فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب غول مدفون

کتاب غول مدفون

نسخه الکترونیک کتاب غول مدفون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غول مدفون


همان‌جا ایستاده بود که ناگهان متوجه غوغا و جنجالی شد که کنار حصار مرتع به راه افتاده بود. ابتدا آن جنجال چندان توجهش را جلب نکرد، اما بعد نسیم چیزی به گوشش رساند و ناگهان به خودش آمد. با این‌که با گذر سالیان دیدش به نحوی آزاردهنده ضعیف شده بود، قدرت شنوایی‌اش هنوز کاملاً بی‌عیب و نقص باقی مانده بود، و بعد در ملغمه فریادهای برآمده از دل آن جمع در کنار حصار، صدای بیئتریس را که از ناراحتی اوج گرفته بود شنید.
دیگران هم دست از کار کشیده و برگشته و خیره مانده بودند. اکسل سراسیمه خودش را به میان آن‌ها رساند و در راه به‌زحمت و با فاصله‌ای اندک از برخوردش با بچه‌های پراکنده در محیط و اشیای پیش پا حذر کرد. اما پیش از آن‌که به آن جمع کوچک و درهم فشرده برسد، جمع ناگهان پراکنده شد و بیئتریس که دودستی چیزی را به سینه‌اش فشرده بود از دل ازدحام بیرون آمد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب غول مدفون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

فصل اول

هنوز از آن گذرهای پیچ در پیچ یا مرغزارهای ساکت و آرامی که بعدها مایه شهرت انگلستان شدند چندان نشانی نبود. در عوض، از هر سو، مایل ها مایل اراضی متروک بود و بایر؛ و این گوشه و آن گوشه، کوره راه هایی بر سینه تپه های پرفراز و نشیب، یا خلنگ زارهایی بی روح و غمبار. بیشتر جاده های به جا مانده از دوره رومی ها در آن زمان بریده، یا زیر توده های خس و خاشاک گم شده بود، و بسیاری از آن ها در کام پهنه های بیابان فرومی رفت. رودها و باتلاق ها در پس پرده های یخین مِه پنهان می ماندند، بستری بسیار مناسب برای دیوهایی که هنوز بومیِ این سرزمین بودند. مردم آن حوالی، که خدا می داند از سرِ چه یاس و استیصالی به سکنا در آن نقاط آکنده از خون و غم تن می دادند، به حتم از آن موجودات وحشت داشتند، موجوداتی که صدای نفس نفس زدن هایشان مدت ها پیش از برآمدن پیکرهای زشت و کریهشان از دل مه به گوش می رسید. اما این هیولاها مایه بهت و حیرت نبودند. این موجودات از نظر مردمان آن روزگار بخشی از خطرهای روزمره زندگی بودند؛ نگرانی های اصلی چیزهای دیگری بودند. به دست آوردن قوت لایموت از دل زمین سخت؛ حفظ کردن ذخیره هیمه؛ جلوگیری از بیماری ای که ممکن بود یک روزه دوازده خوک را تلف کند و صورت بچه ها را از کهیر سبز بپوشاند.
در هر حال، دیوها تا وقتی که کسی تحریکشان نمی کرد، خطر چندان شومی نبودند. مردم باید این واقعیت را می پذیرفتند که هرازگاه یکی از آن موجودات، شاید از پیِ مجادله و ستیزه ای مبهم و نامعلوم در میان خودشان، در اوج خشم و غیظ، به اشتباه سر از روستای آن ها درمی آوَرد و، بی توجه به فریادها و سلاح های آخته ای که هوا را می شکافتند، به گوشه و کنار هجوم می بُرد و هرکس را که به موقع از سر راهش کنار نمی رفت، مجروح می کرد. یا گاه و بی گاه، دیوی پیدا می شد و بچه ای را با خود به عمق مه می بُرد. مردمان آن روزگار مجبور بودند در برابر این توفش های دهشتناک فلسفه بافی کنند.
در یکی از مناطق این چنینی، بر حاشیه باتلاقی بزرگ و وسیع، بر پاشنه تپه های ناهموار، زوجی پا به سن گذاشته زندگی می کردند، اکسل(۱) و بیئتریس.(۲) شاید این ها نام های دقیق یا کاملشان نبود، اما ما برای راحتی کار آن ها را چنین خواهیم خواند. من می گویم این زن و شوهر در انزوا زندگی می کردند، اما در آن روز و روزگار کمتر کسی بود که به مفهوم امروزی و قابل درک برای ما «در انزوا» زندگی کند. روستاییان برای گرم و مصون ماندن از خطرهای بیرون، در سرپناه ها زندگی می کردند، بسیاری از آن ها بر دامنه تپه ها نقب های عمیق حفر می کردند، فضاهایی که با راه های زیرزمینی و دالان های مسقف به هم وصل می شدند. زوج سالخورده ما در یکی از همین هزارتوهای وسیع ــ کلمه «ساختمان» برای وصف آن محل سکنا بیش از حد مطنطن بود ــ کم و بیش با شصت روستایی دیگر زندگی می کردند. از هزارتوی آن ها که خارج می شدید و بیست دقیقه تپه را دور می زدید، به سکونتگاه بعدی می رسید، و این یکی نیز به چشمتان شبیه آن دیگری می آمد. اما به چشم خود سکنه هر سکونتگاهی ویژگی های خودش را داشت، جزئیاتی که مایه مباهات یا شرمساری آن ها بود.
نمی خواهم این حس را القا کنم که بریتانیای آن روزها همین بود و بس؛ نمی خواهم بگویم در دوره ای که در دیگر نقاط جهان تمدن های باشکوه در اوج شکوفایی بودند، ما در این سرزمین هنوز از عصر آهن چندان فاصله نگرفته بودیم. اگر می توانستید آزادانه در طبیعت پرسه بزنید، ممکن بود به قصرهایی برسید که در درونشان نوای موسیقی جریان داشت، قصرهایی پُر از خوردنی های لذیذ، و استوار و باشکوه؛ یا صومعه هایی که ساکنانشان غرق فضل و دانش بودند. اما واقعیت همچنان به قوت خود باقی است. حتی در هوای خوش و آفتابی، سوار بر اسبی قدرتمند، ممکن بود روزها بتازید و باز هیچ قصر یا صومعه ای از افق سبز سر برنیاورد. اکثر اوقات به اجتماعات کوچکی برمی خوردید شبیه به همان که پیش تر توصیف کردم؛ و اگر از خوراک یا پوشاک هدایای خوبی به همراه نداشتید، یا تا بُن دندان مسلح نبودید، ممکن بود خوشامدگویی یا استقبالی در کار نباشد. متاسفم که از میهنمان در آن دوران چنین تصویری ارائه می دهم، اما واقعیت همین است.
