فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فیستا

کتاب فیستا

نسخه الکترونیک کتاب فیستا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فیستا

«فیستا» داستان د‌ل‌باختگی یک روزنامه‌نگار آمریکایی است به یک زن انگلیسی. عشقی نومیدانه و جونده، از آن‌جهت که شخصیت محوری داستان (جیک) در جنگ، جراحتی برداشته و توان فیزیولوژیکِ جنسی خودش را از دست داده است. برای همین زن (برت) به‌سمت روابط با مردان دیگر گرایش پیدا می‌کند. زمینه وقوع داستان پاریس و اسپانیا هستند و فضای داستان سرخوردگی و یأس دوره‌ای از ناامنی‌های ذهنی-روانیِ پساجنگِ جهانی اول در دهه بیست میلادی است. زمانی منتقدی گفته بود که فیستا اقتباسی است از آن افسانه قدیمی که تی‌اس‌الیوت شعر مشهورش، سرزمین اموات، به شدت مُلهِم از آن بود. افسانه پادشاهی که از کمر به پایین فلج و دائم در رختخوابش دراز کشیده بود و بنابراین پادشاهیش به اضمحلال و بی‌حاصلی فرو افتاده بود. جیک بارنز هم، به همین ترتیب، زخمیِ جنگ است و در جهانی عقیم و بی‌حاصل و روبه‌اضمحلال زندگی می‌کند. این رمان به بیان و نمایش تغییرات عمیق انسانی که از لحاظ روانی، اخلاقی و اجتماعی در کهنه سربازانِ جنگ جهانی اول ایجاد شده، می‌پردازد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فیستا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کتاب یکم

فصل یک

رابرت کوهن روزگاری در پرینستون قهرمان میان وزنِ بوکس بود. فکر نکنید که من جذب عنوانِ قهرمانی اش شده ام، ولی این عنوان برای کوهن خیلی مهم بود. او به بوکس هیچ اهمیتی نمی داد، یعنی در واقع از آن بیزار بود. اما با این حال آن را با زحمت و مرارت و به طور کامل یاد گرفت تا بر حسِ حقارت و شرمندگیِ ناشی از رفتار مردمِ شهر پرینستون با یهودیان فائق آید. از آنجا که خاطرجمع بود می تواند هر کسی را که نگاه مغرورانه و تحقیرآمیزی به او داشته باشد ضربه فنی کند، در دلش احساس راحتی می کرد. هرچند، چون پسری بسیار خجالتی و مودب بود، هرگز، جز در میدان بوکس، مبارزه نمی کرد. او گل سرسبد شاگردانِ اسپایدر کِلی بود. اسپایدر کِلی به همه این پسران جوان یاد داده بود که مثل سبک وزن ها مشت زنی کنند. صرف نظر از این که چهل وهشت یا نودوشش کیلو هستند اما به نظر می رسید که این خصیصه بیشتر با وضع کوهن تناسب داشت. واقعاً خیلی سریع بود. آنقدر کارش خوب بود که اسپایدر بی معطلی تصمیم گرفت مغلوبش کند و دماغش را برای همیشه پهن کرد. این اتفاق بر بی میلی وتنفر کوهن از مشت زنی افزود. اما در عین حال یک نوع رضایت خاص و عجیب و غریب هم به او بخشید و همین باعث التیام دماغش هم شد. سالِ آخر اقامتش در پرینستون خیلی مطالعه می کرد و برای همین مجبور شد عینک بزند. من هیچ کدام از هم دوره ای هایش را ندیدم که او را به خاطر بیاورد. آن ها حتی یادشان نبود که او زمانی قهرمان میان وزن بوکس بوده است.
من همیشه به تمام آدم های ساده و رک گو مظنونم. به خصوص وقتی همه جای ماجراهایشان با هم جور در می آید. برای همین همیشه تردید داشتم که رابرت کوهن هیچ وقت قهرمان میان وزن بوکس بوده است. فکر می کردم شاید اسبی به صورتش لگد زده است. یا شاید هم زمانی مادرش ترسیده و از دیدن چیزی به وحشت افتاده یا شاید هم زمانِ کودکی با چیزی برخورد کرده است. اما دست آخر یکی پیدا شد که جریان اسپایدرکِلی را تایید کرد. اسپایدرکِلی نه تنها کوهن را به یاد می آورد بلکه اغلب از خودش می پرسید راستی بالاخره بر سر او چه آمد؟!
