فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اما

کتاب اما

نسخه الکترونیک کتاب اما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اما

رمان‌های جین آستین از پرخواننده‌ترین آثار در ادبیات جهان‌اند و حدود دویست سال است که نسل‌های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان‌های او را می‌خوانند. اِما در سال ۱۸۱۶ منتشر شد. قهرمان اصلی این رمان دختری است «خیالباف»، باهوش و جذاب که مدام آدم‌های دور و بر خود را درگیر ماجراهای عاشقانه می‌انگارد ولی خودش را از «خطر» ازدواج در امان می‌داند. در این رمان طنزآمیز، خیالات به‌تدریج جای خود را به واقعیات می‌دهند و...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل ۱

اِما وودهاس دختر جذاب و باهوش و ثروتمندی بود، خانه راحتی داشت، شاد بود، و خلاصه از نعمات و مواهب زندگی اصلاً بی نصیب نبود. بیست ویک سال در این دنیا زندگی کرده بود بدون آن که طعم اضطراب و ناراحتی را زیاد چشیده باشد.
او دختر دوم پدری مهربان و سهل گیر بود. بعد از ازدواج خواهرش، خیلی زود بانوی خانه پدری شده بود. مادرش مدت ها پیش از دنیا رفته بود و اِما فقط خاطرات مبهمی از ناز و نوازش های او داشت. جای خالی مادرش را زن خوبی پر کرده بود که معلمه اش بود و در محبت و عاطفه دست کمی از مادر نداشت.
دوشیزه تیلر شانزده سال با خانواده آقای وودهاس زندگی کرده بود. نه فقط معلمه بلکه دوست به حساب می آمد. خیلی هم به هر دو دختر خانواده علاقه داشت، بخصوص به اِما. بین آن ها بیشتر نوعی صمیمیت خواهرانه شکل گرفته بود. دوشیزه تیلر همان زمان هم که رسما معلمه بود به خاطر خلق وخوی ملایمش اصلاً سختگیری نمی کرد. حالا هم که دیگر مدت ها بود آن حال و هوای رسمی از بین رفته بود، این دو نفر مثل دو دوست با هم زندگی می کردند که خیلی به هم وابسته اند، و اِما هر کاری که دلش می خواست می کرد. البته به عقاید و نظریات دوشیزه تیلر خیلی احترام می گذاشت، ولی بیشتر طبق عقیده و نظر خودش رفتار می کرد.
اصلاً اشکال واقعی اِما این بود که کمی خودرای بود و خودش را برتر از آنچه بود می دید. همین عیب و اشکال ممکن بود خللی در شادی هایش به وجود بیاورد، ولی عجالتا این خطر به چشم نمی آمد و به همین علت هم به هیچ وجه مایه نگرانی نبود.
بعد غم و غصه آمد... غم و غصه ای ملایم که هیچ شکل و شمایل احساسات نامطبوع را نداشت.... دوشیزه تیلر شوهر کرد. بله، رفتن دوشیزه تیلر همان موقع باعث غم و غصه شد. روز ازدواج این دوست عزیز، اِما غصه خورد و فکر کرد دوستی شان دیگر تمام شده. وقتی مراسم به پایان رسید و مهمان ها رفتند، اِما ماند و پدرش. با هم غذا خوردند بدون آن که حضور کس دیگری از ملال و دلتنگی آن شب دراز بکاهد. پدر اِما به خودش مسلط ماند و بعد از شام هم طبق معمول رفت بخوابد. در این موقع بود که اِما نشست و فکر کرد چه چیزی را از دست داده است.