برگردیم به سراغ اکسل و بیئتریس. همان طور که گفتم، این زن و شوهر سالخورده در حاشیه آن هزارتو زندگی می کردند، جایی که سرپناهشان چندان از تندی های طبیعت محفوظ نبود، و از گرمای آتش حجره بزرگ، که اهالی شب ها بر گردش جمع می شدند، بهره زیادی نداشت. شاید در گذشته نزدیک تر به آتش زندگی می کردند؛ زمانی که فرزندانشان نیز با آن ها زندگی می کردند. راستش، در ساعات تُهی پیش از سپیده، وقتی همسرش در کنارش غرق خواب بود، همین تصور به ذهن اکسل خزید و آن وقت احساس فقدان و خسرانی وصف ناپذیر به قلبش نیشتر زد و خواب از چشمانش ربود.
شاید در آن صبح خاص اکسل به همین دلیل کاملاً از بسترش برخاست و بی سر و صدا از سرپناه بیرون رفت و به انتظار برآمدن نخستین نشانه های روشنای روز بر نیمکت قدیمی و کج و تابیده کنار ورودی نشست. بهار بود، اما با وجود ردای بیئتریس، که اکسل هنگام بیرون آمدن برداشته و دور خود پیچیده بود، هوا هنوز سوز داشت. اما او چنان غرق افکارش شده بود که وقتی سرما را احساس کرد، ستاره ها همه محو شده بودند و سرخی نور بر سطح افق پخش می شد، و از دل تاریک روشنا نخستین نغمه های پرندگان به گوش می رسید.
اکسل، پشیمان از این که آن همه مدت بیرون مانده بود، آهسته از جایش بلند شد. صحیح و سلامت بود، اما مدتی طول کشیده بود تا از آخرین تبی که به آن مبتلا شده بود رهایی یابد، و حال نمی خواست که تب دوباره به جانش بیفتد. نَم و رطوبت را در پاهایش احساس می کرد، اما وقتی برگشت تا به داخل برود، تهِ دلش راضی بود: چون آن روز صبح توانسته بود چیزهایی را که مدت ها از ذهنش گریزان بودند، به خاطر آورد. مهم تر این که حال احساس می کرد لحظه ای که بایست تصمیمی حیاتی و مهم می گرفت نزدیک شده است ــ تصمیم گیری ای که مدتی طولانی به تعویق افتاده بود ــ و حال موجی از هیجان به درونش ریخته بود که مشتاقانه منتظر بود تا آن را در وجود همسرش نیز جاری کند.
در داخل، گذرهای هزارتو هنوز غرق ظلمات بود، و او به اجبار فاصله کوتاهِ بازگشت تا درِ حجره اش را کورمال کورمال طی کرد. بسیاری از «درگاه ها» در آن هزارتو فقط گذرگاه هایی سرپوشیده بودند، نشانی از آستانه حجره بعدی. باز بودن این هزارتوها باعث نمی شد که روستاییان از حریم شخصی خود بگذرند، فقط موجب می شد که اتاق ها از هرم گرمای توده بزرگ، یا کپه های کوچک آتش که در دالان ها می پیچید بهره ببرند و گرم شوند. اما چون اتاق اکسل و بیئتریس از اولین توده آتش خیلی دور بود، چیزی شبیه به درهای امروزی داشت؛ چارچوبی بزرگ و چوبی که شاخه های کوچک و تاک و خارِ پنبه جابه جایش را پوشانده بود، و حین ورود به اتاق و خروج از آن هر بار باید پس زده می شدند، اما در هر حال، جلوی سوز باد را می گرفتند. اکسل به نبودِ آن در رضاتر بود، اما آن در به تدریج برای بیئتریس مایه مباهات شده بود. اکسل بارها او را دیده بود که شاخه های خشکیده را از روی در پس می کشید و با شاخه های تازه ای که در طول روز جمع می کرد دوباره در را می پوشاند.
آن روز صبح اکسل آن مانع را فقط تا حدی باز کرد که بتواند از لای کام بازش رد شود، و احتیاط می کرد که تا حد امکان سر و صدا نکند. شعاع های نور صبحگاهی از درز و شکاف ها به اتاق می ریخت و تا حدی روشنش می کرد. اکسل در آن تاریک روشنا دستش را پیش چشمانش کم و بیش می دید، و همین طور پیکر بیئتریس را بر بستر پوشیده از علف، بیئتریس را که زیر رواندازهایش هنوز غرق خواب بود.
یک دم به این فکر افتاد که همسرش را از خواب بیدار کند. چون بخشی از قلبش به او می گفت که اگر در همان لحظه همسرش بیدار بود و با او حرف می زد، آخرین سد و مانع ها نیز میان او و عملی شدن تصمیمش در هم می شکست و فرومی ریخت. اما هنوز مدتی مانده بود تا آن اجتماع کوچک بیدار شوند و روال کار و فعالیت هرروزه آغاز شود، بنابراین، اکسل که هنوز ردای همسرش را تنگ دور خود پیچیده بود روی چارپایه کوچک کنج حجره نشست.
با خودش فکر کرد که آن روز صبح مه چقدر غلیظ خواهد شد، و با خود گفت که با چیده شدن دامن تاریکی، لابد مه از شکاف های دیوارْ داخل حجره را نیز خواهد لیسید. اما لحظه ای بعد افکارش از این مسائل پرت و بر چیزی دیگر معطوف شد، بر مسئله ای که مدتی بود دغدغه ذهنش شده بود. آیا آن ها همیشه همین طور زندگی کرده بودند، فقط خودشان دو نفر، در حاشیه جمع روستایشان؟ یا زمانی همه چیز طور دیگری بود؟ لحظاتی پیش، آن بیرون، پاره خاطراتی در یادش زنده شد: دمی کوتاه از گذشته ها، وقتی که در دالان اصلی گام برمی داشت و بازویش دور بدن یکی از فرزندانش حلقه شده بود، و کمی قوزکرده گام برمی داشت، نه مثل حالا به دلیل سالخوردگی، بلکه فقط به این دلیل که نمی خواست در آن روشنایی بی رمق که به تیرگی می زد، سرش به تیرچه های سقف دالان کوبیده شود. شاید فرزندش در همان لحظه داشت با او حرف می زد، حرفی بامزه، و هردوی آن ها می خندیدند. اما حالا، مثل آن بیرون، هیچ چیز در ذهن و یادش ماندگار نمی شد، و هرچه بیشتر تمرکز می کرد، آن خاطرات پراکنده و گسسته در یادش محو و محوتر می شد. شاید این ها همه خیالات و اوهام پیرمردی خرفت بود. چه بسا که خداوند هرگز فرزندی به آن ها نداده بود.
شاید از خود بپرسید که این اکسل چرا به سراغ هم محلی هایش نمی رفت تا به کمک آن ها گذشته ها را به خوبی به یاد بیاورد، اما این کار آن قدرها هم آسان نبود. چون این جمعیت کوچک از گذشته بسیار کم سخن می گفت؛ نه این که این موضوع از محرمات باشد. منظورم این است که گذشته در دل مهی به سنگینیِ مه گسترده بر سر باتلاق ها محو و گم شده بود. اصلاً به ذهن این روستاییان خطور نمی کرد که به گذشته بیندیشند ــ حتی گذشته نزدیک.