نَسب رابرت کوهن از طرف پدری به یکی از ثروتمندترین فامیل های یهودی نیویورک و از طرف مادری به یکی از قدیمی ترین خانواده ها می رسید. در مدرسه نظامی که دوره آمادگیِ تحصیل را آغاز کرد و به نتایج خیلی خوبی هم در تیم فوتبالِ آن نائل شد، هیچ کس با او مشکل نژادی نداشت. تا وقتی که به پرینستون نرفته بود، هیچ وقت کسی باعث نشد که حس کند یهودی ست و از این جهت با دیگران تفاوت دارد. پسر مهربانی بود. دوست داشتنی و بسیار خجالتی. همین خجالتی بودن باعث می شد تلخ به نظر بیاید. این تلخی را او با خودش به مشت زنی هم برد. با آن کم رویی دردناک و دماغی پهن و له شده از پرینستون بیرون آمد و با اولین دختر مهربانی که سر راهش قرار گرفت، ازدواج کرد. ازدواجش پنج سال دوام آورد و سه بچه گیرش آمد. بیشتر پنجاه هزار دلاری را که پدرش به ارث گذاشته بود از دست داد، درحالی که مابقی دارایی پدرش به مادر رسیده بود. در الگوی نسبتاً ناخوشایندی از زندگی با یک همسر ثروتمند و زیر سایه یک ناخرسندی و بدبختیِ خانگی گرفتار آمده بود. درست وقتی که تصمیم گرفته بود تا او را ترک کند، این همسرش بود که با یک نقاش مینیاتور روی هم ریخت و ولش کرد و رفت. ماه ها بود داشت به ترک کردن همسرش فکر می کرد، اما آن را انجام نداده بود. چرا که گمان می کرد بی نصیب کردن او از خودش، نهایت بی رحمی و سنگدلی ست. بنابراین رفتن او برایش ضربه ای بسیار پرخاصیت بود.
بعد از این که ترتیب طلاق را دادند، رابرت کوهن رفت به طرف کالیفرنیا. در کالیفرنیا افتاد وسط آدم های اهل ادبیات و از آن جایی که هنوز کمی از آن پنجاه هزار دلار برایش باقی مانده بود، طولی نکشید که پشتیبانی مالی یک مجله هنری را به عهده گرفت. مجله انتشار خودش را در کارملِ کالیفرنیا شروع کرد و در پراوینستاونِ ماساچوست به اتمام رساند. کوهن که در آن زمان به عنوان فرشته نجات تلقی شده بود، او کسی بود که ابتدا به عنوان یکی از اعضای شورای سردبیری صرفاً نامش در صفحه سرمقاله ظاهر می شد؛ حالا اما به تنها سردبیر مجله بدل شده بود. این موضوع به خاطر پولش بود و متوجه شد که از اقتدار سردبیری خوشش می آید. وقتی مجله خیلی گران شد احساس تاسف کرد از این که مجبور شد آن را ول کند. با این وجود، در آن زمان کوهن چیزهای دیگری داشت که می بایست نگران شان باشد. گرفتار زنی شد که امیدوار بود از طریق مجله کوهن ترقی کند و به جایی برسد. او زنی پُرزور و مقتدر بود و کوهن هیچ وقت مجالی نیافته بود تا از دست کنترلش رهایی یابد. به علاوه مطمئن بود که او دوستش دارد. وقتی این خانم متوجه شد که دیگر امکان ترقی از طریق مجله برایش میسر نیست، کمی از کوهن دلسرد شد و تصمیم گرفت که او هم تا جایی که امکان دارد از فرصت پیش آمده استفاده کند. بنابراین اصرار کرد که با هم به اروپا بروند تا کوهن در آنجا به کار نوشتن مشغول شود. آن ها به اروپا آمدند. جایی که زن روزگاری از آنجا فارغ التحصیل شده بود و سه سال همان جا ماندند. سال اول به سفر گذشت و دو سال بعد در پاریس. رابرت کوهن دو دوست داشت. براداکس و من. براداکس یک دوست ادبی بود و من همبازیش در تنیس.
