فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ ایوان ایلیچ

کتاب مرگ ایوان ایلیچ

نسخه الکترونیک کتاب مرگ ایوان ایلیچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

«مرگ ایوان ایلیچ» داستان یک قاضی صاحب منصب روسی را نقل می‌کند که از قشر مرفه و خوشگذران زمان خویش محسوب می‌شود، اما بر اثر بیماری اندک اندک به خود می‌آید و این سرآغاز معرفتی جدید برای وی می‌شود. صالح حسینی - مترجم کتاب - در مورد این اثر گفته است: تالستوی به جای اینکه داستان ایوان ایلیچ را با زندگی او آغاز کند، با مرگ او آغاز می‌کند و با زندگی او پایان می‌دهد. پیام داستان نیز ساده و روشن است و تقریبآ همانند همه نوشته‌های تالستوی درصدد القای این نکته است که نوعی از زندگانی که آدمیزاد در پیش گرفته غلط است و شایسته این است که به فطرت خویش بازگردد. تالستوی، نویسنده روسی، در سال 1828 در یکی از شهرهای مرکزی روسیه متولد شده و در عمر 82 ساله خویش رمان‌های تاریخی‌ای همچون «جنگ و صلح»،‌ «آناكارنينا»،‌ «پتر اول»،‌ چندین مجموعه زندگینامه از مشاهیر جهان و چندین داستان کوتاه به نگارش در آورده است.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

از مرگ ایوان ایلیچ، تا جایی که نگارنده خبر دارد، تاکنون پنج ترجمه به فارسی درآمده است:
۱) ترجمه گامایون، در مجموعه پس از مجلس رقص.
۲) ترجمه کاظم انصاری، در مجموعه سونات کرویتسر (با عنوان «پراسکویا فدورونا»).
۳) ترجمه صادق سرابی، در مجموعه اسیر قفقاز.
۴) ترجمه احمد گلشیری، در مجموعه داستان و نقد داستان، جلد دوم.
۵) ترجمه لاله بهنام.
ترجمه حاضر نیز مطابق با فهم نگارنده، پیش روی خوانندگان قرار دارد که غرض به هیچ وجه کاستن از ارزش ترجمه های قبلی نیست، و به یقین آخرین ترجمه هم نخواهد بود.
مدتها بود تصمیم گرفته بودم هیچ اثری را از زبان واسط به فارسی برنگردانم. اما ترجمه انگلیسی این اثر به دست زن و شوهری صورت گرفته است که-با توجه به اینکه شخص شوهر ۲۷ سال در روسیه زندگی کرده و خانم روسی الاصل او هم تا ۴۰ سالگی در روسیه بوده-قابل اعتماد است(۱)، و من هم به این سبب که آن را دست کم تاکنون بیست بار در دوره های مختلف ادبیات درس داده ام، گمانم براین است که علاوه بر معنا و مضمون داستان و قصد نویسنده، تا اندازه ای هم به ریزه کاریهای داستان واقفم. راستش همین هم سبب شد که، پس از پنج ترجمه موجود، جسارت کنم و روایت دیگری از آن به دست بدهم، با این معیار که، اکر تالستوی امکانات زبان فارسی را دراختیار می داشت، مرگ ایوان ایلیچ را چگونه می نوشت.
و اما مقاله نسبتا مفصلی درباره این اثر نوشته ام که ترجیح دادم آن را در موخره بیاورم، با عنوان «مرگ ایوان ایلیچ: حدیث مرگ و رستاخیز». پس از آن نیز ترجمه اثر کوتاهی را آورده ام به نام آخرین گل؛ که داستان مصوّری است تمثیلی، و به ظاهر سنخیتی با «مرگ ایوان ایلیچ» ندارد، اما چون نیک بنگریم، این هم عین اثر تالستوی درباره سرنوشت بشر است و دلیل آمدن آن در این دفتر همین است و بس.
ص. ح.

یک

به وقت تنفس جلسه محاکمه ملوینسکی در عمارت بزرگ دادگستری، اعضای دادگاه و دادستان که در دفتر کار ایوان یگوریچ(۲) تشکیل جلسه داده بودند، رشته بحث را به پرونده جنجالی کراسوفسکی کشاندند. فیودور واسیلیوویچ با حرارت می گفت این پرونده از حوزه اختیار ما بیرون است، ایوان یگوریچ نظری خلاف این داشت و پیتر ایوانیچ که از همان آغاز وارد بحث نشده بود، قید شرکت در آن را زد و به ورق زدن خبرنامه، که تازه آورده بودند، مشغول شد.
