فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ در پاریس‌

کتاب مرگ در پاریس‌

نسخه الکترونیک کتاب مرگ در پاریس‌ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرگ در پاریس‌

پیرمرد کوتاه قد ریش‌بزی، دوباره پس پسکی از تاریکی مکان سرپوشیده بیرون آمد. به چپ و راست نگاه می‌کرد و دسته‌ای خود را تکان می‌داد تا کامیون سنگینی را که راهنمایی می‌کرد، به طرف خود هدایت کند: دست‌هایش علامت می‌داد...

  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرگ در پاریس‌

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

کارآگاه در پشت پنجره

پیرمرد کوتاه قد ریش بزی، دوباره پس پسکی از تاریکی مکان سرپوشیده بیرون آمد. او به چپ و راست خود نگاه می کرد و دست های خود را حرکت می داد تا کامیون سنگینی را که راهنمایی می کرد، به طرف خود هدایت کند: دست هایش علامت می داد: ـ کمی به راست... ایست... حالا مستقیم... آرام تر... به چپ... حالا فرمان را برگردان...
و کامیون که از پیرمرد عقب تر مانده بود، ناشیانه از پیاده رو رد می شد و وارد خیابان می گردید، آن وقت پیرمرد به اتومبیل ها اشاره می کرد تا لحظه ای توقف کنند.
این سومین کامیون بود که در عرض نیم ساعت، به همین ترتیب از انبار بزرگ بیرون می آمد. سردر آن نوشته بود: فروش لوازم دست دوم، این کلمات به چشم «مگره» آشنا بود زیرا از سی سال پیش هر روز چشم اش به آن می افتاد.
او در بولوار ریشارلوند از پشت پنجره اتاق خود، بدون کت و کراوات ایستاده و آرام پیپ می کشید. پشت سر او همسرش، توی اتاق، رختخواب را مرتب می کرد.
او بیمار نبود و در خانه ماندنش در این موقع روز فوق العاده عجیب می نمود، زیرا ساعت ده بامداد را نشان می داد، به علاوه آن روز یکشنبه هم نبود.
در این ساعت پشت پنجره، ایستادن و تماشای رفت وآمد مردم و تعقیب کردن کامیون هایی که به گاراژ روبرو وارد می شد و یا از آن بیرون می آمد، او را به یاد روزهایی می انداخت که مادرش هنوز زنده بود و او به علت سرماخوردگی و یا تعطیل بودن کلاس به مدرسه نمی رفت و در خانه می ماند.
این سومین، و اگر یکشنبه را حساب نمی کردیم، دومین روزی بود که بدین ترتیب سپری می شد و کارآگاه از این کار لذتی که آمیخته به ناراحتی مبهمی بود در خود احساس می نمود.
در این حال نکته های بیشماری برای او مکشوف می شد و نه تنها به حرکات و سکنات پیرمرد ریش بزی که کامیون ها را هدایت می کرد دقیق می شد، بلکه توجه خود را به مشتری هایی که وارد میخانه مجاور می شدند نیز معطوف می داشت.
پیش از این نیز برای او اتفاق افتاده بود که روز را در خانه خود سر کند. لیکن در خانه ماندن او همیشه به سبب بیماری بود، بدین جهت در رختخواب خود و یا روی صندلی راحتی به استراحت می پرداخت.
لیکن این بار او بیمار نبود. هیچ کاری هم نداشت و می توانست وقت خود را هر طور که مایل باشد سپری کند. بدین ترتیب با روشی که همسرش برای انجام کارهای روزانه در پیش می گرفت آشنا می گردید و دقت می کرد که او کار خود را از کجا شروع می کند و چگونه حرکات خود را به هم مرتبط می سازد.
ناگهان همسرش او را به یاد مادرش انداخت، در آن هنگام نیز وقتی مادرش به کارهای خانه می رسید او پشت پنجره می ایستاد و به تماشا می پرداخت.
خانم مگره نیز مانند مادرش به او می گفت:
ـ حالا باید کنار بروی تا این جا را هم جارو کنم.
حتی بوی غذا هم که از آشپزخانه به مشامش می خورد او را به یاد گذشته و مادرش می انداخت.
در این هنگام مانند بچه ها به بازی اشعه خورشید در پیاده رو و به خطوط سایه و نور آفتاب دقیق می شد و تغییر ماهیت اشیاء را در زیر هوای لرزان یک روز گرم زیر نظر می گرفت.
