فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوزخ

کتاب دوزخ

نسخه الکترونیک کتاب دوزخ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳۰,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دوزخ

دن براون در کتاب تازه و حیرت انگیز خود، دوزخ، این بار پس از خلق داستانهای تاریخی اش در واتیکان و پاریس و واشنگتن به سراغ فلورانس آمده؛ همان شهری که دانته آلیگیری دوزخ کمدی الهی را در آن پرورواند و از آن تبعید شد و تا آخر عمر در حسرت دیدارش از زادگاهش سوخت. رابرت لنگدان، کارآگاه معماهای تاریخی و هنری، در این کتاب مجروح و مبتلا به فراموشی به هوش می آید و خود را در آستانه خطر مرگ می بیند و اندکی بعد خود را در برابر خطری که نسل بشر را به مخاطره انداخته است. این داستان پای او را به فلورانس زیبا و کهن می کشاند و از آنجا به ونیز حیرت انگیز و از آنجا هم به شهری در دل تمدن شرق با مساجد زیبایش و هنر و تاریخ و معماری غریبش! اگر کتابهای قبلی دن براون خواننده را بهت زده می کرد. دوزخ قرار است معنای تازه ای به بهت و حیرت زدگی بدهد! دوزخ قرار است خواننده را در میان هیجان انگیزترین ماجرای رابرت لنگدان به فکر و تصمیم گیری وادارد؛ زیرا دانته می گوید: «ظلمانی ترین مکانها در دوزخ از آن کسانی است که در زمانه بی اخلاقی بی طرف می مانند.»

ادامه...

بخشی از کتاب دوزخ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم نامه ی نویسنده:
برای پدرم و مادرم

تقدیم نامه ی مترجم:
برای محسن آزرم و محمد آزرم که به ترجمه هایم از دن براون محبت داشتند، و تقدیم به مدیا کاشیگر که دوست و راهنمای خوبی است.