درآمد که «حضرات، ایوان ایلیچ مرحوم شد!»
-نگو!
پیتر ایوانیچ در جواب گفت: «بیا خودت بخوان»، و روزنامه را که مرکبش هنوز خشک نشده بود، داد دست فیودور واسیلیوویچ. در کادر سیاهی چنین آمده بود: «پراسکوویا فیودورنا گالینا با قلبی آکنده از اندوه درگذشتِ شوهر محبوبش ایوان ایلیچ گالین عضو دادگاه را که در چهارم فوریه سال جاری، ۱۸۸۲، به وقوع پیوست به اطلاع اقوام و آشنایان می رساند. مراسم تشییع آن مرحوم روز جمعه ساعت یک بعدازظهر برگذار خواهد شد.»
ایوان ایلیچ همکار آقایان حاضر در جلسه بود و همگی به او ارادت داشتند. چند هفته ای می شد بیمار افتاده بود و می گفتند دردش بی درمان است. سمتش را هنوز به کسی نداده بودند منتها زمزمه هایی درمیان بود که سمتش را در صورت فوت به الکسی یوف می دهند و وینیکوف یا اشتابل را به جای الکسی یوف منصوب می کنند. برای همین به شنیدن خبر مرگ ایوان ایلیچ نخستین فکری که به ذهن هر یک از آقایان حاضر در آن دفتر کار خطور کرد، نقل و انتقال و ارتقاهای حاصل از آن در میان خودشان یا آشنایان بود.
فیودور واسیلیوویچ به دل گفت: «حتم دارم جای اشتابل را می گیرم. خیلی وقت پیش قولش را به من داده بودند، آخر این ترفیع علاوه بر مزایا سالانه هشتصد روبل اضافه حقوق عایدم می کند.»
پیتر ایوانیچ به دل گفت: «حالا باید تقاضا کنم برادرزنم را از کالوگا به اینجا منتقل کنند. زنم از خوشحالی بال درمی آورد. دیگر هم سرکوفتم نمی زند که برای کس و کارش کاری نمی کنم.» آنوقت به صدای بلند گفت:
-فکرش را می کردم جان سالم به درنمی برد. خیلی حیف شد.
-راستی چه اش بود؟
-پزشکها معلوم نکردند-یعنی نه اینکه معلوم نکردند. منتها هرکدام یک چیزی می گفتند. بار آخر که به عیادتش رفتم به نظرم آمد حالش رو به عافیت دارد.
-مرا بگو که از تعطیلات به عیادتش نرفته بودم. همه اش امروز و فردا کردم.
-ملکی چیزی هم دارد؟
-گمانم زنش مختصر ملکی داشته باشد، منتها چندان دندان گیر نیست.
-ناچاریم برای سرسلامتی به دیدنش برویم، منتها خانه شان آنقدر دور است که نگو.
-بفرما از خانه ما دور است. خانه شما به هیچ جا نزدیک نیست.
پیتر ایوانیچ با تحویل دادن لبخندی به شیبک، گفت: «می بینید، زندگی کردن من در آن طرف رودخانه از نظر آقا گناه کبیره است.» آنوقت، همچنان که درباره دور بودن راههای شهر حرف می زدند، به دادگاه بازگشتند.
گذشته از ملاحظات مربوط به نقل و انتقال و ارتقای احتمالی ناشی از مرگ ایوان ایلیچ، نفس واقعه مرگ یکی از آشنایان نزدیک در شنوندگان خبر، طبق معمول، این احساس دلپسند را برانگیخت که «اوست که مرده، نه من.»
هر یک از آنها به دل می گفت یا چنین احساس می کرد: «او مرده، من که زنده ام!» با این حال، آشنایان بسیار صمیمی ایوان ایلیچ-یعنی خلاف عرض می شود، دوستانش-از این اندیشه هم گریزی نداشتند که اکنون ناچارند تکالیف عرفی ملالت بار را به جا بیاورند، یعنی در مجلس ترحیم شرکت کنند و برای عرض تسلیت به دیدن بیوه آن مرحوم بروند.
