فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر

کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر

نسخه الکترونیک کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۳۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر

... در نظر طبقات عادي مردم، ما نويسندگان از قديم، از نظر اخلاقيات، هيولا محسوب ‌شديم!... ولي هميشه اين‌طور نماند. اول دنيا از ما وحشت کرد. ولي به مرور زمان فقط به همين علت که ما انسان‌هاي وحشي‌اي هستيم، به ما علاقه‌مند شد. ما از نظر مرتبه‌ي اجتماعي چنان ترقي کرديم و شاخص شديم که به ديدة مافوق بشر نگاه‌مان مي‌کردند...دادستان: من شما را زجر نمي‌دهم. شما خودتان، خودتان را زجر مي‌دهيد... براي شما مهم اين است که بدانيد آيا کسي را کشته‌ايد يا نکشته‌ايد. انسان اغلب آدم مي‌کشد بدون اين‌که خودش متوجه بشود... شما از حقيقت مي‌ترسيد

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



غروب روزهای آخر پاییز

برنده ی جایزه ی بزرگ بین المللی نمایش نامه های رادیوئی «پری دیتالی» (prix d Italia)

اشخاص:

نویسنده
مهمان
منشی
خانم جوان اول
خانم جوان دوم
رئیس هتل

نویسنده: (چنان چه این نمایش نامه در روی صحنه اجرا گردد یا صرفا خوانده شود، این گفتار می تواند راهنمای ترتیب دکوراسیون یا تذکری برای خواننده باشد.)
خانم ها، آقایان. در ابتدا، وظیفه ی خودم می دونم که محل وقوع این داستان تا اندازه ای عجیب و غریبو که قسم می خورم صددرصد حقیقیه براتون تشریح کنم. البته چندان بی خطر نیست که انسان، داستان های حقیقی تعریف کنه. چون هرچی باشه ممکنه یک پلیس یا حتی یک دادستان، در بین شنوندگان حضور داشته باشه. اما با وجود این، از این که به حقیقی بودن داستان اعتراف می کنم، ترسی ندارم. چون کاملاً مطمئن هستم که شما داستان حقیقی منو باور نخواهید کرد. یا اقلاً اونو ظاهرا باور نخواهید کرد. چون ــ محرمانه بگم ــ همه ی شما، حتی اون دادستان یا پلیس احتمالی هم، خوب می دونه که من فقط داستان هاییو تعریف می کنم که واقعا اتفاق افتاده باشند. خوب، حالا خواهش می کنم کمی به مغزتون فشار بیارید و اطاق مبله ای از یک هتل بزرگو در نظرتون مجسم کنید. این اطاق، بسیار شیک و مدرنه و برای اقامت های طولانی درنظر گرفته شده. قبول؟ از طرف شما، در سمت چپ اطاق... کافیه که فقط چشمانتونو ببندید، تا بتونید اطاقو به طور وضوح ببینید. کار مشکلی نیست. فقط کمی جرئت لازم داره، بالاخره شما هم ــ اگرچه ممکنه که خودتون در این مورد شک داشته باشید ــ مطمئنا مثل همه ی مردم دارای قوه ی تخیل و فانتزی هستید... از طرف شما، در سمت چپ اطاق، چند میز مختلف در کنار هم قرار داده شده. میل دارید محل کار یک نویسنده ی بزرگو تماشا کنید؟ پس تشریف بیارید جلوتر. مثل این که جا خوردید؟ حق هم دارید. چون محل کار نویسندگان کوچک هم به همین شکله. اثاثیه ی این اطاق: انبوهی از کاغذ، یک ماشین تحریر، نسخه های مختلف رمان های جوراجور که با جوهرهایی به رنگ های مختلف، به طور درهم و برهم و ناخوانا تصحیح شده، مقدار زیادی مداد، خودکار، مدادپاک کن، یک قیچی بزرگ، چسب، یک خنجر، بله... اشتباها به این جا آورده شده. (سینه ی خود را صاف می کند.) در پشت این شلوغی، یک بار کوچک دستی قرار دارد. روی آن: کنیاک، ویسکی، «آبزینت»(۱)، شراب قرمز و چیزهای دیگه. ولی حتی وجود این مشروبات هم نمی تونه دلیل بر عدم قدرت و توانایی هنری، و فقدان نبوغ در نویسنده ی مورد بحث ما باشه. این وضعیت البته نمی تونه به نفع اون باشه، اما در ضمن به ضرر او هم نیست. لزومی نداره که زیاد ناراحت بشید. چون در طرف راست اطاق، نظم برقراره. یا بهتر بگم، تقریبا نظم برقراره. برای این که من اول باید این پارچه رو کنار بذارم ــ چیزی نیست. لباس زیر زنونه س ــ می ندازمش این گوشه. و ضمنا، این هفت تیرو هم باید از این جا بردارم. اونو می ذارم توی کشوی میز. توی این اطاق، صندلی های بزرگ دسته دار راحت و نرمی قرار داره که مطابق آخرین مدل ساخته شده اند. کتب زیادی در کف اطاق پخشه. روی دیوارها، تصاویر زیادی دیده می شه و عکس های شخصیت هایی چون... اینو بعد خودتون می فهمید. اما از همه زیباتر، قسمت عقب صحنه س که شامل یک در بزرگ و باز، یک بالکن و منظره ی پشت اونه. این منظره که بسیار تماشاییه و با قیمت خود اطاق جور درمی آد، عبارت از دریاچه ی بزرگیه که تا چند هفته قبل، هنوز قایق های سفید و سرخ در سطح آن شناور بوده اند، ولی حالا کاملاً خلوت و آرومه. رنگ این دریاچه، آبی عمیقه و پشت اون، تپه های کوتاه، جنگل، و در پشت جنگل، دامنه ی کوهستان دیده می شه. آسمان گرگ و می شه. ساحل دریاچه هم خلوت و متروک متروکه. اواخر پاییزه و به همین دلیل طبیعت، به صورتی وحشی و به رنگ زرد و سرخ دراومده. با این همه، ناگفته نمونه که در زمین های تنیس، هنوز زندگی وجود داره. صدای توپ تنیس و پینگ پنگ به گوش می رسه، می شنوید؟ خب. حالا، دومرتبه به داخل اطاق برمی گردیم و با دو قهرمان اول نمایشنامه ی خودمون، از نزدیک آشنا می شیم. اول از خودم شروع می کنم. بله، درست شنیدید. قهرمان اول نمایشنامه، خود من هستم. باید عرض کنم که از این موضوع بی اندازه متاسفم. واقع عرض می کنم. ولی مطمئن باشید که سعی می کنم زیاده از حد، باعث هراس و وحشت شما نشم. بنابراین، از سمت راست با کمال احتیاط و نوک پا نوک پا وارد اطاق می شم. قبلاً، در اطاق خواب بودم و به هیچ کس هم مربوط نیست که اون جا چیکار می کردم. اما بدونید، با وجود این که روزنامه های مختلف درباره ی من زیاد چیز می نویسند و عقیده دارند که زندگی من متزلزل، مغشوش، پرماجرا و وحشیانه س، ولی من قصد ندارم هیچ کدوم از این نظریه ها رو رد کنم. بقیه ی مطالبو، نام من براتون روشن می کنه. اسم من کوربسه. اینو هم درست شنیدید. من «ماکسیمیلیان فردریک کوربس»(۲) رمان نویس، برنده ی جایزه ی نوبل و جوایز مختلف هستم. هیکلم چاق، رنگم آفتاب سوخته، صورتم اصلاح نکرده و کله ام بزرگ و طاسه. صفات من: آدمی هستم خشن، مخاطره جو و دائم الخمر. ملاحظه می فرمایید که من مرد راستگوئی هستم و تصوراتیو که دنیا درباره ی من داره، شخصا تاکید می کنم. بعید نیست که این تصورات، با واقعیت تطبیق کنه. بعید نیست که من همان طور باشم که براتون تشریح کردم و حقیقتا به همون شکل باشم که شما، خانم ها و آقایان، در اخبار هفته ی سینماها یا در مجلات و روزنامه ها، دیدید. در هر حال، موقعی که از دست ملکه ی سوئد به اخذ جایزه ی نوبل ــ که قبلاً هم به اون اشاره شد ــ نایل می شدم، اون گفت که من درست به همون شکل هستم. در صورتی که من اون روز فراک تنم بود و ضمنا در اثر سهل انگاری، یک گیلاس شراب بردو هم روی لباس رسمی شاه ریخته بودم. ولی کیه که دیگرانو بشناسه؟ کیه که خودشو بشناسه؟ انسان نباید خودش رو گول بزنه. من یک نفر که خودمو به طور کاملاً سطحی می شناسم. تعجبی هم نداره. چون امکانات و موقعیت هایی که برای هر فرد پیش می آد و در نتیجه باعث می شه که انسان خودشو بشناسه، برای من خیلی به ندرت پیش اومده. مثلاً یکی از این موقعیت ها، هنگامی برای من به وجود اومد که در قله های کلیمانجارو پام لیز خورد و در روی یخ های صیقلی به سرعت به طرف دره های عمیق سرازیر شدم. یا وقتیکه مجسمه ی اون شخصیت معروف، روی سرم افتاد و خرد شد. البته می دونید که منظورم از «شخصیت معروف» چه کسیه. حضرت مریمو می گم. ولی نه این مجسمه که در سمت راست اطاق قرار داره. بلکه یک مجسمه ی دیگه. یا این که مثل امروز... خوب، این حادثه رو دیگه بایستی خودتون شاهد باشید و امیدوارم از اون خوشتون بیاد. اما، قبلاً بایستی دو کلمه هم راجع به لباس هام توضیح بدم. در این مورد هم مجبورم عذرخواهی کنم. مخصوصا از خانم ها باید عذرخواهی بکنم. چون من، فقط یک پیراهن و شلوار پیژامه تنمه. دکمه های پیراهنم بازه و سینه ی عریانم که از موهای سفید پوشیده شده، تقریبا معلومه. این جزئیاتو نمی تونم ناگفته بذارم. گیلاسی در دست دارم و می خوام به طرف بار برم که ناگهان از دیدن یک مهمان که ناگهان در اطاقم سبز شده است، یکه می خورم. اجازه بدید خصوصیات این آدمو هم به یک چشم به هم زدن براتون تعریف کنم. اون از طبقه ی مردم کاملاً عادیه. کوتاه قد و لاغره و به یک مامور بیمه ی دوره گرد بی شباهت نیست. یک کیف دستی زیر بغلش داره. چون این آقا بعد از اجرای داستان امروز، در اثر یک حادثه ی کاملاً طبیعی و عادی، دیگه وجود خارجی نداره، بنابراین، موردی نداره که بیش تر از این به دونستن وضع و حال اون مشتاق و علاقمند باشیم. بسیار خب، کافیه. داستانو شروع می کنیم. مهمان شروع به صحبت می کنه.
مهمان: (مضطرب) خیلی خوشوقتم از این که در مقابل شاعر مشهور و محبوب جهان، ماکسیمیلیان فردریک کوربس ایستادم.
نویسنده: (خشن) بر شیطوون لعنت، شما توی اطاق کار من چیکار می کنید؟
مهمان: منشی شما منو به داخل راهنمایی کرد. من، بیش تر از یک ساعته که منتظرم.
نویسنده: (بعد از کمی مکث ـ اندکی ملایم تر) شما کی هستید؟
مهمان: اسم من هوفره. «فورشتگوت هوفر»(۳)
نویسنده: (مشکوک) اسمتون به نظرم آشنا می آد. (ناگهان چیزی به خاطرش می رسد.) مثل این که شما کسی هستید که مرتب به من نامه می نویسه؟
مهمان: درسته. از وقتیکه شما در «ایزل هوهه باد»(۴) سکونت دارید، مرتب براتون نامه نوشته ام. در عین حال، هر روز صبح هم به دربان هتل مراجعه می کردم و اونم همیشه جوابم می کرد. بالاخره منشی شما رو پیدا کردم. جوان سختگیریه.
نویسنده: اون دانشجوی علوم الهیه. خیلی فقیره و باید مخارج تحصیلشو خودش فراهم کنه.
مهمان: خیلی سعی کردم تا تونستم اونو قانع کنم که این ملاقات برای من و شما، هر دو مفیده استاد ارجمند.
نویسنده: اسم من کوربسه. لازم نیست استاد ارجمند خطابم کنید.
مهمان: آقای کوربس ارجمند.
نویسنده: حالا که نزدیک بار ایستادید اون شیشه ی ویسکیو بدید این طرف ــ روی بار طرف چپه.
مهمان: بفرمایید، خواهش می کنم.
نویسنده: متشکرم.