سپاس گزاری های نویسنده

صمیمانه ترین و خاضعانه ترین سپاس هایم از آنِ:
مثل همیشه پیش از هر کس دیگری، ویراستارم و دوست نزدیکم، جِیسِن کافمَن (Jason Kaufman)؛ به دلیل وقف کردن خود به کار و استعداد و ازخودگذشتگی اش... اما بیش از هر چیز دیگری به دلیل شوخ طبعی خوب و پایان ناپذیرش.
همسر بی نظیرم، بلایت (Blythe)، به سبب عشقش و صبوری اش در فرایند نویسندگی و نیز به سبب شمّ خارق العاده اش و رک گویی اش در مقام ویراستار اولم.
کارگزار خستگی ناپذیرم و دوست معتمدم، هایدی لانگه (Heide Lange)، به سبب مهارتش در پیش بُرد مذاکرات بیشتر در کشورهای بیشتر در باب موضوعاتی بیشتر و بیشتر که هرگز درک شان نخواهم کرد. بی نهایت قدردان استعداد و انرژی اش هستم.
تمام کارمندان انتشارات دابلدی (Doubleday) برای اشتیاق و خلاقیت و همت شان در امور مربوط به کتاب هایم؛ البته تشکرات بسیار ویژه ام نثارِ سوزان هِرتز (Suzanne Herz) (برای برداشتن هندوانه های بسیار با یک دست... و مهارتش در این کار)، بیل تامِس (Bill Thomas)، مایکل ویندسوُر (Michael Windsor)، جودی جِیکِبی (Judy Jacoby)، جو گالاگِر (Joe Gallagher)، راب بلوم (Rob Bloom)، نوُرا ریچارد (Nora Reichard)، بِت مایستِر (Beth Meister)، ماریا کارِلا (Maria Carella)، لورِین هایلَند (Lorraine Hyland)، هم چنین حمایت بی دریغ سوُنی مِتا (Sonny Mehta)، تونی چیریکوُ (Tony Chirico)، کِیتی تراگِر (Kathy Trager)، ان مِسیت (Anne Messitte)، مارکوس دوُله (Markus Dohle). نیز سپاس صمیمانه از بچه های بی نظیر دپارتمان فروش انتشارات رَندِم هاوس (Random House)... نظیر ندارید.
مشاور فرزانه ی من، مایکل رودِل (Michael Rudell)، به سبب شمّ تمام عیارش درباره ی همه چیز، خُرد و کلان، و همین طور رفاقتش.
دستیار غیرقابل جایگزینی ام، سوزان موُرهاوس (Susan Morehouse)، به سبب لطف هایش و سرزندگی اش که بدون او همه چیز به آشوب ختم می شد.
تمام دوستانم در ترَنس ووُرلد (Transworld)، به ویژه بیل اسکات ـ کِر (Bill Scott-Kerr) به دلیل خلاقیت و پشتیبانی و نشاطش و همین طور هم گِیل رِبیوک (Gail Rebuck) به دلیل رهبریِ بی بدیلش.
ناشر ایتالیایی ام، موُندادوُری (Mondadori)، علی الخصوص ریکی کاوالِروُ (Ricky Cavallero)، پییِرا کوزانی (Piera Cusani)، جوُوانی دوتوُ (Giovanni Dutto)، آنتونیو فرانچینی (Antonio Franchini)، کلادیا شو (Claudia Scheu)؛ ناشرم در ترکیه، آلتین کیتاپلَر (Altin Kitaplar)، به ویژه اوُیا آلپار (Oya Alpar)، اِردِن هِپِر (Erden Heper)، باتو بوُزکورت (Batu Bozkurt)، به دلیل الطاف خاص شان که در مورد مکان های این کتاب یاری ام دادند.
ناشران بی همتایم در سرتاسر جهان به سبب شکیبایی شان و سخت کوشی شان و تعهدشان.
دکتر مارتا آلوارز گوُنزالِز (Dr. Marta Alvarez González)، به سبب گذران وقتِ بسیار در همراهی درازمدت با ما در فلورانس و به سبب زنده کردن معماری و هنرِ شهر.
مائوریتزیو پیمپوُنی (Maurizio Pimponi)، به سبب تمام زحماتی که کشید تا بازدید ما از ایتالیا بهتر شود.
تمام تاریخ دانان و راهنمایان و متخصصانی که سخاوتمندانه در فلورانس و ونیز وقت گذاشتند و تبحر و دانش شان را با من در میان گذاشتند: جوُوانی رائوُ (Giovanna Rao) و یوجِنیا آنتوُنوچی (Eugenia Antonucci) در بیبلیوتِکا مِدیچیا لائورِنتزیانا (Biblioteca Medicea Laurenziana)؛ سِرِنا پینی (Serena Pini) و دیگر کارمندان در پالاتزو وِکیو (Palazzo Vecchio)؛ جوُوانا جوستی (Giovanna Giusti) در گالری اوفیتزی (Uffizi Gallery)؛ باربارا فِدِلی (Barbara Fedeli) در تعمیدگاه و ایل دوئوُموُ (Il Duomo)؛ اِتوُرِه ویتوُ (Ettore Vito) و ماسیموُ بیسوُن (Massimo Bisson) در بازیلیکای مَرقُس (St. Mark's Basilica)؛ جوُرجوُ تالیافِروُ (Giorgio Tagliaferro) در کاخ دوُجه (Doge’s Palace)؛ ایزابِلا دی لِناردوُ (Isabella di Lenardo) و الیزابت کاروُل کوُنساواری (Elizabeth Carroll Consavari) و اِلِنا سوالدوز (Elena Svalduz) در سرتاسر ونیز؛ آنالیسا برونی (Annalisa Bruni) و دیگر کارمندان بیبلیوتِکا ناتزیوناله مارچانا (Biblioteca Nazionale Marciana)؛ هم چنین بسیاری دیگر که در این فهرست مختصر نام شان را از قلم انداخته ام... از صمیم قلب ممنونم.
ذهن و فکرِ استثنایی و بی مثال دکتر جورج آبراهام (George Abraham) و دکتر جان ترینوُر (John Treanor) و دکتر باب هِلم (Bob Helm) به سبب آگاهی های علمی شان.
خوانندگان اولم که در تمام زمان نوشتن دیدگاه هایشان را در میان می گذاشتند: گرِگ براون (Greg Brown)، دیک و کانی براون (Dick and Connie Brown)، رِبِکا کافمَن (Rebecca Kaufman)، جِری و اولیویا کافمن (Jerry and Olivia Kaufman)، جان چَفی (John Chaffee).
کارشناس خبره ی وِب، الِکس کَنِن (Alex Cannon) که همراه با گروه سَنبوُرن مِدیا فَکتری (Sanborn Media Factory)، چرخ دنیای آنلاین را می چرخانند.
جود و کَتی گرِگ (Judd and Kathy Gregg) که هنگام نوشتنِ فصل های واپسینِ کتاب در گرین گِیبِلز (Green Gables) برایم آسایش و آرامش فراهم کردند.
منابع آنلاین و بی نظیر پروژه ی دانته ی پرینستون (Princeton Dante Project)، دیجیتال دانته (Digital Dante) در دانشگاه کلمبیا (Columbia University)، جهان دانته (World of Dante).