برای مثال، یک مورد از خاطرات گذشته، که مدتی خوره ذهن اکسل شده بود، این بود: او حتم داشت که در گذشته ای نه چندان دور، زنی با موهای بلند و سرخ در میان آن ها بود ــ زنی که وجودش در میان آن ها بسیار حیاتی بود. هروقت کسی زخمی یا بیمار می شد، بی درنگ کسی را پیِ همین زن موسرخ می فرستادند، زنی که دستش شفا بود. اما حال این زن غیبش زده بود، و گویا به فکر هیچ کس خطور نمی کرد که چه بر سر او آمده، یا حتی کسی نبود که از غیاب او ابراز تاسف کند. یک روز صبح، حین شکستن توده های یخ اطراف، وقتی اکسل این موضوع را به سه روستایی دیگر گفت، از واکنش آن ها فهمید که به راستی نمی دانند او در مورد چه کسی و چه چیزی حرف می زند. حتی یکی از آن ها چند لحظه ای دست از کار کشید تا آن زن را به یاد بیاورد، اما عاقبت به نشان نفی سر تکان داده و گفته بود: «حتما مربوط به گذشته های خیلی دوره.»
یک شب که این مسئله را با همسرش در میان گذاشته بود، بیئتریس هم به او گفته بود: «من هم چنین زنی رو به خاطر ندارم. شاید به خاطر نیازهات چنین زنی رو در رویا دیدی، اکسل، اون هم در حالی که همسرت در کنار توئه و هنوز کمرش از پیری به اندازه کمر تو دوتا نشده.»
این اتفاق مربوط به پاییز سال گذشته بود، وقتی در ظلمات شب کنار هم دراز کشیده بودند و به صدای ضرب قطرات باران بر سر و روی سرپناهشان گوش می دادند.
اکسل گفته بود: «درسته که تو در طول این سال ها اصلاً پیر و شکسته نشده ی، شاهزاده خانم. اما اون زن خواب و خیال نبود، و اگر چند لحظه وقت بذاری و فکر کنی، حتما خودت اون زن رو به یاد می آری. همین یک ماه پیش اومد جلوی درِ اتاق ما، زن مهربون از ما پرسید به چیزی نیاز نداریم که برای ما بیاره. حتما به یاد می آری.»
«اما اصلاً اون چرا باید بخواد برای ما چیزی بیاره؟ قوم و خویش ما بود؟»
«گمون نکنم، شاهزاده خانم. فقط می خواست در حق ما محبت کنه. حتما به یاد می آری. مدام می اومد دمِ در و از ما می پرسید گرسنه یا سردمون نشده.»
«اکسل، سوال من اینه که اون چرا بایست بین این همه آدم به ما محبت می کرد؟»
«خود من هم اون موقع همین سوال رو از خودم می پرسیدم، شاهزاده خانم. یادم هست که با خودم می گفتم این زنیه که خودش رو وقف کمک کردن به بیمارا کرده، و با این حال، هردوی ما مثل بقیه اهالی سالم و سلامت هستیم. آیا قراره طاعونی از راه برسه و اون قراره از ما مراقبت کنه؟ اما معلومه که طاعونی در کار نبوده و اون فقط می خواسته به ما محبت کنه. حالا که حرفش پیش اومد، خاطرات بیشتری داره یادم می آد. اون جا ایستاده بود و به ما می گفت اهمیتی به فحش های بچه ها ندیم. همین بود. و بعد دیگه ندیدیمش.»
«اکسل، این زن موسرخ نه تنها زاده خیالات توئه، بلکه خیلی هم احمق بوده که به بازیگوشی های چند تا بچه اهمیت می داده.»
«من هم اون موقع دقیقا به همین فکر می کردم، شاهزاده خانم. بچه ها چه آسیبی ممکنه به ما بزنن، و اون ها فقط وقتی که هوا بیرون غم انگیز و ملالت باره، می خوان روزشون بگذره. من به اون گفتم که ما اصلاً بابت این ماجرا ناراحت نیستیم، اما در هر حال، قصد اون فقط لطف کردن بود. و بعد یادم هست که اون می گفت واقعا حیفه که ما شب ها رو بدون شمع سر می کنیم.»
بیئتریس گفته بود: «اگر این موجود به خاطر نداشتن شمع دلش به حال ما می سوخت، دست کم این نگرانی ش بجا بوده. این واقعا توهین آمیزه، این که در شب های این چنینی یک شمع رو هم از ما دریغ کردن، و تازه دست های ما هم مثل دست های همه اون ها بی لرزش و قرصه. اما یک عده دیگه در حجره هاشون شمع دارن، در حالی که هر شب از شراب سیب هیچ هوش و حواسی براشون باقی نمی مونه، و بچه هاشون مدام این طرف و اون طرف بدوبدو می کنن. با این حال، شمع ما رو ازمون گرفتن و حالا حتی طرح بدن تو رو هم درست نمی بینم، اکسل، با این که صاف جلوی روی منی.»
«هیچ بی احترامی ای در کار نیست، شاهزاده خانم. اوضاع همین طوری پیش رفته و کل قضیه همینه.»
«خوب، این که شمع ما رو ازمون گرفتن فقط از نظر زنِ رویای تو عجیب نیست. نمی دونم دیروز بود یا پریروز که کنار رودخونه بودم و از کنار زن هایی رد شدم که حتم داشتن من در صدارَس اون ها نیستم، و گفتن این مایه رسواییه که یه زن و شوهر شق و رق مثل ما باید هر شب توی ظلمات بشینن. پس فقط زن رویاهای تو نیست که این طوری فکر می کنه.»
«دارم می گم اون زن رویای من نیست، شاهزاده خانم. تا یک ماه پیش همه اون رو می شناختن و ازش تعریف می کردن. چی باعث شده که همه، و همین طور خود تو، فراموش کنین که اصلاً چنین کسی وجود خارجی داشته؟»
حال که اکسل در آن صبح بهاری به یاد آن گفتگو افتاده بود، احساس می کرد می تواند بپذیرد که درباره آن زن موسرخ اشتباه کرده است. به هر حال، او مردی سالخورده بود و بعید نبود که هرازگاه ذهن و فکرش مغشوش و آشفته شود. و با این حال، این زن موسرخ فقط یکی از ماجراهای پی درپی و سردرگم کننده و عجیبی بود که آن اواخر برایش پیش آمده بود. وااَسفا که در آن لحظه مثال های زیادی به خاطرش نمی آمد، اما مواردِ پیش آمده زیاد و متعدد بودند، در این مورد دیگر جای هیچ شک و شبهه ای وجود نداشت؛ برای مثال، ماجرای مارتا.