این واقعه از هر لحاظ برای دوست اِما طلیعه خوشبختی بود. آقای وستن مرد بی عیب و ایرادی بود، پول خوبی درمی آورد، سن وسالش مناسب بود و رفتار مطبوعی هم داشت. اِما هم وقتی فکر می کرد که در عالم دوستی ازخودگذشتگی کرده و با سخاوت و بلندنظری چنین وصلتی را برای دوستش آرزو کرده و حتی برای سرگرفتن این ازدواج قدم هایی برداشته است، احساس رضایت می کرد. با این حال، صبح روز بعد، اِما دل و دماغ حسابی نداشت. تمام ساعات روز، غیبت دوشیزه تیلر را احساس می کرد. یاد مهربانی هایش می افتاد... شانزده سال مهربانی و محبت... درس هایی که داده بود، بازی هایی که از پنج سالگی با اِما کرده بود... چه طور هر کاری از دستش برمی آمد برای رسیدگی و تر و خشک کردن و مراقبت از سلامتی اش کرده بود... چه طور مواقع بیماری اش در کودکی از او پرستاری کرده بود. بله، اِما خیلی مدیون محبت های او بود. ولی روابط شان در هفت سال آخر، و برابری مقام و راحتی رفتاری که بعد از ازدواج ایزابلا در این روابط پدید آمده بود، سبب شده بود اِما و دوشیزه تیلر به دو یار صمیمی تبدیل بشوند. همه این ها خاطراتی بود که فوق العاده عزیز بود و در دل اِما جای خاصی داشت. دوشیزه تیلر دوست و هم صحبتی بود که نصیب کمتر کسی می شد، باشعور، مطلع، کمک کار و خوش قلب بود، سیر تا پیاز امور خانواده را می دانست، با دغدغه ها و مشغله های خانواده آشنایی داشت، و مهم تر از همه، خیلی به اِما علاقه داشت و مواظب بود به امِا خوش بگذرد و کارهایش درست پیش برود،... خلاصه، دوشیزه تیلر کسی بود که اِما می توانست همه فکرهایش را با او در میان بگذارد. مهر و محبتی که به اِما داشت کاملاً بی شائبه بود.
اِما این تغییر اوضاع را چه طور می بایست تحمل کند؟... البته دوستش فقط نیم مایل از او دور می شد، ولی اِما می دانست که خانم وستن، حتی اگر فقط نیم مایل از او دور باشد باز خیلی فرق دارد با دوشیزه تیلری که توی خانه بود. اِما با همه امتیازات طبیعی و خانوادگی اش واقعا وضعیتی پیدا کرده بود که ممکن بود احساس تنهایی بکند و از این که هم صحبتی ندارد غصه بخورد. البته اِما پدرش را خیلی خیلی دوست داشت، ولی پدرش که هم صحبتش نبود،... نمی توانست طرف صحبتش بشود، چه موقعی که پای حرف های جدی به میان می آمد و چه موقعی که بگو و بخند درمی گرفت.
اختلاف سنی اِما هم با پدرش کم نبود (آقای وودهاس دیر ازدواج کرده بود) و تازه وضع مزاجی و عادات و رفتار آقای وودهاس هم مزید بر علت می شد، چون آقای وودهاس سراسر عمرش در مورد وضع مزاجی اش وسواس داشت. نه ذهنش را زیاد به کار می گرفت و نه بدنش را، و به خاطر همین هم سکنات و وجناتش او را پیرتر از سن و سال واقعی اش نشان می داد. البته همه او را به سبب صمیمیت قلبی و اخلاق مطبوعش دوست داشتند، ولی ذوق و استعدادش مناسب هر موقعیتی نبود.
خواهرِ اِما با این که بعد از ازدواج به جای خیلی دوری نرفته بود و در لندن زندگی می کرد که فقط شانزده مایل فاصله داشت، باز هر روز دم دست نبود. در ماه های اکتبر و نوامبر بسیاری شب های دراز می بایست در هارتفیلد سپری بشود تا بالاخره کریسمس برسد و بار دیگر ایزابلا و شوهرش و بچه های کوچک شان بیایند خانه را پر کنند و اِما بار دیگر از هم صحبتی با خواهرش کیف کند.