ظلمانی ترینِ مکان ها در دوزخ از آن کسانی است که در زمانه ی بی اخلاقی بی طرف می مانند.
دانته آلیگیری

گوشزد

تمام آثار هنری و کتاب ها و مقولات علمی و ارجاعاتِ تاریخی در این رمان، حقیقی هستند.

«کنسرسیوم» نامِ سازمانی خصوصی است که در هفت کشور شعبه دارد. بنا بر ملاحظات امنیتی و رعایت حریم خصوصی، نام این سازمان را تغییر داده ایم.

اینفِرنوُ (به ایتالیایی: دوزخ)، نامِ عالمِ اموات در حماسه ی دانته آلیگیری، کمدی الهی، است. در این کتاب، دوزخ به شکل قلمرویی به تصویر کشیده می شود با ساختاری پرتفصیل و تودرتو که ساکنانش موجوداتی هستند به نام «سایه»؛ ارواحی بی تن که میان مرگ و زندگی مانده اند.

فصل اول

خاطرات آهسته آهسته شکل می گرفتند... مثل حباب هایی که از ظلمتِ چاهی بی انتها بالا می آیند.
زنی در روبنده.
رابرت لنگدان از این سوی رودخانه ای به زن نگاه می کرد که آب های متلاطمش از زیادیِ خون به رنگ سرخ جاری بود. زن در کناره ی دیگرِ رود، بی حرکت و موقر و عبوس رو به او ایستاده بود و چهره اش را پشت حجابی پنهان کرده بود. یک پیشانی بندِ باریک و آبیِ تاینیا در مشتش داشت که در تکریمِ دریای اجسادِ پیشِ پایش بالا گرفته بود. عفنِ مرگ همه جا پراکنده بود.
زن زمزمه کنان گفت بجو که خواهی یافت.
لنگدان طوری این کلمه ها را شنید که انگار توی کاسه ی سرش گفته باشد. فریاد زد: «کی هستی؟» اما از فریادش هیچ صدایی برنخاست.
زن دوباره زمزمه کنان گفت وقت تنگ است. بجو و پیدا کن.
لنگدان قدمی به سمت رودخانه برداشت، اما به چشم خود می دید که آبِ رودخانه خون رنگ است و عمیق تر از آن است که بتواند بگذرد. لنگدان که دوباره چشمش را به سمت زنِ روبنده دار چرخاند، دید اجسادِ پیش پایش دوچندان شده است. حالا صدها جسد آن جا بود و شاید هم هزارها جسد؛ بعضی هایشان هنوز زنده بودند و از فرط زجر به خود می پیچیدند و انگار طعمِ تلخِ مرگ را ناباورانه می چشیدند... تن شان طعمه ی آتش می شد، در مدفوع دفن می شدند، یک دیگر را می خوردند. ضجه و مویه ی ناشی از رنجِ انسان ها را می شنید که تا این سوی آب طنین می انداخت.
زن به سوی لنگدان آمد؛ دستان لاغرش را طوری رو به او گرفته بود که انگار استدعای کمک دارد.
لنگدان دوباره فریاد کشید: «کی هستی؟!»
زن در پاسخ به او دستش را بالا برد و آرام آرام حجاب از چهره برداشت. بی اندازه زیبا بود، اما مُسن تر از آن چه لنگدان تصور می کرد ــ شاید نزدیک به شصت؛ با این همه، باشکوه و برازنده و قدرتمند مثل مجسمه ای که گَرد زمان بر چهره اش نمی نشیند. فکِ کمابیش برآمده و درشتی داشت با چشم هایی ژرف و محزون، و گیسوانی دراز و جوگندمی که به شکل حلقه هایی روی شانه هایش ریخته بود. تعویذی از جنس لاجورد به گردن داشت ــ ماری تنها که دور عصایی حلقه زده.
لنگدان احساس کرد که او را می شناسد... به او اعتماد دارد. ولی از کجا؟ چرا؟
حالا داشت به یک جفت پا اشاره می کرد که پیچ و تاب می خورْد و برعکس از دل زمین بیرون زده بود؛ انگار متعلق به بیچاره ای بود که از سر او را تا تهیگاهش دفن کرده بودند. بر روی رانِ رنگ پریده ی مرد حرفی بود که با گِل نوشته بودند: ر.
لنگدان با کمی تردید پیش خود گفت ر؟ ر مثل... رابرت؟ «این منم؟»
حالتِ چهره ی زن هیچ چیزی افشا نکرد. تکرار کرد بجو و پیدا کن.
بعد ناگهان نوری سفید از خود ساطع کرد... مدام درخشان و درخشان تر می شد. تمام بدنش سخت می لرزید و سپس در میان رعدهایی پیاپی به شکل هزار اخگر منفجر شد.