مارتا دختری نُه یا ده ساله بود که همه او را به شجاعت و بی پروایی اش می شناختند. کل داستان های وحشتناکی که در مورد اتفاقات پیش آمده برای بچه های بازیگوش بر سر زبان ها بود، ذره ای از احساس ماجراجویی آن بچه کم نمی کرد. به این ترتیب، آن روز غروب، یک ساعت مانده به تاریکی شب، هنگام پیش خزیدن توده مه و بلند شدن صدای زوزه گرگ ها بر دامنه تپه، وقتی خبر گم شدن مارتا زبان به زبان گشت، همه با نگرانی دست از کار کشیدند. تا مدتی همه در اطراف آن سرپناهِ هزارتو به فریاد نام او را صدا می زدند و وقتی روستاییان تک تک حجره های خواب، نقب های انبار آزوقه، حفره های زیر لنگه های خَرپا، و همه مخفیگاه هایی را که بچه ها ممکن بود از سر شیطنت به آن ها بخزند می گشتند، صدای پاهای اهالی در دالان ها می پیچید.
و بعد در حیص و بیص آن ترس و وحشت، دو چوپان که از نوبت شبانی شان بر تپه ها بازمی گشتند، به تالار بزرگ آمدند و خودشان را کنار آتش گرم کردند. حین گرم شدن، یکی از آن ها گفت که روز قبل عقابی سرسفید را دیده بودند که بر فراز سرشان چرخیده بود، یک، دو، و بعد سه بار. چوپان گفت که هیچ اشتباهی در کار نبود، آن پرنده واقعا عقاب سرسفید بود. این خبر خیلی زود در سرتاسر هزارتو پیچید و کمی بعد جمعیتی گرد آتش جمع شدند تا به حکایت چوپانان گوش بدهند. حتی اکسل هم سراسیمه به آن ها ملحق شد، چون ظاهر شدن عقاب سرسفید در قلمروی آن ها واقعا خبر مهمی بود. از جمله قدرت هایی که گویا عقاب های سرسفید داشتند، یکی هم توانایی هراساندن و رماندن گرگ ها بود، و می گفتند در یکی از مناطق همجوار همه گرگ ها به دلیل حضور همین عقاب ها غیبشان زده بود.
ابتدا همه با شور و اشتیاق از دو چوپان سوال می کردند و آن دو مجبور می شدند دوباره و چندباره داستانشان را تکرار کنند. و بعد به تدریج شک و تردید به جان شنونده ها افتاد. کسی گفت که بارها و بارها چنین ادعاهایی مطرح شده، و هر بار ثابت شده که این حکایت ها هیچ پایه و اساسی ندارند. کسی دیگر گفت که همان دو چوپان بهار گذشته داستان مشابهی تعریف کرده بودند، و با این حال، هیچ رویت دیگری گزارش نشده بود. دو چوپان با خشم این ادعا را که پیش تر چنین ماجرایی تعریف کرده باشند رد کردند، و چند لحظه بعد آن جماعت به دو گروه تقسیم شدند، آن ها که از چوپان ها جانبداری می کردند و آن ها که ادعا می کردند ماجرای مشابهی را در سال گذشته به خاطر داشتند.
وقتی مرافعه داغ تر شد، اکسل احساس کرد که آن حس عذاب آور که به او نهیب می زد چیزی درست نیست دوباره به جانش چنگ می زند، و از آن جمع که فریاد می زدند و همدیگر را هل می دادند، دور شد و بیرون رفت و به آسمانی که به تدریج تیره می شد و مهی که زمین را می لیسید و پیش می آمد چشم دوخت. و بعد از مدتی، پاره خاطراتی در ذهنش در کنار هم چیده شدند، خاطرات مارتای گمشده، خاطره احساس خطر، و این که چطور پیش تر همه به دنبال او گشته بودند. اما از همان لحظه همه آن خاطرات داشتند در ذهنش درهم ریخته و مغشوش می شدند، درست همان طور که رویا در ثانیه های پس از بیداری از ذهن انسان محو و گم می شود، و اکسل با تلاشی فوق العاده شاق و شدید برای متمرکز کردن افکارش به یاد و خاطره مارتا کوچولو چنگ زد، و پشت سرش آن جماعت هنوز با صدای بلند در مورد آن عقاب سرسفید بحث و جدل می کردند. بعد همان طور که آن بیرون در جایش ایستاده بود، صدای دختری را شنید که برای دل خودش آواز می خواند و آن وقت مارتا را دید که از کام مه بیرون آمد و پیش روی او ظاهر شد.
مارتا جست و خیزکنان به سمت او آمد، و اکسل به او گفت: «تو خیلی عجیبی، بچه. از تاریکی نمی ترسی؟ از گرگ ها یا دیوها؟»
مارتا با لبخند جواب داد: «البته که از اون ها می ترسم، آقا. اما بلدم چطور خودم رو از اون ها پنهان کنم. امیدوارم پدر و مادرم دنبال من نگشته باشن. این هفته مدام خودم رو پنهان کردم.»
«دنبالت نگشتن؟ معلومه که گشتن. اصلاً کل مردم روستا دنبالت می گشتن. به صدای همهمه و قیل و قال اون داخل گوش کن. همه ش به خاطر توئه، بچه.»
مارتا خندید و گفت: «اوه، دست بردارین، آقا! مطمئنم که دلشون برام تنگ نشده. و صدای همه شون رو می شنوم، به خاطر من داد و بیداد نمی کنن.»
دخترک که این حرف را زد، اکسل با خودش گفت که البته حق با اوست: صداهای آن داخل در مورد او بحث نمی کردند، بلکه به کل در مورد چیزی دیگر حرف می زدند. اکسل کمی به سمت ورودی سرپناه خم شد تا صداها را بهتر بشنود، و بر اساس جملاتی که هرازگاه در میان قیل و قال ها به گوشش می رسید، کل ماجرا را دوباره به خاطر آورد، در مورد چوپان ها و عقاب سرسفید؛ داشت با خودش فکر می کرد که آیا باید در این مورد چیزی به مارتا بگوید یا نه که دخترک ناگهان از کنار او رد شد و داخل رفت.
اکسل با این تصور که دیدن دخترک خاطر همه را جمع و شاد خواهد کرد، پی دخترک رفت. و راستش، به ذهنش رسیده بود که اگر با او وارد تالار شود، بخشی از اعتبار سالم بازگشتن مارتا را به پای او خواهند نوشت. اما وارد تالار بزرگ که شدند، روستاییان هنوز بر سر آن چوپان ها چنان غرق بحث و جدل بودند که فقط معدودی از آن ها به سمت اکسل و مارتا سر برگردانند. مادر مارتا که از آن جمع فاصله گرفته بود به مارتا گفت: «پس این جا هستی! دیگه این طوری این اطراف پرسه نزن! چند بار باید این مسئله رو بهت بگم؟» و بعد دوباره سراپا مسحور بحث داغی شد که بر گرد آتش جریان داشت. بعد مارتا نیشخند معناداری به اکسل زد، پنداری می خواست بگوید: «دیدی چی می گفتم؟» و در جستجوی همقطارانش، در قعر سایه ها گم شد.