هایبری روستای بزرگ و پرجمعیتی بود که دیگر داشت برای خودش شهری می شد و هارتفیلد هم با چمنزار و بوته زار و اسم و رسمش جزو آن بود، ولی زیاد چنگی به دل نمی زد و اِما آدمی را که هم شان خودش باشد آن جا پیدا نمی کرد. در آن جا وودهاس ها از همه مهم تر بودند. همه به آن ها احترام می گذاشتند. اِما کلی دوست و آشنا داشت، چون پدرش کلاً اهل معاشرت بود، اما بین این همه دوست و آشنا حتی یک نفر هم نبود که نصف روز بتواند جای خالی دوشیزه تیلر را پر کند. رفتن دوشیزه تیلر اتفاق ناراحت کننده ای بود. اِما فقط افسوس می خورد و آرزوهای محال می کرد، ولی تا پدرش بیدار شد اِما فهمید که باید ظاهر شاد خود را حفظ کند. پدرش اعصاب ضعیفی داشت و زود ناراحت و غمگین می شد. اگر به کسی عادت می کرد علاقه مند هم می شد و دلش نمی خواست جدا بشود. خلاصه، از هر نوع دگرگونی و تغییری بدش می آمد. به ازدواج، که همه چیز را از اساس تغییر می داد، یا فکر نمی کرد یا اگر فکر می کرد بدش می آمد. با ازدواج دخترش هنوز کنار نیامده بود و هر بار که صحبت دخترش پیش می آمد فقط دلسوزی می کرد، درحالی که دخترش واقعا با عشق و علاقه شوهر کرده بود. حالا هم مجبور شده بود با دوشیزه تیلر خداحافظی کند. چون بفهمی نفهمی خودمحور هم بود و هیچ وقت تصور نمی کرد دیگران شاید احساسی غیر از او داشته باشند، خودبه خود فکر می کرد دوشیزه تیلر با کاری که کرده نه تنها آن ها را ناراحت کرده بلکه خودش را هم بدبخت کرده و اگر بقیه عمرش را در هارتفیلد سپری می کرد حتما خیلی خیلی خوشبخت تر می شد. اِما با لبخند و بگو و بخند سعی کرد این فکرها را از سر پدرش خارج کند. ولی موقعی که چای آوردند، آقای وودهاس دیگر طاقت نیاورد و عین حرف هایی را زد که موقع غذا زده بود.
«طفلکی دوشیزه تیلر!... کاش هنوز این جا بود. اصلاً حیف که آقای وستن به فکر او افتاد!»
«با تو موافق نیستم، پاپا. می دانی که نمی توانم موافق باشم. آقای وستن آدم مهربان و مطبوع و خوبی است و واقعا حقش هم یک زن خوب بود،... نکند منظورت این است که به جای این که خودش خانه و کاشانه ای داشته باشد می آمد پیش ما می ماند و بداخلاقی های مرا تحمل می کرد، هان؟»
«خانه و کاشانه خودش؟... خانه و کاشانه خودش به چه درد می خورد؟ این جا سه برابر خانه اوست.... تو هم هیچ بداخلاق نیستی، عزیزم.»
«می توانیم زود زود به دیدن شان برویم، آن ها هم به دیدن ما می آیند!... مدام همدیگر را خواهیم دید! اول ما باید برویم، باید زودتر برویم مبارکباد.»
«عزیزم، من چه طور می توانم راه به این دوری بروم؟ رندالز خیلی دور است. من نصف این راه را هم نمی توانم بروم.»
«نه، پاپا، کسی نگفته پیاده بروی. با کالسکه می رویم.»
«کالسکه! جیمز خوشش نمی آید برای فاصله به این کمی اسب ها را به کالسکه ببندد،... تازه آن مدتی که ما می نشینیم و مبارکباد می گوییم، تکلیف اسب ها چه می شود؟»
«می شود گذاشت توی اصطبل آقای وستن، پاپا. می دانی که قبلاً قرار و مدارش را گذاشته ایم. دیشب با آقای وستن حرفش را زده بودیم. اما جیمز. مطمئن باش جیمز همیشه دوست دارد برود رندالز، چون دخترش خدمتکار آن جاست. اگر قرار بود جای دیگری برویم شک داشتم ما را ببرد. کار خودت هم بوده، پاپا. تو کاری کرده ای که هانا خدمتکار جای به این خوبی بشود. قبل از این که تو بگویی، کسی به فکر هانا نبود... جیمز حسابی مدیون توست!»