لنگدان، فریادکشان، از خواب پرید.
اتاقش روشن بود؛ خودش، تنها. بوی تند الکل طبی، هوا را آکنده بود و در جایی دستگاهی با ضرباهنگی آرام و هماهنگ با قلبش دنگ دنگ می کرد. لنگدان خواست دست راستش را تکان بدهد که دردی شدید زمین گیرش کرد. نگاهی انداخت و سوزنِ سرم را دید که زیر پوست ساعدش فرورفته.
ضربان قلبش تندتر شد و دستگاه هم همراه با او ضرب گرفت و دنگ دنگش را سریع تر کرد.
کجام؟ یعنی چه اتفاقی افتاده؟
پسِ سرش از شدت دردی عذاب آور به زُق زق افتاد.
با احتیاط دستِ آزادش را بالا برد و پوست سرش را لمس کرد تا منشا سردردش را پیدا کند. زیر موهای گوریده اش قلنبگی های سفتِ ده دوازده بخیه را یافت که آغشته به خون خشکیده بودند.
چشمانش را بست و کوشید یادش بیاید چه حادثه ای این بلا را به سرش آورده.
هیچ. گنگی محض.
فکر کن.
جز سیاهی چیزی نبود.
مردی روپوش پوشیده با عجله داخل شد؛ از قرار معلوم با شنیدن صدای مانیتورِ قلبِ لنگدان خود را با نگرانی رسانده بود. ریشِ به هم ریخته و پُری داشت و سبیلی انبوه و چشمانی آرام که از پشت ابروهای پرپشتش آرامشی همراه با دل نگرانی از خود ساطع می کرد.
لنگدان به زحمت گفت: «چه... اتفاقی... افتاده؟ تصادف کردم؟»
مرد ریشو انگشتش را روی لبش گذاشت؛ بعد به سرعت بیرون زد و کسی را انگار از انتهای راهرو صدا کرد.
لنگدان سرش را برگرداند، اما این کارش باعث شد جمجمه اش از درد تیر بکشد. چند نفس عمیق کشید و صبر کرد تا درد بگذرد. بعد بسیار آهسته و ذره ذره، محیطِ ضدعفونیِ اطرافش را ورانداز کرد.
اتاقش تک تخت بود. نه گُلی دید و نه یادداشتی که کسی برایش فرستاده باشد. لباس هایش را دید که داخل کیسه ای مشمعی تا کرده بودند و روی میزی همان نزدیکی گذاشته بودند. همه جای لباسش آغشته به خون بود.
خدایا. لابد تصادف بدی کردم.
بعد سرش را آهسته به سوی پنجره ی کنار تختش گرداند. بیرون تاریک بود. شب. تنها چیزی که در قاب پنجره می دید بازتاب خودش بود: غریبه ای پریده رنگ و بی رمق و خسته که به مشتی سیم و لوله وصلش کرده بودند و دورتادورش را تجهیزات پزشکی گرفته بود.
صداهایی از راهرو آمد که به اتاق او نزدیک می شد و لنگدان مسیرِ نگاهش را به داخل اتاق برگرداند. دکتر به اتاق برگشته بود، اما این بار در معیت یک زن.
به نظر می رسید تازه سی سالگی را رد کرده باشد. روپوش آبی به تن کرده بود و موهای بلوندش را به شکل دم اسبیِ پرپشت و ضخیمی بسته بود که موقع راه رفتنش تاب می خورد.
وارد اتاق که شد لبخندی به لنگدان زد و گفت: «من دکتر سیینا بروکس هستم و شیفت امشب همراه دکتر مارکوُنی هستم.»
لنگدان به زور سری تکان داد.
دکتر بروکس که بلندقد و چابک می نمود مثل ورزش کارها قرص و محکم راه می رفت. حتا در آن روپوش های شُل و بی ریخت، برازندگی و ظرافت داشت. هرچند هیچ آرایشی نکرده بود که لنگدان متوجهش شود، پوست صورتش بی اندازه صاف به نظر می رسید و تنها ناهماهنگیِ این وضع، خالِ خوش منظره ی کوچکی درست بالای لبش بود. چشمانش هرچند قهوه ای کم رنگ بود گیرایی نامعمولی داشت؛ انگار تجربیاتی ژرف از سر گذرانده بود که به ندرت برای کسی در سن و سال او پیش می آمد.
وقتی آمد پیش او بنشیند گفت: «دکتر مارکونی زیاد انگلیسی صحبت نمی کنند و از من خواستند فرم پذیرش شما رو پر کنم.» بعد لبخند دیگری به او زد.