اتاقشان خیلی روشن تر شده بود. حجره آن ها که در حاشیه هزارتو قرار گرفته بود، پنجره ای کوچک رو به محیط بیرون داشت، البته پنجره چنان بالا بود که بدون رفتن روی چهارپایه نمی شد از آن به بیرون خیره شد. در آن لحظه پنجره از یک لایه پارچه پوشیده شده بود، اما شعاعی از نور خورشید صبحگاهی از گوشه ای از آن به اتاق راه یافته، و ستونی باریک از نور بر فراز جایی که بیئتریس خوابیده بود انداخته بود. اکسل در شعاع آن نور چیزی شبیه به یک حشره دید که بر فراز سر همسرش معلق بود. بعد ناگهان متوجه شد که آن حشره عنکبوت است، آویزان از تاری عمودی و نامرئی، و عنکبوت درست در مقابل نگاه خیره اکسل فرود نرم و یکدست عمودی اش را آغاز کرد. اکسل بی سر و صدا از جایش بلند شد، از عرض اتاق کوچک گذشت و دستش فضای اتاق را شکافت و بالای سر همسر خفته اش بی حرکت ماند، و عنکبوت مستقیم بر کف دستش فرود آمد. بعد اکسل لحظه ای آن جا ایستاد و به همسرش چشم دوخت. صورتش در حالت خواب چنان آرامشی داشت که حال وقتی همسرش بیدار بود به ندرت نشانی از آن بر چهره اش می دید، و از خوشحالی ای که با دیدن آن چهره ناگهان وجودش را سرشار کرد، غافلگیر شد. بعد فهمید که تصمیمش را گرفته، و دوباره خواست او را بیدار کند تا خبر را به همسرش بدهد. اما متوجه شد که چنین کاری خودخواهانه است و از این گذشته، چطور می توانست از واکنش او مطمئن باشد؟ عاقبت بی سر و صدا برگشت و نشست روی چارپایه اش، و حین نشستن به یاد آن عنکبوت افتاد و آهسته دستش را باز کرد.
چند لحظه قبل، آن بیرون روی نیمکت، در انتظار بردمیدن نخستین شعاع نور، سعی کرده بود به یاد بیاورد که خودش و بیئتریس چطور اولین بار در مورد آن سفر با هم صحبت کرده بودند. آن بیرون حس کرد که یکی از گفتگوهای شبانه شان را در همان حجره به یاد آورده، اما حال که آن عنکبوت را حین راه رفتن بر لبه دستش و بعد تا به کف حجره می دید، مطمئن شد که اولین بار هنگامی به آن موضوع اشاره کرده که غریبه ای ژنده پوش از روستایشان می گذشت.
صبحی خاکستری بود ــ نوامبر گذشته؟ ــ و اکسل در کنار رودخانه، در امتداد کوره راهی پوشیده از چتر شاخه های درختان بید قدم می زد. از مزارع شتابان به سرپناه برمی گشت، شاید برای برداشتن ابزار کار یا گرفتن دستورات لازم از سرکارگرش. در هر حال، ناگهان با شنیدن صداهایی از پس بوته های سمت راست مسیرش از حرکت بازایستاد. پیش از هر چیز به فکر دیوها افتاد، و خیلی سریع در اطرافش پی تکه سنگ یا چوبدست گشت. بعد صداها را شناخت ــ صدای زن ها ــ اصواتی آبستن خشم و هیجان، اما تهی از ترس و وحشت مرتعش در فریادها به هنگام حمله آن موجودات. با این احوال، قاطع و مصمم، راهش را از میان بوته های سروِ کوهی ادامه داد و از محوطه ای باز سر درآورد، و در آن جا پنج زن را دید که تنگِ دلِ همدیگر ایستاده بودند ــ نه چندان جوان بودند، نه هنوز یائسه. پشتشان به او بود و با دیدن چیزی در همان حوالی فریاد می زدند. تازه وقتی خیلی به آن ها نزدیک شد، یکی از زن ها او را دید و ناگهان جا خورد، و بعد دیگران هم به سمت او برگشتند و با گستاخی براندازش کردند.
یکی از آن ها گفت: «خوب، خوب، شاید شانس باشه یا چیزی بیشتر از شانس، اما به هر حال، شوهرش این جاست، و شاید بتونه کاری کنه که عقل اون بیاد سر جاش.»
زنی که پیش از دیگران متوجه او شده بود گفت: «ما به همسرت گفتیم نرو، اما اون گوش نداد. اصرار می کنه که به اون غریبه غذا بده، در حالی که اون زن احتمالاً یه عفریته، یا یه جن با ظاهر مبدل.»
«همسرم در خطره؟ خانم ها، لطفا بگین منظورتون چیه.»
یکی از زن ها گفت: «یه زن عجیب و غریب از صبح تا حالا این اطراف پرسه می زنه. موهاش تا کمرش می رسه و یه ردا از جل پاره های سیاه تنش کرده. ادعا می کنه که ساکسونه، اما لباسش شبیه هیچ کدوم از ساکسون هایی که ما تا به حال دیدیم نیست. کنار رودخونه، وقتی داشتیم لباس هامون رو می شستیم، می خواست دولادولا دنبالمون بیاد، اما ما به موقع دیدیمش و دنبالش کردیم و فراری ش دادیم. اما هِی برمی گشت، مثل کسایی رفتار می کرد که انگار قلبشون بابت چیزی شکسته، گاهی هم از ما غذا می خواست. به گمان ما، آقا، اون تمام این مدت داشت مستقیم همسر شما رو سحر و جادو می کرد، چون امروز صبح دو بار مجبور شدیم بازوهای بیئتریس رو بگیریم و نذاریم جلوتر بره، برای این که خیلی مشتاق بود بره به طرف اون شیطان. و حالا اون خودش رو از چنگ همه ما خلاص کرده و رفته سمت اون خاربُن قدیمی، جایی که اون اهریمن هنوز هم به انتظارش نشسته. تا اون جا که می تونستیم، نذاشتیم بره، آقا، اما حتما قدرت اون اهریمن رفته توی وجودش، چون همسر شما زن ریزنقش و سالخورده ایه، اما زورش خیلی زیاد و غیرطبیعی شده بود.»
«خاربن قدیمی...»
«همین یک لحظه پیش راه افتاد، آقا. اما اون موجود حتما یه عفریته، و اگر شما می خوای بری دنبالش، مراقب باش که سکندری نخوری یا اون خارِ پنبه سمّی توی دست و پاهات فرو نره، چون زخمش هرگز خوب نمی شه.»
اکسل در برابر آن زنان به زحمت جلوی فوران خشمش را گرفت، و مودبانه گفت: «خیلی ممنونم، خانم ها. می رم ببینم همسرم چه خیالی داره. ببخشین.»