از جمع آشنایان ایوان ایلیچ، هیچکس به اندازه فیودور واسیلیوویچ و پیتر ایوانیچ به او نزدیکتر نبود. پیتر ایوانیچ با او درس حقوق خوانده بود و خودش را مرهون او می دانست.
پیتر ایوانیچ، بعد از اینکه سر ناهار خبر مرگ ایوان ایلیچ را به زنش داد و گفت گمانم این است که بتوانیم برادرت را به اینجا منتقل کنیم، قید خواب قیلوله اش را زد و فراکش را به تن کرد و سواره به خانه ایوان ایلیچ رفت.
دم در ورودی یک کالسکه و دو درشکه ایستاده بود. در تالار طبقه پایین، کنار رختکن، در تابوت را که پوشش آن پارچه زری و زینتش منگوله و یراق طلا و جلایافتگی اش از اکلیل بود به دیوار تکیه داده بودند. دو بانوی سیاهپوش در کار درآوردن پالتوهای خزشان بودند. پیتر ایوانیچ یکی از آنها را که خواهر ایوان ایلیچ بود به جا آورد اما دیگری به نظر ناشناس می آمد. همکارش شوارتس که تازه از پله ها پایین می آمد، به دیدن او برجا ایستاد و چشمکی زد، انگار که بگوید: «ایوان ایلیچ-برخلاف خودم و خودت-گندش را درآورده است.»
صورت شوارتس، با آن ریش نعل اسبی و اندام لاغر فراک پوشش، حالت پرجلال و وقاری داشت که با خصلت بازیگوشی اش نمی خواند و در اینجا ملاحت خاصی داشت، یا بر پیتر ایوانیچ چنین می نمود.
پیتر ایوانیچ بانوان را جلو انداخت و به دنبال آنها آهسته آهسته از پله ها بالا رفت. شوارتس پایین نیامد و سرجای خود ماند. پیتر ایوانیچ هم پی برد که می خواهد قرار محل قمارزدن امشب را بگذارد. بانوان به اتاق بیوه زن رفتند، و شوارتس که لبانش را با حالت جدی به هم فشرده بود اما از چشمهایش شیطنت می بارید، اتاق سمت راست را که جنازه در آن قرار داشت با حرکت ابرو نشان داد.
پیتر ایوانیچ، عین دیگران در چنین مواقعی، وارد اتاق که شد مانده بود معطل که چه کند. این را می دانست که در چنین مواقعی صلاح کار در صلیب کشیدن است، منتها چندان مطمئن نبود که ضمن کشیدن صلیب تعظیم هم لازم است یا خیر. بنابراین راه میانه را اختیار کرد. به محض ورود بنای صلیب کشیدن گذاشت و بدنش را هم اندک تکانی می داد که شبیه دولا شدن بود. در همان حال، تا آنجا که حرکت دست و سر اجازه می داد، اتاق را برانداز می کرد. دو جوان-که از قرار معلوم برادرزاده های آن مرحوم، و یکی از آنها دبیرستانی بود-صلیب کشان از اتاق بیرون می آمدند. پیرزنی بی حرکت ایستاده بود و بانویی که ابروان کمانی عجیب و غریبی داشت، زیرلبی چیزی به او می گفت. قاری قوی بنیه و باصلابتی، طیلسان بر دوش، با صدای رسا چیزی می خواند و قیافه ای به خود گرفته بود که با صدایش تناسب داشت. آبدارباشی، که نامش گراسیم بود، جلوتر از پیتر ایوانیچ با گامهای سبک می رفت و چیزی روی زمین می پاشید. پیتر ایوانیچ این را که دید، بوی خفیف جسد در حال پوسیدن در دم به مشامش خورد.
آخرین باری که پیتر ایوانیچ به عیادت ایوان ایلیچ رفته بود، گراسیم را در اتاق مطالعه دیده بود. ایوان ایلیچ به خصوص به گراسیم علاقه داشت و او هم وظیفه پرستاری از مریض را به عهده گرفته بود.
پیتر ایوانیچ دست از صلیب کشیدن برنمی داشت و در مسیر میانه ای بین تابوت، قاری، و شمایلهای روی میز در گوشه اتاق، سرش را اندکی خم کرده بود. پس از آن، چون به نظرش آمد این حرکت صلیب کشیدن به درازا کشیده است، دست نگه داشت و به تماشای جنازه پرداخت.