لنگدان خس خس کنان گفت: «ممنون.»
با لحنِ فردی در حال انجام کارهای اداری خشک پرسید: «خوب... اسم؟»
کمی طول کشید تا بتواند بگوید: «رابرت... لنگدان.»
یک قلم نوری در چشم لنگدان تاباند. «شغل؟»
این جواب حتا کمی بیشتر طول کشید تا بر زبانش بیاید: «استاد دانشگاه. تاریخ هنر... نمادشناسی. دانشگاه هاروارد.»
دکتر بروکس که گیج شده بود نور را پایین آورد. دکتری هم که ابروهای پرپشت داشت به همان اندازه حیرت زده به نظر می رسید.
«شما... امریکایی هستید؟»
لنگدان نگاهی گیج و منگ به او انداخت.
دکتر بروکس گفت: «راستش فقط...» اما تردید کرد. «وقتی امشب پذیرش شدید هیچ مدرک شناسایی همراه تون نبود. کت تویید هریس پوشیده بودید و کفش سامِرسِت که هر دو بریتانیایی هستند. به همین خاطر حدس زدیم بریتانیایی باشید.»
لنگدان اطمینان خاطر داد که: «امریکایی هستم.» خسته تر از آن بود که بخواهد ترجیحِ سلیقه اش را به البسه ی خوش دوخت و کلاسیک توضیح بدهد.
«درد خاصی دارید؟»
لنگدان که زق زق سرش با تاباندن آن نورِ روشن بدتر شده بود جواب داد: «سَرم.» خوش بختانه حالا دیگر نور را توی جیبش گذاشته بود و دست لنگدان را گرفته بود تا نبضش را چک کند.
زن گفت: «از خواب که بیدار شدید داد می زدید. چرا؟»
دوباره آن رویای غریبِ زنِ روبنده پوش در محاصره ی بدن های در رنج به یادش آمد. بجو و پیدا کن. «کابوس می دیدم.»
«راجع به چی بود؟»
لنگدان برایش تعریف کرد.
حالت چهره ی دکتر بروکس موقعِ یادداشت برداری از حرف هایش روی تخته شاسی بی تغییر ماند. «می دونید چرا همچین تصاویر وحشتناکی به ذهن تون اومده؟»
لنگدان خاطراتش را مرور کرد و بعد سرش را به چپ و راست تکان داد که البته سرش در اعتراض به این حرکت دوباره درد گرفت.
دکتر بروکس که هنوز می نوشت گفت: «خوب جناب لنگدان، چند تا سوال روتین هم هست که باید بپرسم. امروز چندشنبه ست؟»
لنگدان قدری فکر کرد. «شنبه. یادمه امروز صبح توی پردیس دانشگاه راه می رفتم... قرار بود عصر سخن رانی داشته باشم که... گمون کنم آخرین چیزی که یادمه همینه. از جایی افتادم؟»
«به اون هم می رسیم. می دونید کجایید الان؟»
لنگدان چیزی گفت که حدس می زد درست باشد: «بیمارستان ماساچوست؟»
دکتر بروکس دوباره یادداشت برداشت. «کسی هست که الان لازم باشه باهاش تماس بگیریم؟ همسر؟ فرزند؟»
لنگدان ناخودآگاه گفت: «هیچ کس.» همیشه از انزوا و استقلالی که زندگیِ مجردیِ خودخواسته برایش دست وپا می کرد لذت می بُرد؛ هرچند پیش خود اذعان می کرد در این اوضاع بد نمی شد فرد آشنایی می آمد پیشش و می ماند. «یکی دو نفر از همکارانم هستند که می تونم به شون خبر بدم؛ اما نیازی نیست، خوبم.»
دکتر بروکس دیگر چیزی ننوشت و دکتر مسن تر نزدیکش آمد. ابروهای به هم ریخته اش را کمی صاف کرد و بعد از جیبش ضبطی درآورد و به دکتر بروکس نشان داد. او هم سری تکان داد که یعنی متوجه شده و بعد به مریضش رو کرد.
«آقای لنگدان، امشب که پذیرش شدید، مدام یک چیزی تکرار می کردید.» به دکتر مارکونی نگاهی انداخت که ضبط دیجیتال را در دست گرفته بود و بعد یکی از دگمه هایش را فشار داد.
دستگاه شروع به پخش کرد و لنگدان صدای سست و بی حالِ خودش را شنید که یک عبارت را جویده جویده تکرار می کند: “Ve...sorry. Ve...sorry”.
زن گفت: «به نظر من دارید می گید ‹Very sorry... خیلی متاسفم... خیلی متاسفم.›»