برای روستاییان ما، «خاربن قدیمی» مکانی محلی و خوش منظره بود، مثل درخت واقعی وَلیک که پنداری صاف از دل صخره ای بر لبه سنگ پوزِ حوالی سرپناه بیرون زده بود. روزهای آفتابی، اگر باد شدید نبود، آن نقطه برای گذران وقت تفرجگاه زیبایی بود. آن جا چشم انداز خوبی داشت، مُشرف به زمینی شیب دار که به دل آب فرو می رفت، و انحنای رود و باتلاق های فراسویش. یکشنبه ها بچه ها معمولاً در اطراف ریشه های پرگره و خشن بازی می کردند، و گاهی دل به دریا می زدند و از لبه سنگ پوز به پایین می پریدند، سنگ پوزی که البته شیبی ملایم داشت و بچه ها را مجروح نمی کرد، و بچه ها فقط مثل بشکه بر سطحش قِل می خوردند و از شیب پوشیده از علف پایین می رفتند. اما در چنین صبح هایی، وقتی بزرگ ترها و بچه ها همه مشغول کار و وظایفشان بودند، آن نقطه کاملاً متروک و خالی می ماند، و به همین دلیل، وقتی اکسل در دل مه از آن شیب گذشت و دید که آن دو زن تنها هستند و کس دیگری در اطرافشان نیست، هیچ تعجب نکرد، دو زن که پیکرهاشان در پیش زمینه آسمانِ سپید کم و بیش مثل دو سایه نمای تیره بود. صدالبته آن غریبه که به صخره تکیه داده بود، لباس عجیب و غریبی پوشیده بود. دست کم، از دور ردایش انگار از چندین و چند تکه پارچه تشکیل شده بود که به هم دوخته شده بودند، و حال دنباله اش را باد تکان تکان می داد، و صاحبش شبیه پرنده ای بزرگ شده بود که پنداری می خواست پر بکشد و برود. بیئتریس، که هنوز سرپا بود و سرش به طرف همراهش خم شده بود، در کنار او به نظر سُست و آسیب پذیر بود. مشتاقانه با هم حرف می زدند، اما وقتی اکسل را دیدند که به آن ها نزدیک می شد، سکوت کردند و به او خیره شدند. بعد بیئتریس به حاشیه سنگ پوز آمد و با صدای بلند گفت:
«همون جا بایست، شوهرم، جلوتر نیا! خودم می آم پیشِت. اما حالا که این خانم بینوا تونسته یه استراحتی به پاهاش بده و یک کم از نون دیروز رو بخوره، از این تکه سنگ نیا بالا و آرامشش رو به هم نزن.»
اکسل همان طور که به او گفته شده بود سر جایش منتظر ماند و کمی بعد همسرش را دید که از مسیر طولانی دور سنگ پوز به سمت او می آید. همسرش مستقیم به طرف او آمد و از بیم آن که مبادا باد صدایش را به گوش آن غریبه برساند، آهسته و آرام گفت:
«اون زن های احمق تو رو فرستاده ن دنبال من، شوهرم؟ وقتی به سن و سال اون ها بودم، شک ندارم که پیرزن ها بودن که تمام وجودشون پر از ترس و عقاید احمقانه بود، و فکر می کردن همه سنگ ها نفرین شده ن و همه گربه های ولگرد هم ارواح خبیثن. اما حالا که خودم پیر شدم، می بینم این جوون ها هستن که تمام ذهنشون پُر از افکار و عقاید عجیب شده، انگار اصلاً وعده پروردگار رو نشنیدن که گفته همیشه پا به پا در کنار ماست. به اون غریبه بینوا نگاه کن، خودت نگاهش کن، خسته و تنهاست، و چهار روزه که در جنگل و بیابون سرگردونه، و روستا پشت روستا مردم بهش دستور دادن که موندگار نشه و به راهش ادامه بده، و تازه اون در سرزمین مسیحی ها در سفر بوده، اما با اون مثل موجودی اهریمنی یا خوره ای برخورد کردن، هرچند روی پوستش هیچ نشونی از خوره نیست. حالا، شوهر عزیزم، امیدوارم به این قصد نیومده باشی این جا که به من بگی نباید به این زن بینوا یک کم تسلای خاطر بدم، یا از این چند لقمه غذای ناچیزی که همراهمه تعارفش کنم.»
«من چنین چیزی به تو نمی گم، شاهزاده خانم، چون خودم دارم می بینم که حرفت درسته. حتی قبل از این که بیام این جا، داشتم فکر می کردم چه شرم آوره که دیگه نمی تونیم با مهربونی پذیرای غریبه ای باشیم.»
«پس برو سراغ کارت، شوهرم، چون حتم دارم دوباره گلایه می کنن که موقع کار کردن خیلی کندی و تا بیای به خودت بجنبی دوباره بچه ها رو می فرستن تا برای ما دست بگیرن.»
«تا حالا هیچ کس نگفته که من در کار کندم، شاهزاده خانم. کجا چنین حرفی شنیدی؟ من هیچ وقت چنین گلایه ای نشنیده م و می تونم به اندازه کسی که بیست سال از من جوون تره کار کنم.»
«شوخی می کنم، شوهرم. کاملاً درسته، هیچ کس در مورد کار کردن تو گلایه ای نداشته.»
«اگر بعضی از بچه ها ما رو مسخره می کنن، کارشون ربطی به کند یا تُند بودن کار من نداره، دلیل اصلی ش حماقت یا به احتمال بیشتر مستیِ پدر و مادرهاییه که رفتار درست یا احترام گذاشتن رو به بچه هاشون یاد نمی دن.»
«آروم باش، شوهرم. گفتم که داشتم شوخی می کردم و دیگه این کار رو نمی کنم. اون غریبه داشت چیزی برام تعریف می کرد که به نظرم خیلی جالب بود و ممکنه برای تو هم خیلی جالب باشه. اما اول باید داستانش رو تموم کنه، پس دوباره ازت می خوام که عجله کنی و برگردی سراغ کارت و بذاری من حرف های اون رو بشنوم و تا اون جا که می تونم بهش آرامش بدم.»
«اگر چند لحظه پیش باهات تند حرف زدم متاسفم، شاهزاده خانم.»
اما بیئتریس دیگر برگشته بود و داشت از همان مسیر به سمت آن خاربن و پیکر پنهان در ردا برمی گشت، ردایی که باد دنباله اش را بلند کرده بود.
کمی بعد، اکسل که کارش را تمام کرده بود، به مزارع برمی گشت، و با این که ممکن بود صبر همکارانش لبریز شود، مسیرش را عوض کرد تا گذرش دوباره به همان خاربن قدیمی بیفتد. چون با آن که او هم مثل همسرش از بدبینی و ظن زن ها خوشش نمی آمد، نتوانسته بود این فکر را از سرش بیرون کند که آن غریبه، در هر حال، ممکن است خطرناک باشد، و از وقتی که بیئتریس را با او تنها گذاشته بود معذب بود. بعد پیکر همسرش را دید که تنها در مقابل آن تکه صخره بر آن سنگ پوز ایستاده و به آسمان خیره شده، و خیالش راحت شد. همسرش غرق فکر بود، و تا وقتی که اکسل او را صدا نزد، متوجه او نشد. وقتی همسرش را دید که با حرکاتی آهسته تر از همیشه از آن شیب پایین می آید، برای چندمین بار در آن مدت به ذهنش رسید که آن اواخر چیزی در نحوه راه رفتنش تغییر کرده. نمی شد گفت که می لنگید، اما پنداری در بخشی از بدنش دردی را پنهان می کرد. وقتی همسرش به او نزدیک شد و اکسل از او پرسید که بر سر آن مصاحب عجیبش چه آمده، بیئتریس فقط گفت: «رفت به راه خودش.»