شخص مرده، به شیوه معمول مردگان، دراز به دراز افتاده، جسم بی جانش در بالشتکهای نرم تابوت فرو رفته و بالش هم آرامگه ابدی سرش شده بود. پیشانی زرد و مومی اش با تاسیهای کنار شقیقه های تکیده اش به شیوه خاص مردگان ورقلنبیده بود و بینی برآمده اش مثل این بود که روی لب بالایی فشار می آورد. از آخرین باری که پیتر ایوانیچ به عیادتش رفته بود بسیار تغییر کرده و لاغرتر هم شده بود و با این حال، مطابق وضع وحال معمول مردگان، قشنگی و مهمتر از این تشخص صورتش از زمان حیاتش بیشتر شده بود. از وجناتش برمی آمد که آنچه لازم بوده به انجام رسیده، و درست هم به انجام رسیده است. علاوه براین، شماتت و هشدار به زندگان هم از وجناتش خوانده می شد. این هشدار به نظر پیتر ایوانیچ نابجا می آمد یا دست کم به او مربوط نمی شد. دلش به تشویش افتاد و برای همین یک بار دیگر شتابان صلیب کشید و برگشت و از در بیرون رفت-آنچنان هم شتابزده و به دور از نزاکت، که برخودش پوشیده نماند.
شوارتس که در اتاق بغل دستی منتظرش ایستاده بود پاهایش را از هم باز کرده، هردو دست را به عقب برده بود و با کلاه سیلندرش بازی می کرد. نفس دیدن این قیافه شوخ و شیک پوش و فریبا حال پیتر ایوانیچ را جا آورد. احساس کرد که شوارتس از دایره این عارضه ها بیرون است و تن به تاثرات دل پریش نمی دهد. نگاهش می گفت که این ماجرای مجلس ترحیم ایوان ایلیچ دلیل براین نیست که نظم جلسه مان به هم بخورد-یعنی همین امشب در جایی که پیشخدمت چهار شمع تازه را روی میز می گذارد محملی ندارد یک دسته ورق نو را باز نکنم و بُر نزنم: راستش اصلاً دلیلی ندارد خیال کنیم این ماجرا عیش امشبمان را خراب می کند. درواقع هم، پیتر ایوانیچ از کنارش که می گذشت، این را به پچپچه گفت و پیشنهاد کرد در خانه فیودور واسیلیوویچ به جرگه آنها بپیوندد. اما گویا مقدر نبود پیتر ایوانیچ آن شب قمار بزند. پراسکوویا فیودورنا (زن خپله کوتاه قدی که هرکاری که کرده بود اندامش از شانه به پایین پهن نشود پهنتر شده بود و مانند همان بانوی ایستاده در کنار تابوت ابروان کمانی عجیب و غریبی داشت)، سراپا سیاهپوش و معجر بر سر، با چند بانوی دیگر از اتاق خودش بیرون آمد و به اتاقی که جنازه در آن قرار داشت راهنماییشان کرد و گفت: «همین الآن مراسم شروع می شود. بفرمایید.»
شوارتس کرنشی کرد و آرام برجای ایستاد. پیدا بود که این دعوت را نه پذیرفته و نه رد کرده است. پراسکوویا فیودورنا پیتر ایوانیچ را به جا آورد، آهی کشید، رفت کنارش ایستاد، دستش را گرفت و گفت: «می دانم شما دوست صمیمی ایوان ایلیچ بودید...» و در انتظار واکنش مناسب به او نگاه کرد. پیتر ایوانیچ هم می دانست، همانطور که در آن اتاق مصلحت در صلیب کشیدن بود، اینجا هم آنچه لازم است بکند این است که دست او را بفشارد، آهی بکشد و بگوید: «باور بفرمایید...» پس تک تک این کارها را کرد و فارغ که شد احساس کرد نتیجه دلخواه به دست آمده، یعنی هم خودش و هم او متاثر شده اند.
بیوه گفت: «با من بیایید. تا مراسم شروع نشده است می خواهم با شما حرف بزنم. بازویتان را به من بدهید.»