این زنِ اختیاردارِ او که اسمش فرانسیس بود، اواخر سال دوم متوجه شد که زیباییش رو به افول است. رفتارش با رابرت از میل به تصرفِ همراه با بی اعتنایی و تمایل به بهره کشی و سوءاستفاده از او به سمتِ تصمیم قاطع برای ازدواج سوق پیدا کرد. در این هنگام، مادر رابرت برایش یک مقرری تعیین کرد. حدود سیصد دلار در ماه. در طول دو سال و نیم، من فکر نمی کنم که، کوهن به زن دیگری حتی نگاه هم کرده باشد. او کاملاً خوشبخت بود. جز این که، مثل خیلی از آمریکایی های ساکن اروپا ترجیح می داد که درکشورش می بود و آنجا به تدریج رمز و راز نوشتن را کشف می کرد. یک رمان نوشت و واقعاً آن طوری که منتقدین بعدها گفتند، آن چنان رمان بدی هم نبود. هرچند رمان خیلی ضعیفی بود. کتاب های زیادی می خواند. بریج بازی می کرد. اهل بازی تنیس بود و در باشگاه محلیِ بوکس تمرین مشت زنی هم می کرد.
اولین بار، یک شب، بعد از این که سه نفری با هم شام خوردیم، متوجه رفتار آن زن با او شدم. در رستوران اَوینیو شام خوردیم و بعد از آن، برای صرف قهوه به کافه ورسای رفتیم. بعد از قهوه چندتا براندی فاین هم نوشیدیم و بعد من گفتم که باید بروم. قبل از آن کوهن داشت درباره یک سفر پایان هفته ای ما دو نفر به یک جایی حرف می زد. مایل بود برای پیاده روی از شهر بزند بیرون و حسابی راه برود. پیشنهاد دادم فلِنگ را ببندیم و برویم به استراسبورگ و از سن اودیل(۱) بالا برویم. یا جای دیگری در آلزاس. گفتم: «دختری را در استراسبورگ می شناسم که می تواند شهر را به ما نشان دهد.»
از زیر میز یکی لگدی زد به پایم. فکر کردم اتفاقی ست و به حرفم ادامه دادم: «این دختر دو سالی هست که آنجا بوده و همه جای شهر را بلد است. دختر بی نظیری است.»
دوباره از زیر میز لگدی خوردم و نگاهم متوجه فرانسیس، خانمِ رابرت، شد که چانه اش زده بود بالا و چهره اش درهم فرورفته بود.
گفتم: «بی خیال. اصلاً چرا استراسبورگ؟ می توانیم به بروگِس(۲) برویم، یا به آردن(۳).»
کوهن ظاهراً آرام شد. من دوباره لگد نخوردم. شب به خیری گفتم و زدم بیرون. کوهن گفت می خواهد روزنامه ای بخرد و تا سَرِنبش با من می آید. گفت: «خدا بگم چه کارت کنه، چرا حرف اون دخترِ استراسبورگی رو وسط آوردی؟ حواست به فرانسیس نبود؟»
«نه! چرا باید حواسم به فرانسیس باشه؟ اگه من یه دختر آمریکایی رو می شناسم که در استراسبورگ زندگی می کنه، خب این چه دخلی به فرانسیس داره؟»
«هیچ فرقی نمی کنه، هر دختری. این طوری دیگه من نمی تونم بیام، همین و بس.»
«احمق نباش.»
«تو فرانسیس رو نمی شناسی. اصلاً هر دختری می خواد باشه. قیافه اش رو ندیدی؟»
گفتم: «اوه، خیلی خب، بیا بریم سنلیس(۴).»
«دلخور نشو.»
«دلخور نیستم. سنلیس جای خوبیه و می تونیم در گراند سرف(۵) بمونیم و یک پیاده روی حسابی توی جنگل داشته باشیم و بعد هم به خانه برگردیم.»
«خوبه، عالی می شه.»
گفتم: «خب، فردا توی زمین تنیس می بینمت.»
گفت: «شب به خیر جیک.» و به کافه برگشت.
گفتم: «یادت رفت روزنامه ت رو بگیری.»
«راست می گی!» و تا کیوسک سرنبش با من آمد.
درحالی که روزنامه توی دستش بود برگشت و رو به من گفت: «دلخور که نیستی، جیک؟»
«نه، چرا باید دلخور باشم؟»
گفت: «توی زمین تنیس می بینمت.» و همین طور که روزنامه به دست برمی گشت به کافه، تماشایش کردم. کمابیش دوستش داشتم، گرچه آشکارا زندگیش را کاملاً به دست خودش گرفته بود.

