش کن اگه به حال خودش بذاریش مستقیم می ره لای میله های تخت خودش رو قایم می کنه.» ویولا دوباره به من گفت: «ژانت مرتب توی صورت من نفس می کشه و عروسک دونالد داک من رو هم قایم کرده.» فیبی گفت: «هولدن برات پس می گیردش.» فیبی اصلاً مثل بچه های دیگه نبود. اصلاً نمی تونست با پیشخدمت جماعت کنار بیاد. من بلند شدم و ویولا رو بردم و توی تختش گذاشتم. بهم گفت یه چیزی براش بیارم ولی نتونستم بفهمم چی گفت. یه چیزی تو مایه زاتون یا همچی چیزی که سر در نیاوردم.
فیبی گفت: «منظورش زیتونه. مدتیه که دیوونه زیتون شده. همیشه خدا از صبح تا شب می خواد زیتون بخوره. امروز بعدازظهر که ژانت خونه نبود زنگ آسانسور رو زد و از پیت خواست بره براش زیتون بخره.» ویولا دوباره گفت: «زاتون! هولدی! برو برام زاتون بگیر.» گفتم: «خیلی خب.» گفت: «از اون سرخا هم توش باشه.» بهش گفتم: «خیلی خب باشه. از همونا می گیرم.» گفتم که حالا دیگه بخوابه. روش پتو انداختم و اومدم برگردم کنار تخت فیبی اما یکدفعه سر جام خشکم زد. شنیدم که صدای در اومد و یکی دو نفر اومدن توی خونه. فیبی یواش گفت: «اومدن. صدای باباجون رو می شنوم.» سرم رو تکون دادم و به سمت در رفتم. کلاهم رو از سرم برداشتم. فیبی همون طور یواش گفت: «هولدی! بهشون بگین که چقدر از اونچه اتفاق افتاده متاسفین. همه چی رو بگین. بعد هم بگین که همه سعی تون رو می کنین که دفعه بعد خیلی بهتر باشین.» من فقط سرم رو تکون دادم. فیبی گفت: «می تونین برگردین این جا. من بیدار می مونم.» از اتاق بیرون رفتم و در رو بستم.
پیش خودم گفتم کاش کتم و کیفم رو مثل آدم یه جایی آویزان کرده بودم. می دونستم که بهم خواهند گفت که اون کت چقدر قیمت داره و چقدر آدما هستند که حاضرن برای داشتن یه همچی کیفی سرشون رو بدن. وقتی که دیگه والدین محترم کارهایی با من کردند که حالا حوصله تعریفش رو ندارم، به اتاق بچه ها برگشتم. فیبی خوابیده بود. مدتی نگاش کردم. چقدر بچه قشنگی بود. بعد رفتم سراغ تخت ویولا. یواش پتوش رو کنار زدم و عروسک دونالد داک رو کنارش گذاشتم. بعد یه مشت زیتون رو با دست چپم دونه دونه روی نرده کنار تخت ردیف کردم. مثل این که بخوام یه ریل قطار درست کنم. یکی از زیتون ها افتاد کف اتاق. حس کردم ممکنه کثیف شده باشه برای همین برش داشتم و توی جیب ژاکتم گذاشتم. بعد اتاق رو ترک کردم. رفتم به اتاق خودم. رادیو رو روشن کردم ولی کار نمی کرد. پس رفتم توی تخت.
مدت خیلی طولانی ای بدون این که خوابم ببره بیدار موندم و فکر کردم. احساس بدبختی می کردم. فکر کردم که هر کسی رو که توی این دنیا اسمشو بیاری داره برای خودش درست و راست زندگیش رو می کنه و فقط منم که همه چیزم غلط و نادرسته. می دونستم که هیچ وقتِ خدا مثل یکی از اون همشاگردی های بی پدر و مادر موفقی که داشتیم نمی شم. هیچ وقت از من یکی مثل ادوارد گونسالس(۱۶) یا تئودور فیشر(۱۷) یا لارنس مایر(۱۸) در نمی آد. فهمیدم که باید به حرف پدر گوش کنم و برم به یکی از این دفترهای مضخرفی که خودش مسئولیتشون رو داره و دیگه هم به مدرسه ای چیزی برنگردم. هیچ وقت. و این که من اصلاً کار کردن توی شرکت و دفتر و از این چیزها رو دوست ندارم و نداشته ام. دومرتبه رفتم توی این فکر که اردک های سنترال پارک وقتی آب دریاچه یخ می زنه کجا می رن و باز فکرم به جایی قد نداد و در نهایت خوابم برد.

یادداشت مولف

این دومین مجلد داستان کوتاه همراه با تحلیل است که به برخی نویسندگان و داستان های شایسته دیگر می پردازد. چنان که در پیشگفتار کتاب قبل هم اشاره کرده ام، مدعی تحلیل و نقد نیستم. فقط نکاتی را آورده ام که شاید خواننده را در درک بهتر داستان یاری کند. این نکات متنوع است و چنان که گفتم بسته به نوع داستان فرق می کند. در مورد داستان اسقف می شد از زوایای مختلف نگاه کرد یا در مورد داستان گراهام گرین می شد شیوه تحلیل کالبدشکافانه در پیش گرفت اما به نظرم رسید که انتخاب زاویه دید روان شناختی در مورد داستان چخوف یا اشاره ای گذرا بر زندگی و افکار گرین در مورد داستان او، در درک نکاتی از داستان که مهم است، یاری رسان خواهد بود و از این رو همین شیوه را انتخاب کردم. در مواردی که به نظرم لازم آمد، بیش تر از آنچه باید، روی نویسنده و اندیشه و اسلوب نگارش او درنگ کردم و آن جا که به نظرم لازم آمد، کلیاتی را آوردم که نویسنده و داستان هر دو را فرا گیرد. مانند کتاب اول تاکیدم بیش تر بر نویسندگی خلاق است تا ادبیات نظری.

دکتر شادمان شکروی
شهریور ۱۳۹۰

نظرات کاربران درباره کتاب چند داستان کوتاه همراه با تحلیل ۲

صفحات کتاب باز نمیشوند چرا؟؟
در 6 ماه پیش توسط
داستانهای کتاب سرشار از شعار و شعارزدگی مدنی است، افکار نویسنده را به دلیل کشش درونی و تمایل به اجتماع گریزی و روی هم رفته سطحی نگری نمی پسندم.
در 2 سال پیش توسط