این وضع هنوز هفده روز دیگر هم می بایست ادامه یابد.
پیش آمدها و تصادفات بی شماری باعث این خانه نشینی شده بود. دلیل اول اش این بود که در ماه مارس کارآگاه به شدت دچار سینه پهلو گشته بود. آن روز نیز مثل همیشه به سبب کارهای زیادی که در اداره داشت صبح زود از خواب برخاسته و این بی احتیاطی دوباره او را به بستر بیماری کشیده بود به طوری که این بار ذات الریه سلامت کارآگاه را تهدید می کرد.
بعد، با خوب شدن هوا کسالت وی نیز برطرف شده بود، لیکن او خود را هم چنان مشوش، عبوس و ناراحت احساس می کرد به نظرش چنین می آمد که پیرمرد ضعیفی شده است و بیماری و ناتوانی که از سرآمدن زندگی خبر می دهد در کمین اوست.
در این مورد با زن خود صحبتی به میان نیاورده بود و وقتی می دید همسرش در خفا به آرامی به او چشم می دوزد از کوره بدر می رفت. یک شب، کارآگاه پیش دوست خود دکتر «پاترون» که در خیابان «پیک بوس» منزل داشت و هر ماه یک بار با او شام صرف می کرد رفته بود.
«پاترون» به دقت او را معاینه کرده وقتی او را پیش یک متخصص بیماری های قلب فرستاد.
اطبا جز اندکی فشار خون بیماری دیگری در کارآگاه تشخیص نداده بودند، لیکن همگی به اتفاق سپرده بودند:
ـ شما باید مدتی استراحت کنید.
سه سال بود که او استراحت واقعی به چشم ندیده و هرگز مرخصی نرفته بود. هر بار که می خواست مسافرتی بکند، کاری پیش می آمد که او مجبور می شد انجام آن را برعهده بگیرد. یک بار نیز که برای استراحت پیش زن برادر خود به آلزاس رفته بود، همان روز اول تلفنی او را به پاریس فراخوانده بودند. اما این بار مگره به پاترون قول داد:
ـ موافقم، امسال هر پیش آمدی هم بشود مرخصی خواهم رفت.
بدین ترتیب اول ماه اوت را برای مرخصی برگزیده بود.
خانم مگره و کارآگاه مرتب در انتخاب محلی مناسب به مشورت می پرداختند. ابتدا سواحل «لوار» از ذهن شان گذشته بود. مگره آن جا می توانست به صید ماهی بپردازد بعد هتل «روش نوار» که در سابق تعطیلات خوشی را در آن گذرانیده بودند در نظر گرفته بودند آخرسر مادام مگره برای گرفتن جا نامه ای فرستاده بود لیکن جواب داده بودند که کلیه اتاق ها تا هجده اوت رزرو شده است.
آخرسر تصادف تصمیم کارآگاه را تغییر داد یک روز شنبه طرف های ساعت هشت عصر، برای انجام کاری که اهمیت چندانی نداشت به ایستگاه «لیون» رفت از اداره آگاهی تا ایستگاه اتومبیل ها به حدی پشت سر هم ردیف شده بودند که او این فاصله را با اتومبیل پلیس نیم ساعت طی کرد آن روز ۶ واگن اضافی نیز بسته بودند و سالن ایستگاه، سکو و همه جا پر از چمدان، بچه ها و سگ ها و وسایل ماهی گیری بود و از دیدن این منظره آدم خیال می کرد همه قصد مهاجرت از شهر کرده اند.
این عده همه به ییلاق می رفتند و گذشته از آن که در نقاط مناسب چادرهای خود را برپا می کردند، دیگر در هتل ها و حتی در مهمان خانه های درجه دوم هم جای سوزن انداختن پیدا نمی شد.
آن سال تابستان گرمی بود مگره خسته و کسل به خانه برگشته بود گفتی او نیز مانند دیگران در یک قطار شب چپانده شده است. همسرش که به علت بیماری برونشیت بیش از همه در وضع او دقیق می شد پرسیده بود:
ـ در فکر چه هستی؟
ـ دارم از خودم می پرسم که این بار به مرخصی خواهیم رفت یا نه.
ـ آن چه را که پاترون به تو گفته فراموش کردی؟
ـ فراموش نکرده ام.
مگره با دقت هتل ها و مهمانخانه ها را که از مسافر انباشته شده اند پیش خود مجسم می نمود.
ـ بهتر نیست ما تعطیلات خودمان را در همین پاریس بگذرانیم؟
همسرش اول خیال کرد که مگره خیال شوخی دارد، ولی مگره ادامه داد:
ـ ما هیچ وقت آن طور که باید در پاریس به گردش نمی پردازیم. فقط هفته ای یک بار به زحمت وقت پیدا می کنیم تا به سینمای محله مان برویم. در ماه اوت، شهر خالی خواهد شد و کاملاً از آن ما خواهد گردید.
ـ و تو باز در اولین فرصت راه اداره را در پیش خواهی گرفت و باز در کاری که من هیچ وقت از آن سر در نمی آورم غرق خواهی شد!
ـ سوگند می خورم که اینکار را نخواهم کرد.
ـ حالا فقط حرف اش را می زنی.
ـ ما با هم بی مقصد به محله هایی قدم خواهیم گذاشت که هرگز پایمان به آن نرسیده است و در رستوران های کوچک و سرگرم کننده نهار و شام خود را کنار هم صرف خواهیم کرد...
ـ وقتی از اداره آگاهی فهمیدند که تو در پاریس هستی در اولین فرصت به تو تلفن خواهند زد.
ـ اداره آگاهی و کسان دیگر از این موضوع باخبر نخواهند شد و من نام خود را جزو اسامی مشترکین که در مسافرت هستند ثبت خواهم کرد.
این فکر واقعا مگره را شیفته خود کرده بود و آخر سر زن او نیز آن را پذیرفته بود. بنابراین آن روز تلفن در سالن غذاخوری روی میز ساکت مانده بود. لیکن عادت به این آرامش برای او بسیار مشکل می نمود. دوبار در روز، وقتی زنگ تلفن به صدا در آمد او بی اراده بی آن که بداند حق برداشتن گوشی را ندارد دست به سوی ان دراز کرده بود.
رسما او در پاریس نبود و همه خیال می کردند که تعطیلات خود را در «سابل دولون»(۱) می گذارند و او آدرس این محل را داده بود تا در صورتی که کاری فوری پیش آید باخبرش گردانند. مگره عصر شنبه اداره آگاهی را ترک گفته بود و بدین ترتیب همه می پنداشتند که کنار دریا رفته است. روز یکشنبه آن دو فقط طرف های عصر از منزل خارج شده و برای صرف شام به میدان «ترن»(۲) رفته بودند.
روز دوشنبه در حدود ساعت ده و نیم، مگره قدم زنان به میدان «رپوبلیک»(۳) رفته بود تا همسرش به کارهای خانه برسد و او در کافه ای خلوت نشسته و سرگرم خواندن روزنامه شده بود.
آخرسر با هم در رستوران نهار خورده و بعدازظهر به سینما رفته بودند.
لیکن امروز که روز چهارشنبه بود هنوز هیچ کدام نمی دانستند روز را چگونه خواهند گذرانید. آن چه مسلم بود، نهار را در خانه صرف می کردند و بعد بی مقصد در خیابان ها به راه می افتادند.
هنوز آن ها به این نوع زندگی خو نگرفته بودند لیکن از این وقت کشی احساس کسالت نمی کردند البته مگره از این که به مردی بیکاره تبدیل شده بود احساس خجلتی در خود می کرد و همسرش نیز به این موضوع پی می برد به این جهت می گفت:
ـ نمی خواهی برای روزنامه خریدن بیرون بروی؟
کم کم او عادت می کرد که مثل هر روز ساعت ده بیرون برود و بدون شک آن روز نیز در نظر داشت به میدان رپوبلیک رفته و در تراس کافه ای که اغلب خلوت بود، سرگرم خواندن روزنامه های خود شود.
بدین ترتیب او موفق شده بود تا از گرفتاری هایی که هر روز یکی بعد از دیگری برای خود می تراشید، فرار کند.
مگره از کنار پنجره دور شد، کراوات زد، کفش پوشید و کلاه خود را برداشت. همسرش به او گفت:
ـ اگر مایل باشی، اجباری نیست که قبل از نیم بعدازظهر به خانه برگردی.
اکنون مگره در نظر همسرش نیز همان مگره سابق که به اداره آگاهی می رفت نبود و بدین جهت بار دیگر به یاد دوران کودکی و مادرش افتاد که به او می گفت:
ـ برو بیرون ساعتی بازی کن موقع نهار که شد به خانه برگرد.
حتی دربان نیز با حیرتی نکوهش بار به او خیره می گردید مردی به قد و قواره و هیکل او حق داشت که این چنین بی کار در خیابان ها بگردد؟
او می اندیشید که اکنون باید پنجره های اداره آگاهی به روی سن باز باشد اکنون تقریبا اکثر اتاق ها خالی مانده بود. لوکاس برای گذراندن تعطیلات به «پو» و پیش خانواده خود رفته بود و قبل از پانزدهم ماه بر نمی گشت.