«خوشحالم که به فکر دخترش بودم. خیلی خوب شد، چون هیچ دلم نمی خواست طفلکی جیمز فکر کند من به او بی توجهم. مطمئنم هانا خدمتکار خوبی از کار درمی آید. دختر مودبی است و درست صحبت می کند. من نظرم خیلی مثبت است. هر وقت که می بینمش احترام می گذارد و حالم را می پرسد، آن هم با نهایت ادب. این جا وقتی صدایش می زدی و خیاطی دستش می دادی، یادم است که دستگیره را درست می چرخاند و هیچ وقت در صدا نمی داد. مطمئنم خدمتکار خوبی می شود. طفلکی دوشیزه تیلر هم خیالش راحت است که کسی پیشش است که غریبه نیست. جیمز هر وقت به دیدن دخترش برود، از حال و روز ما هم برایش می گوید. جیمز می تواند دخترش را در جریان کارهای ما بگذارد.»
اِما برای ادامه دادن به این فکرهای خوب هر کاری از دستش برمی آمد کرد. امیدوار بود با کمک تخته نرد هم که شده فکر پدرش را آن شب تا حدودی آرام کند، و هیچ شکایت و افسوسی در کار نباشد جز شکایت و افسوس خودش. میزی برای تخته نرد چیدند، اما بلافاصله مهمان آمد و بازی تخته نرد منتفی شد.
آقای نایتلی مرد فهمیده سی وهفت هشت ساله ای بود که نه فقط دوست قدیمی و صمیمی خانواده به حساب می آمد، بلکه قوم و خویش بود. برادرِ بزرگ ترِ شوهرِ ایزابلا بود. تقریبا در یک مایلی هایبری زندگی می کرد. زیاد به آن ها سر می زد و آن ها هم از آمدنش خوشحال می شدند، گاهی هم خوشحال تر از حد عادی، بخصوص موقعی که یکراست از لندن از پیش قوم و خویش مشترک شان می آمد. این بار، بعد از چند روز غیبت، به شام آخر شب رسیده بود، و حالا هم آمده بود هارتفیلد تا بگوید که در خانه میدان برونسویک حال همه خوب است. اتفاق خوبی بود و حال آقای وودهاس برای مدتی بهتر شد. آقای نایتلی آدم سرزنده و بانشاطی بود و همین خودش حال آقای وودهاس را بهتر می کرد. پرس وجوها و احوال پرسی های مفصل آقای وودهاس درباره «طفلکی ایزابلا» و بچه هایش جواب های کاملاً رضایت بخشی گرفت. بعد، آقای وودهاس با لحن تشکرآمیزی گفت:
«آقای نایتلی، خیلی لطف کردید که این وقت شب آمدید به ما سر زدید. لابد آمدن این همه راه برای تان سخت بوده.»
«به هیچ وجه، آقا. شب مهتابی قشنگی است. هوا هم آن قدر ملایم است که من باید از این بخاری گنده خودم را کنار بکشم.»
«ولی حتما خیس و کثیف بوده. خدا کند سرما نخورید.»
«کثیف، آقا؟ به کفش هایم نگاه کنید! حتی یک لکه نمی بینید.»
«خب! واقعا عجیب است، چون این جا حسابی باران می آمد. موقع صبحانه نیم ساعت تمام یکریز باران می آمد. از آن ها خواسته بودم مراسم ازدواج را عقب بیندازند.»
«راستی... به شما تبریک نگفته ام، آرزوی شادکامی نکرده ام. چون می دانستم شما دو نفر چه نوع احساس شادکامی دارید اصلاً عجله ای برای عرض تبریک نداشتم. ولی امیدوارم کارها به خیر و خوشی پیش رفته باشد. شما چه می کردید؟ چه کسی بیشتر گریه کرد؟»
«آه! طفلکی دوشیزه تیلر! چه غم انگیز بود.»
«با اجازه شما من می گویم طفلکی آقا و دوشیزه وودهاس. اصلاً نمی توانم بگویم طفلکی دوشیزه تیلر`. من برای شما و اِما خیلی احترام قائلم. ولی وقتی مسئله وابستگی یا استقلال مطرح بشود... به هرحال، فکر می کنم راضی کردن یک نفر باید آسان تر باشد تا راضی کردن دو نفر.»
اِما با شیطنت گفت: «مخصوصا اگر یکی از دو نفر آدم خیالباف و ایرادگیری باشد! می دانم در ذهن تان چه می گذرد... اگر پدرم این جا نبود حتما می گفتید.»