فصل دو

آن زمستان رابرت کوهن رمانش را برداشت و رفت طرفِ آمریکا. یک ناشر خیلی خوب هم قبول کرد چاپش کند. شنیدم که رفتنش جرّ و بحث و دعوای وحشتناکی راه انداخت. فکر می کنم از همان نیویورک بود که کوهن از دست فرانسیس پرید. برای این که توی نیویورک چندین زن جذبش شدند و وقتی که برگشت، کاملاً عوض شده بود. بیش از پیش به آمریکا علاقه مند شده بود و دیگر خیلی ساده و بی تکلف و خیلی هم خوش رفتار نبود. ناشران رمانش، را خیلی ستوده بودند و این واقعاً مست و دیوانه اش کرده بود. خیلی از زن ها با خوش رفتاری و مهربانی خودشان را سر راهش قرار داده بودند. اما افق نگاهش کاملاً عوض شده بود. برای مدت چهار سال افق نگاهش منحصراً به همسرش محدود می شد. برای سه سال، یا تقریباً سه سال، هیچ وقت چیزی فراتر از فرانسیس ندیده بود. مطمئنم که در زندگیش هرگز عاشق نشده بود.
پیشتر به خاطر سرخوردگی ناشی از دوره مزخرفِ دانشکده بود که تن به ازدواج داده بود. بعد به جهتِ سرخوردگیِ ناشی از پی بردن به این نکته که نتوانسته بود برای همسر اولش سنگ تمام بگذارد، تحت تسلط فرانسیس درآمده بود. هنوز عاشق نشده بود، اما دریافته بود که برای زنان طعمه جذابی است. همچنین متوجه این حقیقت شده بود که صرفِ علاقه مندبودنِ زنی به آدم و تمایلش به زندگی کردن با او، نمی تواند معجزه ای الهی باشد. این مساله چنان زیر و رویش کرد که دیگر رغبت چندانی برای معاشرت با او پیدا نمی کرد. به علاوه با شرکت در شرط بندی های بالاتر از توان و بضاعتش، در برخی بازی های گزافِ بریج با دوستان نیویورکی اش، چند صد دلار برنده شده بود. این باعث شد که در بازی بریج بسیار مغرور و خودبین شود. بارها ادعا می کرد که می داند چه طور می تواند با بریج هم امرار معاش کند.
یک موضوع دیگر هم بود. مدتی بود که خواندن اثری از دبیلیو اچ هادسون(۶) را شروع کرده بود. خب این که یک کار عادی به نظر می رسید، اما او سرزمین ارغوانی(۷) را یک بار خوانده و باز هم دوباره خوانی کرده بود. سرزمین ارغوانی را اگر در سنین بالا بخوانی، کتابی بسیار گمراه کننده است. این کتاب ماجراهای رویای باشکوه و عاشقانه یک نجیب زاده تمام عیار انگلیسی در سرزمینی کاملاً خیالی را بازگو می کند، که تصاویر و صحنه های آن استادانه توصیف شده اند. مطالعه این کتاب توسط یک مرد سی وچهار ساله که آن را به عنوان کتاب راهنمای زندگیش قلمداد می کرد، همان قدر عادی و طبیعی بود که مردی در همین سن و سال مجهز به مجموعه کاملی از کتاب های کاربردیِ آلجر(۸)، مستقیماً از یک صومعه فرانسوی وارد وال استریت(۹) شود. من معتقدم، کوهن، کلمه به کلمه سرزمین ارغوانی را لفظ به لفظ از کتاب برداشت کرده بود، طوری که انگار برایش یک گزارش آر جی دان(۱۰) است. حتماً متوجه اید که من از چه چیزی دارم حرف می زنم. او بعضی استثناها هم قائل می شد، اما به طور کلی کتاب برایش بی عیب و نقص به نظر می آمد. تمام آن چیزی که لازم بود تا در او یک انقلاب و حرکت به وجود بیاورد، همین کتاب بود. من میزان تاثیر این کتاب را بر او نفهمیده بودم تا این که یک روز به دفترم آمد.
گفتم: «سلام رابرت، برای خوشحال کردنِ من اومدی؟»
پرسید: «دوست داری بری آمریکای جنوبی، جیک؟»
«نه.»
«چرا نه؟»
«نمی دونم. هیچ وقت نخواستم بروم آن جا. هزینه اش خیلی بالاست. از این گذشته اهالی آمریکای جنوبی آنقدر توی پاریس هستند که احتیاجی نیست اونجا بری!»
«اونا اهالی واقعی آمریکای جنوبی نیستند.»
«اما به نظر من آن ها خیلی هم واقعی هستند.»
یک عالمه کار برای انجام دادن داشتم که با داستان های پستی هفته می رسیدند و فقط نصف شان نوشته شده بود.