لنگدان هم با او موافق بود، اما هیچ خاطره ای از گفتن این حرف نداشت.
دکتر بروکس با نگاهی آزاردهنده به او خیره شد. «اصلاً نمی دونید چرا همچین چیزی می گفتید؟ از چیزی متاسف هستید؟»
لنگدان که خواست زوایای تاریک خاطراتش را وارسی کند، دوباره زنِ روبنده پوش را دید. زن در محاصره ی جسدهای بی شمار بر ساحل رودخانه ی خونین ایستاده بود. بوی گندناک مرگ دوباره به مشامش رسید.
حسِ هراسِ غریزی از خطر دوباره ناگهان به جان لنگدان افتاد... اما تنها هراس از جان خودش نبود... بلکه همه. بوق دستگاه مانیتورِ قلبش دوباره سرعت گرفت. عضلاتش سفت شد و سعی کرد بنشیند.
دکتر بروکس به سرعت دستش را محکم روی سینه ی لنگدان گذاشت و مجبورش کرد دراز بکشد. نگاهی به دکتر ریشو انداخت که سراغ میز رفته بود و داشت چیزی آماده می کرد.
بعد دکتر بروکس روی لنگدان خم شد و نجواکنان گفت: «آقای لنگدان، اضطراب موقع آسیب به مغز زیاد پیش می آد؛ اما باید ضربان قلب تون رو پایین نگه دارید. اصلاً حرکت نکنید. اصلاً هیجان زده نشید. آروم بخوابید و استراحت کنید. حال تون خوب می شه. حافظه تون هم کم کم برمی گرده.»
دکتر که حالا با یک سرنگ برگشته بود آن را به دکتر بروکس داد. بروکس هم محتویات سرنگ را در سرم لنگدان تزریق کرد.
گفت: «یه مُسکّن ملایمه تا آروم بشید و درد رو هم کمتر کنه.» برخاست تا برود. «حال تون خوب می شه، آقای لنگدان. حتماً بخوابید. اگر هم چیزی لازم داشتید، دگمه ی کنار تخت رو فشار بدید.»
لامپ را خاموش کرد و همراه با دکتر ریشو از اتاق بیرون رفت.
در تاریکی اتاق، لنگدان حس کرد داروها کمابیش به آنی اندام هایش را درنوردیدند و بدنش را کشان کشان به همان چاه عمیقی برگرداندند که تازه از آن درآمده بود. با این حس مقابله کرد و چشمانش را به زور در اتاق تاریک باز نگه داشت. سعی کرد بلند شود، اما بدنش مثل بتون سخت شده بود.
تکان که خورد دوباره ردِ نگاهش به پنجره افتاد. لامپ ها خاموش بودند و حالا دیگر روی شیشه ی تاریک، انعکاس خودش از میان رفته بود و جای آن را افق درخشان دوردست گرفته بود.
میان نمای پست و بلندِ منارها و گنبدها، نمای تک ساختمانی پرشکوه و شاهوار، میدانِ دیدِ لنگدان را پر کرد. ساختمان، دژی سنگی و پرصلابت بود با جان پناهی مضرّس در بام و برجی کمابیش صدمتری که زیرِ نوکش به بیرون انحنایی برجسته می گرفت و به شکل کنگره ای عظیم و دارای شکافِ فَدرونَک اندازی(۱) درمی آمد.
لنگدان ناگهان در تختخوابش تمام خیز نشست؛ درد آتش به سرش انداخت. با زق زقِ طاقت فرسای درد کلنجار رفت و دقیق تر به برج نگاه کرد.
لنگدان این ساختمان قرون وسطایی را خوب می شناخت.
در دنیا همتا نداشت.
متاسفانه، هفت هزار کیلومتر هم از ماساچوست دور بود.
***
بیرون پنجره ی اتاق لنگدان، پنهان در میان سایه های ویا توررِگالی، زنی چهارشانه که خیلی آسوده دولنگه روی یک موتورسیکلت بی ام و نشسته بود از موتورش پایین آمد و با قاطعیتِ ببری که شکارش را تعقیب می کند به راه افتاد. موهای کوتاهش که سیخ سیخی حالت داده بود، از میان یقه ی بالازده ی جلیقه ی چرمی و سیاهش بیشتر به چشم می آمد. اسلحه ی صداخفه کن دارش را چک کرد و به پنجره ی اتاق رابرت لنگدان نگاهی انداخت که چراغ هایش تازه خاموش شده بود.
سرِ شب، ماموریت اصلی اش بدجور خراب از آب درآمده بود.
کوکوی یک فاخته همه چیز را زیر و زبر کرده بود.
حالا باید برمی گشت تا اوضاع را سر و سامان بدهد.