آقای وودهاس آهی کشید و گفت: «راست می گویید، عین حقیقت است. متاسفانه من گاهی زیاد خیالبافی می کنم و ایراد می گیرم.»
«پاپاجان! نکند خیال می کنی منظورم تو بودی، یا فکر کردی آقای نایتلی منظورش تو بوده! چه فکرها! اوه، نه! من منظورم کسی نبود جز خودم. آقای نایتلی خوشش می آید از من عیب و ایراد بگیرد، تو که می دانی... آن هم با شوخی و لطیفه... همه اش شوخی است. ما همیشه هرچه دوست داریم به همدیگر می گوییم.»
آقای نایتلی واقعا از معدود آدم هایی بود که عیب و ایرادهایی در اِما وودهاس می دید، و تنها آدمی هم بود که این عیب و ایرادها را به او می گفت. اِما زیاد خوشش نمی آمد، ولی می دانست که پدرش خیلی بدش می آید او کاری کند که دیگران خرده بگیرند.
آقای نایتلی گفت: «اِما می داند که من از او زیاد تعریف و تمجید نمی کنم، ولی واقعا منظورم شخص خاصی نبود. دوشیزه تیلر تا حالا کارش این بوده که دو نفر را راضی نگه دارد، ولی از این به بعد فقط یک نفر را باید راضی کند. به احتمال زیاد در این معامله ضرر نخواهد کرد.»
اِما که دلش می خواست این صحبت تمام بشود گفت: «خب، می خواستید بدانید از عروسی چه خبر،... من با کمال میل برای تان می گویم، چون همه ماها رفتارمان حرف نداشت. همه درست سروقت آمدند، آن هم با سر و وضع عالی. کسی حتی یک قطره اشک نریخت، کسی هم اخم نکرد. اوه! نه، همه می دانستیم فقط نیم مایل بین ما فاصله می افتد. مطمئن بودیم هر روز همدیگر را می بینیم.»
پدرش گفت: «اِمای عزیز چه قدر خوب همه چیز را تحمل می کند. ولی، آقای نایتلی، اِما واقعا ته دلش ناراحت است که طفلکی دوشیزه تیلر را از دست می دهد. مطمئنم بیشتر از آن حدی که خیال می کند دلش برای او تنگ خواهد شد.»
اِما سرش را برگرداند، چون حالتی بین گریه و خنده داشت.
آقای نایتلی گفت: «ممکن نیست که اِما دلش برای چنین هم صحبتی تنگ نشود. اگر فکر کنیم دلش تنگ نمی شود، دیگر او این اِمایی نیست که این قدر دوستش داریم. با این حال، اِما می داند که این ازدواج چه قدر به نفع دوشیزه تیلر است. اِما می داند که در سن و سال دوشیزه تیلر چه خوب است آدم در خانه ای سر و سامان پیدا کند که مال خودش باشد و چه قدر هم خوب است که آدم خیالش از خورد و خوراک و معاش راحت باشد. به خاطر همین، اِما قاعدتا بیشتر خوشحال است تا ناراحت. هر کس دوست دوشیزه تیلر باشد خوشحال است که او ازدواج سعادتمندانه ای کرده.»
اِما گفت: «تازه مطلبی را که باعث خوشحالی بیشتر من است از قلم انداخته اید، مطلبی که خیلی اهمیت دارد... این که خود من باعث این ازدواج شدم. می دانید که، من چهار سال پیش کاری کردم که این ازدواج سر بگیرد. خب، همین که من باعثش شدم و خدا را شکر به خیر هم ختم شد، آن هم در شرایطی که همه می گفتند آقای وستن زن نمی گیرد، بله، همین نکته خودش کلی باعث راحتی خیالم می شود.»
آقای نایتلی سرش را به طرف اِما تکان داد. پدر اِما با محبت گفت: «آه! عزیزم، خدا کند دیگر برای کسی آستین بالا نزنی و پیش بینی هم نکنی، چون هرچه تو می گویی درست از کار درمی آید. تو را به خدا دیگر آستین بالا نزن.»