«حتما به خاطر لطفی که بهش کردی، قدردان توئه، شاهزاده خانم. خیلی باهاش حرف زدی؟»
«زدم، و اون هم خیلی گفتنی داشت.»
«گمونم اون غریبه چیزی بهت گفته که ناراحتت کرده، شاهزاده خانم. شاید حق با اون زن ها بود و باید از اون زن دوری می کردی.»
«اون من رو ناراحت نکرده، اکسل. فقط من رو به فکر انداخته.»
«حس و حال غریبی داری. مطمئنی که قبل از این که غیبش بزنه، سحر و جادوت نکرده؟»
«برو به سمت خاربن، شوهرم، اون وقت اون زن رو که تازه راه افتاده، توی مسیر می بینی. امیدوار بود که مردم اون طرف تپه خیرتر باشن.»
«خوب، پس تو رو به حال خودت می ذارم، شاهزاده خانم، چون معلومه که آسیبی ندیدی. خداوند برای مهربونی ت از تو راضیه.»
اما این بار پنداری همسرش به رفتن او راغب نبود. بیئتریس بازوی همسرش را گرفت، انگار می خواست یک لحظه تعادلش را حفظ کند، بعد سرش را روی سینه او گذاشت. دست اکسل پنداری بدون اختیار و اراده خودش بالا آمد و موهای همسرش را که به دست باد آشفته شده بود نوازش کرد، و وقتی به صورت بیئتریس نگاه کرد، با تعجب دید که چشمان او هنوز گشاده و کاملاً خیره مانده اند.
اکسل گفت: «واقعا حس و حالت عجیب شده. اون غریبه بهت چی گفت؟»
بیئتریس در آن لحظه هم سر از سینه همسرش برنداشت. بعد قامت راست کرد و از او جدا شد. «حالا که به مسئله فکر می کنم، اکسل، می بینم که حرفی که همیشه می زنی پربیراه هم نیست. عجیبه که دنیا چطور همه آدم ها و چیزهای دیروز و روز قبل از دیروز رو فراموش می کنه. مثل یه بیماری که همه ما مبتلاش شدیم.»
«همون چیزی که می گفتم، شاهزاده خانم. اون زن موسرخ رو...»
«اون زن موسرخ رو فراموش کن، اکسل. چیز دیگه ای هست که به یاد نمی آریم.» بیئتریس حین بیان این جمله به دوردست های فرورفته در کام مه خیره شده بود، اما بعد مستقیم به او چشم دوخت و اکسل به وضوح دید که چشمان همسرش لبریز از غم و حسرت است. و همان لحظه بود ــ اکسل در این مورد مطمئن بود ــ که بیئتریس به او گفت: «می دونم، اکسل، خیلی وقته که دلت رو یکدله کردی تا ساز مخالف بزنی. اما حالا وقتشه که دوباره به مسئله فکر کنی. سفری هست که باید در پیش بگیریم، و دیگه جای درنگ نیست.»
«سفر، شاهزاده خانم؟ چه سفری؟»
«سفر به روستای پسرمون. خیلی دور نیست، شوهرم، هردو این رو می دونیم. حتی با همین قدم های کند و آهسته مون هم فقط چند روز پیاده روی داریم، اون طرف دشت بزرگ، کمی به سمت شرق. و بهار هم به زودی از راه می رسه.»
«البته ما می تونیم راهی چنین سفری بشیم، شاهزاده خانم. اون غریبه چیزی گفت که تو رو دوباره به این فکر انداخت؟»
«خیلی وقته که به این مسئله فکر می کنم، اکسل، البته حرفی که اون زن بینوا زد باعث شد به این فکر بیفتم که دیگه درنگ جایز نیست. پسرمون در روستای خودش منتظر ماست. تا کی باید اون رو منتظر بذاریم؟»
«وقتی بهار از راه برسه، شاهزاده خانم، حتما به این سفر فکر می کنیم. اما چرا می گی که من همیشه مخالف این سفر بودم؟»
«الآن تمام حرف هایی رو که در این مورد زدیم به خاطر ندارم، اکسل. فقط می دونم که تو ته دلت همیشه مخالف بودی، حتی با اشتیاق من به سفر.»
«خوب، شاهزاده خانم، بذار وقتی دیگه کاری نداریم و همسایه ها بهمون نگن کندیم، در موردش حرف بزنیم. الآن بذار برم. خیلی زود مفصل در موردش حرف می زنیم.»
اما در روزهای آتی، با این که اشاره هایی به ماجرای سفر کردند، هرگز درست و مفصل در موردش صحبت نکردند. چون هر بار که سر حرف در این مورد باز می شد، هردو معذب می شدند، و مدتی بعد، مثل همه زن و شوهرهایی که سالیان سال شریک زندگی همدیگر بوده اند، بی هیچ کلام و سخنی به این تفاهم رسیدند که تا حد امکان در باب این موضوع سخن نگویند. می گویم «تا حد امکان»، چون هرازگاه نیازی ــ یا شاید بتوان گفت وسواسی ــ بر یکی از آن ها غالب می شد و بی اختیار دوباره در این مورد حرف می زدند. اما در آن شرایط هر بحثی که میانشان درمی گرفت، همیشه به سرعت به طفره روی یا بدخُلقی ختم می شد. آن دفعه ای هم که اکسل رُک و راست از همسرش پرسید که آن زن غریبه آن روز در کنار خاربن به او چه گفته، چهره بیئتریس در هم رفت و یک آن بغض کرد. از آن پس اکسل مراقب بود که دیگر هیچ اشاره ای به ماجرای آن غریبه نکند.
بعد از مدتی اکسل دیگر به خاطر نمی آورد که حرف آن سفر چگونه آغاز شده بود، یا ماجرای آن زمان برایشان چه معنایی داشت. اما آن روز صبح، وقتی در ساعت زمهریر پیش از سپیده آن بیرون نشسته بود، حافظه اش دست کم تا حدی به کار افتاد و خیلی چیزها را به یاد آورد: آن زن موسرخ؛ مارتا؛ آن غریبه با لته پاره های تیره رنگ؛ و یاد و خاطرات دیگری که نیازی نیست در این جا مطرحشان کنیم. اکسل به وضوح به یاد آورد که چند یکشنبه پیش، وقتی شمع بیئتریس را از او گرفته بودند چه اتفاقی افتاده بود.