نظرات کاربران درباره کتاب دوزخ

رسمش نیست همچین قیمتایی... درسته که این ترجمه خیلی خوبه (از نظر سانسور نکردن و پانوشت‌های شفافی که داره) ولی انتشارات دیگه همین کتاب رو با قیمت ۱۳۰۰۰ تومان قرار داده حتی همین کتاب رو من چند سال پیش چاپ شده‌ش رو با قیمت ۳۵۰۰۰ تومان خریدم هعییی از گرونی و جاه‌طلبی...
در 3 هفته پیش توسط عماد
واقعا این قیمت برای نسخه الکترونیکی منصفانه نیست،تو این اوضاع گرونی واقعا نمی فهمم چرا باید نسخه الکترونیکی رو اینقدر گرون کرد اونی که عشق به کتابخونی داشتم دارین منزجر میکنین با این کارا بعد میگن امار کتابخونی در کشورمون پایینه ما که دستمون به نسخه چاپی نمیرسه دیگه نسخه الکترونیکی هم نمیتونیم بخریم....جای تاسف داره
در 2 هفته پیش توسط marziyeh h
کتاب خوبیه ولی این قیمت !!!! یه تخفیف هفتاد درصدی باید به این کتاب بدین تا همه بتونن تهیه کنن و لذت ببرن
در 2 هفته پیش توسط توفیق ب
سلام. مدیر مسول محترم. لطفا با انتشارات این کتاب هماهنگ بفرمایید و برای نسخه الکترونیکش تخفیف خاص در نظر بگیرید که قابل خرید باشه. این نسخه که چاپی نیست با این قیمت میدهید. متشکرم
در 1 هفته پیش توسط زهره عباسی