«قول می دهم برای خودم آستین بالا نزنم، پاپا، ولی برای بقیه که نباید دست روی دست بگذارم. کاری جالب تر از این توی دنیا نیست... تازه، بعد از این موفقیتی که خودتان می دانید!... همه می گفتند آقای وستن تجدید فراش نمی کند. نه، عزیزم، نمی کند! آقای وستن این همه مدت بعد از ازدواجش عزب مانده، بدون زن و همسر هم زندگی اش راحت می گذرد، مدام یا مشغول کار و بارش توی شهر است یا این جا وقتش را با دوست و آشناها می گذراند، هر جا هم که می رود از او پذیرایی و استقبال می کنند، همیشه هم سردماغ است... بله، این آقای وستن اگر دلش نخواهد حتی یک شب هم تنها نمی ماند. اوه، نه! آقای وستن امکان ندارد تجدید فراش کند. حتی بعضی ها می گفتند موقع مردن زنش قول داده بود. عده ای هم می گفتند پسرش و دایی پسرش نمی گذارند زن بگیرد. حرف مفت زیاد می زدند، ولی من به کتم نمی رفت. از آن روز (چهار سال پیش) که من و دوشیزه تیلر در مسیر برادوِی به آقای وستن برخوردیم و ناگهان باران گرفت و آقای وستن با نهایت آقامنشی دوید و دو تا چتر از مغازه فارمر میچل قرض کرد و داد دست ما، بله، از همان موقع من تصمیمم را گرفتم. همان موقع نقشه ازدواج را کشیدم. پدر عزیزم، حالا که یک بار چنین موفقیتی نصیبم شده نباید فکر کنی من دست برمی دارم و دیگر برای کسی آستین بالا نمی زنم.»
آقای نایتلی گفت: «نمی فهمم منظورت از موفقیت` چیست. موفقیت بدون سعی و تلاش به دست نمی آید. اگر این چهار سال همّ و غمت این بوده که این وصلت سر بگیرد، خب، وقتت را درست و دقیق سپری کرده ای. برای یک خانم جوان چه مشغله ای مهم تر از این! اما اگر منظورت از این آستین بالازدن فقط این بوده که فکرش را می کردی و یک روز که بیکار بودی به خودت گفتی برای دوشیزه تیلر بد نیست اگر آقای وستن با او ازدواج کند`، و بعد هم گاهی این فکر را پیش خودت به زبان آوردی... که البته من فکر می کنم این طور بوده... خب، چرا از لفظ موفقیت` استفاده می کنی؟ چه گلی کاشته ای؟... به چه چیزی می نازی؟... فقط حدسی زده بودی که درست درآمد. کل قضیه همین بود و بس.»
«مگر شما از کیف و لذت درست حدس زدن خبر ندارید؟... دلم برای تان می سوزد... من شما را باهوش تر از این می دانستم... باید بدانید که حدس درست خیلی با حدس معمولی فرق دارد. استعداد می خواهد. و طفلکی این لفظ موفقیت` که بر سرش با من مشاجره می کنید... چرا حق ندارم از این لفظ استفاده کنم؟ شما دو تصویر متضاد ترسیم کرده اید... ولی به نظر من یک تصویر سوم هم وجود دارد... چیزی بینابین همه و هیچ. اگر من باعث نشده بودم آقای وستن به این جا سر بزند، اگر کمی دل و جرئت به او نداده بودم، و اگر کلی قضایای جزئی را صاف و صوف نکرده بودم، از کجا معلوم که قضیه به جایی ختم می شد. شما هارتفیلد را خوب می شناسید و این را می فهمید.»
«مرد سرراست و بی شیله پیله ای مثل وستن و زن عاقل و بی تکلفی مثل دوشیزه تیلر را می شود با خیال راحت به حال خودشان گذاشت تا امورات شان را پیش ببرند. تو با دخالت خودت ممکن است نه تنها خیری به آن ها نرسانی بلکه حتی به خودت هم ضرر بزنی.»
آقای وودهاس که فقط نصف مطلب را فهمیده بود با خوشحالی گفت: «اِما وقتی بتواند برای دیگران کاری بکند اصلاً به فکر خودش نیست. ولی، عزیزم، تو را به خدا دیگر برای کسی آستین بالا نزن، کار احمقانه ای است، باعث می شود جمع خانوادگی آدم بدجوری به هم بخورد.»