پرسیدم: «هیچ رسوایی ای سراغ نداری؟»
«نه.»
«هیچ کدوم از دوستای معروفت در حال طلاق گرفتن نیستن؟»
«نه؛ گوش کن جیک. اگر هزینه هر دو نفرمون رو بدم، حاضری باهام به آمریکای جنوبی بیایی؟»
«چرا من؟»
«تو می تونی اسپانیایی حرف بزنی. فکر می کنم به هردو نفرمون واقعاً خوش بگذره.»
گفتم: «نه. من این شهر رو دوست دارم و تابستان هم می خوام برم اسپانیا.»
گفت: «همه عمرم دلم می خواست به سفری مثل این برم.» و نشست و اضافه کرد: «می ترسم پیش از رفتن به این سفر دیگه خیلی پیر شده باشم.»
گفتم: «احمق نباش. هر جا که دلت بخواد می تونی بری. تو پولِ زیادی داری.»
«می دونم. اما نمی تونم شروعش کنم.»
گفتم: «خوشحال باش. همه کشورها درست مثلِ توی فیلم ها هستند.»
اما دلم به حالش می سوخت. بدجوری درگیر بود.
«تحمل این برام سخته که زندگیم با چه سرعتی در حال سپری شدنه و من واقعاً اونطور که باید و شاید زندگی نمی کنم.»
«هیچ کس همه عمرش رو یکسره به شادی و خوشحالی نمی گذرونه، غیر از گاوبازها.»
«علاقه ای به گاوبازها ندارم. زندگی غیرعادی و ناهنجاری دارند. می خوام به زندگی روستایی توی آمریکای جنوبی برگردم. می تونیم سفر باشکوهی به اون جا داشته باشیم.»
«تا حالا فکر کردی برای شکار به آفریقای شرقی بری؟»
«نه، دوستش ندارم.»
«اون جا باهات میام.»
«نه، از اون جا خوشم نمیاد.»
«برای اینه که هیچ وقت در موردش کتابی نخونده ای. برو یک کتاب بخوان و ببین که چقدر همه شون پُرند از روابط عاشقانه با پرنسس های سیاه و جذاب.»
«دلم می خواد به آمریکای جنوبی برم.»
کوهن یک رگِ یهودیِ سرسخت و کله شق داشت.
«بیا بریم طبقه پایین و یه نوشیدنی بزنیم.»
«مگه مشغول کار نیستی؟»
گفتم: «نه.» از پله ها رفتیم پایین، به طرف کافه که طبقه همکف بود. پی برده بودم که بهترین راه خلاص شدن از دست رفقا همین است. به محض خوردن یک نوشیدنی همه چیزی که باید می گفتی این بود: «خب دیگه، من باید برم و چند تا تلگراف بفرستم.» و بعد دیگر تمام. پیدا کردن چنین راه های گریزی در حرفه روزنامه نگاری بسیار مهم است. این مساله چنان بخش مهمی از اصول اخلاقی است که اصلاً لازم نیست وانمود کنی مشغول کاری هستی. به هرحال، به طبقه پایین رفتیم. به نوشگاه و یک ویسکی با سودا خوردیم. کوهن نگاهی انداخت به بطری هایی که توی قفسه های دیواری چیده بودند و گفت: «جای خوبی ه.»
حرفش را تصدیق کردم و گفتم: «اینجا نوشیدنی های متنوعی داره.»
همین طور که روی پیشخان تکیه داده بود گفت: «ببین جیک، تا حالا هیچ وقت این حس رو داشتی که همه عمرت داره به سرعت از دست می ره، بی این که هیچ بهره ای ازش برده باشی؟ متوجه هستی که، تقریباً نصف عمرت تابه حال سپری شده؟!»
«آره، گاهی.»
«می دونی که تقریباً سی وپنج سال دیگه ما زنده نیستیم؟»
گفتم: «به جهنم رابرت، به جهنم.»
«نه، جدی دارم می گم.»
گفتم: «این چیزی نیست که بخوام نگرانش باشم.»
«باید باشی!»
«به اندازه کافی تا حالا تو زندگیم نگرانی داشتم. اما حالا دیگه از نگرانی ها رد شدم.»
«خب، پس من می خوام به آمریکای جنوبی برم.»
«ببین، گوش بده رابرت، رفتن به کشور دیگه هیچ تغییری در آدم ایجاد نمی کنه. همه این جور کارها رو من امتحان کردم. با رفتن از جایی به جای دیگه نمی تونی از دست خودت فرار کنی. این کارا بی فایده ست.»