پیتر ایوانیچ بازویش را به او داد و با هم به اتاقهای اندرونی رفتند. از کنار شوارتس که می گذشتند، شوارتس چشمکی از سر دلسوزی به پیتر ایوانیچ زد. نگاه شوخش می گفت:
-دیگر بازی از دستت رفت! اگر پای دیگری پیدا کردیم مبادا قهر کنی. هر وقت هم توانستی خلاص بشوی، بیا پنج دستی بازی می کنیم.
پیتر ایوانیچ آه از نهادش برآمد، آهی چنان سوزناک که پراسکوویا فیودورنا به نشان سپاس بازویش را فشرد. با رسیدن به اتاق پذیرایی، که پارچه کتان صورتی روکش مبلمان آن بود و چراغ کم نوری هم مایه روشنایی اش، پشت میز نشستند-خانم بر نیمتخت و پیتر ایوانیچ بر مبل آراسته به کوسنی که فنرهایش در رفته بود و زیر سنگینی هیکل او واداد. پراسکوویا فیودورنا تا آمده بود او را از نشستن روی این مبل آراسته به کوسن برحذر دارد احساس کرده بود با حال و وضع کنونی اش مناسبت ندارد و برای همین تغییر رای داده بود. پیتر ایوانیچ روی مبل آراسته به کوسن که نشست یاد زمانی افتاد که ایوان ایلیچ این اتاق را سر و سامان می داد و درباره این پارچه کتان صورتی که برگهای سبز داشت نظر او را هم جویا شده بود. اتاق از زیادی مبل و خرت و پرت جای سوزن انداز نداشت و دستک معجر بیوه سر راه رفتن به سمت نیمتخت به لبه کنده کاری میز گیر کرد. پیتر ایوانیچ به قصد جدا کردن دستک معجر از جا بلند شد و فنرهای مبل آراسته به کوسن هم که از بار هیکل او خلاص شده بودند، بلند شدند و او را هل دادند. بیوه خودش مشغول درآوردن معجرش شد و پیتر ایوانیچ از نو سرجایش نشست و فنرهای شورشی را زیر خود سرکوب کرد. اما بیوه دستک معجر را حسابی درنیاورده بود و پیتر ایوانیچ دوباره از جا بلند شد و مبل آراسته به کوسن از نو طغیان کرد و تازه غژغژ هم کرد. این غائله که ختم شد، بیوه دستمال کتانی تمیزی درآورد و به گریه افتاد. ماجرای معجر و کشمکش با مبل آراسته به کوسن عواطف پیتر ایوانیچ را فرونشانده بود و با سگرمه های درهم رفته سرجایش نشسته بود. سوکولوف، پیشخدمت ایوان ایلیچ، که آمده بود به پراسکوویا فیودورنا خبر بدهد قطعه زمین انتخابی اش در گورستان دویست روبل آب می خورد، در میانه این وضع ناهنجار درآمد. پراسکوویا فیودورنا دست از گریستن برداشت و با قیافه ای مظلوم به پیتر ایوانیچ نگاه کرد و به فرانسه گفت برایم بسیار دشوار است. پیتر ایوانیچ بی آنکه حرفی بزند با اشاره سر و ابرو برگفته او صحه گذاشت.
او هم با صدایی شکسته و درعین حال بزرگ منشانه گفت: «سیگار بفرما»، و روبرگرداند و درباره قیمت زمین قبر با سوکولوف وارد گفتگو شد.
پیتر ایوانیچ سیگارش را که روشن می کرد پرس و جوی نکته به نکته او را درباره قیمت زمینهای مختلف و انتخاب نهایی شنید. ترتیب این کار را که داد، درباره خبر کردن دسته سرودخوان هم دستورهایی داد و آنوقت سوکولوف از اتاق بیرون رفت.
خانم به پیتر ایوانیچ گفت: «خودم به همه کارها می رسم.» و آلبومهایی را که روی میز بود جابه جا کرد و همینکه متوجه شد میز در معرض خاکستر سیگار قرار گرفته بی درنگ زیرسیگار را برداشت گذاشت دم دست پیتر ایوانیچ و گفت: «اگر بگویم سوگواری نمی گذارد به کارها برسم زبان به گزافه گشوده ام. برعکس اگر چیزی باشد که-نمی گویم مایه تسلی ام را فراهم کند بلکه-ذهنم را مشغول کند، رسیدگی به کارهایی است که به او مربوط می شود.» این را که گفت دوباره دستمالش را درآورد انگار که بخواهد بنای گریه را بگذارد اما ناگهان، گویی در کار غلبه برعواطف، تکانی به خود داد و به لحنی آرام درآمد که «و اما می خواهم موضوعی را با شما درمیان بگذارم.»