«فقط یک بار دیگر، پاپا. فقط برای آقای التن. طفلکی آقای التن! تو آقای التن را دوست داری، پاپا،... باید برایش زن پیدا کنم. در هایبری کسی پیدا نمی شود که لیاقت او را داشته باشد... آقای التن یک سال است این جاست، خانه اش را هم حسابی نو نوار کرده، حیف است مجرد بماند... امروز وقتی داشت دست عروس و داماد را به هم می داد، به نظرم رسید خیلی دلش می خواهد همین کار خیر را برای خودش هم به جا بیاورند! من در مورد آقای التن نظر خوش دارم، و تنها خدمتی که از دستم برمی آید این است که برایش آستین بالا بزنم.»
«آقای التن الحق که جوان جذابی است، جوان بسیار خوبی هم هست، و من خیلی احترامش را نگه می دارم. ولی عزیزم، اگر خواستی لطفی به او بکنی بهتر است دعوتش کنی یک روز بیاید این جا با هم غذا بخوریم. این طوری خیلی بهتر است. مطمئنا آقای نایتلی هم لطف می کند می آید دیدنش.»
آقای نایتلی خندید و گفت: «با کمال میل، قربان، هر موقع که بفرمایید. در ضمن با شما هم عقیده ام که این طوری خیلی بهتر است. اِما، دعوتش کن به شام، با ماهی و جوجه درجه یک از او پذیرایی کن، ولی انتخاب همسر را بگذار به عهده خودش. باید بدانی که یک مرد بیست وشش هفت ساله می تواند گلیم خودش را از آب بکشد.»

سخن مترجم

جین آستین در ۱۶ دسامبر ۱۷۷۵ در استیوِنتن، همپشر، جنوب شرقی انگلستان، به دنیا آمد. او هفتمین فرزند یک کشیش ناحیه بود. در سال ۱۸۰۱ که پدرش بازنشسته شد، خانواده آستین به بث نقل مکان کرد. پدر در سال ۱۸۰۵ از دنیا رفت و جین آستین و مادرش چندبار نقل مکان کردند، تا سرانجام در سال ۱۸۰۹ در نزدیکی التن در همپشر ماندگار شدند. جین آستین در همین محل ماند و فقط چندبار به لندن سفر کرد. در مه ۱۸۱۷ به سبب بیماری به وینچستر کوچ کرد تا نزدیک پزشکش باشد، و در ۸ ژوئیه ۱۸۱۷ همان جا درگذشت.
جین آستین نوشتن را از نوجوانی آغاز کرد. قبل از انتشار آثارش بارها در آن ها دست می برد و بازبینی شان می کرد. چهار رمان عقل و احساس، غرور و تعصب، منسفیلد پارک و اِما به ترتیب در سال های ۱۸۱۱، ۱۸۱۳، ۱۸۱۴ و ۱۸۱۶، یعنی در زمان حیات جین آستین منتشر شدند. رمان های نورثنگر ابی و ترغیب در سال ۱۸۱۸، یعنی بعد از مرگ نویسنده، به چاپ رسیدند. دو اثر به نام های لیدی سوزان و واتسن ها (ناتمام) نیز از کارهای اولیه جین آستین باقی مانده است. او پیش از مرگ مشغول نوشتن رمانی به نام سندیتن بود که قسمت های پراکنده آن در دست است. جین آستین در محیطی نسبتا منزوی زندگی کرد و اوقات خود را بیشتر به نوشتن گذراند. به نظر نقادان، او نبوغی دووجهی داشت: هم طنز قدرتمندی داشت و هم اخلاقیات و روحیات آدم ها را خوب می شناخت. این دو وجه در نوشته های او نیز تجلی یافته است. زندگی اجتماعی و خانواگی محملی است که نویسنده به کمک آن، با ژرف اندیشی، درباره انسان ها و روابط آن ها قضاوت می کند و نظر می دهد.
رمان های جین آستین از پرخواننده ترین آثار در ادبیات جهان اند و حدود دویست سال است که نسل های پیاپی با کشش و علاقه روزافزون رمان های او را می خوانند.