برای خودش مشروب می ریزد.

نویسنده: شما هم یک گیلاس می خورید؟
مهمان: بهتره نخورم.
نویسنده: آبزینت؟ «کامپاری»(۵)؟ یا یک مشروب دیگه؟
مهمان: هیچ کدوم.
نویسنده: (مشکوک) «آبزتی ننتسلر»(۶) چه طور؟
مهمان: باید حواسم جمع باشه. چون هرچی باشه، من الان در مقابل یک مغز بزرگ متفکر ایستادم. من خودمو کمی مثل ژرژ مقدس، قبل از جنگ با «لیند وورم»(۷) حس می کنم.
نویسنده: کاتولیک هستید؟
مهمان: پروتستان.
نویسنده: من تشنمه.
مهمان: شما باید مواظب خودتون باشید.
نویسنده: (خشن) لازم نیست منو نصیحت کنید.
مهمان: من سوییسی هستم، آقای کوربس. اجازه می دید اطاقیو که شاعر ارجمند در اون کار می کنه، دقیق تر تماشا کنم؟
نویسنده: نویسنده.
مهمان:... که نویسنده ی ارجمند در اون کار می کنه رو، تماشا کنم؟ این جا پر از رمان و کتاب خطیه. ممکنه عکس های روی دیوار رو هم تماشا کنم؟ «فالکنر»(۸). این هم امضای خودشه: «به کوربس عزیزم. «توماس مان»(۹): به دوست صمیمی خود تقدیم می کنم. توماس. «ارنست همینگوی»(۱۰): به بهترین دوستم تقدیم شد. ارنست. «هانری میلر»(۱۱): به برادر روحانیم کوربس. فقط در عشق و مرگ از یکدیگر جدا هستیم.» عجب منظره ای! این دریاچه با کوهستان عظیمی که در ماوراء اونه ــ و با ابرهایی که بالای اون در آسمان می چرخند و پی درپی تغییر شکل پیدا می کنند ــ چه زیبا و بهت انگیزه. خورشید هم به دامان افق فرو می ره. چه سرخ رنگ و نیرومنده.
نویسنده: شما... مثل این که نویسنده هستید؟
مهمان: خواننده هستم. من تمام نوول های شما رو از حفظم.
نویسنده: شغل شما معلمیه؟
مهمان: نخیر. کتابدار هستم. کتابدار بازنشسته ی کمپانی «اکسلی و تروست»(۱۲)، در «انت ویل»(۱۳).
نویسنده: بنشینید.
مهمان: از صمیم قلب تشکر می کنم. من، کمی از این صندلی های مافوق مدرن، ترس دارم. آپارتمان خیلی لوکسیه.
نویسنده: قیمتش هم خیلی لوکسه.
مهمان: همین فکرو هم می کردم. زندگی در ایزل هوهه باد، خیلی گرونه. برای من که دیگر وحشتناکه در صورتی که در پانسیون چشم انداز دریایی، خیلی فقیرانه زندگی می کنم. (آهی می کشد.) در «آدل بودن»(۱۴) زندگی ارزان تر بود.
نویسنده: در آدل بودن؟
مهمان: در آدل بودن.
نویسنده: من هم در آدل بودن زندگی کردم.
مهمان: می دونم. شما، در گراند هتل «ویلدشتروبل»(۱۵) و من، در استراحتگاه «پروزنکتوت»(۱۶). ما، چند دفعه هم با هم برخورد کردیم. یک دفعه موقع سوار شدن به «تله فریک»(۱۷) توی کوه و کمرهای آلپ، و دفعه ی دیگه در «بادن بادن»(۱۸).
نویسنده: شما در بادن بادن هم بودید؟
مهمان: همین طوره.
نویسنده: موقعی که من هم اون جا بودم؟
مهمان: من، در خانه ی مسیحیون «سیلوآه»(۱۹) سکونت داشتم.
نویسنده: (بی طاقت) وقت من خیلی گرفته س. من، باید مثل یک برده کار کنم آقای...
مهمان: فورشتگوت هوفر.
نویسنده: آقای فورشتگوت هوفر. من باید به خیلی کارها رسیدگی کنم و فقط می تونم پانزده دقیقه وقتمو به شما اختصاص بدهم. مطالبتونو خلاصه کنید. بگید ببینم از من چی می خواید؟
مهمان: من، با یک منظور کاملاً معین خدمتتون شرفیاب شدم.

نویسنده از جا برمی خیزد.

نویسنده: پول می خواید؟ من پول زیادی برای این و اون ندارم. عده ی بسیار زیادی از مردم هستند که نویسنده نیستند و اشخاصی مثل من، می تونن برای راحت شدن از شر مزاحمتشان، به اون ها پول بدن. از این گذشته، جایزه ی نوبلو من خیلی وقت پیش گرفتم. حالا ممکنه از هم خداحافظی کنیم؟

مهمان از جا بلند می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب غروب روزهای آخر پاییز و پنچر