پیتر ایوانیچ سر به اطاعت فرود آورد و فنرهای مبل را که جادرجا به لرزه درآمده بودند در مهار گرفت.
-چند روز آخر عذاب سختی کشید.
پیتر ایوانیچ گفت: «جدی؟»
-به گفتن نمی آید! یک بند ضجه می زد. از دقیقه و ساعت گذشته بود. سه روز آخر را که یک نفس ضجه می کشید. فوق طاقت بود. نمی دانم خدا چه صبری به من داده بود. صدای ناله اش سه اتاق آنورتر هم می رسید. آخ که چه کشیدم!
پیتر ایوانیچ پرسید: «یعنی می فرمایید تمام این مدت بهوش بود؟»
خانم به پچپچه گفت: «تا دم آخر بهوش بود. پانزده دقیقه پیش از فوت از تک تک ما حلال بودی طلبید و خواهش کرد والودیا را بیرون ببریم.»
پیتر ایوانیچ از تصور رنج و عذاب این آدم-که خیلی وقت بود آشنایی بسیار نزدیکی با او داشت، یعنی از همان ابتدا که پسرک شاد و شنگولی بیش نبود تا وقتی که همکلاس و بعد هم همکار شدند-به رغم وقوف ناخوشایند بر ریاکاری خودش و این زن، ناگهان دچار وحشت گردید. باز هم آن پیشانی، و آن بینی را که بر لب بالایی فشار می آورد، درنظر مجسم کرد و به جان خود بیمناک شد. با خود گفت: «سه روز عذاب جانکاه و بعدهم مرگ! خوب از کجا معلوم که هر آن دامنگیر من هم نشود؟» و لحظه ای به هراس افتاد. اما-خودش هم ندانست چگونه-این اندیشه معمول در دم به ذهنش رسید که چنین چیزی بر ایوان ایلیچ عارض شده، بر من که عارض نشده، ممکن هم نیست یعنی اصلاً نباید بر من عارض شود. تازه چنین فکری در حکم تن دادن به افسردگی است که نباید تن بدهم. قیافه شوارتس هم همین را داد می زد. پیتر ایوانیچ پس از این تامل قوت قلب پیدا کرد و با علاقه جویای جزییات مرگ ایوان ایلیچ شد، آنچنان که گویی مرگ جامه ای بود که بر قامت ایوان ایلیچ دوخته بودند، نه بر قامت او.
پراسکوویا فیودورنا پس از شرح جزییات رنج و عذاب جانکاهی که ایوان ایلیچ متحمل شده بود (و پیتر ایوانیچ از آثار این رنج و عذاب بر اعصاب پراسکوویا فیودورنا به این جزییات پی برد و بس)، از قرار معلوم لازم دید به اصل مطلب بپردازد. «پیتر ایوانیچ، امان، امان که چه سخت است!» و دوباره به گریه افتاد.
پیتر ایوانیچ آهی کشید و اینقدر صبر کرد که بیوه دست از فین کردن بردارد و بعد گفت: «باور بفرمایید...» و بیوه سخن از سرگرفت و معلوم شد که، به قول معروف، سلامش بی طمع نبوده است-یعنی اینکه می خواست از او جویا شود که به مناسبت درگذشت شوهرش به چه ترتیب می تواند پول سابقه خدمت را بگیرد و طوری جلوه داد که درباره حقوق بازنشستگی از او راهنمایی می خواهد، اما پیتر ایوانیچ به زودی پی برد که از سیر تا پیاز قضیه را می داند و بیشتر از خود او هم می داند. مثلاً می دانست به مناسبت درگذشت شوهرش چقدر می تواند از کیسه دولت دربیاورد، منتها می خواست بداند که امکان تیغ زدن بیشتری هست یا نه. پیتر ایوانیچ سعی کرد چاره ای برای این کار بیندیشد اما پس از قدری تامل و انتساب ناخن خشکی به دولت از سر اقتضا، گفت گمان نمی کنم بیشتر از این بتوان درآورد. آنوقت خانم آهی کشید و پیدا بود که برای خلاص شدن از شر مهمان دنبال بهانه می گردد. او هم، که حساب کار دستش آمده بود، سیگارش را خاموش کرد، از جا بلند شد، دست داد و راه خروجی را به طرف کفش کن درپیش گرفت.