اِما در سال ۱۸۱۶ منتشر شد (به احتمال زیاد در ۲۳ دسامبر ۱۸۱۵ از چاپ درآمد). قهرمان اصلی این رمان دختری است «خیالباف»، باهوش و جذاب که مدام آدم های دور و بر خود را درگیر ماجراهای عاشقانه می انگارد ولی خودش را از «خطر» ازدواج در امان می داند. در این رمان طنزآمیز، خیالات به تدریج جای خود را به واقعیات می دهند و....
متنی که مترجم مبنای کار قرار داده است همان نسخه سال ۱۸۱۶ است که بعدها ویراستاران و نقادان در آن اصلاحاتی اعمال کرده اند.
امیدوارم این ترجمه نیز مانند سه ترجمه قبلی (عقل و احساس، غرور و تعصب و منسفیلدپارک) مورد استفاده دوستداران ادبیات قرار بگیرد و دلگرمی مترجم و ناشر برای ترجمه و انتشار دو رمان دیگر جین آستین (نورثنگر ابی و ترغیب) افزایش یابد و این پروژه به سرانجام برسد.
از مدیریت و کارکنان نشر نی که کتاب را به شکل شایسته ای تولید کرده اند و از همه کسانی که مشوق من بوده اند و به بهبود متن ترجمه کمک کرده اند، بخصوص از سرکار خانم مونا سیف که کل متن ترجمه را خواندند و پیشنهادهای مفیدی دادند، صمیمانه تشکر می کنم.

رضا رضایی
زمستان ۱۳۸۵

نظرات کاربران درباره کتاب اما

کاش زودتر با این کتاب آشنا می شدم بی نظیرِ بی نظیر بود.
در 2 سال پیش توسط F sh
مگه قیمت خود کتاب چنده؟
در 2 سال پیش توسط محمد نوروزی
احساس میکردم دو بخش اول کتاب یه مقدار بورینگ بود برام اما بخش آخر واقعا جذاب بود،به حدی که پشت سرهم خوندمش بدون اینکه ذره ای خسته بشم.رمان درباره ی زندگی دختری به اسم Emma ست که در اواسط قرن نوزده میلادی در لندن زندگی میکنه.ماجراهایی که برای این دختر و اطرافیانش پیش میاد به شدت جذابه و خواننده رو مشتاق میکنه برای خوندن بخش بعد.قلم آستن و همینطور ترجمه ی روان آقای رضایی هم به ارتباط برقرار کردن با سیر داستان و شخصیت هاش به طرز غیرقابل انکاری کمک میکنه.
در 1 سال پیش توسط فاطمه کمالی
چرت بود ????
در 2 سال پیش توسط Melika
از نظر من قیمتش خیلی خوبه قیمت اصلی این کتاب ۳۴۰۰۰ تومان است اما من از اینکه کتاب ها رو مجازی بخونم خوشم نمیاد
در 1 سال پیش توسط shiva
/// ◄فیدیبو:باسلام قیمت درنظر گرفته شده، علاوه بر حق ناشران نویسنده یا مترجه شامل هزینه های مختلف تولید و عرضه کتاب ها بر بستری مناسب و با کیفیت جهانی است. هدف این است که کتاب ها با مناسب ترین قیمت در اختیار شما قرار گیرد. بامهر /// چرا اینقدر گرون ؟
در 2 سال پیش توسط Sel...18b
بعضی کتابها قیمت عجیبی دارند. اگه بخوام کتابشو بگیرم مگه چنده؟
در 2 سال پیش توسط علی طالبی
داستانش قشنگه ولی قیمت کتابش خیلی زیاده
در 7 ماه پیش توسط tab...390
اگه توقع زیبایی و جذابیت غرور و تعصب رو از این کتاب دارید بهتره نخرید به نظرم زیاد جالب نبود.
در 1 سال پیش توسط kimiya a
شاید بدون اغراق بتونم بگم اما جزو جذاب ترین شخصیت های زنیه که تا به حال خوندم! داستان این کتاب از بقیه ی داستان های جین آستین خاله زنک تره ولی طنزش فوق العاده است و شخصیت پردازیش باعث شگفتیه. بسیار متشکر از مترجم عالی.
در 9 ماه پیش توسط مریم شفیق