این روستاییان یکشنبه ها کار نمی کردند، دست کم در مزرعه کار نمی کردند. اما باز هم بایست به چهارپاها رسیدگی می کردند و با وجود آن همه وظیفه دیگر که بایست انجام می شد، کشیش روستا پذیرفته بود که نمی توان انجام هر وظیفه ای را که کار یدی قلمداد می شد، قدغن اعلام کرد. به همین دلیل بود که در آن یکشنبه خاص، از پیِ صبحی که اکسل به تعمیر چکمه ها سپری کرده و بعد به زیر نور خورشید بهاری رفته بود، با چشم اندازی روبه رو شد که در آن همسایه ها در محوطه مقابل سرپناهشان پراکنده شده بودند، عده ای بر تکه های علف و عده ای دیگر روی چهارپایه ها یا کنده های بزرگ نشسته بودند به حرف زدن و خندیدن و کار کردن. بچه ها در گوشه و کنار بازی می کردند و گروهی دیگر گرد دو مرد که روی علف ها برای گاری چرخ می ساختند جمع شده بودند. این اولین یکشنبه سال بود که هوا برای این گونه فعالیت ها در محیط باز مناسب، و فضا آبستن حال و هوای جشن و سرور بود. با این همه، وقتی اکسل در مقابل ورودی سرپناه ایستاد و به فراز سر روستاییان، آن جا که زمین به سوی باتلاق ها شیب پیدا می کرد، خیره شد، دید که مه دوباره بلند می شود، و با خود گفت که بعدازظهر همان روز همگی یک بار دیگر در شولای خاکستری رنگِ نم نمِ باران غرق خواهند شد.
همان جا ایستاده بود که ناگهان متوجه غوغا و جنجالی شد که کنار حصار مرتع به راه افتاده بود. ابتدا آن جنجال چندان توجهش را جلب نکرد، اما بعد نسیم چیزی به گوشش رساند و ناگهان به خودش آمد. با این که با گذر سالیان دیدش به نحوی آزاردهنده ضعیف شده بود، قدرت شنوایی اش هنوز کاملاً بی عیب و نقص باقی مانده بود، و بعد در ملغمه فریادهای برآمده از دل آن جمع در کنار حصار، صدای بیئتریس را که از ناراحتی اوج گرفته بود شنید.
دیگران هم دست از کار کشیده و برگشته و خیره مانده بودند. اکسل سراسیمه خودش را به میان آن ها رساند و در راه به زحمت و با فاصله ای اندک از برخوردش با بچه های پراکنده در محیط و اشیای پیش پا حذر کرد. اما پیش از آن که به آن جمع کوچک و درهم فشرده برسد، جمع ناگهان پراکنده شد و بیئتریس که دودستی چیزی را به سینه اش فشرده بود از دل ازدحام بیرون آمد. نشانه سرگرمی و انبساط خاطر بر چهره های اکثر آن جمع آشکار بود، اما صورت زنی که پیش آمد و شانه به شانه همسرش قرار گرفت ــ بیوه چلنگری که سال گذشته از تب مرده بود ــ از شدت خشم در هم رفته بود. بیئتریس، که چهره خودش در تمام آن مدت درهم رفته و کم و بیش مات و بی حالت بود، زنی را که عذابش می داد از خود دور کرد، اما وقتی دید که اکسل به طرفش می آید، جای آن نقابِ سرد و گنگ را خطوطی حاکی از احساس و عواطف گرفت.
حالا که اکسل به آن ماجرا فکر می کرد، به نظرش رسید که حالت چهره همسرش در آن لحظه بیش از هر چیز نشان دهنده آرامشی عمیق و مسرت بخش بود. نه این که بیئتریس فکر می کرد حالا که شوهرش از راه رسیده، همه چیز روبه راه و مرتب خواهد شد؛ مسئله مهم برای او همان حضور شوهرش بود. نگاه خیره بیئتریس به او فقط آبستن آرامش نبود، بلکه نوعی تضرع و خواهش نیز در آن بود. بعد شیئی را که آن طور با غیرت و رشک به سینه اش چسبانده بود به سمت او دراز کرد.
«این متعلق به ماست، اکسل! دیگه در تاریکی نمی شینیم. سریع بگیرش شوهرم، مال ماست!»
بیئتریس شمعی کوتاه و کلفت و کم و بیش بی قوام و ازشکل افتاده را به سمت او گرفته بود. بیوه آن چلنگر دوباره سعی کرد شمع را از دست او بقاپد. اما بیئتریس با قدرت دست تعدّی زن را پس زد.
«بگیرش، شوهرم! اون بچه، نورا کوچولو، امروز صبح اون رو با دستای خودش درست کرد و آورد برای من، چون فکر می کرد دیگه از شب های تاریکمون خسته شده یم.»
و با این جمله دور دیگری از فریادها و خنده ها آغاز شد. اما بیئتریس همچنان به او خیره بود، با نگاه و چهره ای آکنده از احساس اعتماد و خواهش، و آن روز صبح، وقتی اکسل بیرون از سرپناه به انتظار دمیدن سپیده بود، اولین چیزی که به خاطر آورده بود، حالت چهره بیئتریس در همان لحظه بود. آن ماجرا دست بالا همان سه هفته پیش رخ داده بود، پس او چطور فراموشش کرده بود؟ چطور از آن زمان تا به آن روز دیگر به آن اتفاق فکر نکرده بود؟

نظرات کاربران درباره کتاب غول مدفون

من قبلا خوندمش اصلا دوستش نداشتم ای کاش وقتمو برای یه کتاب دیگه صرف می کردم .
در 5 ماه پیش توسط
کتاب نشون میده که جنگ بین ادم ها بخاطر گذشته شون هست در حالی که اگر گذشته از ذهن ادمها پاک بشه میشه خیلی بهتر زندگی کرد در صلح و ارامش زندگی کرد.کتاب خوبیه ارزش خوندن داره
در 5 ماه پیش توسط
نمادی از زندگی های ما فراموشی گناه رنج و دردی که بشر میکشد همه به زیبای کنار هم قرار گرفتند بسیار روان با ترجمه خوب متشکرم
در 7 ماه پیش توسط
به نظر من ترجمه به شد بد بود، جدا از واژه‌های بد ترجمه شده و عدم ثبات نثر، حتی جمله بندی فارسی هم مشکل داره، خیلی جاها فعل و فاعل درست استفاده نشده، در بسیاری از موارد باید چندین برا یک جمله را بخوانید تا مفهوم را بگیرید... هرچقدر که داستان زیبایی داره اما واقعن پشیمونم از این خرید
در 9 ماه پیش توسط
من به دلیل استقبال زیاد از این کتاب خوندمش،کتاب تا ۱۰۰ صفحه آخر بشدت کند بود و نچسب منتها ۱۰۰ صفحه آخرش قابل قبول بود و خوب تموم شد اما ارزش وقت گذاشتن رو بنظرم نداشت کتابی خیلی معمولی بود
در 11 ماه پیش توسط