در اتاق غذاخوری، قرارگاه ساعت محبوب ایوان ایلیچ که از عتیقه-فروشی خریده بود، کشیش و تنی چند از آشنایان را-که به قصد شرکت در مراسم آمده بودند-دید و دختر ایوان ایلیچ را که جوان خوش برورویی بود به جا آورد. لباس عزا به تن داشت و اندام باریکش باریکتر از پیش می نمود. چهره گرفته و مصمم و بگویی نگویی خشم آلودی داشت و طوری به پیتر ایوانیچ تعظیم کرد که انگار تقصیر به نوعی به گردن اوست. پشت سر دخترک مرد جوان ثروتمندی با همان چهره آزرده ایستاده بود و پیتر ایوانیچ او را هم که بازپرس دادگستری و به قرار مسموع نامزد دخترک بود می شناخت. با حالتی محزون به آنها تعظیم کرد و تا آمد به اتاق میت برود، از زیر پله هیکل پسر مدرسه رو ایوان ایلیچ، که ذره ای با پدرش مو نمی زد، پدیدار شد. قیافه اش پیتر ایوانیچ را یاد زمانی انداخت که ایوان ایلیچ کم سن و سال بود و با هم درس حقوق می خواندند. چشمهای اشک آلود پسرک حالتی داشت عین حالت چشمهای پسران سیزده چهارده ساله ای که شیطنت از آنها می بارد. به دیدن پیتر ایوانیچ بُغ کرد و سر به زیر انداخت. پیتر ایوانیچ به طرف او هم سری تکان داد و پا به اتاق میت گذاشت. مراسم شروع شد: شمع و ناله و بخور و اشک و هق و هق. پیتر ایوانیچ ایستاده بود و با قیافه ای گرفته به پاهایش نگاه می کرد. یک بار هم به میت نگاه نکرد و تن به تاثرات نداد و جزو نخستین کسانی بود که از اتاق بیرون آمد. در پیش اتاقی احدی نبود، منتها گراسیم مثل تیر از اتاق میت در رفت و دستهای نیرومندش را لای پتوهای خز به کار انداخت و پالتو او را جست و آماده برای پوشیدن نگه داشت.
پیتر ایوانیچ، برای اینکه حرفی زده باشد، گفت: «خوب، داداش گراسیم، حیف شد.»
گراسیم گفت: «خواست خداست. یک روزی اجل ما هم سر می رسد»، و با این گفته دندانهایش-دندانهای سفید و یکدست روستازاده تندرست-نمایان شد و مثل آدمی که کار فوری فوتی دارد چست و چالاک درِ جلو را باز کرد، سورچی را صدا زد و پیتر ایوانیچ را سوار کرد و، انگار گوش به فرمان بعدی، مثل فنر به ایوان بازگشت.
پیتر ایوانیچ بعداز بوی بخور و جنازه و اسید کاربولیک، هوای تازه دماغش را تازه کرد.
سورچی پرسید: «کجا تشریف می برید؟»
-حالا هم چندان دیر نشده. سری به خانه فیودور واسیلیویچ می زنم.