«اما تو که هیچ وقت آمریکای جنوبی نبودی، بودی؟!»
«این آمریکای جنوبی ات بره به جهنم! اون جا هم بری همین حسی رو داری که اینجا داری. شهر خوبیه اینجا. چرا زندگی ات رو توی پاریس از سر نمی گیری؟»
«از پاریس حالم به هم می خوره. از محله کارتیه هم همین طور.»
«از محله برو بیرون. خودت رو بردار و به گردش ببر به همه جاش تا ببینی چقدر عوض می شی.»
«هیچ اتفاقی برام نمی افته. یه شب تنهایی همه شب رو راه رفتم و هیچ اتفاقی هم برام نیفتاد جز این که یه پلیسِ دوچرخه سوار ایست داد و خواست مدارکم رو ببینه.»
«شبِ پاریس زیبا نبود؟»
«هیچ اهمیتی به این شهر نمی دم.»
شما بودید چه جوابی می دادید. برایش متاسف شدم، اما این موضوع چیزی نبود که در موردش بتوانم کاری انجام بدهم. برای این که فوراً با دو فقره لجبازی مواجه شدم. راه علاج، سفر به آمریکای جنوبی است و رفتن از پاریسی که او دوستش نداشت. ایده اول را او از یک کتاب گرفت و گمان کنم که ایده دوم هم از یک کتاب دیگر درآمده بود!
گفتم: «خب، من باید به طبقه بالا برم و چند تا تلگراف بفرستم.»
«حتماً باید بری؟»
«بله، این تلگراف ها رو حتماً باید بفرستم.»
«اشکالی نداره بیام بالا بنشینم؟»
«نه، بیا.»
نشست توی اتاق بیرونی و به خواندن روزنامه ها مشغول شد. سردبیر، ناشر و من برای مدت دو ساعت سخت مشغول کار بودیم. بعد کاربن ها را مرتب کردم. در محل امضای نویسنده مُهر زدم. بند و بساطش را گذاشتم توی یکی دو تا از پاکت های بزرگِ کاغذ بسته بندیِ مانیل و پسرکی را صدا زدم که بیاید و آن ها را به خیابان گار سَن لازار ببرد. بعد رفتم به آن یکی اتاق، که رابرت کوهن آنجا توی یک صندلی بزرگ خواب بود. سرش را روی بازویش گذاشته و به خواب رفته بود. دوست نداشتم بیدارش کنم، اما می خواستم دفترم را قفل کنم و فلنگ را ببندم. دستم را گذاشتم روی شانه اش. سرش را تکان داد. گفت: «نه، نمی تونم این کار را بکنم.» و سرش را بیشتر فرو برد به عمق بازویش. «نمی تونم این کار رو بکنم. به هیچ قیمتی این کارو نمی کنم.»
گفتم: «رابرت.» و شانه اش را تکان دادم. نگاهی به بالا انداخت. لبخندی زد و چشمانش را باز و بسته کرد.
«چند لحظه قبل بلند بلند داشتم هذیان می گفتم؟!»
«یه کم، ولی واضح نبود.»
«خدای من، چه خواب بدی بود!»
«گمونم از صدای یکنواخت ماشین تایپ خوابت برده بود.»
«آره، فکر کنم همین طوره، دیشب اصلاً نخوابیدم.»
«موضوع چی بود؟»
گفت: «هذیان گویی!»
می توانم مجسمش کنم. من عادتِ گَندِ مجسم کردنِ تصاویرِ اتاق خوابِ رفقایم را دارم. بیرون رفتیم. به کافه ناپولیتان، برای نوشیدن یک آپریتیف(۱۱) و تماشای جمعیتِ عصرگاهیِ بلوار.



نظرات کاربران درباره کتاب فیستا

داستان یک فضای کاملا مردونه داره، و به جزئیات مراسم گاوبازی پرداخته که البته در لایه های درونی تر ارتباطات انسانی و عوامل اثرگذار در این روابط رو به تصویر می‌کشه. شخصیت ها گاهی در اوج هستند و گاهی در حال سقوط. در کل کتاب پر هیجانی نیست. خوندنش کمی خسته کننده بود ولی جزو کتابهایی بود که باید میخوندم
در 1 سال پیش توسط لی لا سهی
این کتاب همان کتاب The Sun Also Rises هستش
در 2 هفته پیش توسط محمد شریعتی
پیشنهاد من اینه که اصلا طرفش نرید
در 1 سال پیش توسط mas...gan