«تورانس» که اتومبیلی خریده می خواست از نرماندی و انگلستان دیدن کند.
در خیابان رفت وآمد ماشین ها و به خصوص تاکسی بسیار کم بود. میدان رپوبلیک به منظره ای می ماند که روی کارت پستالی چاپ شده باشد، تنها عبور یک اتومبیل جهانگردی تنوعی به میدان بخشید.
او جلوی دکه روزنامه فروشی رسید، تمام روزنامه های صبح را که به خواندن آن عادت داشت خرید و باز در همان کافه نشست و کلاه از سر برداشت و پیشانی خود را که از گرما عرق کرده بود با دستمال پاک کرد و یک نوشیدنی سفارش داد.
دو عنوان اصلی روزنامه به اتفاقات بین المللی تخصیص یافته بود به علاوه خبر سقوط اتومبیلی در یک سیلاب که منجر به کشته شدن هشت نفر شده بود نیز به چاپ رسیده بود. چشم مگره بلافاصله روی عنوان دیگری در گوشه راست صفحه افتاد:
جسدی در گنجه
مگره با کنجکاوی شروع به خواندن کرد:
«اداره آگاهی در مورد جسد مرده ای که بامداد دیروز، دوشنبه، در خانه یک پزشک معروف، در بولوار هوسمان کشف شده، به طور اسرارآمیزی سکوت اختیار کرده است.
این پزشک می بایست در حال حاضر با زن و دختر خود در «کوت دازور» به سر می برد.
خدمتکار خانه که بعد از تعطیلی روز یکشنبه کار خود را از سر می گرفت، از بوی نامطبوعی که در خانه وجود داشته مشکوک شده و موقع گشودن در گنجه اتاق، جسد زن جوانی را پیدا کرده است.
برعکس سابق پلیس قضایی از دادن هر گونه توضیح پیرامون این فاجعه خودداری می کند و این موضوع می رساند که پلیس اهمیت فوق العاده ای به این امر قائل شده است.
دکتر ژ... که جسد در خانه او کشف گردیده بلافاصله به پاریس خوانده شده و پزشک دیگری که در غیاب دکتر ژ... برای گذراندن تعطیلات در سفر بود، جانشین نامبرده شده بود، برای بازجویی احضار شده است.
ما امیدواریم فردا بتوانیم جزئیات این حادثه شگفت انگیز را به دست آورده و برای خوانندگان عزیز خود چاپ کنیم.»
مگره دو روزنامه دیگر صبح را که خریده بود جلو خود گشود.
یکی از روزنامه ها از ماجرا خبر نیافته بود و دیگری در چند جمله منتهی با حروفی درشت تر آن را به چاپ رسانیده بود:
جسدی در خانه دکتر
پلیس قضایی از دیروز درباره ماجرایی که ممکن است کاملاً به ماجرای «پوتیو» شباهت داشته باشد، شروع به تحقیقات کرده است با این تفاوت که این بار به جای یک پزشک پای دو پزشک در میان است. ماجرا از این قرار است که جسد زنی در خانه پزشک معروفی که در بولوار هوسمن منزل دارد کشف شده است، لیکن تا این لحظه ما نتوانسته ایم اطلاعات کافی در این مورد بدست آوریم.
مگره بی اختیار زیر لب گفت:
ـ احمق!

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ در پاریس‌

داستانی جالب داره.
در 1 سال پیش توسط Son...320
عالیه...
در 3 ماه پیش توسط salah eghbal
خسته کننده بود
در 4 هفته پیش توسط rae...eda
داستان نسبت به بقیه کتاب هاب جنایی، ضعیف بود. ترجمه کتاب بیش از اندازه ادبی بود!
در 2 ماه پیش توسط saa...300
جالب بود
در 6 ماه پیش توسط فاطمه س
راستش به عنوان یه رمان جنایی کشش دار اصلا نمیشه حسابش کرد.
در 3 ماه پیش توسط rae...eda
داستان جنایی ضعیف. میلی به خواندن دیگر آثار نویسنده ندارم.
در 2 ماه پیش توسط tou...siz
چند وقت پیش با عنوان تبهکاری در دام بود که خوندم جالب بود
در 3 سال پیش توسط ali...910
بد نبود ولی خیلی جالب هم نبود، توقع داشتم مثل کتابهای آگاتاکریستی باشه ولی اصلا نبود، کتابهای آگاتا کریستی واقعا فوق العاده اس و این کتاب اصلا مثل اونا نبود. کشش نداشت
در 3 ماه پیش توسط لیلا حامدی