و روانه خانه فیودور واسیلیویچ شد و دید که دست اول بازی را تازه تمام کرده اند و درنتیجه بی هیچ دردسری پای دیگر بازی شد.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ

با سلام و احترام کاش امکان کتابخونه اشتراکی رو ایجاد میکردین، درست مثل کتابخونه های واقعی کتابهایی رو که دیگه نخوایم، بتونیم عوض کنیم و به جاش کتابهای جدید داشته باشیم حتی اگه ماهی یکی دوبار هم بشه کتاب عوض کرد خیلی خوب میشه در هر حال تشکر فراوون از شما
در 2 سال پیش توسط سپیده س
نخستین اصلی که در ساخت و تدوین این دست " کتاب هاىِ الکترونیکی " مي بايست مراعات مي شد ، اما نشده ، اصلِ مسلمِ شماره گذارىِ صفحه هاست جوری که خواننده ای که احتمالاً می خواهد از کتاب یادداشت بردارد انگشت به دهان نماند که : "وای بر من!" اين اولين و شايد مهم ترين ايرادِ اين نرم افزار است. دومین خُرده ای که می توان از كتاب هاىِ نرم افزارِ "فيديبو " گرفت،فراوانىِ لغزش هاىِ تایپى و اى بسا عجیب بودنِ آن هاست، نمونه را در صفحه ىِ اولِ پیشگفتارِ مترجمِ کتاب، از کاظمِ انصاری به عنوانِ مترجمِ کتابِ " سوناتِ کرویتسر و چند داستانِ دیگر " یاد شده، حال اينكه مترجمِ آن کتاب سروشِ حبیبی ست و این دیگر بسیار فراتر از لغزش هاىِ معمولِ تایپی ست. من مانده ام حیران که این گونه خطا ها را چگونه می شود توجیه کرد!؟ و اما سومین ایراد،ندادنِ آگاهی ها ىِ دقیق و بسنده به خریداران در بابِ شیوه ىِ بهره یاب شدن از امکاناتِ این نسخه ها ست ،باز براىِ نمونه، گفته شده که خوانندگان می توانند قسمت هاىِ دلخواهِ شان را نشانه گذاری کنند، من که هرچه جست و جو کردم از چنین قابلیتی -در این چند کتابی که خریدم - نشانی ندیده ام. موفق باشید. پاسخ فیدیبو : با سلام و احترام سپاس از نظر پشنهادات شما . قطعا در فیدیبو در نظر خواهیم داشت . با مهر
در 3 سال پیش توسط كورش پرچمي
خیلى عالى بود انتظار داریم رمان آرزوهاى بزرگ اثر دیکنز هم بگذارید ممنون میشم
در 3 سال پیش توسط nes...ghi
حتما ارزش خواندن را داره. میتونستم خودم رو جای شخصیت داستان بزارم. حتی میتونستم مرگ رو درک کنم. واقعا قوی نوشته شده و تفسیر اخر کتاب هم که باعث شد چیزهای بیشتری دستگیرم بشه.
در 2 سال پیش توسط romaj
عالی بود، دود از کنده ی نویسندگان بزرگ بلند می شود.
در 1 سال پیش توسط sab...ni1
اثر بسیار ارزشمندی‌ست و الحق پیام مهمی در قلب خود دارد
در 2 سال پیش توسط por...ern
سلام خدمت همه دوستان عزیز.. ترجمه این کتاب بسیار ضعیف و غیر قابل اغماض هستش، به صراحت میشه گفت هیچ چیز اون طوری که باید باشه نیست.. علائم نگارشی به کرات بکار رفته و خیلی جاها فقط امر خوندن رو دشوار تر کرده.. از لغات ناموس و بعضا منسوخ شده فراوان توش استفاده شده.. ترکیب ها و گروه های اسمی بعضا بشدت دارای تکلف هستش و اصلا نمیشه متن اصلی رو درک کرد و ایشون با ترجمه ضعیفی که ارائه کردن اولا مخاطب رو فقط و فقط در ظاهر اثر نگه میدارن و نمیزارن به کنه و درون مایت اثر دست پیدا کنه. دوما به جرعت میشه گفت با این ترجمه این شاهکار ادبیات رو به خاک سیاه نشوندن! به دوستان عزیز و بزرگوار پیشنهاد میکنم از این ترجمه صرف نظر کنن و سایر ترجمه ها رو مدنظر قرار بدن.. با سپاس..
در 1 سال پیش توسط علی زارعی
با سلام، داستان وقتی جذابیت خودش رو بدست میاره که تفسیر پایانی مطالعه بشه، اونوقت متوجه میشیم که بعضی متون رو بدون توجه ازش عبور کردیم، البته تفسیر پایانی میتونه فقط برداشت نگارنده رو به خواننده تلقین کنه
در 2 سال پیش توسط محمد مسلمی
تولستوی زندگی و دیگر هیچ..
در 2 سال پیش توسط رها خالق
صالح حسینی... استاد عزیزم و بهترین استادی که داشتم....
در 1 سال پیش توسط مهـــربانو